مشاوره‌ پایان‌یافته مشاوره رمان | Hiiis

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع -Taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
سلام خدا قوت وقتتون بخیر، اگه میشه بنده درخواست مشاوره داشتم ممنونم میشم
تو این تاپیک نمیتونین اسپم بدین مهربون
لطفاً پیامتون رو پاک کنین.
 
باشه هرچی تو بگی^^
من نظرمه یک هفته روی دیالوگ‌نویسی و آزادنویسی کار کنیم.
لابه‌لاش سناریوسازی.
حالا اگه وقتت کمتر باشه این فشرده‌تر میشه برای راحتی خودت t-icon12
 
من نظرمه یک هفته روی دیالوگ‌نویسی و آزادنویسی کار کنیم.
لابه‌لاش سناریوسازی.
حالا اگه وقتت کمتر باشه این فشرده‌تر میشه برای راحتی خودت t-icon12
آره اوکیه
 
  • Love
واکنش‌ها[ی پسندها]: HIIIS
اول با آزادنویسی شروع می‌کنیم.
۱۵دقیقه تایمر بذار و هرچی که تو دهنته بنویس.
انتظار عالی بودن یا نکات نگارشی یا حتی پایان و داستان خوب نیستیم و صرفاً می‌خوایم به چالش کشیده شه ذهنت.
وقتی که شروع کردی به نوشتن و تایم حتما اینجا بگو و بعد متنت رو برام بفرست.
 
عزیزم؟
 
  • Love
واکنش‌ها[ی پسندها]: HIIIS
اول با آزادنویسی شروع می‌کنیم.
۱۵دقیقه تایمر بذار و هرچی که تو دهنته بنویس.
انتظار عالی بودن یا نکات نگارشی یا حتی پایان و داستان خوب نیستیم و صرفاً می‌خوایم به چالش کشیده شه ذهنت.
وقتی که شروع کردی به نوشتن و تایم حتما اینجا بگو و بعد متنت رو برام بفرست.
روزی روزگاری در یک منطقه‌ی خوش آب و هوا
و پشت یک کوه بلند روستایی پنهان شده بود
در آن شهر خرگوش‌های سفید زندگی می‌کردند
آن‌ها روزها خواب و شب‌ها مشغول به کشت و کار در مزارع می‌شدند
همه در روستا به رنگ سفید بودند جز یک نفر!
یک خرگوش سیاه...
خرگوش سیاه تازه به‌دنیا آمده و در روستای سپیدها چشم به جهان گشود
با ورودش همه او را با تعجب نگاه می‌کردند
با قد کشیدنش مردم روستا بیشتر از او فاصله می‌گرفتند.
هنگامی که پسر خرگوشه‌ی سیاه دست دوستی به سمت کودکان آن‌ها دراز ‌می‌کرد مادرانشان دست کودکان خود را گرفته و با صورت های اخمو آن‌ها را از پسر خرگوشه دور می‌کردند.
تنها، غمگین و افسرده شده بود.
کم‌کم به گوشه نشینی عادت کرد و از اتاق خود بیرون نمی‌آمد.
مادرش نگران او بود.
خرگوش سیاه روزی جلوی مادر سپیدش ایستاد و با چشمانی طوفانی فریاد زد:
[ چرا من سیاهم؟ چرا تو سفیدی؟ چرا من با بقیه فرق دارم که اونا ازم بترسن؟]
مادر او را در آغوش گرفت.
دستی بر سر گوش‌های خوشگل پسرش کشید.
ناگهان متوجه‌ی چیز خاصی شد.
دست پسرش را گرفته و به سمت خانه‌ی مادرش رفت.
زن مادرش را از درون حیاط صدازد:
[ مامان! ]
پیرزن با کمر خمیده و چشمانی عینکی بیرون آمد.
[ چیشده مادر؟]
[ مامان باید خصوصی حرف بزنیم! تو بیرون باش پسرم]
تقریبا پنج دقیقه از مکالمه‌ی خصوصی مادر و مادربزرگ در خانه گذشته بود.
پسر در حیاط بازی و سنگ‌ها را به دور دست‌ها پرتاب می‌کرد
مادرش بالاخره بیرون آمد.
دست پسرش را گرفت و او را به سمت جنگل برد.

پارت۱
 
  • tears
واکنش‌ها[ی پسندها]: HIIIS
روزی روزگاری در یک منطقه‌ی خوش آب و هوا
و پشت یک کوه بلند روستایی پنهان شده بود
در آن شهر خرگوش‌های سفید زندگی می‌کردند
آن‌ها روزها خواب و شب‌ها مشغول به کشت و کار در مزارع می‌شدند
همه در روستا به رنگ سفید بودند جز یک نفر!
یک خرگوش سیاه...
خرگوش سیاه تازه به‌دنیا آمده و در روستای سپیدها چشم به جهان گشود
با ورودش همه او را با تعجب نگاه می‌کردند
با قد کشیدنش مردم روستا بیشتر از او فاصله می‌گرفتند.
هنگامی که پسر خرگوشه‌ی سیاه دست دوستی به سمت کودکان آن‌ها دراز ‌می‌کرد مادرانشان دست کودکان خود را گرفته و با صورت های اخمو آن‌ها را از پسر خرگوشه دور می‌کردند.
تنها، غمگین و افسرده شده بود.
کم‌کم به گوشه نشینی عادت کرد و از اتاق خود بیرون نمی‌آمد.
مادرش نگران او بود.
خرگوش سیاه روزی جلوی مادر سپیدش ایستاد و با چشمانی طوفانی فریاد زد:
[ چرا من سیاهم؟ چرا تو سفیدی؟ چرا من با بقیه فرق دارم که اونا ازم بترسن؟]
مادر او را در آغوش گرفت.
دستی بر سر گوش‌های خوشگل پسرش کشید.
ناگهان متوجه‌ی چیز خاصی شد.
دست پسرش را گرفته و به سمت خانه‌ی مادرش رفت.
زن مادرش را از درون حیاط صدازد:
[ مامان! ]
پیرزن با کمر خمیده و چشمانی عینکی بیرون آمد.
[ چیشده مادر؟]
[ مامان باید خصوصی حرف بزنیم! تو بیرون باش پسرم]
تقریبا پنج دقیقه از مکالمه‌ی خصوصی مادر و مادربزرگ در خانه گذشته بود.
پسر در حیاط بازی و سنگ‌ها را به دور دست‌ها پرتاب می‌کرد
مادرش بالاخره بیرون آمد.
دست پسرش را گرفت و او را به سمت جنگل برد.

پارت۱
چطوره؟ می‌تونم یکی دو پارت دیگه براش بنویسم
 
  • Love
واکنش‌ها[ی پسندها]: HIIIS
چطوره؟ می‌تونم یکی دو پارت دیگه براش بنویسم
ایده‌ی جالبی بود و حقیقتاً انتظارشو نداشتم چون حس کردم یک رمان با فضای ایرانی یا خارجی قراره بنویسی و یک پوئن مثبت میگیری 0c9027_25105 t-icon12
به صورت داستانک حتی میتونی یک پیرنگ قوی براش بسازی و بذاری تو انجمن، نظرت؟
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین