نمیدونم چرا هر وقت علاقهم به خودم و کارهای شخصیم بیشتر میشه، از اونور علاقهم رو به آدمها از دست میدم.
مثل کرم ابریشم دور خودم پیله میپیچم و ارتباطم رو با همه قطع میکنم و از این سکون و خلوت لذت میبرم.
درست همون وقتی که از دید بقیه شبیه یه آدم افسرده و منزویِ عجیب و غریب و نافهمیدنی به نظر میام، احساس میکنم شونههام داره از وزن بالهایی که در حال ساخته شدنه درد میگیره.
اما مسلما وقتی بخوام این حس رو به بقیه توضیح بدم، این که انزوا و دوری از اونا و تلاشهای بیصدا چطور بهم رویای پرواز میده، با دید بدتری نگاهم میکنند.
دقیقا شبیه همون آدم افسرده و منزویِ عجیب و غریب و نافهمیدنی...
روزهایی هم بود که من اون کسی بودم که ذوق و اشتیاق داشت. به تکتک جزئیات و ثانیهبهثانیههامون اهمیت میدادم ولی هیچ جوابی جز ناامیدی نگرفتم…
اما حالا، که خیلی دیر شده، در وجود من دنبال ذوق و اشتیاقه، دنبال امید به آیندهست، چیزهایی که خیلی وقته توی من مرده.
راستش حس میکنم در عوض اینطوری آرامش بیشتری دارم!
هی ناراحت میشم و بهم میریزم؛ از بلاتکلیفی، از آینده نامعلوم، از اینهمه تلخی که به ناچار باهاش روبروییم.
ولی بعد یادم میاد سرنوشت تا اینجا چه کارهای عجیبی که با زندگیم نکرده…
سرنوشت عزیزم، لطفا این بار کارت خوبت رو برام رو کن!
خاک من شده موضوع ترند اینستا برای یه سری بلاگری که از دردهای جنوب هیچی نفهمیدن و نمیفهمند.
الان هم چون بازید میخوره شروع کردن به جنوب جنوب کردن!
این دردها رو شاید فقط یه جنوبی بفهمه که سالها محرومیت و اندوه رو تحمل کرده و میدونه باز هم کسی به یادشون نمیافته تا کار درستی برای این تیکه از وطن، انجام بده.
این دو روز درد کشیدم و اشک ریختم؛ از جبر زمانه و چیزهایی که این تاریخ و جغرافیا داره سرمون میاره. شاید بی اهمیتترین چیز همین صدای بمب و موشکها باشه. نه تنها برای من، برای همۀ کسایی که میشناسم. شبهایی اونقدر سختتر از این تجربه کردیم که الان در برابرش چیزی نیست. فقط این اذیتم میکنه که تا کی اینها باید تحمل شه؟ کی نوبت شادی و خوشحالی ما میرسه؟ کی قرعه به نام میافته؟
این دو روز درد کشیدم و اشک ریختم؛ از جبر زمانه و چیزهایی که این تاریخ و جغرافیا داره سرمون میاره. شاید بی اهمیتترین چیز همین صدای بمب و موشکها باشه. نه تنها برای من، برای همۀ کسایی که میشناسم. شبهایی اونقدر سختتر از این تجربه کردیم که الان در برابرش چیزی نیست. فقط این اذیتم میکنه که تا کی اینها باید تحمل شه؟ کی نوبت شادی و خوشحالی ما میرسه؟ کی قرعه به نام میافته؟