قفسه کتاب [ قفسه کتاب اختصاصی گربه نقره‌ای :) ]

اما من برای اینکه بدونم چطور عاشقش باشم، زیادی کم تجربه بودم.

شازده کوچولو
 
پادشاه برای شازده کوچولو مثالی زد:
« اگر به یک سردار دستور بدهیم مرغابی شود و آن سردار از ما نافرمانی کند، این گناه از سردار نیست بلکه خودمان مقصریم

شازده کوچولو
 
«آدما کجان؟ آدم تو بیابون احساس تنهایی می‌کنه...»
مار گفت:
«میون آدما هم احساس تنهایی می‌کنی...»

شازده کوچولو
 
روباه پاسخ داد:
«اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه»

شازده کوچولو
« تو برای من یک پسربچه میون هزاران پسر بچه دیگری و من هیچ احتیاجی به تو ندارم توهم هیچ احتیاجی به من نداری، برای تو هم من یک روباهم میون هزاران روباه دیگه. اما اگه تو منو اهلی کنی، اونوقت ما به هم احتیاج پیدا می‌کنیم، برای من، تو در جهان یگانه می‌شوی و برای تو، من در جهان یگانه می‌شوم.»
 
«گندم زار طلایی رنگه، پس گندم زار تورو یادم می‌ندازه، اونوقت من عاشق صدای باد می‌شم که تو گندم زار می‌پیچه.»

شازده کوچولو
 
روباه گفت:
«آدم ها این رو فراموش کردن، اما تو نباید فراموش کنی، تو تا آخر عمر مسئول چیزی هستی که اهلیش کردی، تو مسئول گلت هستی... .»

شازده کوچولو
 
عقب
بالا پایین