دکتر آرش نوروزی ایران زاد
مترجم آزمایشی+ جادوگر سپید
منتقد ادبی
سوشالمدیا
مشاور
رمانخـور
مقامدار آزمایشی
وقتی عزیزی را از دست می دهیم که خیلی دوستش داشته ایم، جهان بیرونی ممکن است تقریبا همان جهان قبلی باشد. خیابان ها سر جای خودشان هستند، تلفن زنگ می خورد، مردم کارهای روزمره شان را انجام می دهند و ساعت، همچنان جلو می رود. اما برای فرد داغدیده، جهان در درونش می تواند کاملا تغییر کرده باشد.
ممکن است چند دقیقه به یک نقطه خیره شود و نداند چه می کند. ممکن است نتواند یک جمله خیلی ساده را به خاطر بسپارد. ممکن است شب ها خوابش نبرد، صبح اشتهایی نداشته باشد، ناگهان گریه کند،عصبانی شود، احساس کند اتفاقی که افتاده واقعی نیست یا حتی لحظاتی داشته باشد که ظاهرا عادی رفتار کند. آیا این واکنش ها عجیب و غریب هستند؟! خیر...
سوگ می تواند بر هیجان، توجه، حافظه، خواب، اشتها، بدن، روابط اجتماعی و توانایی انجام کارهای روزمره اثر بگذارد.
بنابراین نخستین اصل این مقاله پژوهشی چنین است: سوگ فقط یک احساس نیست. تجربه یی است که می تواند ذهن، مغز و بدن را همزمان درگیر کند.
اما یک نکته بسیار مهم وجود دارد. سوگ، یک بیماری نیست. بیشتر انسان ها پس از فقدان، با گذشت زمان و با حمایت مناسب، به شیوه منحصر به فرد با زندگی جدید خود سازگار می شوند. تنها بخشی از افراد دچار اختلال سوگ طولانی مدت می شوند که یک وضعیت بالینی قابل درمان است.
New England Journal of Medicine
مغز انسان چگونه با فقدان مواجه می شود؟
مغز ما فقط محل فکر کردن نیست. مغز دائما در حال پیشبینی است. ما سالها و گاهی تمام زندگی خود را بر اساس این پیشبینی ها تنظیم می کنیم.
وقتی عزیزی از دنیا می رود مغز باید با واقعیتی رو به رو شود که با بسیاری از پیشبینی های قبلی آن سازگار نیست. به زبان بسیار ساده، ذهن می داند که فرد از دنیا رفته است اما بخش های مختلف تجربه انسانی ممکن است هنوز انتظار حضور او را داشته باشند.
برای همین است که ممکن است فرد داغدیده برای لحظه یی احساس کند الان باید به او زنگ بزنم یا هنگام شنیدن صدایی آشنا، ناخودآگاه تصور کند عزیز از دست رفته وارد اتاق شده است. این الزاما به معنای دیوانه شدن یا از دست دادن ارتباط با واقعیت نیست. چنین تجربه هایی می توانند بخشی از فرآیند سازگاری ذهن با فقدان باشند.
چرا گاهی باورمان نمی شود؟!
یکی از واکنش های شناخته شده پس از درگذشت عزیزان، نوعی بی باوری یا احساس غیر واقعی بودن اتفاق است. فرد ممکن است بگوید می دانم چه اتفاقی افتاده اما هنوز باورم نمی شود. این دو جمله ظاهرا متناقض اند اما در واقع می توانند همزمان وجود داشته باشند. دانستن یک واقعیت با یکپارچه شدن عاطفی آن واقعیت در زندگی روزمره، یکسان نیست.
ممکن است فرد از نظر منطقی بداند که عزیزش دیگر زنده نیست اما مغز و زندگی روزمره هنوز به الگوهای قدیمی وابسته باشند. مثلا تلفن را بر می دارد، می خواهد تماس بگیرد، ناگهان فقدان را به یاد می آورد. یا در را باز می کند، انتظار دارد فرد مورد نظر را ببیند، سپس واقعیت فقدان دوباره آشکار می شود. این رفت و برگشت می تواند بسیار دردناک باشد.
ممکن است چند دقیقه به یک نقطه خیره شود و نداند چه می کند. ممکن است نتواند یک جمله خیلی ساده را به خاطر بسپارد. ممکن است شب ها خوابش نبرد، صبح اشتهایی نداشته باشد، ناگهان گریه کند،عصبانی شود، احساس کند اتفاقی که افتاده واقعی نیست یا حتی لحظاتی داشته باشد که ظاهرا عادی رفتار کند. آیا این واکنش ها عجیب و غریب هستند؟! خیر...
سوگ می تواند بر هیجان، توجه، حافظه، خواب، اشتها، بدن، روابط اجتماعی و توانایی انجام کارهای روزمره اثر بگذارد.
بنابراین نخستین اصل این مقاله پژوهشی چنین است: سوگ فقط یک احساس نیست. تجربه یی است که می تواند ذهن، مغز و بدن را همزمان درگیر کند.
اما یک نکته بسیار مهم وجود دارد. سوگ، یک بیماری نیست. بیشتر انسان ها پس از فقدان، با گذشت زمان و با حمایت مناسب، به شیوه منحصر به فرد با زندگی جدید خود سازگار می شوند. تنها بخشی از افراد دچار اختلال سوگ طولانی مدت می شوند که یک وضعیت بالینی قابل درمان است.
New England Journal of Medicine
مغز انسان چگونه با فقدان مواجه می شود؟
مغز ما فقط محل فکر کردن نیست. مغز دائما در حال پیشبینی است. ما سالها و گاهی تمام زندگی خود را بر اساس این پیشبینی ها تنظیم می کنیم.
وقتی عزیزی از دنیا می رود مغز باید با واقعیتی رو به رو شود که با بسیاری از پیشبینی های قبلی آن سازگار نیست. به زبان بسیار ساده، ذهن می داند که فرد از دنیا رفته است اما بخش های مختلف تجربه انسانی ممکن است هنوز انتظار حضور او را داشته باشند.
برای همین است که ممکن است فرد داغدیده برای لحظه یی احساس کند الان باید به او زنگ بزنم یا هنگام شنیدن صدایی آشنا، ناخودآگاه تصور کند عزیز از دست رفته وارد اتاق شده است. این الزاما به معنای دیوانه شدن یا از دست دادن ارتباط با واقعیت نیست. چنین تجربه هایی می توانند بخشی از فرآیند سازگاری ذهن با فقدان باشند.
چرا گاهی باورمان نمی شود؟!
یکی از واکنش های شناخته شده پس از درگذشت عزیزان، نوعی بی باوری یا احساس غیر واقعی بودن اتفاق است. فرد ممکن است بگوید می دانم چه اتفاقی افتاده اما هنوز باورم نمی شود. این دو جمله ظاهرا متناقض اند اما در واقع می توانند همزمان وجود داشته باشند. دانستن یک واقعیت با یکپارچه شدن عاطفی آن واقعیت در زندگی روزمره، یکسان نیست.
ممکن است فرد از نظر منطقی بداند که عزیزش دیگر زنده نیست اما مغز و زندگی روزمره هنوز به الگوهای قدیمی وابسته باشند. مثلا تلفن را بر می دارد، می خواهد تماس بگیرد، ناگهان فقدان را به یاد می آورد. یا در را باز می کند، انتظار دارد فرد مورد نظر را ببیند، سپس واقعیت فقدان دوباره آشکار می شود. این رفت و برگشت می تواند بسیار دردناک باشد.