داستان ترسناک داستان‌های ترسناک و مرموز

نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,034
پسندها
پسندها
8,013
امتیازها
امتیازها
454
سکه
7,386
- بر داستان واقعی ...' در 22 نوامبر 2024

- در سال 1998 به همراه همسرم به آپارتمانی نقل مکان کردیم که با پولی که پس انداز کرده بودم موفق به خرید آن شدم. خوشحال بودیم که حالا دیگر مجبور نیستیم در یک خانه تنگ زندگی کنیم.

- وسایلمان را جابجا کردیم و شروع به چیدمان آپارتمان کردیم، اما شادی ما زیاد طول نکشید. سه روز همه چیز خوب بود، اما شب چهارم اتفاقی افتاد.

- شب از سرمای وحشتناکی بیدار شدم. پنجره ها بسته بود و من نفهمیدم مشکل چیست. نگاهم به صندلی گوشه اتاق افتاد که ناگهان صدای جیر جیر در آمد. یک مرد روی آن نشسته بود و من را شوکه کرد.

- سریعا همسرم را از خواب بیدار کردم و وقتی برگشتم کسی روی صندلی نبود. تا صبح نمی توانستم بخوابم و مدام فکر می کردم که این فقط تخیلات من است.

- شب بعد با صدای کسی که در خانه قدم می زد از خواب بیدار شدم. این بار تصمیم گرفتم همه چیز را بررسی کنم و هنوز همسرم را اذیت نکردم. وارد آشپزخانه که شدم ناگهان قدم ها قطع شد. کمی صبر کردم و برگشتم.

- ناگهان صدای جیغی در اتاقی که همسرم در آن خوابیده بود شنیده شد. دویدم و همسرم را دیدم که اشک می ریخت. معلوم شد که یک نفر او را در خواب خـ*فه می کند.

- آن شب با چراغ روشن تا صبح نشستیم. بعدش رفتیم سر کار و غروب نخواستیم بریم خونه ولی جایی برای رفتن نبود. ما می ترسیدیم در این آپارتمان بخوابیم، اما چاره ای نداشتیم.

- ساعت دوازده شب همه چیز ساکت بود، بنابراین ما به رختخواب رفتیم. ساعت سه صبح صدای ریختن وسایل از آشپزخانه شنیدم. هر چقدر هم که می خواستم نرم ولی مجبور بودم به آنجا بروم.

- همه ظروف روی میز روی زمین افتادند و شکستند و بعد متوجه یک شبـ*ح آشنا پشت پرده پنجره شدم. همان مردی بود که قبلا روی صندلی دیده بودم. ترسیده بودم شروع کردم به جیغ زدن.

- با ورود به اتاق، شبـ*ح دنبالم آمد. وسط ایستاد و تکان نخورد. فهمیدم که او چیزی می خواهد. چند دقیقه بعد آن مرد ناپدید شد و من شروع به باز کردن پارکت قدیمی کردم و بعد از چند ساعت کیسه ای را پیدا کردم که حاوی استخوان های انسان بود.

- همان روز با پلیس تماس گرفتم و آنها جـ*سد را برای معاینه بردند. بعد از مدتی با من تماس گرفتند و گفتند که استخوان ها متعلق به یک مستمری بگیر است که سال ها پیش در اینجا زندگی می کرد. بزودی بقایای پیرمرد دفن شد و آرامش در آپارتمان حکم فرما شد.
 
- یک شب دختری سوار قطار شد ...

- روبروی صندلی او یک زن بود که بین دو مرد نشسته بود . چیز غیر عادی برای ترسیدن وجود نداشت به جز این که به نظر می رسید زن به او خیره شده بود، اما او نمی‌توانست به طور کامل او را ببیند چون زن کلاه خود را طوری روی سرش گذاشته بود که نصف صورتش مشخص نبود و بخاطر اینکه جلب توجه نکند به صورت آن ها نگاه نمیکرد .

- در ایستگاه بعدی مردی سوار قطار شد و کنار دختر نشست، بعد از حدود پنج دقیقه مرد آروم به دختر زمزمه کرد : ایستگاه بعدی با من پیاده شو، مهم اینه که به من اعتماد کنی .

- در ایستگاه بعدی دختر با مرد از قطار پیاده شد وقتی قطار حرکت کرد. مرد رو به دختر کرد و گفت: خدا را شکر من دکترم ، آن زن که بین دو مرد نشسته بود یک جسـ*د بود و اون دو تا مرد کنارش او را نگه داشته بودند ☠️ .
 
داستان پارت ¹

من همیشه یک دختر ساکت بودم. من ترجیح میدادم تنهایی برم بیرون و بازی کنم تا اینکه دور و بر مردم باشم.
پدرم میگفت به خاطر اینه که از نظر اجتماعی رشد نکردم، مادرم کاملا قانع شده بود که من فقط خلاق تر از همسن و سال های خودمم و خیلی باهوش تر از اونیم که باهاشون ارتباط برقرار کنم.
من میرفتم به جنگل یا هرجایی بیرون از خونه و داستان هایی برای زندگیم میساختم. من ده ها داستان تخیلی با دوست های تخیلیم میساختم و ازشون میخواستم تا توی ماجراجویی هام بهم بپیوندن.
مادرم هیچوقت به خاطر اونها سوال جوابم نکرد درواقع اون این اخلاق من رو تشویق میکرد.
یکی از دوست هام بود که مورد علاقه ی من بود، اما من هیچوقت روش اسمی نذاشتم، من روی تمام دوست های دیگم اسم میذاشتم و براشون زندگی ای تو ذهنم میساختم ولی اون فقط «اون» بود...
اون چیزهایی درمورد آدم ها بهم میگفت که من به هیچ عنوان نمیتونستم ازشون با خبر بشم، حتی تو ناخودآگاهم...
اون تنها دوستم بود که هیچوقت محو نمیشد، اون یک دختر رنگ و رو پریده با پیرهن سفید بود که هروقت میدیدمش انگار از یک مریضی ای رنج میبرد، همیشه هاله ی محوی از بی حالی روی صورتش بود.
فکر کنم به خاطر این ازش بیشتر از همه خوشم میاد که مثل من ساکته و دوست داره مردم رو تماشا کنه.
وقتی باهم تو خیابان ها راه میرفتیم اون تو گوشم زمزمه میکرد و چیزهایی درمورد کسایی که از کنارمون رد میشدن بهم میگفت ...
 
داستان پارت ²

- وقتی باهم تو خیابان ها راه میرفتیم اون تو گوشم زمزمه میکرد و چیزهایی درمورد کسایی که از کنارمون رد میشدن بهم میگفت...
«اون پسر داره میره تا خودکشی کنه»، «اون دختر اون شیرینی ها رو دزدیده»، «به اون مرد نگاه نکن، بهم اعتماد کن تو نمیخوای بدونی که اون چی میخواد...»
- من خیلی ساکت فقط گوش میدادم؛ به نظر میومد من هیچوقت مجبور نبودم باهاش حرف بزنم، اون از قبل میدونست من میخوام چی بگم.
تمام «دوست» های دیگه ام محو شده بودن و من مدرسه ام شروع شده بود.
  • اون تا وسط های سال تحصیلی باهام موند، بهم تمام رازهای کثیف بقیه رو میگفت؛ من میفهمیدم کی بهش تجاوز شده، کی عاشق کی شده و کی تو کدوم تست تقلب کرده.
  • من شروع به نوشتن چیزهایی که اون بهم میگفت توی یک دفترچه کوچک کردم، من هنوز هم خیلی تنها بودم و مادرم هرروز بیشتر نگران اینکه دوست خیالیم هنوز هست و من به سختی دوست پیدا میکنم میشد.
  • اگه من شروع به صمیمی شدن با بقیه کنم، اون تمام رازهای کثیفشون رو به من میگفت تا جایی که من دیگه نتونم تحملشون کنم.
  • تو سال اول من بالاخره تلنگری بهش زدم و گفتم که ترکم کنه و خودآگاهانه نادیده گرفتمش؛ اون چندماهی دنبالم کرد اما یا من نابودش کرده بودم یا اون بالاخره رفته بود...
 
#داستان پارت آخر

- اون چندماهی دنبالم کرد اما یا من نابودش کرده بودم یا اون بالاخره رفته بود ..
به نظر می رسید من هنوز حس ششمی درمورد مردم دارم، اما هیچ دختر رنگی پریده ای درمورد رازهای کثیف تو گوشم زمزمه نمیکرد.
بدون اون که باعث حواس پرتیم بشه، من موفق شدم که دوستان صمیمی ای تو دبیرستان پیدا کنم؛ من هیچوقت به دوستم، ایمی درمورد «اون» نگفتم چون من درحالت عادی به اندازه کافی عجیب غریب بودم.

قبل اینکه ایمی گریه کنان بهم زنگ بزنه، من میدونستم قراره بهم زنگ بزنه و دلیل ناراحت شدنش رو حتی قبل اینکه شماره ام رو بگیره میدونستم.
ایمی از این استعدادم خوشش میومد و همیشه وقتی بهش درمورد دوست پسرهای بد اخطار میدادم به من اعتماد داشت و باهام راحت بود.
من خیلی خوشحال بودم از اینکه به این دختر که دوستش داشتم اخطار میدادم و ازش محافظت میکردم.

سال آخر دبیرستان، ایمیِ من اعصابش از دستم خرد شده بود. وقتی سعی میکرد با کسی دوست بشه من به قدری رازهای کثیفشون رو بهش میگفتم که اصلا به من ربطی نداشت که بدونم یا به کسی بگم.
فقط فکر میکردم که اون باید بدونه که اونها آدمای بدی هستن، فقط من آدم خوبی بودم! فقط من آدم مناسبی برای دوستی با اون بودم!
حتی وقتی آشکارا نادیده ام میگرفت، من نگاهش میکردم...

توی یادداشتی که یواشکی براش انداختم نوشتم که پسری که روش کراش داره سواستفاده‌گره و بهترین دوست جدیدش حامله ست.
بعد مدتی، من منزوی تر شدم، صورتم همیشه هاله ای از مریضی و بیحالی داشت و رنگ پریده شده بودم...
به نزدیکی خونه ایمی نقل مکان کردم تا همیشه کنارش باشم؛ کم کم به خاطر ضعیفی زیادم بچه سال تر به نظر رسیدم.
سال ها بعد، یک دختر جوان رو توی جنگل بیرون از خونه ایمی دیدم، میگفت هیچ دوستی نداره و از تنها بودن خوشش میاد.

منم همینطور ..
به دختر گفتم، «و به مامانت بگو که دوست پسرش داره بهش خیانت میکنه...»
 
🕸| چند روزی میشه که وارد خونه ی جدیدم شدم. همراه دختر کوچولوم. از وقتی مادرش رو از دست داده فضای اون خونه براش سنگین بود و تصمیم گرفتیم باهم به ی خونه جدید بیایم. اما این خونه یه ایراد خیلی بزرگ داره و اونم همسایه کنار ماست!

🕷| تقریبا هرشب سر یک ساعت و گاها صبح، مثل زدن پاشنه ی کفش زنانه به دیوار، یک صدارو با یک قانون خاص ایجاد میکنه. هرشب این صدا و این ضربه های تیز بدون تغییر از اون طرف دیوار یعنی از خونه همسایه به خونه ما زده میشه. یادم نمیاد لحظه ای این صدا تغییر کنه و یا حتی یک ضربه بهش اضافه تر بشه.

🕸| مدتی گذشت، شاید ۴ روز و ۴ شب گذشت و من اصلا نمیتونستم حدس بزنم این ضربه های متوالی با نظم خاص چه معنی میتونن داشته باشن تا شبی که همه چیز رو متوجه شدم.. اون شب دخترم با شوق و ذوق اومد پیشم و گفت پدر ما تو مدرسه کد مورس رو یاد گرفتیم. ازش کمی از کد مورس پرسیدم و بهم چند نوع از این کد مورس رو معرفی کرد، یکی از روش های ایجاد و منتقل کردن کد مورس ضربه زدن و ایجاد یک صدای قانون مند با یک الفبای خاص بود.

🕷| وقتی اینو شنیدم یاد ضربه های روی دیوار افتادم. اون شب منتظر شدیم که همسایه کناریمون باز ضربه بزنه ولی نزد، من تصمیم گرفتم از چیزی که حفظ کردم برای دخترم اون صدارو اولید کنم تا معنیش رو بفهمه‌!
وقتی ضربه هایی که همسایمون میزد رو دقیقا برای دخترم اجرا کردم، دخترم گفت پدر اینکه خیلی سادست، معنیش میشه: "به من کمک کنید، منو اینجا زندانی کردن و دهنم بستس!"
 
پسر عموم توی هند درس میخوند اون تازه فارغ‌التحصیل شده، یه بار که ازش خواستم یکی از خاطرات فرا طبیعیشو تعریف کنه، نگاهش برای چند ثانیه به نقطه ی نامعلومی خیره موند و بعد شروع به تعریف کرد:
سال دوم دانشگاه بود که تو یه خوابگاه مختلط اقامت داشتم، اونجا دوستای زیادی پیدا کردم.
ساختمون خیلی قدیمی بود و هرازگاهی برق قطع میشد و ما مجبور بودیم از شمع استفاده کنیم ولی با این حال ترس غریزی از تاریکی توی همه ی ما وجود داشت بخاطر همین دونفری تو راهرو ها حرکت میکردیم.
یه بار نصف شب مجبور بودم برم دستشویی، به سمت تخت دوستم که دختر بود رفتم که صداش کنم تا منو همراهی کنه.
به محض اینکه بازوشو لمس کردم، چشماشو باز کرد و بهم لبخند زد.
نمیدونستم چرا انقد خوشحاله؛ اون تا پایین راهرو خندید و رقصید، زیاد نمیتونستم ببینمش اما میتونستم سایه ی محوشو ببینم که با چابکی میرقصه.
من هم شروع به همراهیش کردم و باهم رقصیدیم، صدای خنده هامون راهرو رو پر کرده بود.
اون هر از چند گاهی یکی از اهنگای مورد علاقمون رو میخوند.
تو بازگشتمون هم همین اتفاق افتاد، بالاخره رفتیم تا بخوابیم.
صبح روز بعد من با صدای مامورا بیدار شدم که دور تخت دوستم حلقه زده بودن.
از تخت پریدم بیرون و به تخت دوستم نزدیک شدم، جسد بی جون دوستم روی تخت دراز کشیده بود درحالی که چشماش باز مونده بود و همون لبخند روی لبش بود.
شب گذشته خودکـشی کرده بود، زمان مـرگش 11:30 شب تخمین زده شد ، تقریبا 3 ساعت قبل ازینکه بیدارش کنم .
 
مدتی پیش ، با خانواده ی برادرم زندگی میکردم
یک روز که درخانه مراقب برادر زاده ام بودم ، داشتم مطالعه میکردم و هر از گاهی از بیبی مانیتور اورا تماشا میکردم.
کمی بعد داشتم چرت میزدم ، که متوجه شدم برادر زاده م برای کسی میخندد و بازی میکند
ابتدا فکر کردم که وسواسی شدم ، ولی وقتی دقت کردم متوجه سایه ی سیاهی شدم که کنار تخت برادر زادم ایستاده بود
من توی زندگی هیچوقت بیشتر از اون لحظه وحشت نکرده بودم‌
به طرف اتاق برادر زاده م دویدم و اطراف رو گشتم ولی چیزی پیدا نکردم.
من به برادرم گفتم چه اتفاقی افتاد و او مرا کنار کشید و به من گفت که این را برای همسرش تعریف نکنم چون وحشت خواهد کرد؛ اما او هم چندبار شاهد همین اتفاق بوده
آنها حدود چهار سال دیگر در آن خانه ماندند و هنگامی که برادر زاده ی من شروع به یادگیری کلمات و صحبت کرد، به مادرش درمورد "دوست خاص" اش می گفت
وقتی آنها از آن خانه تقل مکان کردند، برادرم به من گفت که برادر زاده ام به طرز عجیبی ناراحت است ، زیرا دلش برای " دوست خاص " اش تنگ خواهد شد
مادرش به او گفت كه می تواند او را همراه خود بیاورد، اما تنها چیزی كه می گفت این بود كه "او نمی تواند از خانه خارج شود"
ما تا به امروز هرگز دوباره در مورد آن سایه با او صحبت نکردیم و او ظاهراً دیگر آن را ندیده است!
 

- حدودا ساعت 6 غروب بود و هیچکس تو خرابه های برلین بیرون نبود منم اومده بودم دنبال یه غذا برای مادر مریضم هوا هم داشت تاریک میشد

- از دور مردیو دیدم که به من اشاره کرد و گفت بیا دختر کوچولو یه کاره خیلی مهم باید برام انجام بدی من ترسیدم ولی رفتم پیشش اون مرد بهم کاغذی داد و گفت این یه نامه خیلی محرمانس راجب شـ*وروی ها که باید برسونی به دست دوستم که تو خیابون 57 زندگی میکنه فقط نامه رو به هیچکس نده خودت هم بازش نکن به هیچ وجه.

- منم که فهمیدم نقشه مهمی تو نامه هست به سرعت داشتم میرفتم به سمت اون خیابون که یاده مادرم افتادم

- هوا داشت تاریک میشد و من براش غذا نبرده بودم یه پلیس پیدا کردم و براش جریان رو توضیح دادم و ازش خواستم به جای من بره و نامه رو به مرد بده و نامه رو باز نکنه به هیچ وجه پلیس نامه رو از من گرفت و باز کرد و وقتی نامه رو خوند از ترس سفید شدو به من گفت عجله کن ما باید به اونجا بریم

- منم همراهش رفتم و به آدرس مورد نظر رسیدیم یه زیر زمین بود که وقتی واردش شدیم بوی بسیار بد مـ*رده و گوشت به دماغمون خورد
یه مرد اونجا بود که به پلیس حمله کرد ولی پلیس کـ*شتش .

- اونجا پر از اجـ*ساد بچه و زن بود ، وقتی برگشتیم بالا پلیس نامه رو به من داد و من خومدنش و یخ کرد تمام بدنم ...

- توش نوشته بود
اولیور عزیز این اخرین نفره امروز هست که برات میفرستم لطفا به گوشت ها نمک بزن که خراب نشن... 😱'‼️>
 
مانتیکور یا مردخوار موجود افسانه ای از گونه‌های شیمر است. این جانور سر و صورت یک انسان ( اغلب مرد ) و چشمان خاکستری دارد و بدن قهوه‌ای رنگ به شکل شیر و دم آن مانند عقرب ( و گاهی اوقات اژدها ) می‌باشد. اندازه این جانور از شیر بزرگ تر و از اسب کوچک‌تر است و بدنش کمی درشت تر از شیر است.
شکار مانتیکور در افسانه‌های اروپایی بسیار جذّاب است . وی ابتدا با نیش دم عقرب مانند خود زهری کشنده به شکار تزریق می‌کند و دردی در وجود او ایجاد می‌کند. سپس وقتی مطمئن شد که شکار دیگر قدرت حرکت ندارد قسمتی از گوشت او را می‌کند و به کناری می اندازد ... زهر خود به خود از زخم بوجود آمده خارج می‌شود.

سپس مانتیکور در حالی که آواز لالایی مانندی را زمزمه می‌کند شکار را می بلعد.
 
عقب
بالا پایین