داستان ترسناک داستان‌های ترسناک و مرموز

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع marym
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
یک کوهنورد تصمیم گرفت به‌تنهایی به کوه برود، کاری که خیلی به آن عادت نداشت. تمام روز برایش عادی گذشت. درخت‌ها و بوته‌ها اطرافش را احاطه کرده بودند. او از بودن در طبیعت و کوهستان لذت می‌برد. هیچ چیز برایش عجیب به نظر نمی‌رسید تا اینکه هنگام برگشت به سمت ماشینش متوجه شد که مسیر بازگشت را نمی‌شناسد. او شروع به ترسیدن کرد.
شب فرا رسید و تنها چیزی که داشت، یک چراغ‌قوه بود و هیچ سرنخی برای یافتن مسیر بازگشت نبود. او می‌دانست که ادامه دادن در جنگل خطرناک است، اما تقریباً خوش‌شانس بود، زیرا به یک کلبه متروکه برخورد کرد. کلبه تاریک بود و به نظر می‌رسید سال‌ها کسی به آنجا نیامده است. او می‌دانست که این تنها مکانی است که می‌تواند شب را تا طلوع آفتاب در آن بگذراند، به‌خصوص که باطری چراغ‌قوه‌اش در حال تمام شدن بود.
او چند بار به در کوبید، اما کسی پاسخ نداد، بنابراین خودش وارد شد. عجیب اینکه در وسط کلبه یک تخت مناسب برای یک نفر وجود داشت. او فرض کرد اگر صاحب کلبه برگردد، می‌تواند توضیح بدهد. مطمئن بود که صاحب کلبه ناراحت نخواهد شد یا احتمالاً مدت‌ها پیش فوت کرده است. پس خودش را روی تخت جا داد.
وقتی سعی کرد بخوابد، نمی‌توانست مجموعه‌ای از نقاشی‌های اطراف اتاق را نادیده بگیرد؛ پرتره‌هایی از افراد عجیب که همگی با لبخندهایی که ستون فقراتش را به لرزه می‌انداخت، به او نگاه می‌کردند. اما خیلی زود خستگی ناشی از کوهنوردی بر او غلبه کرد و توانست چهره‌ها را نادیده بگیرد.

صبح زود که از خواب بیدار شد، شوکه شد. هیچ نقاشی‌ای در اتاق نبود. آن‌ها پنجره بودند...
 
پزشکی در بیمارستانی مشغول به کار بود که در آنجا بیماران با نوارهای رنگی علامت‌گذاری می‌شدند: سبز برای زنده و قرمز برای متوفی.

شبی پزشک مأمور شد از زیرزمین بیمارستان وسایلی را تهیه کند. او وارد آسانسور شد. وقتی در باز شد، بیمار زنی را دید که داخل ایستاده و مشغول کار خودش بود. بیماران اجازه داشتند برای تمدد اعصاب کمی در بیمارستان قدم بزنند، به‌ویژه آن‌هایی که مدت طولانی در بیمارستان بستری بودند.



پزشک لبخندی به بیمار زد و دکمه زیرزمین را فشار داد. برایش عجیب بود که چرا زن خودش دکمه‌ای را فشار نداده است. او فکر کرد شاید زن هم به زیرزمین می‌رود.
درِ آسانسور باز شد و در دوردست مردی را دید که به سمت آسانسور لنگان‌لنگان می‌آمد. پزشک با وحشت دکمه بستن در را فشار داد. بالاخره در بسته شد و آسانسور به حرکت درآمد. قلب پزشک تند می‌زد.

زن، عصبانی گفت: «چرا این کار را کردی؟ او فقط می‌خواست سوار شود.»

پزشک پرسید: «مچ دستش را دیدی؟ قرمز بود. او دیشب فوت کرده. مطمئنم چون خودم عملش را انجام دادم.»

زن مچ دستش را بالا آورد. پزشک مچ دست قرمز او را دید. زن لبخند زد و گفت: «مثل این یکی؟»
 
دختری در اتاقش مشغول انجام تکالیف بود که ناگهان صدای مادرش را شنید که او را برای شام صدا زد. از جا پرید و به سمت پله‌ها دوید. اما قبل از اینکه قدم بردارد، دستانی او را گرفتند و به داخل اتاق لباس‌شویی کنار پله‌ها کشیدند.

او وحشت‌زده شد تا اینکه متوجه شد مادر واقعی‌اش با چشمانی پر از اشک او را گرفته و آرام گفت: «عزیزم، پایین نرو. من هم صدایش را شنیدم.»
 
من و شوهرم همراه خانواده‌اش در نزدیکی یک دریاچه کوچک و دورافتاده در نیومکزیکو کمپ کرده بودیم. حدود ده نفر در گروه ما بودند و گروه دیگری شامل شش نفر در کمپ مجاور قرار داشت. شب بود و هر دو گروه مشغول فعالیت‌های معمولی مانند درست کردن اسمورز (شیرینی کمپینگ)، نوشیدن چای و گفتن داستان بودند که ناگهان صدایی شنیدیم که شبیه به یک دختر بچه بود که کمک می‌خواست.
هیچ‌یک از دو گروه بچه‌ای همراه خود نداشت، اما همه مطمئن بودیم که صدای یک دختر بچه را می‌شنویم. بنابراین، تصمیم گرفتیم که به‌طور گروهی منطقه‌ای که صدا از آن می‌آمد را جست‌وجو کنیم.
پشت کمپ‌های ما یک مزرعه بود، و همه ما یک شکل بلند و کاملاً سفید دیدیم که حدود ۳۰ متر از ما فاصله داشت. چیزی که دیدیم شبیه یک انسان حدوداً ۶ فوتی (۱۸۰ سانتیمتری)، لاغر و کاملاً سفید بود. وقتی نزدیک‌تر شدیم تا تحقیق کنیم، آن موجود شروع به عقب‌نشینی کرد و در میان درختان ناپدید شد. تمام شب صدای دختر بچه‌ای که کمک می‌خواست را می‌شنیدیم و نمی‌توانستیم بخوابیم.
 
من یک پرستار روان‌پزشکی هستم و اوایل دوران کاری‌ام در یک مرکز سلامت روان مقیم کار می‌کردم. یکی از بیماران ما یک "موقوف صدا" بود، به این معنی که او صحبت نمی‌کرد، اما هیچ دلیل پزشکی برای این وضعیت وجود نداشت. او قبلاً در زندگی‌اش صحبت می‌کرد و به نظر می‌رسید که او کاملاً نرمال بوده است، با این تفاوت که حدود ۷ فوت (۲ متر) قد داشت.
او در جنوب بزرگ شده و در ۱۹ سالگی به ارتش پیوسته بود. اما یک شب به‌طور ناگهانی ناپدید شد. او AWOL (غایب بدون مجوز) اعلام شد و سرانجام مفقود و مرده قلمداد شد.
ده سال بعد، یک مرد هفت فوتی وارد اورژانس بیمارستانی در ایالت ما شد و به مسئول پذیرش گفت: «اسم من ماریون دوچین (نام واقعی نیست) است و من ده سال است که مرده‌ام.» این‌ها آخرین کلماتی بود که او تا به حال به زبان آورد.
کاملاً خاک‌آلود بود و همان لباسی را به تن داشت که گفته شده بود شب ناپدید شدنش پوشیده بود. هیچ شماره و هیچ مدرکی همراهش نبود. با این حال، آنها توانستند هویت او را با استفاده از اثر انگشت تعیین کنند. خانواده‌اش اطلاع داده شدند، اما گفتند که قبلاً برای مرد خود عزاداری کرده‌اند و کسی که ادعا می‌کند اوست، نمی‌تواند باشد. آنها درخواست کردند که دیگر با آنها تماس گرفته نشود.
ماریون تمام روز قدم می‌زد و دهانش را طوری حرکت می‌داد که انگار صحبت یا زمزمه می‌کند، اما هیچ صدایی شنیده نمی‌شد. او عادت نگران‌کننده‌ای داشت که سرش را عقب می‌برد و دهانش را باز می‌کرد، انگار به‌شدت می‌خندد، اما حتی یک نفس هم شنیده نمی‌شد.
داروهای مختلفی امتحان شدند، اما هیچ تأثیری بر او نداشتند، نه مثبت و نه منفی. حتی درمان‌های شغلی هم فایده‌ای نداشتند، زیرا ماریون فقط لبخند می‌زد و مگر اینکه به او گفته می‌شد در جایش بماند، دوباره بلند می‌شد و شروع به قدم زدن می‌کرد.
آخرین روزی که در آن شغل کار می‌کردم، آخرین چیزی که دیدم ماریون بود که در پارکینگ قدم می‌زد و سرش را به عقب می‌برد تا «بخندد». سال‌ها از آن ماجرا می گذرد و هنوز نمی‌دانم آیا واقعاً با یک روح سر و کار داشته‌ام یا نه.
 
عقب
بالا پایین