یک کوهنورد تصمیم گرفت بهتنهایی به کوه برود، کاری که خیلی به آن عادت نداشت. تمام روز برایش عادی گذشت. درختها و بوتهها اطرافش را احاطه کرده بودند. او از بودن در طبیعت و کوهستان لذت میبرد. هیچ چیز برایش عجیب به نظر نمیرسید تا اینکه هنگام برگشت به سمت ماشینش متوجه شد که مسیر بازگشت را نمیشناسد. او شروع به ترسیدن کرد.
شب فرا رسید و تنها چیزی که داشت، یک چراغقوه بود و هیچ سرنخی برای یافتن مسیر بازگشت نبود. او میدانست که ادامه دادن در جنگل خطرناک است، اما تقریباً خوششانس بود، زیرا به یک کلبه متروکه برخورد کرد. کلبه تاریک بود و به نظر میرسید سالها کسی به آنجا نیامده است. او میدانست که این تنها مکانی است که میتواند شب را تا طلوع آفتاب در آن بگذراند، بهخصوص که باطری چراغقوهاش در حال تمام شدن بود.
او چند بار به در کوبید، اما کسی پاسخ نداد، بنابراین خودش وارد شد. عجیب اینکه در وسط کلبه یک تخت مناسب برای یک نفر وجود داشت. او فرض کرد اگر صاحب کلبه برگردد، میتواند توضیح بدهد. مطمئن بود که صاحب کلبه ناراحت نخواهد شد یا احتمالاً مدتها پیش فوت کرده است. پس خودش را روی تخت جا داد.
وقتی سعی کرد بخوابد، نمیتوانست مجموعهای از نقاشیهای اطراف اتاق را نادیده بگیرد؛ پرترههایی از افراد عجیب که همگی با لبخندهایی که ستون فقراتش را به لرزه میانداخت، به او نگاه میکردند. اما خیلی زود خستگی ناشی از کوهنوردی بر او غلبه کرد و توانست چهرهها را نادیده بگیرد.
صبح زود که از خواب بیدار شد، شوکه شد. هیچ نقاشیای در اتاق نبود. آنها پنجره بودند...
شب فرا رسید و تنها چیزی که داشت، یک چراغقوه بود و هیچ سرنخی برای یافتن مسیر بازگشت نبود. او میدانست که ادامه دادن در جنگل خطرناک است، اما تقریباً خوششانس بود، زیرا به یک کلبه متروکه برخورد کرد. کلبه تاریک بود و به نظر میرسید سالها کسی به آنجا نیامده است. او میدانست که این تنها مکانی است که میتواند شب را تا طلوع آفتاب در آن بگذراند، بهخصوص که باطری چراغقوهاش در حال تمام شدن بود.
او چند بار به در کوبید، اما کسی پاسخ نداد، بنابراین خودش وارد شد. عجیب اینکه در وسط کلبه یک تخت مناسب برای یک نفر وجود داشت. او فرض کرد اگر صاحب کلبه برگردد، میتواند توضیح بدهد. مطمئن بود که صاحب کلبه ناراحت نخواهد شد یا احتمالاً مدتها پیش فوت کرده است. پس خودش را روی تخت جا داد.
وقتی سعی کرد بخوابد، نمیتوانست مجموعهای از نقاشیهای اطراف اتاق را نادیده بگیرد؛ پرترههایی از افراد عجیب که همگی با لبخندهایی که ستون فقراتش را به لرزه میانداخت، به او نگاه میکردند. اما خیلی زود خستگی ناشی از کوهنوردی بر او غلبه کرد و توانست چهرهها را نادیده بگیرد.
صبح زود که از خواب بیدار شد، شوکه شد. هیچ نقاشیای در اتاق نبود. آنها پنجره بودند...