از زبان اسب
چند روز بود که بوی او از باد رفته بود. من همانجا ایستاده بودم، گوشهایم به هر صدایی خیره بودند؛ اما هیچ صدایی شبیه قدمهای او نبود. آن روز صبح، باد اول خبرش را آورد. بوی او، اما نه آن بویی که همیشه میشناختم. همان عطر همیشگی بود، ولی زیرش چیزی تلخ خوابیده بود.
چیزی مثل بارانی که قبل از آمدنش سکوت میکند.
بعد، صدایش را شنیدم؛ آهسته و لرزان، مثل برگی که نمیخواهد از شاخه جدا شود. معنی حرفهایش را میفهمیدم.
آدمها همیشه با صدا حرف میزنند، اما با تنشان راست میگویند. و تنِ او امروز داشت چیزی میگفت که من هرگز نشنیده بودم.
نزدیک شد و دستش را روی گردنم گذاشت. همان دست همیشگی، اما سردتر بود. بعد، آرام پیشانیاش را روی صورتم گذاشت. با گرمای نفسش، من همانجا بیحرکت ماندم. نفسم را کوتاه کردم، انگار اگر تکان بخورم چیزی میشکند.
دستهایش دور گردنم حلقه شد. محکم، اما نه از آن محکمهایی که وقت سواری گرفتن میشناختم.چون اون دختر ترسیده، میترسد اگر رها کند، دیگر چیزی نمیماند. نمیدانستم چه اتفاقی افتاده ولی میدانستم که او دیگر آن دختری نیست که میخندید و یالهایم را شانه میکرد. او حالا سبکتر از همیشه روی من سنگینی میکرد و انگار تمام وزن دنیا را روی گردن من گذاشته بود، بیآنکه حتی زین بر پشتم باشد.
سرش را کمی چرخاند و گوشش را روی تپش گردنم گذاشت. من همان ضربان همیشگی را به او دادم؛ تنها چیزی که از من میخواست و تنها چیزی که میتوانستم بیکلام بگویم:«من همینجام.»
او گریه کرد. نه بلند و نه مثل آدمهایی که میخواهند صدایشان شنیده شود. گریهی او بیصدا بود؛ مثل آبی که از سنگ رد میشود. و من همانجا ایستادم، بینیام پر از بوی غم، گوشهایم پر از سکوتِ لرزانِ او و سینهام پر از چیزی که آدمها اسمش را نمیدانند، اما اسبها خوب میفهمند.
بعد، آرام چرخیدم؛ نه برای رفتن، برای دعوت به آرامش. گردنم را کمی کشیدم و به سمت راهی برگشتم که بارها با هم رفته بودیم.
او اول نگاهم کرد، بعد آرام افسار را گرفت. نمیکشید؛ فقط همراهم آمد.
مسیر را خوب میشناختم و از همان راه باریکی رفتم که همیشه میرفتیم،
وقتی هنوز خندهاش از دور برایم تندتر از هر باد میآمد.
از میان علفها، از کنار درختان بلند تا رسیدیم به همانجا؛ جایی که بوی او از همهجا بیشتر بود.
مخفیگاه همیشگیش رسیدم و آنجا ایستادم. نفس عمیق کشیدم تا بگویم:«دیدم که این را میخواهی.»
دختر نگاهم کرد و سپس صورتش را بین یالهایم فرو برد و بیصدا گریه کرد؛
اما این بار بوی غمش کمی سبکتر شده بود. انگار حالا دیگر تنها نبود و من هم تنها نبودم.
ما آنجا بودیم؛ جایی که مالِ ما بود.