چالش تمرین نویسندگی [۲۴]

.YEGANEH..YEGANEH. عضو تأیید شده است.

مدیرتالارموسیقی+مدیرآز نویسندگان+مترجم‌آز
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
مدیر آزمایـشی تالار
رمان‌خـور
مقام‌دار آزمایشی
نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,972
پسندها
پسندها
12,459
امتیازها
امتیازها
523
سکه
3,402
تمرین نویسندگی بیست و چهارم

«آخرین صحنه را دیده»

آخرین لحظه ی یک اتفاق مهم رو از دید حیوانی بنویس
که معنی حرفهای آدم ها رو نمی فهمه
اما رفتار ، بو ، صدا و ترس رو کاملا حس میکنه

(اسب - دلفین - وال - فیلم - سگ - گربه - کلاغ - گرگ - جغد - پروانه - زنبور - روباه - خرگوش -...)
 
آخرین ویرایش:
از زبان اسب

چند روز بود که بوی او از باد رفته بود. من همان‌جا ایستاده بودم، گوش‌هایم به هر صدایی خیره بودند؛ اما هیچ صدایی شبیه قدم‌های او نبود. آن روز صبح، باد اول خبرش را آورد. بوی او، اما نه آن بویی که همیشه می‌شناختم. همان عطر همیشگی بود، ولی زیرش چیزی تلخ خوابیده بود.
چیزی مثل بارانی که قبل از آمدنش سکوت می‌کند.
بعد، صدایش را شنیدم؛ آهسته و لرزان، مثل برگی که نمی‌خواهد از شاخه جدا شود. معنی حرف‌هایش را می‌فهمیدم.
آدم‌ها همیشه با صدا حرف می‌زنند، اما با تنشان راست می‌گویند. و تنِ او امروز داشت چیزی می‌گفت که من هرگز نشنیده بودم.
نزدیک شد و دستش را روی گردنم گذاشت. همان دست همیشگی، اما سردتر بود. بعد، آرام پیشانی‌اش را روی صورتم گذاشت. با گرمای نفسش، من همان‌جا بی‌حرکت ماندم. نفسم را کوتاه کردم، انگار اگر تکان بخورم چیزی می‌شکند.
دست‌هایش دور گردنم حلقه شد. محکم، اما نه از آن محکم‌هایی که وقت سواری گرفتن می‌شناختم.چون اون دختر ترسیده، می‌ترسد اگر رها کند، دیگر چیزی نمی‌ماند. نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده ولی می‌دانستم که او دیگر آن دختری نیست که می‌خندید و یال‌هایم را شانه می‌کرد. او حالا سبک‌تر از همیشه روی من سنگینی می‌کرد و انگار تمام وزن دنیا را روی گردن من گذاشته بود، بی‌آنکه حتی زین بر پشتم باشد.
سرش را کمی چرخاند و گوشش را روی تپش گردنم گذاشت. من همان ضربان همیشگی را به او دادم؛ تنها چیزی که از من می‌خواست و تنها چیزی که می‌توانستم بی‌کلام بگویم:«من همین‌جام.»
او گریه کرد. نه بلند و نه مثل آدم‌هایی که می‌خواهند صدایشان شنیده شود. گریه‌ی او بی‌صدا بود؛ مثل آبی که از سنگ رد می‌شود. و من همان‌جا ایستادم، بینی‌ام پر از بوی غم، گوش‌هایم پر از سکوتِ لرزانِ او و سینه‌ام پر از چیزی که آدم‌ها اسمش را نمی‌دانند، اما اسب‌ها خوب می‌فهمند.
بعد، آرام چرخیدم؛ نه برای رفتن، برای دعوت به آرامش. گردنم را کمی کشیدم و به سمت راهی برگشتم که بارها با هم رفته بودیم.
او اول نگاهم کرد، بعد آرام افسار را گرفت. نمی‌کشید؛ فقط همراهم آمد.
مسیر را خوب می‌شناختم و از همان راه باریکی رفتم که همیشه می‌رفتیم،
وقتی هنوز خنده‌اش از دور برایم تندتر از هر باد می‌آمد.
از میان علف‌ها، از کنار درختان بلند تا رسیدیم به همان‌جا؛ جایی که بوی او از همه‌جا بیشتر بود.
مخفی‌گاه همیشگیش رسیدم و آنجا ایستادم. نفس عمیق کشیدم تا بگویم:«دیدم که این را می‌خواهی.»
دختر نگاهم کرد و سپس صورتش را بین یال‌هایم فرو برد و بی‌صدا گریه کرد؛
اما این بار بوی غمش کمی سبک‌تر شده بود. انگار حالا دیگر تنها نبود و من هم تنها نبودم.
ما آنجا بودیم؛ جایی که مالِ ما بود.
 
از زبان ماموت - به قلم آذربان

باد از روی دشت می‌گذشت و برف را آرام روی موهایم می‌نشاند. مدت‌ها بود که اسیر خاک شده بودم. پاهایم را به زمین می‌فشردم و زمین دیگر مرا به سختیِ تنم نمی‌شناخت؛ انگار تنم بخشی از همین سفیدی سرد شده بود.
نفس می‌کشیدم و بخار گرم نفسم برای لحظه‌ای جلوی چشمم می‌ایستاد و سپس در هوا گم می‌شد.
کمی که گذشت، انگار از دور چیزی لرزید. چیزی که زمین نیز خبر آمدنش را می‌داد.
آمدند؛ با پوشش‌هایی از جنس لاشه‌ی هم‌جنسانم! برق اجسام نوک تیز میان دستانشان چشم‌هایم را می‌آزرد. گوش‌هایم را بالا بردم و سرم را به سوی باد سوق دادم. چند سایه از میان سفیدی بیرون آمدند و آرام به من نزدیک شدند.
یکی از آن‌ها ایستاد. لب‌هایش تکان خورد. صدایی از گلویش بیرون آمد و دیگری چیزی پاسخ داد. کلماتشان در هوا می‌پیچید و میان برف‌های شش ضلعی گم میشد. ترسیده بودند؛ همچون من. ترس را می‌شناختم؛ ترس، زبان مشترک همه‌ی ما بود.
یکی از آن‌ها جلو آمد. دستش می‌لرزید. همان جسم نوک‌تیز را در دست داشت. بویش از سردی برف نیز بی‌رحم‌تر به نظر می‌رسید. به او نگاه کردم. نمی‌دانستم چه می‌خواهد. فقط می‌دیدم که نزدیک می‌شود و دیگران پشت سرش ایستاده‌اند. انگار اتفاقی را به انتظار نشسته بودند. بی‌جان و دردناک، خرطومم را روی برف کشیدم. بوی زمین هنوز آشنا بود.
صدایی ناگهانی دشت را شکافت. پرنده‌ها یک‌باره از زمین برخاستند؛ سیاهی بال‌هایشان برای لحظه‌ای آسمان را پوشاند. بدنم از جا پرید؛ اما سنگینی تنم اجازه نداد بلند شوم.
چشم‌هایم را بستم و ناگهان دشت عوض شد. دیگر سرمای برف نبود، تنهایی نبود. مادر کنارم بود. گرمای تن‌های تنومند گله را حس می‌کردم. صدای قدم‌هایمان زیر پا می‌پیچید. علف‌های بلند به شکم‌هایمان می‌خوردند و باد، بوی خوشی را با خود می‌آورد. سال‌ها پیش، پیش از آدم‌ها، پیش از این سکوت سرد و بوران‌زده.
چشم‌هایم را باز کردم. یکی از آدم‌ها هنوز آن‌جا بود. لب‌هایش دوباره حرکت می‌کرد. صدایی آرام از او بیرون می‌آمد. این بار دیگر گوشم به آن صدا نبود. فقط به باد گوش می‌دادم. بادی که از روی صورتم گذشت؛ همان بادی که شاید روزی بوی گله‌ام را آورده بود.
نفس کشیدم. سردی تا اعماق سینه‌ام رفت. بازدم کردم و بخار سفیدی بالا آمد و لحظه‌ای میان من و آسمان ایستاد و سپس ناپدید شد.
چشم‌هایم آرام بسته شدند. بوی علف تازه می‌آمد؛ از دور، خیلی‌خیلی دور!
 
عقب
بالا پایین