چالش تمرین نویسندگی (۲۷)

وِلیاوِلیا عضو تأیید شده است.

مدیر نویسندگان +مترجم‌آزمایشی
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
منتقد ادبی
رمان‌خـور
مقام‌دار آزمایشی
نوشته‌ها
نوشته‌ها
2,070
پسندها
پسندها
13,021
امتیازها
امتیازها
598
سکه
3,789
تعالی

این جمله را ادامه بده:‌
«در را که باز کردم، هیچ‌کس در خانه نبود؛ اما...»
‌
فقط سه یا چهار جمله بنویس.
‌
قرار نیست داستانت حتماً ترسناک یا عجیب باشد؛
می‌تواند یک اتفاق ساده، احساسی یا حتی طنزآمیز باشد.
‌
✨ گاهی یک جملهٔ نیمه‌تمام، بهترین شروع برای یک داستان است.
​
 
در را که باز کردم، هیچ‌کس در خانه نبود؛ اما من هنوز بوی خوش عطر شیرین تو را حس می‌کردم. رایحه لیمو سر تا سر خانه را فراگرفته بود.
نمی‌دانی از اینکه تو به خانه ما باز گشته بودی چقدر خرسند بودم.
اما این خوشحالی، حتی به چند ثانیه هم نرسید و من به یاد‌ آوردم، خودم این عطر را برای تولدت خریده بودم. درست همان روز که تو رفتی.
 
تعالی

این جمله را ادامه بده:‌
«در را که باز کردم، هیچ‌کس در خانه نبود؛ اما...»
‌
فقط سه یا چهار جمله بنویس.
‌
قرار نیست داستانت حتماً ترسناک یا عجیب باشد؛
می‌تواند یک اتفاق ساده، احساسی یا حتی طنزآمیز باشد.
‌
✨ گاهی یک جملهٔ نیمه‌تمام، بهترین شروع برای یک داستان است.
​
« در را که باز کردم ، هیچ کس در خانه نبود ؛ اما چیزی را از میان پنجره دیدم ، یک آدم با یک کلاه که فالگوش وایساده بود معلوم نبود چی میخواست ؟ براچی فالگوش ایستاده بود ... شالمو مرتب کردم و پرده رو کنار زدم که...»
 
در را که باز کردم، هیچ‌کس در خانه نبود؛ اما نوای دلنشین خنده‌ات می‌آمد. سمت صدا جهیدم ولی به پنجره ی روبه پارک رسیدم. داشتی با پدر در پارک بازی می‌کردی. پارکی که روزی من و دوستانم در آن بازی می کردیم؛ اما حالا دیگر نمی‌دانم کجا هستند و تو داری راه مارا ادامه می‌دهی.
کاش می‌شد برای بار دیگر آن روزهارا بگذرانم و دوستانی که آن موقع جان‌مان را برای هم می‌دادیم را برای باری دیگر ببینم.
 
در را که باز کردم، هیچ‌کس در خانه نبود؛ اما روی میز، عکسی بود که فکر می‌کردم سال‌ها پیش گم شده. همان روزی که با هم خندیدیم و باران گرفت و هیچ‌کداممان زیر چتر نرفتیم. پشت عکس با خط خودش نوشته بود: «هنوز هم دلم برای آن روز تنگ می‌شود.» و من همان‌جا وسط راهرو، نشستم و گریه کردم چون فهمیدم بعضی آدم‌ها می‌روند؛ اما هیچ‌وقت خاطراتشان را با خود نمی‌برند.
 
«در را که باز کردم، هیچ‌کس در خانه نبود؛ اما...»
صدای هوای گرم سشوار مثل صدای زنبوری که در گوشم لانه کرده باشد فضای تاریک و خالی خانه را پر کرده بود. چند قدم پیش رفتم و صدا را دنبال کردم. سوسوی ظریفی، مثل شعلهٔ کم‌جان شمع، از گوشهٔ تاریک اتاق به چشم می‌خورد.
روی پنجه به سمتش پیش می‌رفتم تا صدای قیژقیژ پارکت‌های چوبی، حضورم را آشکار نکند. اما ناگهان پایم به سیم بلند و ضخیمی که از وسط اتاق می‌گذشت گیر کرد و با سنگینی روی زمین افتادم.
چانه‌ام به زمین کوبیده شد. طعم شور خون را توی دهانم حس کردم. صورتم را درهم کشیدم، لبم پاره شده بود.
«اَوخ!»
آهسته چشم‌هایم را باز کردم.
میز چوبی کوچکی درست مقابل بینی‌ام بود و آینهٔ کوچکی روی آن قرار داشت. دو موجود کوچک، از توی آینه به چشمانم زل زده بودند.
گویی انسان بودند، اما لالهٔ گوش‌هایشان شبیه گربهٔ سیاهگوش کشیده بود.
یکی از آن‌ها برس و سشواری بسیار کوچک در دست داشت. دیگری روی صندلی مقابل آینه نشسته بود و با دست‌های لرزان، پیشبند سفیدی را زیر گردنش گرفته بود و با ترس نگاهم می‌کرد.
دندان‌هایم را با اضطراب به نمایش گذاشتم و گفتم: «سلام…»
 
آخرین ویرایش:
«در را که باز کردم، هیچ‌کس در خانه نبود؛ اما...»
صدای آهنگی از کمد دیواری می‌آمد. ترسیدم، با خودم گفتم: مثلا دزد چه فکری کرده و داخل کمد رفته.... بعد گفتم اگه داخلش باشه، پس چه جوری در رو از بیرون قفل کرده؟! چقدر آهنگش آشناست؟! از یکی از اسباب‌بازی‌هاست.
با ترس و لرز در را باز کردم. دیدم، یکی از اسباب‌بازی‌های دخترم داره ساز میزنه.
یادم اومد صبح موقع بازی، لیوان شربت دست دخترم داده بودم! Mood

(برگرفته از داستان واقعی)‌c54c27_25ndke-hanghead
 
در را که باز کردم هیچ‌کس در خانه نبود؛ اما هنوز بوی او را حس می‌کردم. چند دست لباسش داخل ماشین لباسشویی مانده بود. جا سیگاری‌اش روی میز بود و پنجره را فراموش کرده بود، ببندد. برای رفتن بیش از آنکه فکر می‌کردم عجله داشت. عکس دو نفره‌مان به دیوار بود؛ هرچند خرده شیشه‌های شکسته قاب هنوز روی زمین بود. بهتر است بگویم هرچیزی که متعلق به من بود، با خود نبرده بود. من حکم همان لباس های کثیف داخل ماشین لباسشویی را داشتم.
نم زده، قدیمی، بلا استفاده!
 
در را که باز کردم، هیچ‌کس در خانه نبود؛ اما
چراغی در کنج سرا می‌سوخت و جامی بر خوان نیمه‌مانده بود.
پرسیدم: «این خانه از آنِ کیست؟»
پاسخی از تاریکی آمد:
«از آنِ کسی که در انتظار تو مرد.»
و آن‌گاه دانستم؛
من دیر نرسیده بودم…
من، خودِ دلیلِ دیر شدن بودم
.
 
در را که باز کردم، هیچ‌کس در خانه نبود؛ اما بوی عجیب و زننده‌ای که بینی‌ام را پر کرده بود مرا مجبور به ادامه دادن می‌کرد؛ چند قدم دیگر برداشتم و وارد اتاق پذیرایی شدم، بوی گند گوشت فاسد و خون گندیده تمام خانه را پر کرده بود و من با هر قدم که به‌سمت منشأ بو برمی‌داشتم، صورتم مچاله‌تر میشد. دست راستم را روی بینی و دهانم گذاشتم، کوتاه و بریده نفس کشیدم تا کمی از این بوی نفرت‌انگیز در امان بمانم. رد بو را تا اتاق خواب دنبال کردم و روبه روی درب چوبی و پوسیده‌ی اتاق ایستادم. نگاه کنجکاوم را به ظاهر عجیبش دوختم؛ در تمام قد در لجن و جلبک‌های سبزرنگ عجیب غرق شده بود و مایعی سیاه‌رنگ و لزج از زیر شکاف آن به بیرون از اتاق سرریز میشد. با تردید دست آزادم را جلو بردم امّا موج سرمایی که به تنم برخورد کرد موهای تنم را سیخ کرد و باعث شد وحشت‌زده دستم را عقب بکشم و با چشم‌هایی گشاد شده به آن در عجیب امّا شوم خیره شوم...

(همینجوری پیش برم یه رمان جدید می‌نویسم پس همینجا دیگه ولش می‌کنم🤣 Fight 40e206_25laufband)
 
عقب
بالا پایین