مـن که از حـال پریشان خـودم بی خبرم
تا کجـا زین هـمه انـدوه جهـان درگـذرم
بـه دلـم وعـده ی دیـدار تـو و شـوق نگاه
آمـدم تا سـر کـویت به دل و جـان بـپرم
آتش عشـق تو و سینه ی سوزان چه کنم
ای که در کوچه ی بی مهـری تو در بدرم
به کجا شکوه برم ازتو پری چهرهء مس*ت
این هـمان داغ گرانی است که آمد بسرم
خـم زلـفـان سـیاه و رخ افـروخـتـه سـوا
من از آن غمزه ی مستـانه ی تو در حذرم
مــاه زیــبای منی در شـب تــنهــایی مـــن
کاش در برکه ی خامـوش تو باشی قـمرم
می بـرد ناز نـگاهت دل و جـانـم چه کنـم
مـن بــه دلــدادگــی نـاز نـگـه مفـتخـرم
زان که از درد فـراق تـو چنــان شعله ورم
امـدم سـر بـنـهـم تـا کــه ز تـو ، دل ببــرم
قصـه ی عشـق من و پـرده ی تـاریک نـظر
چـه کنـم بــا دل بی تـاب و کـجـا ره بـبرم
خـم ابـروی تو آتش به جـهانـم زد و رفـت
با یکی بـرق نـگه سـوخـته جان و جـگرم
این من واین تو واین چشم پر ازاشک بیا
تا در این وادی حسـرت بـشـوی هـمسفرم
علیفعلهگری