گُفته بودی که چِرا خوب به پایان نَرِسیــــد؟در خفا با قصد ویرانی به سویم تاختید
حال اما شاهدید از من چه کوهی ساختید!!
آدمی در بردنش گاهى ضرر هم میکند
کیف را بردید اما آبرو را باختید...
راستَش، زورِ منِ خَسته به طوفـــآن نرسید...
گُفته بودی که چِرا خوب به پایان نَرِسیــــد؟در خفا با قصد ویرانی به سویم تاختید
حال اما شاهدید از من چه کوهی ساختید!!
آدمی در بردنش گاهى ضرر هم میکند
کیف را بردید اما آبرو را باختید...
مثل جنگی سرد، دنیا دیر می فهمد مراگُفته بودی که چِرا خوب به پایان نَرِسیــــد؟
راستَش، زورِ منِ خَسته به طوفـــآن نرسید...
از بارش بی موقع باران چه بگویم؟مثل جنگی سرد، دنیا دیر می فهمد مرا
خانهای ویران پس از آژیر می فهمد مرا
امپراطوری که در یک جنگ معمولی شدهست...
کشور معشوقهاش تسخیر، میفهمد مرا
زندگی بعد از تو در این شهر حصرِخانگیست
بردهی جامانده در زنجیر میفهمد مرا
شیشهی عطری که روی میز آرایش شکست
و از آن زن می شود تبخیر، میفهمد مرا
مثل سابق غزلم ساده و بارانی نیستاز بارش بی موقع باران چه بگویم؟
از بام ترک خورده ی ویران چه بگویم؟
نم نم زده غم تیشه به رگ های خیابان
از دیده نمناک درختان چه بگویم؟
حیرانم و آواره هر کوچه و برزن
رفتی، من از این دل چه بگویم؟
پاییز دلم گشته هم آوای زمستان
پژمرده تن از شاخه عریان چه بگویم؟
تو به من خندیدی و نمی دانستیمثل سابق غزلم ساده و بارانی نیست
هفت قرن است در این مصر فراوانی نیست
به زلیخا بنویسید نیاید بازار
این سفر، یوسف این قافله کنعانی نیست
حال این ماهیِ افتاده به این برکه خشک
حال حبسیهنویسی است که زندانی نیست
چشم قاجار کسی دید و نلرزید دلش
بشنوید از من بیچشم که کرمانی نیست
با لبی تشنه و بیبسمل و چاقویی کُند
ما که رفتیم ولی رسم مسلمانی نیست
عشق رازیست به اندازهی آغوش خدا
عشق آن گونه که میدانم و میدانی نیست
#حامد_عسگری
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم.
باغبان از پی من تند دوید،
سیب را دست تو دید.
غضب آلوده به من کرد نگاه،
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
سال هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان،
می دهد آزارم و من اندیشه کنان
غرق این پندارم:
که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت.
وقت دلتنگی دلم صحرای محشر می شودآنکه بیش از دگران در دل ما جا دارد
بیشتر میل به آزار دل ما دارد
سادهتر میشکند شیشهی احساست را
آن کسی که خبر از جای تَرَکها دارد
ما زمین خوردهی لبخند رفیقی بودیم
که به سر شوق زمین خوردن ما را دارد
وقت غمها دمشان گرم به دورم جمعند
لحظه ی سوختن شمع تماشا دارد
ما در این شهر پی سیرت زیبا بودیم
هر که دیدیم فقط صورت زیبا دارد
هر که لبخند مرا دید نپرسید افسوس
خنده با چشم غمآلود چه معنا دارد
شهر ما گرچه شلوغ است به ظاهر اما
قدر جمعیت خود آدم تنها دارد
مهدی جوینی
بعدِ یک عمر در اندیشهی فرهاد شدنوقت دلتنگی دلم صحرای محشر می شود
این ندیدن ها برایم تلخ تر سر می شود
گفته بودی از ندیدن ها ولی این بار هم
سینه ام از درد دوری بس مکدر می شود
سهم من از با تو بودن باز هم فرهاد، من
اشک چشمی در وداع تلخ، آخر می شود
باز می پیچد صدای گریه ام در کوی دل
از جدایی ها که هربارم مقدر می شود
من که دادم دین و دنیا را به چشمانت چرا؟
این دلم جرمی نکرده سخت کیفر می شود
آن نوازش های شیرینت شبی با اشک و آه
در نهایت چون حکایت ثبت دفتر می شود
انقدر دیر امدی تا عاقبت پاییز شدبعدِ یک عمر در اندیشهی فرهاد شدن
یکنفر عاشقِ ما شد، که "شیرین" میزد
انقدر دیر امدی تا عاقبت پاییز شد
کاسه صبرم از این دیر امدن لبریز شد
تیر دیوانه شد و مرداد از شهر رفت
از غمت شهریور بیچاره حلق اویز شد
مهر با بی مهری و نا مهربانی می رسد
مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد
بی تو یک پاییز، ابرم. نم نم باران کجاست؟
بی تو حتی فکر باران هم خیال انگیز شد