شعر [ یه شعر به نفر قبلیت هدیه بده ]

در خفا با قصد ویرانی به سویم تاختید
حال اما شاهدید از من چه کوهی ساختید!!
آدمی در بردنش گاهى ضرر هم می‌کند
کیف را بردید اما آبرو را باختید...
گُفته بودی که چِرا خوب به پایان نَرِسیــــد؟
راستَش، زورِ منِ خَسته به طوفـــآن نرسید...
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: HIIIS
گُفته بودی که چِرا خوب به پایان نَرِسیــــد؟
راستَش، زورِ منِ خَسته به طوفـــآن نرسید...
مثل جنگی سرد، دنیا دیر می فهمد مرا
خانه‌ای ویران پس از آژیر می فهمد مرا
امپراطوری که در یک جنگ معمولی شده‌ست...
کشور معشوقه‌اش تسخیر، می‌فهمد مرا
زندگی بعد از تو در این شهر حصرِخانگی‌ست
برده‌ی جامانده در زنجیر می‌فهمد مرا
شیشه‌ی عطری که روی میز آرایش شکست
و از آن زن می شود تبخیر، می‌فهمد مرا
 
مثل جنگی سرد، دنیا دیر می فهمد مرا
خانه‌ای ویران پس از آژیر می فهمد مرا
امپراطوری که در یک جنگ معمولی شده‌ست...
کشور معشوقه‌اش تسخیر، می‌فهمد مرا
زندگی بعد از تو در این شهر حصرِخانگی‌ست
برده‌ی جامانده در زنجیر می‌فهمد مرا
شیشه‌ی عطری که روی میز آرایش شکست
و از آن زن می شود تبخیر، می‌فهمد مرا
از بارش بی موقع باران چه بگویم؟
از بام ترک خورده ی ویران چه بگویم؟
نم نم زده غم تیشه به رگ های خیابان
از دیده نمناک درختان چه بگویم؟
حیرانم و آواره هر کوچه و برزن
رفتی، من از این دل چه بگویم؟
پاییز دلم گشته هم آوای زمستان
پژمرده تن از شاخه عریان چه بگویم؟
 
از بارش بی موقع باران چه بگویم؟
از بام ترک خورده ی ویران چه بگویم؟
نم نم زده غم تیشه به رگ های خیابان
از دیده نمناک درختان چه بگویم؟
حیرانم و آواره هر کوچه و برزن
رفتی، من از این دل چه بگویم؟
پاییز دلم گشته هم آوای زمستان
پژمرده تن از شاخه عریان چه بگویم؟
مثل سابق غزلم ساده و بارانی نیست
هفت قرن است در این مصر فراوانی نیست

به زلیخا بنویسید نیاید بازار
این سفر، یوسف این قافله کنعانی نیست

حال این ماهیِ افتاده به این برکه خشک
حال حبسیه‌نویسی است که زندانی نیست

چشم قاجار کسی دید و نلرزید دلش
بشنوید از من بی‌چشم که کرمانی نیست

با لبی تشنه و بی‌بسمل و چاقویی کُند
ما که رفتیم ولی رسم مسلمانی نیست

عشق رازی‌ست به اندازه‌ی آغوش خدا
عشق آن گونه که می‌دانم و می‌دانی نیست

#حامد_عسگری
 
مثل سابق غزلم ساده و بارانی نیست
هفت قرن است در این مصر فراوانی نیست

به زلیخا بنویسید نیاید بازار
این سفر، یوسف این قافله کنعانی نیست

حال این ماهیِ افتاده به این برکه خشک
حال حبسیه‌نویسی است که زندانی نیست

چشم قاجار کسی دید و نلرزید دلش
بشنوید از من بی‌چشم که کرمانی نیست

با لبی تشنه و بی‌بسمل و چاقویی کُند
ما که رفتیم ولی رسم مسلمانی نیست

عشق رازی‌ست به اندازه‌ی آغوش خدا
عشق آن گونه که می‌دانم و می‌دانی نیست

#حامد_عسگری
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم.
باغبان از پی من تند دوید،
سیب را دست تو دید.
غضب آلوده به من کرد نگاه،
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
سال هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان،
می دهد آزارم و من اندیشه کنان
غرق این پندارم:
که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت.
 
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم.
باغبان از پی من تند دوید،
سیب را دست تو دید.
غضب آلوده به من کرد نگاه،
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
سال هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان،
می دهد آزارم و من اندیشه کنان
غرق این پندارم:
که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت.

آنکه بیش از دگران در دل ما جا دارد
بیشتر میل به آزار دل ما دارد

ساده‌تر میشکند شیشه‌ی احساست را
آن کسی که خبر از جای تَرَکها دارد

ما زمین خورده‌ی لبخند رفیقی بودیم
که به سر شوق زمین خوردن ما را دارد

وقت غم‌ها دمشان گرم به دورم جمعند
لحظه ی سوختن شمع تماشا دارد

ما در این شهر پی سیرت زیبا بودیم
هر که دیدیم فقط صورت زیبا دارد

هر که لبخند مرا دید نپرسید افسوس
خنده با چشم غم‌آلود چه معنا دارد

شهر ما گرچه شلوغ است به ظاهر اما
قدر جمعیت خود آدم تنها دارد

مهدی جوینی
 
آنکه بیش از دگران در دل ما جا دارد
بیشتر میل به آزار دل ما دارد

ساده‌تر میشکند شیشه‌ی احساست را

آن کسی که خبر از جای تَرَکها دارد

ما زمین خورده‌ی لبخند رفیقی بودیم

که به سر شوق زمین خوردن ما را دارد

وقت غم‌ها دمشان گرم به دورم جمعند

لحظه ی سوختن شمع تماشا دارد

ما در این شهر پی سیرت زیبا بودیم

هر که دیدیم فقط صورت زیبا دارد

هر که لبخند مرا دید نپرسید افسوس

خنده با چشم غم‌آلود چه معنا دارد

شهر ما گرچه شلوغ است به ظاهر اما
قدر جمعیت خود آدم تنها دارد

مهدی جوینی
وقت دلتنگی دلم صحرای محشر می شود
این ندیدن ها برایم تلخ تر سر می شود
گفته بودی از ندیدن ها ولی این بار هم
سینه ام از درد دوری بس مکدر می شود
سهم من از با تو بودن باز هم فرهاد، من
اشک چشمی در وداع تلخ، آخر می شود
باز می پیچد صدای گریه ام در کوی دل
از جدایی ها که هربارم مقدر می شود
من که دادم دین و دنیا را به چشمانت چرا؟
این دلم جرمی نکرده سخت کیفر می شود
آن نوازش های شیرینت شبی با اشک و آه
در نهایت چون حکایت ثبت دفتر می شود
 
  • Love
واکنش‌ها[ی پسندها]: Hanisa
وقت دلتنگی دلم صحرای محشر می شود
این ندیدن ها برایم تلخ تر سر می شود
گفته بودی از ندیدن ها ولی این بار هم
سینه ام از درد دوری بس مکدر می شود
سهم من از با تو بودن باز هم فرهاد، من
اشک چشمی در وداع تلخ، آخر می شود
باز می پیچد صدای گریه ام در کوی دل
از جدایی ها که هربارم مقدر می شود
من که دادم دین و دنیا را به چشمانت چرا؟
این دلم جرمی نکرده سخت کیفر می شود
آن نوازش های شیرینت شبی با اشک و آه
در نهایت چون حکایت ثبت دفتر می شود
بعدِ یک عمر در اندیشه‌ی فرهاد شدن
یک‌نفر عاشقِ ما شد، که "شیرین" می‌زد
 
بعدِ یک عمر در اندیشه‌ی فرهاد شدن
یک‌نفر عاشقِ ما شد، که "شیرین" می‌زد
انقدر دیر امدی تا عاقبت پاییز شد
کاسه صبرم از این دیر امدن لبریز شد
تیر دیوانه شد و مرداد از شهر رفت
از غمت شهریور بیچاره حلق اویز شد
مهر با بی مهری و نا مهربانی می رسد
مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد
بی تو یک پاییز، ابرم. نم نم باران کجاست؟
بی تو حتی فکر باران هم خیال انگیز شد
 
انقدر دیر امدی تا عاقبت پاییز شد
کاسه صبرم از این دیر امدن لبریز شد
تیر دیوانه شد و مرداد از شهر رفت
از غمت شهریور بیچاره حلق اویز شد
مهر با بی مهری و نا مهربانی می رسد
مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد
بی تو یک پاییز، ابرم. نم نم باران کجاست؟
بی تو حتی فکر باران هم خیال انگیز شد

آهای قلب ترک خورده! بخت یار تو نیست
خودت رفیق خودت شو، کسی کنار تو نیست

هوای سیر و سفر کردی و نمی‌دانی
قطار هست و نگاری در انتظار تو نیست

همان دلی که برایش هزار ذره شدی
خبر رسیده که یک ذره بی‌قرار تو نیست

اگر ندیده بگیری مرا نمی‌رنجم
چرا که مشکل من چشم‌های تار تو نیست

نخند با لب خشکیده‌ات که می‌شکنی
نچرخ دور نگاهی که در مدار تو نیست

ورق نزن این تقویم لاابالی را
در این توالی غم صحبت از بهار تو نیست

تو گریه کردی و مردم به گریه افتادند
هزار دفعه نگفتم که عشق کار تو نیست؟

امیررضا بهمنی
 
عقب
بالا پایین