میباری ای باران و میشویی زمین را
اما نمیشویی دلِ اندوهگین را
رگباری و سیلی ولی دانم که هرگز
آبی بر آتش نیستی، جان حزین را
سنگینترینی، بیشک اما اندکی نیز
تسکین نخواهی داد این غمگینترین را
باران دیگر باید و از ابر دیگر
تا شوید از دلهای ما این خشم و کین را
بارانی از شمشیر و آنگه سیلی از خون
سیلی که خواهد کَند بیخ ظالمین را
سیلی که خواهد بُرد از ذهن چلیپا
یاد یهودا را و شام واپسین را
آنگونه بارانی که خواهد شست با خون
ناچار خون ناحقِ آن نازنین را
آری همان باران که خواهد داشت در پی
آفاق آبی وآفتاب راستین را
حسین منزوی