شعر [ یه شعر به نفر قبلیت هدیه بده ]

نسیم، زلف تو را دید و بی‌قرار تو شد
صبا بوی عطرت را شنید و شرمسار تو شد
دلم که خانه به خانه گریخت از غم‌ها
اسیر دام غمت گشت و غمگسار تو شد
 
  • عمری که اجل در پی او می تازد
    هر کس غم دنیا بخورد می بازد
 
اونجا که کیان نوبهار میگه:

مجنون‌تر از آنم که شوم دلزده‌ی جبر
باکی ز خطر نیست در این همهمه‌ی صبر️
 
  • به قول سهراب سپهری :
    گاه باید رویید ، از پس ِآن بارآن گاه باید خندید ، بر غمی بی‌ پایان : )️
 
کس نآمد از آن جهان که پرسم از وی
احوال مسافران عالم چون شد

- خیام
 
  • رهایَش کن مرنجان خویشتن را..!
 
  • پاییز همون فصلیه، ڪه بهت یاد میده
    باید عاشق ریشه‌ها بشی، نه شڪوفه ها🍂
 
می‌باری ای باران و می‌شویی زمین را
اما نمی‌شویی دلِ اندوهگین را

رگباری و سیلی ولی دانم که هرگز
آبی بر آتش نیستی، جان حزین را

سنگین‌ترینی، بی‌شک اما اندکی نیز
تسکین نخواهی ‌داد این غمگین‌ترین را

باران دیگر باید و از ابر دیگر
تا شوید از دل‌های ما این خشم و کین را

بارانی از شمشیر و آنگه سیلی از خون
سیلی که خواهد کَند بیخ ظالمین را

سیلی که خواهد بُرد از ذهن چلیپا
یاد یهودا را و شام واپسین را

آن‌گونه بارانی که خواهد شست با خون
ناچار خون ناحقِ آن نازنین را

آری همان باران که خواهد داشت در پی
آفاق آبی وآفتاب راستین را

حسین منزوی
 
  • بیرون زِ تو نیست هر چه در عالم هست
    در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی.
 
اونجا که مهدی اخوان ثالث میگه:‏
کم مَبین خود را، که از بسیار هم بیشی...
🌿
 
عقب
بالا پایین