شاید دور،شاید دیر اما نور از روزنه ای که باید می تابد و چشم های تو را روشن میکند.
بر چرخ فلک مناز که کمر شکن استاگر به قیدِ زندگی هزار بار مُردهای
اگر به رغم پُختِگی، نوشیدنی نیم خوردهای
اگر در ازدحام شب فقط سکوت میکنی
از ارتفاع خوابها اگر سقوط میکنی
امان نمیدهی اگر به گریههای بیامان
اگر که فکر میکنی مزخرف است این جهان
اگر به مو رسیدهای... به پرتگاه چَشم خود
اگر هَراس داری از خرابههای خَشم خود
اگر دو کوه میرسد به هم، در اوج بیکسی
ولی تو هرچه میدوی، به هیچجا نمیرسی!
مسببش تو نیستی
تو بیطرفترین این زمین بیبرندهای
تو بازخورد گریهای! تو بازتاب خندهای!
تو داغدار یک شب از دل هزار و یک شبی
تو نیشخوردهای فقط... به اقتضای عقربی
تو که پناه بُردهای به ترسهای در کُمُد
نبُرد هیچکس تو را به سرزمینِ اَمن خود
تو که بدونِ لُقمه بودهای میانِ زنگها
و لُقمه بود دستِ تو برای سیر کردن مُعلّم شِلنگها...
کُنون که مار گشتهای
در آستین چیستی
مسببش تو نیستی!
#یاسر_قنبرلو
بر چرخ فلک مناز که کمر شکن است
بر رنگ لباس مناز که آخر کفن است
مغرور مشو که زندگی چند روز است
در زیرِ زمین شاه و گدا یک رقم اس
چنان تنهای تنهایم، که حتّی نیستم با خودتصمیم دارم دائماً تنها بمانم
از ترسِ تنهاتر شدن تنها بمانم
گاهی تصور میکنم شاید از آغاز
تقدیر این بوده که من تنها بمانم
تنهاییام با همنشینی بیشتر شد
من میروم با خویشتن تنها بمانم
این منطقه از منطقم درکی ندارد
مجبور هستم در وطن تنها بمانم
دلبستهی دنیا شدم باید شبی را
با پیرمردِ گور کَن تنها بمانم...
محسن حیدری
در اگر بر تو ببندد مر و و صبر کن آنجاآدمی را آدمی دیگر ، پریشان میکند
هرچه تنهاتر شود ، تنهاتر از آن میکند
تا کمی خوبی کند ، از دوست تا دشمن بگیر
از محبت های بی حاصل ، پشیمان میکند...
#زهرا_عسگری
بیا ای دوست لبخندی بزن بر جام تنهاییچنان تنهای تنهایم، که حتّی نیستم با خود
نمی دانم که عُمری را چگونه زیستم با خود!
مهدیاخوانثالث
در خفا با قصد ویرانی به سویم تاختیددر اگر بر تو ببندد مر و و صبر کن آنجا
ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند