یکی بود یکی نبود زیر گنبد خدا هیچکس نبود.
فندقالملک، همان سنجاب فیلسوف و عینکگمشدهی ما، حالا روی تنه درخت بلوط، محکم جلد خالی تیتاپ را چسبیده بود. نه کتاب بود و نه روزنامه، فقط یک تکه مقوای رنگی که روزگاری محافظ جانِ یک تیتاپِ پر از شکولات بوده. اما برای فندقالملک، این جلد، دریچهای بود به دنیایی ناشناخته!
با چشمهای ریز شده (چون عینک همچنان در دسترس نبود) و بینی که نزدیک بود به جوهر رنگی جلد بخورد، سعی میکرد رمزگشایی کند. شاید این جلد، پیغام سری از طرف «پادشاهی شکولاتی» بود؟ یا شاید نقشهی گنجی که به «سرزمین تیتاپهای پر» ختم میشد؟
سوال اینه که چه چیزی میخواند؟ ولی او در واقع هیچی نمیخواند. اما با انگشتان ظریفش، خطوط برجسته و طرحهای روی جلد را دنبال میکرد. حس میکرد هر خط، هر نقطه، داستانی دارد؛ شاید از سفرهای دریایی شکولاتها، یا از رقابتهای نفسگیر بین طعم شکلات و فندق.
و کجا میخواند؟ این دیگر اتاق انتظار دکتر و سلمانی نبود. او روی «مسندِ دانشِ تنه درخت» نشسته بود، درست وسط «دانشگاه طبیعیِ جنگل». از دید او، این بهترین آزمایشگاه دنیا بود. فندقالملک به نوشتههای رنگی با دیده تردید نگاه میکرد. «طعم شکولتی لذیذ»؟ «تجربهی بینظیر»؟ او اینها را بیشتر شبیه شعارهای تبلیغاتی میدانست تا حقیقت محض. او به حس لامسهاش و بوی باقیمانده از شکولات، بیشتر اعتماد داشت.
چرا این قدر کاغذ را نزدیک گرفته است؟
همانطور که گفتیم، عینک گمشدهاش مقصر اصلی بود. اما دلیل دیگرش این بود که میخواست آخرین ذرهی بو و خاطرهی تیتاپ را استنشاق کند. شاید اگر خوب بو کند، بتواند فرمول جادویی ساختن تیتاپ را کشف کند!
او مطمئن بود که اینها کار یک نویسندهی گمنام، اما بسیار هنرمند بوده است. کسی که میدانسته چطور با رنگ و لعاب، دل موجودات کوچک و گرسنهای مثل او را بلرزاند. شاید یک سنجابِ نویسندهی سابق که حالا در کار بستهبندی تیتاپ بوده!
او نه به دنبال شغل بود و نه خبر. فندقالملک در حال تحقیق دربارهی ماهیت «تهی بودن» بود. او میخواست بفهمد چطور چیزی که روزی پر از طعم و لذت بوده، حالا فقط یک پوستهی خالی باقی مانده است. شاید این یک درس فلسفی بود دربارهی گذر زمان و ناپایداری لذتها!
او در حال اثبات فرضیهی توطئهی شکولات بود. شاید این جلد، سرنخ پروندهای بود که او باز کرده بود: «گم شدن بزرگ شکولاتها». او با دقت تمام طرحها را بررسی میکرد، انگار دنبال ردپای انگشت یا یک پیام مخفی بود.
ناگهان، یک باد ملایم وزید و جلد تیتاپ از دستش لیز خورد و در هوا چرخید. فندقالملک با ناامیدی نگاهش کرد و زیر لب گفت: «عیب ندارد! این فقط یک سرنخ بود. حتماً تیتاپ بعدی، نقشهی اصلی را در خود دارد!» و با همان عزم راسخ، به جستجو در سطل آشغالهای پارک ادامه داد.