مسابقه نمایشگاه مسابقه‌ی سه پرده در گراندهتل

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع -Taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
عنوان: غائله
نویسنده: @EMMAEMMA عضو تأیید شده است.
ژانر: جنایی
موضوع: مدرسه بزرگسالان
عده‌ای دوست به مدرسه متروکه زمان کودکی و قدیمی سر می‌زنند تا تجدید خاطرات کنند و اتفاقات عجیبی می‌افتد.
شخصیت: جان واتسون

***
پنجره‌ی شکسته و پرده‌های آشفتهٔ راهرو سرمای حاصل از توفان را به داخل راه می‌داد و باد شدید بوی الکل را در دبیرستان پخش می‌کرد.
وقوع توفان موجب ماندگاری‌مان شده بود. جان واتسون همکلاسی سابقم سعی می‌کرد اوضاع را مدیریت کند و ما را به کلاس سابقمان دعوت می‌کند. با چشمانِ تیره و براقم کلاس را نشانه می‌گیرم و در همان زمان بوی چیز عجیبی در شامه‌ام می‌پیچد. داخل کلاس شواهدی عجیب و نامعقول وجود دارد که همه‌مان را به وحشت می‌اندازد؛ رد خونی حاصل از کشمکش وجود دارد و روی تخته با همان خون و خطی خوش پیامی نوشته شده. به لئو می‌نگرم که به صورت عصبی موهای سیاهش را می‌خاراند و زمزمه‌وار تکرارش می‌کند: «صحنه‌ای از پیچش بخیه و خون! من نادم هستم!»
ابروهای واتسون بالا می‌پرد و رد خون به طرز نامحسوس از در پشتی خارج و تا آزمایشگاه و بهداشت امتداد پیدا می‌کند. لئو ترسیده تلاش می‌کند ما را منصرف کند اما من هم‌چنان رد را دنبال می‌کنم. رد خون خشک شده کنارِ در آزمایشگاه پررنگ می‌شود و شوک زمانی اتفاق می‌افتد که جسدِ آقای هریسون مسئول آزمایشگاه را در وسط اتاق می‌بینم. معده‌ام از دیدن جسدِ خونی و بخیه خورده در هم می‌پیچد و سرم گیج می‌رود. جسدی که چشم ندارد و رد بخیه از پیشانی تا گوش‌هایش ادامه دارد و از سوی دیگر جسد نیمه عریان و سفید آقایِ هریسون قلب هم ندارد و تنها پوستی بخیه خورده دارد. تیغ تصویری اعجاب‌انگیز از ستاره و خط را روی بدنش کشیده. نمای کبود شدهٔ دستانی روی گلو و اجزای دیگر بدن آقایِ هریسون نقش بسته و خون ریخته شده در اطرافش تیره و چسبناک است. رنگ لئو به شدت پریده و واتسون متعجب به جسد خیره شده و می‌گوید: «طبق شواهد جسد، ضرب و شتم توسط یه پزشک انجام شده. این بخیه‌های تمیز و رد تیغ جراحی نمی‌تونه کار یه فرد معمولی باشه!»
وسایل روی میز هم همین را نشان می‌دهد وسایل بهم ریخته و خون‌آلود پزشکی همراه بوی الکل حرف واتسون را تصدیق می‌کند. من یوتوبر علاقه‌مند به مسائل جنایی هستم و شواهدی مشابه از قاتل پزشک را دیده‌‌ام اما پس انگیزهٔ قاتل آن هم در مدرسه چه بود؟! لئو سعی می‌کند ما را منصرف کند اما فقط به تنش بینمان دامن می‌زد و صدای مجادله من و لئو در سالن مسکوت می‌پیچد. صدا که پایین می‌رود، توجه‌ام به تصویری که بر روی در چوبی آزمایشگاه جلب می‌شود. تصویری دقیق از نقشهٔ پیاده شده روی جسد آقای هریسون و شباهت آن کاملاً مشهود است. در را باز می‌کنم و با مشاهده راهرویی مخفی در مدرسه‌مان متعجب می‌شوم. لئو لبخندی مضطرب می‌زند و با دست به راهرو اشاره می‌کند. می‌گوید: «راهروی غربی مخصوص شورای بچه‌های نخبه. ادوارد همیشه از این‌جا برام تعریف می‌کرد.»
فکر می‌کنم که لابد آن شخص یک نخبه‌ی عجیب غریب است. سه در راهرو را باز می‌کنیم اما چیزی عایدمان نمی‌شود و تنها در آخر سمت راست مانده است. دستانم از اضطراب درونی‌ام عرق کرده و دلهره دارم. در باز شده شوک دوم را داراست. لئو با چشمانی پر به جسد خیره می‌شود و صدای آغشته به گریه‌اش در اتاق طنین می‌اندازد:
«ادوارد؟!»
میز رو به روی ادوارد پر از قرص، دارو و شربت است. پوست ادوارد کبود و چشمانش از حدقه بیرون زده‌اند و کف‌های کنار دهانش خشک شده‌اند. واتسون گویا چیزی طبیعی دیده باشد دستش را به سمت قرص‌ها می‌برد.
«اوردوز! مصرف روان‌گردان به مقدار زیاد و خودخواسته. پزشک چیره‌دست و ماهر اشتباه نمی‌کنه.»
متعجب می‌مانم و سمت میز پشت صندلی چوبی ادوارد می‌روم. با دیدن عکس‌های متفاوت آقای هریسون در کنار اجسادی خون‌آلود و مقدارِ هنگفتی پول، رسید‌های پرداختی جهت قتل و رشوه و سپس پاکت نامه رنگم به شدت می‌پرد و احوالم دگرگون می‌شود. تمام بدنم می‌لرزد، جسدی مشابه جسدِ آقای هریسون... مادر ادوارد! پاکت نامه را باز می‌کنم و به طوری آن را می‌خوانم که واتسون و لئو نیز آن‌ را بشنوند:
«تو دقیقاً همان‌طور مُردی که مادرم رو در آزمایشگاه همین مدرسه کشتی. خطاطی تو روی بدن بی‌جون مامان و اون گلویِ کبود و صورت پر از بخیه هیچ‌وقت قرار نیست از صورتم کنار بره! تو انسانی‌ترین بخش من رو کشی و دوباره و دوباره تو رو می‌کشم حتی اگر ته جهنم پیدات کنم بابا!»
با پوزخند می‌پرسم: «نفرت چقدر ارزش داره؟»
واتسون ابرویی بالا می‌اندازد و می‌گوید: «اون‌قدری که چشمت رو روی همه‌چیز ببندی حتی اگر پدرت باشه.»
 
@سورنــ؛

توفان که می‌خوابد، برق‌های اضطراری مدرسه خاموش می‌ماند و راهروها مثل گلوگاه یک حیوان زنده نفس می‌کشند. جان واتسون چراغ‌قوه را پایین می‌آورد و خاک یخ‌زده را روی کف دنبال می‌کند. از وقتی پیام مرموزی او و دوستان قدیمی‌اش را به این دخمه‌ی خاطرات کشانده بود، سکوت سنگین مدرسه، بیش از هر صدای دیگری کر‌کننده شده بود. بوی نم، غبار و شاید... بوی فلز گنگ خون؟
عمره با صدایی که از ترس می‌لرزید، گفت: «اینجا دیگه شبیه اون روزایی نیست که زنگ تفریح قایم‌باشک بازی می‌کردیم!»
نور چراغ‌قوه‌اش روی تابلوی گچی کلاس قدیمی می‌لغزید. سال‌ها پیش، در همین کلاس شاهکارهای هنری دیوانه‌وار بن را به خود دیده بود. نقاشی‌هایی پر از رنگ‌های تیره و اشکال درهم‌پیچیده که حالا انگار بوی خون می‌دادند.
«بن همیشه یه جورایی با تاریکی ارتباط داشت.» کامرون، که حالا سعی می‌کرد با دوربین موبایلش از هر گوشه و کناری فیلم بگیرد، گفت: «ولی نه اینجوری.»
واتسون نگاهش را به تخته دوخت. رد انگشتان خونی، نامفهوم و کشیده روی سطح سیاه حک شده بود. شبیه خطوط یک نقشه، یا شاید... راهنمایی؟
«باید حواسمون باشه.» واتسون با صدایی که سعی می‌کرد آرامش را القا کند، گفت: «اینجا فقط خاطره نیست. یه چیز دیگه هم اینجاست.»
ناگهان، صدای خش‌خشِ خفیفی از انتهای راهرو آمد. مثل نفس کشیدن کسی که از شدت درد به خود می‌پیچد. عمره با وحشت عقب کشید و به سمت در پشتی کلاس دوید. «من گفتم نباید میومدیم! این مدرسه نفرین شده‌است!»
واتسون چراغ‌قوه را به سمت صدا چرخاند. سایه‌ای بلند و نحیف، در انتهای راهرو، در تاریکی مطلق، گویی منتظرشان بود. اما قبل از اینکه بتواند آن را بهتر ببیند، صدای برخورد چیزی با زمین سکوت وهم‌آور مدرسه را شکست.
با عجله به سمت صدا رفتند. عمره فریاد کشید. روی زمین، مجموعه‌ای از ابزار جراحی قدیمی و زنگ‌زده ریخته بود. به وضوح، کسی اینجا در حال انجام کاری بوده. اما چرا؟ و چرا دقیقاً در این مدرسه متروکه؟
واتسون خم شد و یکی از ابزارها را برداشت. تیغ جراحی، هنوز قطرات خشک‌شده‌ی خون به آن چسبیده بود. «این‌ها... این‌ها مال بنه. همیشه موقع طراحی ازشون استفاده می‌کرد. می‌گفت بهش آرامش میدن.»
کامرون با چشمانی گرد شده به اطراف نگاه کرد. «ولی بن... بن مُرده. سال‌هاست که مرده!»
ناگهان، نور چراغ‌قوه واتسون، روی یکی از کشوهای میز قدیمی معلم افتاد. کشویی که انگار از قصد باز مانده بود. داخلش، دفترچه‌ای قدیمی و دفتر خاطرات بن قرار داشت. با هیجان آمیخته به ترس، آن را برداشت.
صفحات دفتر، پر بود از طرح‌های تیره، اشعار غم‌انگیز و... وصیت‌نامه‌ای عجیب. در بخشی از آن نوشته بود: «وقتی تاریکی مرا خواهد بلعید، در جایی که خاطرات ما شکوفا شد، مرا بازگردانید. جایی که صدای خنده‌هایمان پژواک جاودانگی داشت. مرا در آغوش خود بپذیرید.»
واتسون با صدای لرزان ادامه داد: «اینجا... اینجا محل دفن بنه. اون خواسته که اینجا دفن بشه. اما چرا؟»
همان لحظه، صدای نفس کشیدن آن حیوان زنده، دوباره بلند شد. اما این بار، نه از انتهای راهرو، بلکه از پشت همان در پشتی کلاس که عمره سعی در باز کردنش داشت. صدای ضربات آرامی به در می‌خورد. ضرباتی که انگار از درون دیوار می‌آمد.
«این دیگه چه جور جنون... » عمره شروع به حرف زدن کرد، اما ناگهان، صدای جیغ وحشتناک کامرون، حرفش را قطع کرد.
واتسون برگشت. کامرون، با چهره‌ای رنگ‌پریده به سمت تخته اشاره می‌کرد. روی تخته، با همان رد انگشتان خونی، پیام تازه‌ای نوشته شده بود:
«خاطرات، هرگز نمی‌میرند. فقط... تغییر شکل می‌دهند.»
و درست در همان لحظه، سایه‌ی بلند و نحیفِ انتهایِ راهرو، دیگر سایه نبود. تصوری بود از بن که می‌درخشید در ذهنشان!
 
عنوان: نمسیس
نویسنده: @Mansi
ژانر: جنایی
موضوع: مدرسه بزرگسالان
عده‌ای دوست به مدرسه متروکه زمان کودکی و قدیمی سر می‌زنند تا تجدید خاطرات کنند و اتفاقات عجیبی می‌افتد
شخصیت: جان واتسون


دست‌هایم را به سمت جنازۀ خط خطی شدۀ مدیر مدرسه قدیمی‌مان بردم؛ اما همین که انگشتم نزدیکش شد، صدای دکتر واتسون بلند شد: «هانا! به هیچی دست نزن تا پلیس برسه!»
نفسم را با شدت بیرون دادم و دست به سینه گفتم: «خودم اول پیداش کردم!»
جان شانه بالا انداخت و گفت: «ولی من بودم که تشخیص دادم چطور مرده! زخم های شکاف دار، با چاقوی ظریف و خیلی تیز انجام شده؛ قاتل صبر کرده تا خونش کاملا تخلیه بشه. ولی تعدادی زخم ترکه هم روی دست و پاهاش هست. مطمئنم هدفش شکنجه بوده!»
اریک و سامنتا گوشۀ اتاق ایستاده بودند و با چشم‌های گشادشده به مکالمۀ من و واتسون خیره شده بودند. قطعا برای آن دو مکالمۀ یک وکیل و یک پزشک که در حتی در اوقات فراغت‌شان هم دنبال کارآگاه بازی و حل پرونده بودند، چندان عادی نبود. لبخندی زدم و گفتم: «این‌ها رو حتی من هم می تونستم با یه نگاه شخیص بدم!»
دست‌هایم را در جیب ژاکت چرمم بردم و در اتاق قدن زدم. دفتر، تاریک بود و بوی نا داشت. حتی مهتاب نیز نور خود را از پنجره‌های جرم گرفته و زرد ساختمان دبیرستانم، دریغ کرده بود. ما چهار دوست قدیمی در فارغ‌التحصیلی قول دادیم هر سه سال یک‌بار برای تجدید دیدار در مدرسۀ قدیمی جمع شویم. اما فکر نمی‌کردیم امسال موقع سر زدن به اتاق‌ها، یک جسد پیدا کنیم.
اریک جلو آمد و در حالی که سعی می‌کرد از نگاه کردن به جسد مدیر حذر کند، زمزمه کرد: «این سومین قتله، این مدرسه نفرین شده ست! پنج سال سال پیش خبر اومد که خانم بردفوت تو حیاط مدرسه لابلای یه مشت کتاب چال شده. چهار سال پیش هم آقای دش که معلم ورزش بود. پارسال هم که چشم‌های سرایدر رو درآوردن و انداختنش تو همون زیرزمین ترسناک ته باغ!»
جان روی یکی از صندلی‌ها نشست؛ حاضر بودم شرط ببندم در دوران تحصیل هم بارها روبروی مدیر، روی همان صندلی جا گرفته بود. آهی کشید و گفت: «من به نفرین اعتقاد ندارم بلکه به قاتلی باهوش و خونسرد اعتقاد دارم که مطمئنم از بچه‌های قدیمی اینجاست. یادتونه؟! خانم بردفوت عادت داشت با کتاب‌های قطور بزنه توی گوشمون، حتی گوش اریک بابت این موضوع کم‌شنوا شد! آقای دش همیشه بچه‌های ریزه‌میزه و کم‌جون مثل هانا رو، اونقدر توی زمین ورزش می‌دواند تا از حال برن. سرایدر هم عادت داشت بچه‌هایی که ترسو بودن رو به یه بهونه ببره تو اون اتاق و توی تاریکی با موش‌ها حبسشون کنه!
سامانتا که تا الان ساکت بود، گفت: «من هنوزم به خاطر اون پیرمردِ روانی از تاریکی می‌ترسم.»
به سمت جان واتسون رفتم. دست‌هایش را گرفتم و بالا آوردم؛ کف دست‌هایش چند خط بلند و طولانی بود، ردی از زخم‌هایی کهنه و پینه بسته، درست شبیه زخم‌هایی که حالا روی تن مدیر بود. آهی کشیدم و با شنیدن صدای آژیر ماشین پلیس، گفتم: «کار الهه انتقامه! حقشون رو حسابی کف دستشون گذاشته. من دیگه باید برم. گزارشم رو به افسرها میدم. سه سال دیگه باز می‌بینمتون!»
از فضای متعفن و مسموم مدرسه بیرون زدم و باد خنک و بوی چمن تازه را به ریه‌هایم دعوت کردم. از همان نوجوانی هروقت اجرای عدالت را می دیدم، روحی تازه درونم دمیده می‌شد. چه در گوشه و کنار دادگاه‌های رسمی و چه در کوچه و خیابان‌های تاریک، حتی در مدرسه‌ای متروکه و قدیمی. دستم را به سمت جیبم بردم و جعبه‌ای باریک و چوبی را در آوردم؛ حتما هنوز نفهمیده بود که این از وسایلش کم شده. می‌توانستم به موقع برش گردانم. به هر حال، درست مثل سامنتا و اریک، عدالت حق او هم بود؛ حتی با وجود این‌که آن را با صدای بلند درخواست نکرده بود. روی دستۀ تیغ ظریف جراحی دست کشیدم و لبخند زدم. همان جایی که نوشته شده بود «دکتر ج. و».
 
@مَمّد
نام: سورپرایز در مسابقه

به دندان مصنوعی‌تماماً طلایش اشاره می‌کند و می‌گوید این باارزش ترین دارایی اوست. پیر ترین پیرمرد دنیا، پیرمرد تنگی نفس دار، متوجه نکته‌ی حرف او که معنایش آن است که اگر باختم، دندان‌هایم را تقدیم می‌کنم و وکنون به آن نیاز دارم، شده و کیسه‌ی جمع آوری اشیای قیمتی را از جلوی او کنار میبرد.
- اگه ببازم باقی عمرمو فقط باید سوپ بخورم.
همه‌ی افراد نشسته دور میز به شوخی پیرمردانه‌اش می‌خندند به جز بتمن!
بتمن در فکر فرو رفته تا بتواند تمام توانش را جمع کند و در مسابقه‌ی امروز پیروز شود. در غیر این صورت باید لباس بتمنی که تا امروز هشتاد سال شده که مالک آن است را از دست بدهد.
غذا را می‌آورند و هنوز کف دیس‌ها به میز برخورد نکرده است که نبرد قاشق و چنگال ها آغاز می‌شود. مسئله برای آنها بسیار حیاتیست، در انتهای روز فقط یک نفر می‌ماند که نه تنها شی قیمتی خود را از دست نداده بلکه صاحب شی قیمتی باقی افراد هم می‌شود و آن فرد کسی نیست جز آنی که افزایش وزن بیشتری در وزن کشی بعد از غذا نسبت به وزن کشی قبل از غذا داشته است.
پیرمرد دندان طلایی نگاهش که به پیرزن چشم عسلی میفتد، پنج عدد کبابِ گوشه‌ی لپ و در دهانش به سنگ تبدیل می‌شود. یادش می‌آید دوستش دارد و دلش نمیخواهد او را ناراحت ببیند و اصلا دندان مصنوعی تماما طلایش فدای یک تار موی او.
سرعتش را کم میکند تا او کسی نباشد که جایزه می‌برد و همزمان با زدن قاشق و چنگالش به شمشیر رقبا، سعی در کاهش سرعت آنها داد تا پیرزن چشم عسلی بتواند در کمال آسایش برنده مسابقه شود.
بتمن این رفتارها را در پرستیژ خود نمی‌بیند و لباس بتمنی خود را با ناراحتی درآورده و روی صندلی گذاشته و غرغرکنان صحنه را ترک می‌کند.
مانده‌اند پیرمرد دندان طلا، پیرزن چشم اصلی، و سه پیرمرد تنگی نفس دار، اخمو و سیگاری.
پیرمرد سیگاری بعد از پرس سوم دیگر نمی‌تواند جلوی خودش را بگیرد و سیگاری روشن کرده و بعد از هر لقمه، پکی به سیگارش می‌زند و همین باعث می‌شود سرعتش از لاک پشت هم آهسته تر شود و حتی بعد از پرس چهارم دست از خوردن بکشد.
پیرمرد تنگی نفس دار از دود سیگار دچار سرفه شدید شده و از خوردن جا می‌ماند و انصراف داده و به کنار پنجره می‌دود تا نفسی تازه کند.
مانده‌اند پیرمرد دندان طلا، پیرزن چشم عسلی و پیرمرد اخمو، کمی که میگذرد، پیرمرد اخمو قاشقش را روی میز پرت کرده و با همان دست روی ساعتش می‌کوبد.
حضار چیزی که می‌بینند را باور نمیکنند؛ بن تن اینجا چه می‌کند؟ مگر او هم دعوت بود؟ ما که به جای او بتمن را دعوت کردیم!
بن تن همچنان که اخم دارد فریاد می‌زند:
- چجوری تونستین به جای من اون پیرمرد از خود راضی رو دعوت کنین؟ دیدید چجوری همون اول ولتون کرد و رفت و گند زد به جذابیت مسابقه؟ واقعا که!
حضار به نشانه‌ی ندامت سرها را به پایین انداخته و حرفی نمی‌زنند.
بن تن نیز به نشانه‌ی قهر کردن صحنه را ترک می‌کند.
می‌مانند پیرمرد دندان طلا و پیر زن چشم عسلی.
پیر مرد دندان طلا از بازی انصراف می‌دهد. پیرزن چشم عسلی به عنوان برنده اعلام شده و تمام جوایز را می‌برد.
پیرزن چشم عسلی که متوجه علاقه و فداکاری پیرمرد دندان طلا شده، دندان طلای پیرمرد را به او برمی‌گرداند و با یکدیگر کیک جشن پیروزیشان را همراه با چای تازه دم کشیده می‌خورند.
سپس همگی افراد خوشحال از این مسابقه‌اند به جز بتمن و بن تن!
بن تن روی ساعتش کوبید تبدیل به سریع ترین حالت خود شد و دوید و لباس بت من را از کیسه‌ی پیرزن برداشت و سپس آنقدر دوید تا به بتموبیل که ماشین بتمن بود رسید و آنقدر فریاد زد تا بتمن ماشین را نگه داشت و بعد از انکه بن تن نفسی تازه کرد لباس بتمن را به او داد و بتمن برای تشکر آب میوه‌ای برای بن تن خرید و دیگر ان دو هم شاد بودند و پیرمرد و پیرزن هم که نیازی به لباس بتمن نداشتند با خنده از ان اتفاق یاد کردند و گفتند خودمان هم میخواستیم همین کار را انجام دهیم و از آن به بعد بتمن و بن تن دوستای خوب یکدیگر شدند و بتمن این کار بن تن را فراموش نکرد.
 
نام اثر: استعفا
ژانر: عاشقانه
نویسنده @Desdemona

رو به دریای آرام نشسته بودم. لباس سیاهم، نامرئی‌ام نمی‌کرد. انگار نه انگار شب بود. کشتی چراغانی شده و آتش‌بازی گاه به گاه آسمان را روشن می‌کرد. دستی روی شانه‌ام نشست. باز‌ هم جرالد بود. «نیم قرن زندگی کردی هنوز نتونستی از لاک تنهاییت بیای بیرون؟!» لبخند نیم‌بندی زدم و از جا بلند شدم. در میانۀ عرشه‌ی کشتی چند میز را به هم چسبانده و دور هم نشسته بودند. جرالد راهش را بین جمعیت باز کرد. لیوان نوشیدنی خالی‌اش را روی میز کوباند و با ساکت شدن همهمه فریاد زد: «آوردمش!» حالا همه یک‌صدا فریاد می‌زدند. «بروس، بروس... .» اگر کسی نمی‌دانست فکر می‌کرد جام قهرمانی‌ را بالای سر برده‌ام. مایکلا یک لیوان بزرگ نوشیدنی به دستم داد و چشمکی زد. فریادها دوباره بالا رفت و این‌بار مشت‌ها بود که روی میز کوبیده می‌شد؛ انگار درام می‌زدند. لیوان را یک‌نفس نوشیدم و فریادها اوج گرفت. جو لیوانم را پر کرد:«خوشحالم می‌بینمت. اونم بعد از این‌همه سال! پونزده سالی می‌شه.» نگاهم را روی چهره‌های قدیمی و آشنای جمع چرخاندم. به رویشان لبخند زدم و برای بعضی هم به احترام سر خم کردم. همه‌ را می‌شناختم. جرالد و مایکلا را از کارآموزی، ارشدهایمان حالا دوستان خوبمان بودند؛ بعضی را هم مانند جو، خودم استخدام کرده بودم. شکسته شده بودیم؛ موهای جو گندمی و چروک‌های ریز و درشت دور چشم‌ها و پیشانی، همه از رنج زندگی حکایت می‌کرد. شرکت به مناسبت دویست سالگی‌اش، این کشتی تفریحی را برای چند روز رزرو و همه‌ی کارکنان قدیمی را دعوت کرده بود. صدای مایکلا بلند شد. «بیاید این چند روز رو خوش باشیم؛ زود باش جو، پاشو بریم وسط!» مثل فرفره از جا پرید و به سمت گروه موسیقی رفت. آواز ریتمیکی پخش شد. جو با لودگی دستی به صورتش کشید و گفت:«وای نه، خدا به دادم برسه! مایکی دیگه محاله بشینه.» جو که فاصله گرفت؛ ویلیام از آن سوی میز مرا خطاب قرار داد. «هنوز تنهایی بروس؟! از لوسی خبری نداری؟!» هول شدم. گرمم بود؛ به زحمت نوشیدنی‌ام را قورت دادم. قبل از اینکه چیزی بگویم جرالد گفت:«هِی ویلی، این‌طوری نپرس. خفش می‌کنی!» با صدای خنده‌ی جمع، لبخند لب من ماسید. چشم‌غره‌هایم بی‌فایده بود که با شیطنت ادامه داد:«حالا جدی خبری ازش نداری؟! دختره‌ی بیچاره برای کارآموزی اومده بود شرکت.» دستش را محکم پشت من کوبید و ادامه داد:«این آقایی که این‌جاست؛ فقط هم‌اسم بتمن نبود؛ برای همه یه بتمن واقعی بود ولی نمی‌دونم چرا برای لوسی بیشتر جوکر بود تا بتمن!» صدای تکراری خنده، روی اعصابم خط انداخت. ویلیام ادامه‌ی حرفش را گرفت:«آره واقعا، هر کاری که داشت می‌ریخت روی سر دخترک بیچاره؛ دستیار خوش‌شانس هم؛ فقط نقشه می‌کشید چطوری قلب مایکلا رو بدزده!» با دست به جو اشاره کرد و همه خندیدند. آقای اسمیت که کلید طلایی شهر را در گردهمایی قبلی و مسابقه پرخوری از رئیس برده بود و حالا روی یقه‌اش خودنمایی می‌کرد؛ یک‌دفعه وارد بحث شد:«یادمه همیشه منظم بود و کارش رو خیلی خوب انجام می‌داد. چند بار گفتم بهش ترفیع بدیم ولی به جای ترفیع بخش دختررو عوض کرد و آخر سر هم مجبورش کرد استعفا بده!» این‌بار همه با ناراحتی آه کشیدند. کلافه دست‌هایم را توی موهایم کشیدم که جرالد ضربه‌ی آخر را زد. «این احمق، از اینکه بهش بگه دوستش داره می‌ترسید. از ناراحتی هم دو هفته بعد از لوسی استعفا داد!» قبل از هر واکنشی، صدای شکستن چیزی، نگاه‌ها را سمت خودش کشید. وای خدای من، لوسی بود؛ دختری که عاشقش بودم و زندگی کاریش را هم خراب کردم. هیچ چیز نگفت؛ درست مثل چهارده سال و هفت ماه و سه روز پیش که به او گفتم:«یا اخراجت می‌کنم یا استعفا بده!» فقط چرخید و دور شد. ناخودآگاه بلند شدم و پشت سرش راه افتادم. صدای جرالد را شنیدم:«این‌دفعه ما گند زدیم!» صدایش زدم:«لوسی، خواهش می‌کنم وایسا!» انگار فقط منتظر بود تا چیزی بگویم. به سمتم برگشت و فریاد زد:«نمی‌دونی چه قدر خوشحال شدم که بهم گفتی استعفا بده! آخه منم دوستت داشتم! ولی فقط عذاب می‌کشیدم؛ عذابم می‌دادی! من فکر می‌کردم ازم متنفری ولی حالا چی می‌شنوم؟ چون دوستم داشتی اذیتم می‌کردی؛ آخه چرا؟!» سرم را به زیر انداختم و جواب دادم:«می‌ترسیدم؛ ولی هنوزم دوستت دارم!» نمی‌دانم چه‌قدر گذشته بود که دست سردش زیر چانه‌ام نشست و سرم را بالا کشید. «پس چرا شام مهمونم نمی‌کنی؟!» خندیدم. برای اولین بار از تهِ‌دل خندیدم.
 
عنوان: رویایِ‌گراهام
نویسنده: @حیات۰
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
بارانِ پاییزی، بی‌امان بر جامِ شیشه‌ایِ کافه می‌کوبید و هر قطره‌اش، انگار پتکِ کوچکی بود بر پنجره‌ی دلِ تنگِ پیرمرد. عطرِ قهوه، چون نسیمی آشنا در میانِ خاطراتِ دوردستش می‌پیچید و شیرینی‌ها، چون رؤیاهایی شیرین در هوایِ بخار گرفته‌ی کافه می‌رقصیدند و او بدون توجه به چادرهای بیرون از کافه که برای کمپ سالمندان برپا کرده بودند، بدون توجه به جمع شاد دوستانش، در عمق تاریکی سکوت فرو رفته بود.
مردی جوان با یونیفرمِ کافه، با لبخندی مهربان به سمتِ میزش آمد.
«چیزی میل دارید آقا؟ چایتون سرد شده، گفتن از مسافرای کمپ سالمندانِ نورید، چایی جدید رو پیش جمع دوستانتون ببرم؟»
« مچکر، منتظرم!»
«لرزش دستاتون خبر از هیجان درونی بالا میده!»
گراهام آهی کشید:
«پنجاه سال پیش… قرار بود همین‌جا فرار کنیم. پدرش مخالفت کرد. نامه‌ای رسید که گفت رفته و نباید ببینمش… جوون بودم، ترسیدم. باور کردم.»
در کافه به صدا درآمد. نسیمی سرد بوی باران را با خود آورد. زنی با موهای نقره‌ای، چون نورِ مهتاب، وارد شد.
چتر خیسش را با صورتی قرمز از شدت سرما بست، نگاهش در میانِ چهره‌ها چرخید و وقتی گراهام را دید، زمان برای هر دو ایستاد.
از میانِ خنده‌ها و همهمه‌ی کمپ، صدایی بلند شد:
«گراهام! بیا توی مسابقه! جایزه داره، اونم چی؟ غذا بخور و وسایل ارزشمند و عتیقه جمع رو مال خودت کن، البته بعد از گرفتن وزنت!»
گراهام نگاهی به رویا انداخت. زنی که پنجاه سال در قابِ نگاهش جا مانده بود.
گراهام می‌خواست درخواست را رد کند که پیش خدم جوان سریع دست مرد را گرفت و همزمان که سمت میز مسابقه می‌رفت، به دست رویای غمگین و آشفته هم چنگی زد و آروم در گوش گراهام گفت:
« خانوما عاشق دیدن رقابت مردهاشونن، برای خودت وقت بخر و توجه‌ش رو جلب کن و هدیه‌ها رو ببر.»
باران بر شیشه می‌کوبید، انگار که اندوهِ آسمان را بازتاب می‌داد. گراهام به رویا خیره شد؛ زنی که خاطراتش چون گیسوانِ نقره‌ای‌اش، در بادِ زمان پراکنده بود. انگشتانِ ظریفش با ان لاک قرمز رنگش، با سنجاق سینه‌ی بابونه‌اش با اضطرابی شیرین بازی می‌کرد. گراهام، چون موجی آرام به او نزدیک شد، چترِ نگاهش را بر آشفتگیِ موهایش گشود و زمزمه کرد:
«ای تو که چون یاقوت، در چشمانم خانه کردی و هر نگاهت، مرهمی بر زخمِ کهنه‌ی من شد. آرام باش، جانِ من، دلِ من چون درختی پیر، تابِ این همه شکوفه ندارد. تو رویایِ جوانی و پیریِ منی.»
هوا لبریز از هیجانِ مسابقه بود. گراهام، در میانِ هیاهو گردنبندِ قاصدک را از جیب بیرون آورد. دانه‌هایش، چونان ستارگانِ کوچکی در دستش می‌درخشیدند. وزن‌های ابتدایی گرفته و یادداشت شد و شروع مسابقه؛ با هر لقمه غذا، غزلی از چشمانِ رویا می‌سرود؛ غزلی برایِ گونه‌هایِ گلگون و دلِ با حیایش.
مسابقه به پایان رسید و وزن‌ها گرفته شد، انگار دلش از وجود رویا، چند کیسه خون بهش اضافه و وزنش را بیشتر کرده بود. شادیِ پیروزی، چونان پرنده‌ای در دلِ هر دو بال گشود. گراهام گردنبندِ قاصدک را از بین هدایا برداشت و به گردنِ رویا انداخت. لب زد:
« هر قاصدکی را که دیدم، آرزویِ تو را در گوشش زمزمه کردم. این صبر، موهایم را سفید و دلم را زنده نگه داشت. منتظرم بمان. اما... روی صندلی بشین، پاهات در نگیرد از انتظار، زود برمی‌گردم.»
گراهام با گام‌های استوار به سمت بار رفت. سراغ پیشخدمت جوان را گرفت. باید از او بخاطر شجاع و ترغیب کردنش به قدم برداشتن تشکر میکرد، اگه به اویی بی‌زبان بود، دوباره رویا را با ان بی زبانی‌اش از دست می‌داد.
با باز شدن درِ رختکن، نگاهش به پیشخدمت افتاد که ماسکِ سیاه را با دقت بر چهره می‌گذاشت. لبخندی تلخ بر لبان گراهام نشست و اشک، بی‌اختیار از چشمانش جاری شد:
«امروز نه تنها شهر، که قلبِ پیرِ مرا نیز از غمِ فراق نجات دادی جوانمرد. قول می‌دهم رازت در سینه‌ی من محفوظ بماند، بتمنِ عزیز.»
بتمن با لبخندی عمیق نزدیک مرد شد و لب زد:
«گاهاً، آدم دلش می‌خواد کاری که برای خودش نشد رو جایی، برای کسی جبران کنه. از کجا معلوم؟ شاید منم زمانی توی جایگاه امروز و الان تو گیر افتاده بودم ولی کسی نبود که دستم رو به رویام برسونه! جایی برای جبران نیست مرد، گاهاً ادم‌ها دست به درمان میزنن تا زخم خودشون رو کهنه‌تر و از نگاه سرزنش بار دل و عقلشون دور کنن.»
«رویات چی شد؟»
«اینقدر تو مسابقه پرخوری زندگی خوردم که، زیر آوار تنم، وطنم رو از دست دادم!»
«ممنون که نذاشتی وطنم رو از چنگم در بیارن.»
از اتاق بیرون آمد. چشمانی که دیگر توانِ مهارِ اشک نداشتند، به سمت میزی رفتند که سال‌ها پیش دخترکی با گیسوانِ قهوه‌ایِ بلند در انتظارش می‌نشست. اکنون، آن دخترک بدل به زنی شده بود، زیباتر از قبل.
 
وصال نا‌معقول
ژانر: عاشقانه
نویسنده: @serino
موضوع: شامی در تاریکی
امشب شب مهمی بود. کسل‌کننده‌ترین کمپ دنیا امشب قرار بود عطر دیگری بگیرد. همهمه و نا‌آرامی نه تنها در دل من بلکه به فضای آشپزخانه نیز خیمه زده بود. لباس‌هایم را مرتب کرده و نفس عمیقی کشیدم. لرزش دستانم را با وعده‌های شیرین آرام کردم. سینی پر از نوشیدنی را ورداشته و به سمت درب خروج رفتم. یک به یک از مسیر اصلی وارد می‌شدیم. نوشیدنی‌ها را بین میهمانان پخش می‌کردیم و مرتب یک گوشه در انتظار لیوان‌های خالی می‌ایستادیم.
در میان جمعیت با وجود نور اندک ماه و چراغ‌های نفتی، بین درختان و بوته‌های بلند دنبالش می‌گشتم تا اینکه صدای سارا بر ذهن و جسمم لرزه انداخت.
«هی دختر! آروم بگیر سر و وضعت خیلی زایس نمی‌خوای روزی که اینقدر منتظرش بودی رو با دستپاچگی خراب کنی که.»
«حق با توعه. آرومم. آرومم.»
بالا گرفتن سر و صدای جمعیت خبر از رسیدن قهرمانان می‌داد.
سارا یک سینی پر از نوشیدنی دستم داد.
«بگیر دختر. از پسش بر میای. تو فقط یه خدمتکار معمولی نیستی. برو تو دلش.»
دستی روی گونه‌هایم کشیدم تا کمی تپش قلبم را تسکین دهد. به سمت تراکم جمعیت حرکت کردم. اما به محض دیدنش سر جایم خشکم زد. شاخک‌های بلند و براقش از دور پیدا بود. باورش سخت بود که خودش باشد. ویلیام سوسکه جذاب ترین قهرمانی بود که به عمرم دیده‌ام.
ناگهان جمعیت به سمت من با شور بسیار روانه شد. اگر بتمن صدا کردن‌های خبرنگاران را نمی‌شنیدم و پشت گوشم را نگاه نمی‌انداختم، شاید نمی‌توانستم وحشتم را کنترل کنم. قد بلند، زاویه فک، ته ریش مردانه و ماسک و لباس چرم سیاه که از پنهان کردن حجم عظیم عضلاتش عاجز بود. دقیقا همانطور که دختر‌ها تعریف کرده بودند. اما برای من اسکلت خارجی براق ویلیام از عضلات انسانی متحیرکننده‌تر بود.
خودم را جمع و جور کردم و نزدیک‌تر رفتم. سینی همینطور سبک تر می‌شد تا اینکه سه لیوان بیشتر روی آن نماند. با تغییر تمرکز جمعیت‌، حال دور ویلیام خلوت‌تر شده بود و با کمی تغییر زاویه توانستم قاب کاملی از او بدست آوردم. انگار که بزرگ‌ترین دستاورد زندگیم بود. آبی فیروزه‌ای بدنش با حرکت به سمت دست‌هایش تیره‌تر می‌شد. دست‌هایی که حتی تصورحضور بینشان به آدم حس امنیت می‌داد. چشمان درشتش اتش توجه را درونم بر می‌افروخت. بال‌های آبی شفافش شاید نور را از خود عبور می‌داد اما حواس من مدتهاست بین آنها جا مانده.
دیدن این همه جذابیت از نزدیک پس از چند سال انتظار و دنبال کردن اخبار و مجله‌ها، باعث شده بود تمام بدنم عرق کند. چشمان خمارم را به پاهایم دوختم و با انگشتم یقه‌ی لباسم را اندکی باز کردم. تا مجال ورود اندکی هوای تازه به جسم بی قرارم را داده باشم.
درحال آرام کردن خودم بودم که ناگهان نور مهتاب جای خود را به سایه بزرگی داد. در هم آمیختن حضور و صدای گرمش برای غلبه بر کنترل جسمم کافی بود.
«ام ببخشید خانم محترم من و همراهانم می‌تونیم چند تا نوشیدنی داشته باشیم؟»
«البته.»
تعجب حاصل از سرعت پاسخم چند لحظه‌ای ساکتش کرد.
«ام.. اگر میشه لطفا سر اون میز بزرگ نزدیک رودخونه بیارین. اونجا یک ضیافت کوچیکی برپا کردیم.»
سرم را به نشانه تایید تکان داده و سینی جدیدی گرفتم. پشت سر ویلیام با فاصله زیادی راه افتادم. عده‌ای پیر مرد چاق همراه ویلیام دور میز گردی نشسته بودند. طوری که رو به روی هر کدام از آنان شیئی گران قیمت قرار داشت مشخص بود که دارند سر چیزی شانس‌آزمایی می‌کنند. دستم را دراز کردم. لیوان‌ها را برداشته و رو به روی خودشان گذاشتند. بلافاصله بعد از گرفتن نوشیدنی‌ها به کنجکاوی من پایان دادند. تعداد بسیار زیادی سینی‌های عظیم مملو از غذا برایشان آوردند. یکی از مو سفیدان جمع اعلام کرد که هر کس بتواند حجم بیشتری غذا بخورد صاحب تمام غنائم روی میز خواهد بود. شروع کردند به بلعیدن وحشیانه‌ی هرچیزی که به دستشان می‌رسید. میزان حجم خورده شده به طرز ابلهانه‌ای با تکرار متداول رفتن روی ترازو اندازه گیری می‌شد نه با فضای خالی سینی.
دیدن شادی چهره ویلیام حین غذا خوردن علی‌رقم اینکه دلگرم کننده بود غم خاصی نیز داشت. این فکر که من اینگونه درونم غوغاست و او فارق از این غوغا حتی روحش هم خبر نداشت حس تنهایی عجیبی به من می‌داد. اینکه من در هوس جرعه‌ای از توجه‌اش بسوزم اما او با آسودگی و فارغ از وجود من خوش بگذراند ناعادلانه به نظر می‌رسید.
 
عنوان: شاهزاده بالدار
ژانر: فانتزی، عاشقانه، رمانتیک
نویسنده: @نُـــــژی
موضوع: شامی در تاریکی
تالار عظیم قصر با آن ستون‌های مرمرین که گویی تا آسمان قد کشیده بودند، لبریز از هیاهوی بی‌روح بود. میهمان‌ها با آن لباس‌های مجلل و عطرهای گران‌قیمت که بوی تلخی‌شان فضا را گرفته بود سر میز شام نشسته بودند و با تفاخر غذا می‌خوردند. صدای برخورد قاشق‌های نقره با بشقاب‌های چینی مانند تیک‌تاک ساعت، سکوت سهمگین تالار را می‌شکست.
علاءالدین با آن قد بلند و هیکلی ورزیده در آن ردای ابریشمی سفارشی که سعی داشت مانند یک شاهزاده باوقار باشد، در میان جمعیت ایستاده بود. این میهمانی برای ورود شاهزاده‌ای بود که بعد سالیان دراز به قصر پا گذاشته بود، شاهزاده‌ای که از ابتدای تولد محکوم به زندگی خارج از قصر بود.
علاءالدین با بقیه فرق داشت و بخاطر این فرق او را از قصر ترد کرده بودند که شاید آبروی پادشاه حفظ شود. پادشاه پنهانی و در غیاب ملکه با پری زیبارویی که در این سرزمین گم شده بود ازدواج کرده بود ولی وقتی علاءالدین به دنیا آمد، پادشاه برای حفظ آبرو خود، او را همراه مادرش به بیرون قصر فرستاد.
او زیر آن ردای ابریشمی بال‌های خورد را که از مادرش به ارث رسیده بود، پنهان کرده بود. سعی داشت لبخند که می‌زند دندان‌هایش مشخص نباشد که مبادا مردم از دندان‌های نیشش که از بقیه دندان‌ها بلندتر بودند بترسند.
ناگهان، گویی جهان نفسش را در سینه حبس کرد. سکوتی سنگین و ناگهانی تالار را دربرگرفت؛ تاریکی مثل یک پرده مخملی و سنگین از سقف به پایین لغزید و تمام شکوه قصر را در آغوش سیاه خود فرو برد، دیگر نه صدای برخورد قاشق ها به بشقاب می آمد و نه آن همه کبر و غرور مشخص بود، فقط سیاهی مطلق بود.
در تالار به شدت باز شد و باد شدیدی وزید، دسته‌ای از فرشته‌های بالدار همانند دست‌ای پرنده مهاجر وارد تالار شدند و در سقف بلند تالار به پرواز درآمدند. تمام میهمان‌ها از ترس و وحشت سکوت کرده بودند، انگاری زبانشان به سقف دهانشان چسبیده بود.
پری‌ها بعد از یک چرخ کلی در سقف تالار، جلوی پای شاهزاده فرود آمدند، سپس در برابر او تعظیم کردند، یکی از فرشته ها لبخندی زد و رو به علاءالدین کرد و گفت
_سرور من، ما آمده‌ایم که شما رو همراه خود به سرزمینی که به اون تعلق دارید ببریم!
همهمه ای در تالار برخواست؛ تالاری که حالا با نور ملایمی که فرشته‌ها ایجاد کرده بودند در هاله‌ای از نور می‌درخشید! علاءالدین از اینکه بالخره هم‌نوع‌های خود را پیدا کرده بود بسیار خرسند و مسرور بود ولی با یاد حرفی که فرشته زد به یک‌باره تموم خوشحالی‌اش پر کشید.
او در دوراهی بدی گیر کرده بود، نه میتوانست برود و محبوب دلش را تنها بگذارد و از اینجا رهایی پیدا کند و نه آنکه نرود و مجبور به تحمل این آدمیزادها شود.
روبه فرشته کرد و با تردید و کمی مکث پرسید
_من یک همراه دارم، میتونم همراهی با خود بیارم؟!
فرشته مکثی کرد و به بقیه فرشته‌ها نیم‌نگاهی انداخت و سپس گفت
_البته سرور من، تصمیم با شماست.
علاءالدین دوباره سرور و شادی در نگاه و صورت‌اش نمایان شد. نگاهی در میان جمعیت گرداند تا دلا را پیدا کند، سپس به میان جمعیت رفت و دخترک را گوشه ای از تالار که بی‌صدا نظاره‌گر بود پیدا کرد، با هر قدم که به اون نزدیک تر میشد قلبش تند تر به دیواره سینه اش میکوبید، دلا در آن لباس صورتی رنگی که علاءالدین برایش کادو فرستاده بود مثل فرشته ها بود فقط دوبال کم داشت. دلا خرمن طلایی رنگ موهایش را باز گذاشته بود و این زیبای‌اش را بیشتر نشان می‌داد. علاءالدین با شوقی آشکار و صدایی که از هیجان لرزش داشت رو به دلا گفت
_با من به سرزمین مادری من میای؟!
قلب دلا در سینه‌اش با شدت می‌کوبید گویی که می‌خواست سینه‌اش را بشکافد و بیرون بی‌آید؛ با تردید به او نگاه کرد، پسر روبه رویش را دوست داشت و به خاطر او بود که دعوتش را پذیرفت و پا به این میهمانی مجلل گذاشت.
دلا مکثی کرد او نمیتوانست پدر و مادر پیرش را تنها بگذارد و به سرزمینی برود که با او فرق داشتند. تصمیم‌گیری برای او سخت بود، با درد چشمان خود را بست، دلا چاره ای جز اینکه پا روی دلش بگذارد نداشت. نمیتوانست بدون خانواده‌اش به سرزمینی دیگر برود. چشمانش را باز کرد و با بغضی فروخورده و صدایی که از بغض می‌لرزید رو به علاءالدین گفت
_من نمی‌تونم به سرزمینی بیام که با من تفاوت دارن، نمی تونم خانواده‌ام رو تنها بگذارم!
علاءالدین درک می‌کرد که دلا چه حسی دارد ولی او هم نمی‌توانست دلا را تنها بگذارد؛ می‌خواست باز هم تلاش کند، سپس گفت
_من نمی‌تونم خانواده‌ات رو ببرم ولی می‌تونم هروقت که دلت خواست تو رو برای دیدنشون بیارم!
با این حرف دلا دودل شد که برود یا نه، ولی باید قبل اینکه برود با خانواده‌اش خداحافظی کند؛ دلا بالخره سکوت را شکست و رو به علاءالدین که با چشمانی منتظر به او نگاه می‌کرد، با تردید گفت
_من باید اول با خانواده‌ام خداحافظی کنم بعد باهات میام.
شاهزاده با شوقی وصف نشدنی که روی تن صدایش هم تاثیر گذاشته بود رو به او گفت
_سر راه میریم و باهاشون خداحافظی میکنیم!
علاءالدین شنل خود را درآورد و دلا را بغلم گرفت، سپس با دسته فرشته ها رو به آسمان تاریک پرواز کرد و در تاریکی شب ناپدید شدند.
 
@مینِرامینِرا عضو تأیید شده است.
نام اثر: تاریکی و مکافات
ژانر: فانتزی، طنز
موضوع: شام در تاریکی
راوی: علأالدین
اگر جاسمین می‌فهمید که سر میز غذای خون‌آشام‌ها استیک گوشت ببر وجود دارد و من هنوز این‌جا نشسته‌ام قطعاً کارمان به جایی که غول چراغ به آن دادگاه خانواده می‌گوید می‌کشید. خودم هم از نگاه کردن به آن احساس ناخوشایندی دارم اما برای افزایش اعتبار بین خون‌آشام‌ها خیلی مهم است که در مهمانی‌های شام شرکت کنی.
یک بار دیگر چنگال را در گوشت ببر فرو کردم اما لحظه‌ای بعد، نمی‌دانستم کجا هستم و دارم چه می‌کنم. طولی نکشید که بفهمم روشنایی مجلسی که در آن نشسته‌ام به نحوی از بین رفته است. قبل از این‌که حدس بزنم چرا فانوس‌ها را خاموش کرده‌اند سوال‌های مختلف دیگری به ذهنم هجوم آوردند:
-‌ حالا که غول چراغ جادو آزاد شده و این‌جا نیست باید چه خاکی بر سرم بریزم؟
-‌ آیا اگر جاسمین بفهمد من از تاریکی می‌ترسم از من ناامید می‌شود؟
-‌ آیا بودن در کنار خون‌آشام‌ها در تاریکی امن است؟
از شما چه پنهان این سوال آخر باعث می‌شد انگشتان و همچنین روده‌هایم در هم بپیچند! بدون فوت وقت از جا برخاستم و به مقصد نمی‌دانم کجا، میز را ترک کردم. از آن‌جایی که از تاریکی وحشت داشتم به ذهنم نرسید که چیزهای دیگر هم می‌تواند تا قسمتی وحشتناک باشد؛ مثلاً گیر کردن پا به یک شئ نامعلوم و با قشر پیش پیشانی مغز به زمین برخورد کردن!
صدایی که از برخوردم به زمین ایجاد شد آن‌قدر بلند بود که همه شروع کردند به سوال کردن از یکدیگر تا سر در بیاورند که این صدای چه بوده است. چنین آشفتگی‌ای در مهمانی خون‌آشام‌ها خیلی نادر است چون موجودات افسانه‌ای تر و تمیز و باوقاری هستند؛ پس وقتی تاریکی مطلق در مهمانی‌شان حاکم شود و بعد صدای زمین خوردن یک پسر دست و پا چلفتی بیاید همه می‌ترسند و بدیهیست که پس از آن صدای بلند یورتمه رفتن و شیهه کشیدن یک اسب تک شاخ را می‌شنوید و بعد از آن هم صدای یک گرگینه که می‌خواهد او را رام کند اما نمی‌تواند چون خودش هم به علت خودداری نداشتن در مقابل تاریکی دارد تبدیل می‌شود.
همان‌طور که داشتم به همهمه‌ی‌ موجود در مهمانی و نامناسب بودن یک گرگینه برای آرامش دادن به هر موجودی فکر می‌کردم اتفاقی که نباید می‌افتاد بالأخره افتاد و غول انگشتر از شدت فشار انگشت‌هایم به هم احضار شد. به محض خروجش از انگشتر چون با خودش از آن نورهای منحوس بنفش رنگ تولید می‌کرد ناچار شدم به یکی از راهروهای منتهی به تالار اصلی فرار کنم تا نور بیشتر از این توجه‌ها را جلب نکند. البته اگر توجهی هم مانده بود که جلب شود، چون مطمئنأ کوتوله‌های جنگلی از فرصت استفاده کرده و داشتند موش‌های سیندرلا را می‌خوردند و صدای جیغشان جایی برای جلب توجه نگذاشته بود.
با رعشه به سمت غول برگشتم و گفتم:
- باید مرا یاری... این چیست؟ به دامن ردا می‌ماند!
پوششی عجیب و آبی رنگ به دمش چسبیده بود و شبیه به دامن می‌نمود. جرعه‌ی بزرگ و پر سر و صدایی از نوشیدنی در دستش (امیدوارم آبمیوه بوده باشد) نوشید و گفت:
- تو هنوز این طرز حرف زدن عهد دقیانوس رو نذاشتی کنار؟ بابا یکم مد روز باش! اینم شلوار جینه؛ چون من پا ندارم این طوری شده. حالا چی می‌خوای که مزاحمم شدی علا جون؟
با مظلومیت گفتم:
- من از تاریکی و از خون‌آشام‌ها و از خون‌آشام‌ها در تاریکی هراس دارم! به نظر می‌آید فانوس‌بان به خواب رفته باشد یا...
با کلافگی سخنم را منقطع نموده و گفت:
- غول چراغ حق داشت از دستت فرار کرد! تو این دوره زمونه دیگه فانوس و فانوس‌بان نداریم. این‌جا برق استفاده می‌کنن نابغه! حالا بیا برات حلش کنم.
همین‌طور که مرا به سمت سالن هل می‌داد مقاومت کردم و گفتم:
- نه نه لطفاً نمی‌خوا...
اما دیگر دیر شده بود. چراغ‌های سالن به لطف غول انگشتر روشن شدند و من مشاهده‌گر میز شامی شدم که دیگر به قبل نمی‌مانست. از خون‌آشام‌هایی که همگی خفاش شده بودند و از چلچراغ‌های سنگین سرسرا بالا می‌رفتند بگیر تا گرگینه‌ی مرقوم شده در بالا، که حالا می‌خواست تک‌شاخ بخت برگشته را به جای شام اصلی ضیافت بخورد. بدتر از همه این‌که همه به من و غول کنارم خیره شده بودند و نمی‌دانستم چه باید بگویم.
تا خواستم حرکت دیگری بکنم سوزشی در گردنم احساس کردم و با پایین آوردن سرم یک خفاش خون‌آشام را دیدم که خزهای نرم و دندان‌های سختی داشت و گردنم را گزیده بود. غول انگشتر خیلی آرام لب زد:
- اوه اوه مثل‌اینکه اوضاع خیطه و داداشمونم گشنه‌ست. رخصت بدی من دیگه رفع زحمت کنم!
و در همان مه غلیظ بنفش رنگ ناپدید شد.
 
نام اثر: در قلب باروت
ژانر: عاشقانه مافیایی روانشناختی
@اقیــانــــــوساقیــانــــــوس عضو تأیید شده است.
آنتونیو به عنوان بزرگترین کارتل دورگه‌ی مواد مخدر در جنوب ایالات متحده بیش از حد ساده زندگی می‌کرد، البته اگر شاه‌کش تماماً طلایی که همیشه یک جای لباسش پنهان شده بود و اتومبیل‌های غیرقابل شمارشش با آن لاستیک‌های مارشال لعنتی را نادیده می‌گرفتیم!
خودش همیشه می‌گفت « یه روز این‌کارو می‌ذارم کنار. دقیقا همون روزی که تمام پولای دنیا مال من بشه» و آنتونیو همیشه بوی بنزین، باروت و کلر می‌داد؛ بوی آدمی که نصف عمرش را پای سوله‌های نمورِ کنار مرز گذرانده بود و نیمهٔ دیگرش را در ویلاهای بی‌نام‌ونشان پشت تپه‌های خشک جنوب.
آن شب، میز بلند چوبیِ وسط سالن، زیر نور زرد و لرزانِ سه چراغ قدیمی، شبیه صحنهٔ نمایشی بود که هیچ‌وقت تمرینی برایش نشده بود.
کیسه‌های سفید پُر، قاب‌های فلزی، چند ترازوی دیجیتال و آن وسط، شاه‌کش طلایی که دسته‌اش از جیب کت خاکستریِ تیرهٔ آنتونیو بیرون زده بود، مثل مارِ خوابیده بود.
پشت میز نشسته بود و دست‌هایش را روی سطح چوبی گذاشته بود، طوری که انگشت‌هایش درست کنار خط‌خطی‌های قدیمیِ چاقوها قرار بگیرد.چشم‌هایش اما روی من بود؛ روی منی که سال‌ها اسمم را عوض کرده بودم، گذشته‌ام را دفن کرده بودم و حالا مجبور بودم وانمود کنم فقط یک «مترجم» ساده‌ام.
اسم الانم لیا است و اسم واقعی‌ام خیلی وقت است که کسی صدا نزده.
از این جماعت، کسی نمی‌فهمید که من از ادارهٔ فدرال آمده‌ام. نه از آن اداره‌های رسمی! نه… از آن بخش‌های خاکستریِ پنهان؛ همان‌هایی که برای هر پروندهٔ چرک، یک مأمور می‌فرستند تا خودش را در گِل غلت بدهد، تا شاید یک روز، یک نفر در واشنگتن تبرئه شود.
سه سال طول کشید تا به این میز برسم. سه سال نقش قاچاقچی خُرد، سه سال غرق‌شدن در لهجه‌های مختلف، سه سال زندگی در حاشیهٔ همین شهر؛ جایی که اگر نصف‌شب صدای شلیک آمد، فقط پنجره‌ها بسته‌تر می‌شدند، نه دهان‌ها!
و حالا، رو‌به‌روی من مردی نشسته که همه می‌گویند بزرگ‌ترین کارتل دورگهٔ جنوب زیر دستش است. کسی که نیمهٔ خونش مکزیکی است و نیمهٔ دیگرش از تگزاس.
همان‌طور که سیگارش را روشن می‌کرد، گفت:
«می‌دونی، لیا…»
هر بار که اسمم را می‌گفت، یک لحظه نفسم بند می‌آمد؛ انگار دارد با دروغ من هم‌دست می‌شود.
«یه روز این کارو می‌ذارم کنار؛ دقیقاً همون روزی که تمام پولای دنیا مال من بشه.»
لبخند زد؛ همان لبخند معروفش که نصفش خسته و نصف دیگرش بی‌رحم بود. من هم خندیدم؛ تمرین کرده بودم! سال‌ها جلوی آینه با لبخندهایی تمرین کرده بودم که در دیوارهای سیمانیِ سلول‌های بازداشت می‌افتاد و برمی‌گشت.
گفتم:
«اون روزِ خاص کی می‌رسه، رئیس؟»
«وقتی دیگه هیچ بچه‌ای مجبور نباشه به‌جای مدرسه‌رفتن، سرِ مرز واسه ما بار بکشه.»
مکث کرد، بعد آرام‌تر گفت:
«یا شاید وقتی دیگه هیچ مدرسه‌ای باقی نمونده باشه.»
نمی‌دانستم شوخی می‌کند یا ته‌ماندهٔ وجدانی که در وجودش گیر کرده، خودش را این‌طور نشان می‌دهد. ولی می‌دانستم دستم می‌لرزد و این بدترین چیز است برای مأموری که باید مثل سنگ باشد. برخلاف تصویرهایی که همیشه از کارتل‌ها در ذهن مردم می‌سازند، آنتونیو بیش از حد ساده زندگی می‌کرد.
اگر آن شاه‌کشِ تماماً طلایی را نادیده بگیریم که همیشه جایی در لباسش پنهان بود، و اگر اتومبیل‌های بی‌شمارش با آن لاستیک‌های مارشال لعنتی را حساب نکنیم، خانه‌اش چیزی میانِ یک پناهگاه سربازهای بازنشسته و یک کلیسای نیمه‌خراب بود. نه تابلوهای گران‌قیمت و نه مجسمه‌های طلایی!
دیوارها پر از عکسِ بچه‌هایی بود که معلوم نبود همه‌شان مال خود او هستند یا فقط بخشی از یک نمایشِ حساب‌شده.
در یکی از عکس‌ها، دختر کوچکی با موهای سیاهِ چین‌خورده روی شانهٔ او نشسته بود و لبخند می‌زد. مدتی طول کشید تا بفهمم آن دختر سال‌ها پیش در یک انفجار از بین رفته است. اسمش مارینا بود.
اسمش را یک‌بار زیر لب صدا زد، همان وقتی که فکر می‌کرد من خوابم.
آن شب، وقتی روی آن میزِ پر از بسته‌های سفید برنامهٔ بارِ بعدی را مرور می‌کرد، نگاهش برای لحظه‌ای روی سمتِ راست سالن قفل شد؛ همان‌جا که قاب عکس دخترک آویزان بود.
همان یک لحظه کافی بود تا بفهمم چیزی درونِ او هنوز زنده است؛ چیزی که برای من خطرناک‌تر از هر تفنگی بود: «توانایی دوست‌داشتن».
من آمده بودم که او را بگیرم.
مأموریت، واضح و ساده بود: «نزدیک شو. اعتمادش را جلب کن. ارتباط‌هایش را شناسایی کن. روز مناسب، علامت بده. بقیه با ما.»
اما هیچ‌کس در آن اتاقِ کنفرانسِ سفید و شیشه‌ای، در ساختمان سردِ اداره، نگفته بود که شاید روزی میانِ ضبط‌کردنِ مکالمه‌ها و نوشتنِ گزارش‌ها، خودت را در حالِ گوش‌دادن به ضربانِ قلبِ همین مرد بیابی.
هیچ‌کس نگفته بود ممکن است در جشن‌های کوچک‌شان، وقتی موزیک قدیمیِ مکزیکی پخش می‌شود و بوی تکیلا، تنباکو و عطر ارزان در هوا می‌پیچد، نگاهت تبدیل شود به چیزی فراتر از یک مشاهده‌گر.
آنتونیو از همان اول، با من مثل بقیهٔ آدم‌هایش رفتار نکرد.نه از من خواست اسلحه حمل کنم، نه اصرار داشت در محاسبات و معامله‌ها دخالت داشته باشم.
کار من ظاهراً ساده بود: ترجمه، هماهنگی، ضبطِ جزئیاتِ جلسات با مشتری‌های خارجی، و مطمئن‌شدن از این‌که هیچ غلط شنیداری در قراردادها پیش نمی‌آید.
اما گاهی شب‌ها، وقتی کارها تمام می‌شد و آدم‌ها یکی‌یکی می‌رفتند، او می‌ماند و من می‌ماندم و مخلوطِ تاریکِ سکوت و سیگار، عجیب به دلم می‌نشست. آن وقت‌ها، تصویرِ پادشاهِ سرد و بی‌رحمِ جنوب از بین می‌رفت.
جایش مردی می‌آمد که این‌طور حرف می‌زد:
« می‌دونی چرا همیشه این شاه‌کِش رو همراهم دارم؟»
نگاهش کردم.
« چون نماد قدرته؟»
خندید.
«قدرت؟ نه.»
شاه‌کش را بیرون کشید و روی میز گذاشت. نور چراغ روی فلز طلایی‌اش رقصید.
«این، یادآور ضعفه.»
ابروهایم بالا رفت: «ضعف؟»
آنتونیو گفت: «وقتی جوون‌تر بودم، یه شب توی همون کوچه‌های خاکی، یکی از رفقامو جلوی چشمم تکه‌تکه کردن و من اسلحه نداشتم؛ دستام خالی بود. از اون شب، با خودم عهد کردم همیشه یه چیز عجیب‌وغریب با خودم داشته باشم؛ یه چیزی که یادم بندازه دستِ خالی بودن یعنی چی. این شاه‌کش، یادآوره. برای همین هم طلاست؛ چون بعضی ضعف‌ها اون‌قدر درد دارن که باید براشون یه قاب قشنگ گرفت.»
چیزی درونم تکان خورد؛ شاید چون من هم سال‌ها پیش، در کوچه‌ای دیگر، دست خالی مانده بودم و پدرم را برده بودند، بی‌آن‌که بتوانم حتی جیغ بزنم.
دیوارها پر از عکس بچه‌هایی بود که معلوم نبود همه‌شان مال خود او هستند یا فقط بخشی از یک نمایشِ حساب‌شده.
در یکی از عکس‌ها، دختر کوچکی با موهای سیاه چین‌خورده روی شانه‌ی او نشسته بود و لبخند می‌زد. مدتی طول کشید تا بفهمم آن دختر سال‌ها پیش در یک انفجار از بین رفته است. اسمش مارینا بود.
اسمش را یک‌بار زیر لب صدا زد، همان وقتی که فکر می‌کرد من خوابم.
آن شب، وقتی روی آن میز پر از بسته‌های سفید برنامه‌ی بار بعدی را مرور می‌کرد، نگاهش برای لحظه‌ای روی سمت راست سالن قفل شد؛ همان‌جا که قاب عکس دخترک آویزان بود.
همان یک لحظه کافی بود تا بفهمم چیزی درونِ او هنوز زنده است؛ چیزی که برای من خطرناک‌تر از هر تفنگی بود: «توانایی دوست‌داشتن».
من آمده بودم که او را بگیرم.
مأموریت، واضح و ساده بود: «نزدیک شو. اعتمادش را جلب کن. ارتباط‌هایش را شناسایی کن. روز مناسب، علامت بده. بقیه با ما.»
اما هیچ‌کس در آن اتاق کنفرانس سفید و شیشه‌ای، در ساختمان سردِ اداره، نگفته بود که شاید روزی میان ضبط‌کردن مکالمه‌ها و نوشتنِ گزارش‌ها، خودت را در حال گوش‌دادن به ضربان قلب همین مرد بیابی.
هیچ‌کس نگفته بود ممکن است در جشن‌های کوچک‌شان، وقتی موزیک قدیمیِ مکزیکی پخش می‌شود و بوی تکیلا، تنباکو و عطر ارزان در هوا می‌پیچد، نگاهت تبدیل شود به چیزی فراتر از یک مشاهده‌گر.
آنتونیو از همان اول، با من مثل بقیه‌ی آدم‌هایش رفتار نکرد. نه از من خواست اسلحه حمل کنم، نه اصرار داشت در محاسبات و معامله‌ها دخالت داشته باشم.
کار من ظاهراً ساده بود: ترجمه، هماهنگی، ضبطِ جزئیاتِ جلسات با مشتری‌های خارجی، و مطمئن‌شدن از این‌که هیچ غلط شنیداری در قراردادها پیش نمی‌آید.
اما گاهی شب‌ها، وقتی کارها تمام می‌شد و آدم‌ها یکی‌یکی می‌رفتند، او می‌ماند و من می‌ماندم و مخلوط تاریک سکوت و سیگار، عجیب به دلم می‌نشست. آن وقت‌ها، تصویر پادشاهِ سرد و بی‌رحم جنوب از بین می‌رفت.
جایش مردی می‌آمد که این‌طور حرف می‌زد:
« می‌دونی چرا همیشه این شاه‌کِش رو همراهم دارم؟»
نگاهش کردم.
« چون نمادِ قدرته؟»
خندید.
«قدرت؟ نه.»
شاه‌کش را بیرون کشید و روی میز گذاشت. نور چراغ روی فلزِ طلایی‌اش رقصید.
«این، یادآورِ ضعفه.»
ابروهایم بالا رفت: «ضعف؟»
آنتونیو گفت: «وقتی جوون‌تر بودم، یه شب توی همون کوچه‌های خاکی، یکی از رفقامو جلوی چشمم تکه‌تکه کردن و من اسلحه نداشتم؛ دستام خالی بود. از اون شب، با خودم عهد کردم همیشه یه چیز عجیب‌وغریب با خودم داشته باشم؛ یه چیزی که یادم بندازه دستِ خالی بودن یعنی چی. این شاه‌کش، یادآوره. برای همین هم طلاست؛ چون بعضی ضعف‌ها اون‌قدر درد دارن که باید براشون یه قاب قشنگ گرفت.»
چیزی درونم تکان خورد؛ شاید چون من هم سال‌ها پیش، در کوچه‌ای دیگر، دستِ خالی مانده بودم و پدرم را برده بودند، بی‌آن‌که بتوانم حتی جیغ بزنم.
یکی از آدم‌هایش، رودریگو، همیشه به من مشکوک بود. چشم‌هایش مثل دو تیغه‌ی تیز، مدام دورم می‌چرخیدند. هر بار که می‌خواستم یادداشتی را از اتاق بیرون ببرم، نگاهش را روی کاغذها حس می‌کردم. یک‌بار که نتوانستم جلوی لرزش دستم را بگیرم، کنارم آمد و با لحنی خشن و تهدیدآمیز گفت:
«می‌دونی… اینجا کسایی که زیاد می‌نویسن، زیاد دوام نمیارن.»
لبخند زدم.
«منم اگه نمی‌نوشتم، الان یه جای دیگه بودم.»
«مثل کجا؟»
سکوت.
آنتونیو از دور صدایمان را شنید، سرش را بلند کرد.
«رودریگو، بذار نفس بکشه.»
رودریگو عقب رفت، اما نگاهش هنوز روی من بود.
جهنم واقعی، یک روزِ خاص شروع شد؛ روزی که قرار بود بار بزرگ را رد کنند. طبق نقشه‌ی اداره، آن روز نیروها آماده بودند. من باید علامت می‌دادم؛ یک چراغ کوچک در پنجره‌ی انبار، دو بار چشمک، فاصله‌ی سه ثانیه، دوباره دو بار.
چیزی ساده، مثل یک کد کودکانه.
اما اداره یک چیز را حساب نکرده بود:
انبار، حالا شده بود خانه؛ آدم‌هایی که قرار بود دستگیر شوند، دیگر فقط اهداف عملیاتی نبودند. آن‌ها صبح‌ها قهوه می‌خوردند، برای دختر بیمار یکی‌شان پول جمع می‌کردند، شب‌ها برای هم غذا می‌پختند. و بدتر از همه
در مرکز این دایره‌ی شلوغ و ناسالم، مردی بود که وقتی همه می‌خندیدند، ساکت می‌نشست و به عکسِ دختر از‌دست‌رفته‌اش نگاه می‌کرد.
مردی که یک‌بار، وقتی فکر کرد خوابم، پتو را تا روی شانه‌هایم کشید و زیر لب، با همان لهجه‌ی سنگینش زمزمه کرد:
«دنیا جای خوبی نیست، لیا… ولی بعضی آدم‌هاش… شاید هنوز بشه براشون جنگید.»
آن روز، قبل از شروع عملیات، مرا به اتاق کوچکِ خودش صدا زد. شاه‌کش روی میز بود؛ کنار یک چاقوی آشپزخانه‌ی قدیمی، یک بسته سیگارِ مدادشکسته و یک پاکتِ دردار.
«بشین.»
نشستم.
دستش را روی پاکت گذاشت.
«می‌خوام یه سؤال ازت بپرسم.»
گلوی من خشک شد.
«بپرس.»
«چرا هنوز اینجایی؟»
«منظورت چیه؟»
«تو باهوشی؛ از همون روز اول هم معلوم بود اهلِ این کوچه‌خاکی‌ها نیستی. می‌تونستی خیلی وقت پیش بری… قبل از این‌که اسم من مثلِ لکه روی پاسپورتت بچسبه. چرا موندی؟»
به‌جای جواب، به شاه‌کش نگاه کردم.
گفت:
«نگران نباش. اگه بخوام بکشمت، این‌طوری باهات حرف نمی‌زنم.»
لبخند کم‌رنگی زد.
«می‌خوام بدونم… موندی چون می‌خوای پول جمع کنی و بزنی بیرون؟ یا موندی چون یه جایی توی این جهنم، حس کردی یه آدم مثل خودت پیدا کردی؟»
اینجا مرز خطر بود.
یک کلمهٔ اشتباه می‌توانست همه‌چیز را تمام کند؛ همه‌چیز را برای او، برای من، برای مأموریتم.
آرام گفتم:
«شاید… یه ترکیبی از هر دوتا.»
«ترکیب‌ها خطرناک‌ان، لیا.»
سکوت کرد، بعد پاکت را کمی به سمت من هل داد.
«اون چیزایی که اداره‌ات برات فرستاده، اینجا تموم می‌شن.»
قلبم فرو ریخت.
«چی…؟»
«فکر می‌کنی من سال‌هاست زنده‌ام چون احمقم؟»
سیگاری روشن کرد و دود را با حوصله بیرون داد.
«آدمای تو از آدمای من کم‌هوش‌ترن. دو تا تلفن اشتباه، یه افسر خریدنی و یه رودریگو که زیادی کنجکاوه، کافی بود.»
به چشم‌هایم خیره شد.
«می‌دونم برای کی کار می‌کنی.»
دستم ناخودآگاه به سمت کیفم رفت؛ جایی که ضبط کوچک را پنهان کرده بودم.
آنتونیو با نگاه دنبالش کرد، اما چیزی نگفت.
«می‌خوای الان بکشمت؟»
لب‌هایم لرزید.
«اگه می‌خواستم، اون شبی که خواب بودی، کافی بود.»
مکث کرد.
«ولی نکردم. چون… با خودم فکر کردم شاید یه نفر بالاخره پیدا شده که به چشم آدم به من نگاه کنه، نه فقط به‌عنوان هیولا.»
 
عقب
بالا پایین