مسابقه نمایشگاه مسابقه‌ی سه پرده در گراندهتل

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع -Taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
@serino
اعتیاد به فساد

آنتونیو به‌عنوان بزرگ‌ترین کارتل دورگه‌ی مواد مخدر در جنوب ایالات متحده، بیش از حد ساده زندگی می‌کرد؛ البته اگر شاه‌کش تماماً طلایی که همیشه یک جایِ لباسش پنهان شده بود و اتومبیل‌های غیرقابل‌شمارشش با آن لاستیک‌های مارشال لعنتی را نادیده بگیریم!
خودش همیشه می‌گفت: «یه روز این‌کارو می‌ذارم کنار؛ دقیقا همون روزی که تمام پولای دنیا مال من بشه.»
و حالا که روبه‌رویم نشسته است، تقریبا مطمئنم آن روز را هیچ‌وقت نخواهم دید.
از لای کاه و یونجه‌هایی که رویمان ریخته بودند خون روی پیشانی‌اش برق می‌زد. اولین بار بود که این‌قدر آرام و بی‌دغدغه می‌دیدمش. آن‌هم پشت یک کامیون حامل گوسفند،این شکل مسافرت‌های عاری از تجملات عادتمان بود. اما با این‌حال او هر بار از بوی فضله‌های حیوانات ایراد می‌گرفت.
یادم می‌آید یک‌بار حتی یکی از راننده‌ها را به همین جرم کشت.
ـ درست بعد از اینکه سوراخِ سرب‌دیدهٔ پیشانی پیرمرد خاک تشنهٔ زیرش را سیراب کرد، با لبخند و اخم متناقضش به من نگاه کرد و گفت: «چیه؟ دلت براش سوخت؟ یا فکر می‌کنی نیاز نبود این کارو کنم؟ یه مکزیکی با رفتار منطقی نمی‌تونه تو آمریکا به قدرت برسه. تو فکر می‌کنی این سفیدای از خودراضی از هر فرصتی برای له کردن یه دورگهٔ جاه‌طلب مثل من استفاده نمی‌کنن؟در چشمانم زل زد و طوری که انگار واقعاً برایم مهم بود، با جدیت کامل توضیح داد:
«آدمی که بتونی حرکت بعدیشو پیش‌بینی کنی، ترسناک نیست و آدمی‌ام که ترسناک نباشه، دیر یا زود بازیو به همین پادوها و راننده‌هاش می‌بازه.»
این رفتارها برای منی که کشتن آدم‌ها را محبت به آن‌ها می‌دانستم، ترسناک نبود. تنها افرادی از این رأفت من در امان بودند که برای زنده‌ماندنشان بیشتر هزینه کنند.نه به‌خاطر اینکه پول زندگی‌شان را ارزشمندتر کرده باشد، بلکه صرفاً چون با پول بیشتر می‌توانستم آدم‌های بیشتری را از عذاب زندگی خلاص کنم.
آنتونیو به‌خوبی با این اخلاق من آشنا بود. پس مطمئن می‌شد که من ثروتمندترین آدم‌کشی باشم که در کنار خود داشت. اما حالا تکلیف چیست؟ ـ
لرزش و تقه‌های مکرر کامیون بالاخره پایان یافت. صدای پاهای راننده که کنار گوشمان روی زمین سقوط کرد و به سمت درِ کامیون راهی شد، از لابه‌لای بی‌قراری گوسفندان شنیده می‌شد. با باز شدن درِ کامیون و غلبه‌ی آفتاب سوزان بر تاریکی حاکم، گوسفندان یک به یک بیرون پریدند و به دنبال چوپانشان به راه افتادند.
قطعاً این بار خسته‌تر از آن بود که بخواهد خروجی پراُبهت از پشت کامیون داشته باشد و برای رهایی از چنگ پلیس‌ها قیافه بگیرد. تا وقتی که راننده بالا آمده و به ما برسد، من نیز برخاسته و فضله‌ها و یونجه‌ها را از روی خودم تکانده بودم. با هم زیر ران‌ها و شانه‌های آنتونیو را گرفتیم و از کامیون بیرون رفتیم.دوست نداشت بپذیرد که این سیستم بزرگ، پیچیده و دقیقِ تولید و توزیع کوکائین، هیچ‌گاه تحت مالکیت یک شاه نبوده و نخواهد بود. بنیان‌گذاران بزرگ‌ترین امپراتوری‌ها در نهایت مجبور به تسلیمِ بازیِ تاج‌وتختشان بودند. عجل او نیز فرارسیده بود؛ در قالب خانواده‌ای مسموم به قدرت‌طلبیِ موادفروشان، اما با هنجارهایی متناقض.
ـ مادر، پدر و تک‌خواهریِ دست‌بسته و با صورتی گریان را روبه‌روی آنتونیو زیر سایه‌بان حیاط خانه‌اش به زانو انداختم. دستگیر کردنشان ساده و بدون مقاومت بود. مادر با زبانی سوزان شروع به گلایه کرد: «تو پسرای منو تباه کردی. تو مایه ننگ جامعه‌ای هستی. تو با نابود کردن زندگی بقیه پول درمیاری.»
پاسخِ این سؤالاتِ کلیشه‌ای، خونسردیِ آنتونیو را برهم نمی‌زد.
«خیلی نامردیه که منو مقصرِ تام و تمام بدونی. مگه تقصیر منه که تو و شوهرِ خیکی‌ت نتونستید زندگی بهتر از چیزی که من به پسراتون پیشنهاد دادم براشون بسازید؟»
پدر خانواده انگار که به غرورش برخورده باشد، با تندیِ همراهِ ترس پاسخ داد:
«تو تهدیدشون کردی تا برات مواد بفروشن.»
آنتونیو با پوزخندی ادامه داد:
«من بهشون پیشنهادِ یک زندگی بهتر دادم. مزایایی که با هیچ شغل شرافتمندی به‌دست نمی‌آوردن. و دوست ندارم بازم تأکید کنم که من فقط پیشنهاد دادم. اونا خودشون حق انتخاب داشتن.»
دخترک نحیف و کم‌جان با صدایی لرزان از راه دیگری وارد شد:
«تروخدا! لطفاً! ازتون خواهش می‌کنم به ما رحم کنید. داداشای من احمقن. قول می‌دیم از این شهر بریم. لطفاً به ما رحم کنید.»
جلوی دخترک روی پنجه‌هایش نشست، در چشمان خیس و سرخش خیره شد و شاه‌کشش را از جیب سمت راستش درآورد. سر اسلحه را روی پوست نرم و شفاف صورت دخترک گذاشت و گفت:
«این‌قدر لطافت داری و حیف که عقل نداری. به‌نظرت ظالمانه نیست که این‌همه خودگذشتگی و تلاش داداشات واسه خانواده رو حماقت بدونی؟ فکر می‌کنی اگر زحمت داداشات نبود، الان قلبت هنوز می‌زد؟ فکر می‌کنی التماس کردن شرکت بیمه برای زنده نگه‌داشتنت شرافتمندانه‌تر بود؟»
هر سه‌شان انگار که چیزی از جنس امید در اعماق دلشان شکسته باشد، بغض‌شان ترکید و به گریه افتادند.
آنتونیو برخاست و مدتی برای درک شدت بیچارگی‌شان به آن‌ها زمان داد. اما مثل این‌که نطقش هنوز تمام نشده بود.
«اینکه من می‌تونم این‌قدر از این کار ثروت به دست بیارم و این ماشینای خفنی که می‌بینید رو بخرم، به‌خاطر اینه که آدمای به قول شما بیچاره و فریب‌خورده محصولات من رو می‌خوان. اون‌قدر زیاد می‌خوان که برای جور کردن پولش حاضرن به جون همدیگه بیفتن. حالا منشأ کثافتِ واقعی منم یا اونایی که واسه چند ساعت حس خوب، همه‌چیشونو می‌فروشن؟ حتی اگه من و تمام افرادم نباشیم، بازم تقاضای بازار یه مافیای جدید می‌سازه.»
با حرف‌هایش موافق بودم، اما صدای بلندگویی از بیرون حیاط نگذاشت سخنرانی ادامه پیدا کند. پلیس مبارزه با مواد مخدر ادعا کرد که خانه را کاملاً محاصره کرده است.
من به دنبال کاری که تخصصم بود، رفتم. تنها با یک نگاه از بالای دیوار می‌توانستم مکانشان را به خاطر بسپارم. نارنجک‌انداز را آماده کرده و یک شلیک حواله‌ی سه ماشین پلیسی که نزدیک به هم، به‌عنوان سنگر برگزیده بودند، کردم. یک انفجار برای به‌هم‌ریختن نظم‌شان کافی بود و فرصت مناسبی بود برای این‌که جیره‌خورهای آنتونیو تکه‌تکه‌شان کنند. نابودی اولین محاصره‌ی پلیس غیرممکن نیست، ولی خونشان بهای ماندن در این شهر را فوق‌العاده سنگین می‌کرد.
نزدیک ظهر داخل طویلهٔ بزرگی مشغول بارگیری کامیون برای خارج شدن از مرز به سمت زادگاه آنتونیو بودیم.
برای خواباندن عجله و شدت استرس ارباب کوکائین تگزاس، ناچار شدم او را با دختر‌بچهٔ تقریباً دوازده‌ساله‌ای که با گوسفندها بازی می‌کرد تنها بگذارم تا رانندهٔ کامیون را پیدا کنم و زودتر راه بیفتیم.
«کار اون دختر‌بچه بوده؟»
«به احتمال زیاد.»
«دختر همون همکارته که آنتونیو چند سال پیش کشتش؟»
«نه قربان. خانواده‌ش اون رو به ارباب فروختن تا به یکی از دوستاشون بده. این یه دختر یتیم و بی‌خانواده‌ست.»
«از کجا می‌دونی کار اون بوده؟»
«قربان، این دختر یکم افکار عجیب‌وغریبی داشت. قبلاً از ارباب خواسته بود که اون رو توی تیمشون اضافه کنن، ولی خب مشخصاً ایشون رد کردن. بعد از اون هم بچه‌ها چندین بار ازش شنیده بودن که می‌گفت: “یه روز آنتونیو رو می‌کشم.» ـ
مرور این خاطرات، آن هم در حالی که رو‌به‌روی همان راننده، جنازهٔ آنتونیو را در دست گرفته بودیم و در بیابانی سوزان، با اسکورت جمعیت گوسفندان از مسیر خیابان منحرف می‌شدیم، یک حواس‌پرتیِ تمام‌عیار به حساب می‌آمد.
پشت تپه‌ها، روستایی متروکه قرار داشت و در انتهای خیابانی که قبلهٔ خانه‌ها بود، گورستانِ بی‌آزارترین مردِ ترسناک و مرموز دنیا.
قبر از قبل کنده شده بود، با بشکه‌هایی کثیف و سیاه پر شده، و روی بشکه‌ها کاکتوس بزرگی کاشته بودند.
بعد از کندن و خالی کردن قبر، پایین‌ترین بشکه، همان‌طور که قول داده بود، پر از اسکناس بود.
وعده‌ای که خوب می‌دانست خیلی بیشتر از هر نوع وصیت‌کردنی، مرا به خاک‌کردنش در زادگاهش ترغیب می‌کند.تمام پول دنیا را نه، ولی تمام خاطرات نحس یک شهر را مالک شده بود.
حالا مانده‌اند خدمت‌گذارانی که به دنبال اربابی جایگزین برای ادامهٔ چرخش کسب‌وکارند.
شاید هم بر سر مالکیت یا ساختِ سیستمی جدید به جان هم بیفتند.
اما به هر حال، همان‌طور که آنتونیو گفت، مواد تا روزی که مشتری داشته باشد پابرجاست.
 
نام اثر: شام آخر
ژانر: دلهره‌آور، اجتماعی، جنایی
نویسنده: @Desdemona

آنتونیو به عنوان بزرگترین کارتل دورگه‌ی مواد مخدر در جنوب ایالات متحده بیش از حد ساده زندگی می‌کرد، البته اگر شاه‌کش تماماً طلایی که همیشه یک جای لباسش پنهان شده بود و اتومبیل‌های غیرقابل شمارشش با آن لاستیک‌های مارشال لعنتی را نادیده می‌گرفتیم! خودش همیشه می‌گفت « یه روز این‌کارو می‌ذارم کنار. دقیقا همون روزی که تمام پولای دنیا مال من بشه» و حالا که روبه‌رویم نشسته است، تقریبا مطمئنم آن روز را هیچوقت نخواهم دید...
هرروز به این فکر می‌کنم که این آخرین بار است اما همیشه یک‌بار دیگر وجود دارد. تلفن زنگ می‌خورد و کسی پشت خط، پس از شنیدنِ «سلام، تیتو هستم.» از من، زبان می‌گشاید و آدرسی می‌دهد و می‌گوید «تا نیم ساعت دیگه این‌جا باش!» بعد هم بی‌اعتنا از اینکه من می‌پذیرم یا نه تلفن را قطع می‌کند. البته که من همیشه می‌پذیرم؛ چارۀ دیگری ندارم. جرئتش را ندارم! مطمئن می‌شوم که همه چیز را برداشته‌ام و راه می‌افتم. برای کار اینجا هستم. درست همان‌طور که یاد گرفته‌ام در می‌زنم. سه بار تک و سه بار پشت سر هم، این اسم رمز ماست. در باز و اِنریکه در چهارچوب ظاهر می‌شود. در نهایتِ احتیاط یک دستش روی کلتِ سیاهِ کنار کمرش و دست دیگرش مشت شده است. با دیدن من اخم‌هایش برای یک لحظه در هم می‌روند و بعد از جلوی در کنار می‌رود. هنوز در پشت سرم بسته نشده که صدای میگل بلند می‌شود.«اِل لادرون اومد؟» به جز عدۀ کمی همه آنتونیو را به نام «ال لادرون» می‌شناختند. آنتونیوی جوان، پادشاه سارق‌های نیومکزیکو، بزرگترین کارتل جنوب ایالات متحده کم زحمت نکشیده بود اما هرکس که نمی‌دانست ممکن بود بگوید که او فقط کمی شانس آورده. انریکه جواب داد:«نه، تیتو اومده!» به نشیمن وارد شدم و میگل با آن سیگار برگ اصل کوبایی گوشۀ لبش به استقبال از من از جا بلند شد. «خوش اومدی تیتو، غذا خوردی؟ بیا بشین برای همه جا هست.» لب‌هایم هنوز از هم باز نشده بودند که صدای در دوباره بلند شد. همان ضربی که ال لادرون خودش به من یاد داده بود و این بار شخص خودش با یک کیسۀ قهوه‌ای و چشم‌هایی که برق می‌زدند؛ در آستانه نشیمن ظاهر شد. تا به حال او را این‌طور ندیده بودم. و من یک لحظه، فقط برای یک لحظه فکر کردم شاید امروز همان روز باشد؛ همان روز موعود. از دیدن من لبخندش بزرگتر شد و جلو آمد و ضربه‌ای به شانه‌ام زد. «تیتو، دوست من، درست سر وقت مثل همیشه! دوربینت کو؟» به کیفم اشاره کردم و خواستم چیزی بگویم که مهلت نداد و به سمت میز رفت و رو به من گفت:«پس چرا معطلی آمادش کن دیگه!» و صدای فریادش همه را از جا کند:«زود باشید تن لشا، این میز لعنتیو خالی کنید.» دوربین به دست ایستاده بودم و مات به تکاپوی بقیه نگاه می‌کردم. از چهار نفر دیگری که با آنتونیو بودند فقط توماس را می‌شناختم. فقط چند دقیقه طول کشید تا هر چه که بود و نبود را بردارند و یک میز خالی بماند و رومیزی قرمز رنگش! آنتونیو جلو رفت و کیسه‌ای که دستش بود را یکباره روی میز خالی کرد. گرد سفیدی دیدم را کور کرد. فقط یک نفس کافی بود تا شیشۀ خالص را در سینوس‌هایم حس کنم و پشت چشم‌هایم رنگین کمانی شود. سرفه می‌کنم تا شاید دماغ و گلویم پاک شود و آنتونیو می‌خندد. «هنوز دهنت بوی شیر میده تیتو.» سوت می‌‌زد و با همان ریتم می‌رقصید و غذا می‌کشید. بشقاب هر کس را به دستش داد و پشت میز نشست. سرش که از پشت تل شیشۀ روی میز بیرون آمد؛ دست‌هایش را به طرفین باز کرد و بقیه را دعوت کرد. «منتظر چی هستین؟ بشینین!» بعد هم مشتی روی پیشانی‌اش زد. «آخ، نوشیدنی، تیتو زحمتشو می‌کشی!» به بطری گران قیمت روی کابینت اشاره کرد. لیوان‌های کریستال را کنار دستشان می‌گذاشتم و از نوشیدنی بی‌رنگی که بوی تند الکلش زیر دماغم می‌خورد؛ پر می‌کردم. تمام که شد، دوربینم را برداشتم. نگاهم به چشمان خیرۀ ال لادرون افتاد و به نشانۀ تأیید سرش را کمی، فقط کمی خم کرد. قبل از اینکه دوربینم را تنظیم کنم؛ آستین لباسم را کشید و آرام گفت:«برو اونجا عکس بگیر!» با دستش به روبه‌روی من اشاره کرد. تاکنون از خود آنتونیو عکس نگرفته بودم. اولین بار را هرگز فراموش نمی‌کنم؛ پانزده ساله بودم. در خیابان قدم می‌زدم که صدای تیراندازی و صدای جیغ همزمان شدند. قبل از اینکه مثل بقیه فرار کنم، دوربینی که هدیۀ تولدم بود را از گردنم در آوردم تا آسیب نبیند اما همان درنگ کوتاه، مرا اسیر دستان تنومند آنتونیو کرد. آرام بود، فقط خشم نگاهش، قفلم کرده بود. «بلدی عکس بگیری؟!» سر تکان دادم. چشمانش را ریز کرد و گفت:«لالی؟!» از ترس به حرف آمدم. «نه آقا، یعنی بله آقا. لال نیستم آقا ولی بلدم عکس بگیرم آقا.» سیگاری روشن کرد و گوشۀ لبش گذاشت.«خوبه پس بیا عکس بگیر!» دنبالش رفتم و کاش نرفته‌ بودم. مردان زیادی کشته شده بودند. جنازه‌هایی که روی زمین بودند گاهاً سر و دست و پا نداشتند؛ نگاهم به کیسۀ پلاستیکی افتاد و دو چشم باز که مستقیم از داخل آن به من زل زده بودند. بقیۀ دست و پاها پشت همان سر به شکل نامتقارنی جمع شده بودند. قبل از اینکه ناهاری که خورده بودم را بالا بیاورم، صدای آنتونیو در گوشم پیچید. «تو که نمی‌خوای دوربینتو خراب کنی بچه، می‌خوای؟» همانطور که سرم را به چپ و راست تکان می‌دادم با ارادۀ خالص تمام زردآبی که تا پشت لبم آمده بود را قورت دادم و عکس گرفتم. عکس گرفتم از سرخی خونی که در حال چکیدن بود و با قرمزی این رومیزی مو نمی‌زد. بعد از آن هروقت، هرجا، هرکاری که آنتونیو کرده بود؛ من با یک شات ثبت کرده بودم. و حالا برای اولین بار این خود آنتونیو بود که رو‌به‌روی لنز دوربین من لبخند می‌زد؛ لبخندی شاید از سرقت چند ده کیلو مواد و فکر پول بی‌حساب فروششان. نور فلش دوربین فقط یک ثانیه فضای تاریک داخل نشیمن را پر کرد و تمام. یک تصویر دیگر هم ثبت شد. آنتونیو هنوز از ژستش خارج نشده بود ولی دوربین را که پایین آوردم پرسید:«تموم شد؟» «بله آقا.» خودش را روی صندلی رها کرد و قاشقش را به دست گرفت. حالا که صدایم را پیدا کرده بودم باید می‌رفتم. «آقا اجازه هست برم؟!» قاشقش را روی میز انداخت و کش‌دار گفت:«تیتـــو، بمون با ما غذا بخور!» آب دهانم را قورت دادم. «ممنون آقا، باید برم.» بلند شد و به سمتم آمد. دستش را دور شانه‌ام انداخت و مرا با خود به راهروی ورودی برد. دستۀ صدهزار دلاریِ اسکناس‌های لول شده را که به عنوان دستمزد بعد از هر عکس به من می‌داد را در جیبم گذاشت و گفت:«میدونی چرا از تو خوشم میاد؟» خواست ادامه بدهد که صدای ترمز و بعد هم شلیک‌های مرگبار سکوت خانه را در هم شکست. میگل خودش را به پنجره رساند و رو به بقیه فریاد زد:«لعنتی، ماشینارو پنچر کردن!» هنوز حرفش تمام نشده بود که درست مانند پنجره سوراخ سوراخ شد. خون از چهرۀ اِنریکه خالی شد و زیر لب غرید. «این شیشه‌ها رو از کی زدی اِل؟» آنتونیو پشت یک ستون پناه گرفته بود و من درست رو‌به‌رویش نشسته بودم؛ برای دومین بار در یک روز. در جواب اِنریکه فریاد زد. «اِل مانچو!» گوش‌هایم سوت کشید. اگر آنتونیو شاه قدرت کارتل‌ها بود؛ اِل مانچو را می‌توانستی شاهِ وحشت بنامی! «هِی، هِی تیتو. نترس بچه!» همین لحظه توماس و آن مردی که نمی‌شناختم به زمین افتادند. دست سرد آنتونیو روی گردنم نشست. «تو اینجا نمی‌میری بچه! بهت قول میدم. حالا بگیر.» با دست آزادش سوییچی را به دستم داد. «توی گاراژه، باکش پره! روشنش می‌کنی و با نهایت سرعتی که می‌تونی از اینجا دور می‌شی؛ فهمیدی؟» صدای نالۀ انریکه نگاهم را به خودش کشاند. روی میز افتاده بود و خونی که از پیشانی‌اش جاری بود؛ پودر سفید را ناخالص می‌کرد. «به من نگاه کن، فهمیدی یا نه؟» سرم را تکان دادم و برق چیزی چشمم را گرفت. یک شاه کش طلایی را از جیب داخل کتش بیرون آورده بود. رد نگاهم را دنبال کرد و گفت:«می‌دونی چرا بهش میگن شاه کش؟!» سرم را به طرفین تکان دادم که خندید:«راستش... منم نمی‌دونم. حالا برو.» صدای گلوله‌هایی که روی هرچیزی که سر راهشان بود، می‌نشستند؛ تنم را می‌لرزاند. پشت سرم را نگاه نمی‌کردم اما آخرین گلوله‌ صدایش از همه بلندتر بود و شاید این واقعاً خط پایان بود.
 
عنوان: میان سایه‌نشینان
ژانر: جنایی، مافیایی
نویسنده: یگانه @Atusa
آنتونیو به عنوان بزرگترین کارتل دورگه‌ی مواد مخدر در جنوب ایالات متحده بیش از حد ساده زندگی می‌کرد، البته اگر شاه‌کش تماماً طلایی که همیشه یک جای لباسش پنهان شده بود و اتومبیل‌های غیرقابل شمارشش با آن لاستیک‌های مارشال لعنتی را نادیده می‌گرفتیم!
خودش همیشه می‌گفت « یه روز این‌کارو می‌ذارم کنار. دقیقا همون روزی که تمام پولای دنیا مال من بشه» و حالا که روبه‌رویم نشسته است، تقریبا مطمئنم آن روز را هیچوقت نخواهم دید…
میز شام از بشقاب‌های استیک نیم‌پز، بطری‌های ویسکی گران و مردانی تشکیل شده بود که بیشتر از غذا، به دست‌های یکدیگر خیره می‌شدند؛ انگار هر انگشت می‌توانست ماشه‌ی احتمالی باشد.
دو محافظ کنار دیوار ایستاده بودند؛ آن‌قدر بی‌حرکت که گویی از دل همان دیوار تراشیده شده باشند.
وسط میز، کنار نمکدان و لیوان‌ها، بسته‌ی کوچکِ وکیوم‌شده‌ای افتاده بود؛ نمونه‌ای از بار تازه، مثل قلب تپنده‌ای که بی‌تاب امتحان شدن بود.
نور زرد چراغ سقفی همه‌چیز را کدر کرده بود و در چهار گوشه‌ی اتاق، چشم‌های سیاه دوربین‌ها آرام می‌درخشیدند.
آنتونیو با آرامش تکه‌ای گوشت برید؛ رفتاری ساده، اما پشتش قدرتی خوابیده بود که
می‌توانست نیمِ این ایالت را با یک اشاره به خاک و خون بکشد.
ماشین‌های سیاه یکی‌یکی وارد محوطه می‌شدند. چراغ‌ها مثل چشم‌های سردی در تاریکی می‌درخشیدند و محافظ‌ها بی‌صدا کنار در می‌ایستادند؛ انگار سال‌هاست یاد گرفته‌اند چگونه دیده شوند، اما حضورشان حس نشود.
ماه‌هاست با نامی زندگی می‌کنم که از آنِ من نیست؛ اسمی که پلیس روی زبانم گذاشت و کارتل روی پیشانی‌ام چسباند.
برای ورود به جمعشان مجبور شدم در اولین معاملهٔ کوچک، رانندهٔ فراری‌شان باشم؛ کاری که بوی لاستیکِ سوخته‌اش هنوز از ذهنم پاک نشده.
آن شب فهمیدم برای نفوذ در این دنیا باید بخشی از خودت را همان ابتدای راه بسوزانی، و من بیش از بخشی را از دست داده‌ام.
از آن روز، هر صبح با هویتِ اصلی‌ام بیدار می‌شوم و هر شب با هویتِ جعلی‌ام می‌خوابم؛ انگار دو نفر با یک قلب مشترک در سینه‌ام زندگی می‌کنند.
این فشار مثل طنابی‌ست حلقه‌شده دور گردنم، و هر دروغ تازه، گره‌ای تازه‌تر روی آن می‌زند.
گاهی حس می‌کنم بیش از آن که باید از آنتونیو بترسم، از نسخه‌ی دیگری از خودم می‌ترسم؛ همان سایه‌ای که در دلِ این نقاب شکل گرفته.
امشب اما نقاب داشتن سخت‌تر از همیشه شده؛ تعداد محافظ‌ها دو برابر معمول‌اند و دست همه نزدیک قبضه‌ی اسلحه می‌چرخد.
وقتی از حیاط رد می‌شدم سه چهره‌ی ناشناس دیدم که معمولاً این‌جا نیستند؛ و آدم‌های تازه همیشه احتمالِ دردسر تازه را بالا می‌برند.
در مسیر، برقِ جلیقهٔ ضدگلوله زیر کتِ ضخیمِ یکی از نگهبان‌ها چشمم را زد؛ این‌ها فقط وقتی جلیقه می‌پوشند که هوا بوی اتفاق بدهد.
همهٔ این نشانه‌ها در گوشم زمزمه می‌کنند: امشب قرار نیست فقط شام بخوریم.
آنتونیو از آن جنس آدم‌هاست که پلیسِ مخفی را با همان دقتی که قصاب گوشتِ فاسد را بو می‌کشد؛ غریزه‌ای حیوانی، یادگرفتنی نیست. نگاه‌هایش الکی نبود؛ هر بار که نگاهم می‌کرد، حس می‌کردم خط تازه‌ای از پرونده‌ام در ذهنش ورق می‌خورد.
بی‌مقدمه گفت:«تو دقیقاً از کدوم شهر اومدی؟» و زیر چشمی منتظر لرزش صدام موند.
گفتم:«سن‌لِرِنس. قبلاً هم بهت گفته بودم… چه فرقی می‌کنه واست؟» و سعی کردم مقدار معمولِ بی‌حوصلگی را در جملاتم تزریق کنم.
گفت:«نه خب… می‌دونی. آدم باید شرکای جدیدشو بشناسه. مخصوصاً وقتی این‌قد آروم غذا می‌خورن.»
لبخند زدم و گفتم: «آروم غذا خوردن، از عادتمه.»
لبخند زد، اما آن لبخندِ کجِ یک‌طرفه؛ همان مدلی که آدم را یاد سگی می‌اندازد که قبل از گاز گرفتن، فقط دمش را آرام تکان می‌دهد.
رافائل چاقو را روی میز گذاشت .
صدای آرام برخورد کارد و چنگال با بشقاب‌ها در سالن می‌پیچید. هیچ‌کس بلند حرف نمی‌زد؛ همه می‌دانستند دوربین‌ها مثل چشم‌های سیاه از سقف نگاه می‌کنند.
گفت:«سن‌لِرِنس، هوم؟ عجیبه… چون یکی از بچه‌هام گفت اون‌جا چند سالیه کسی با اسم تو کار نمی‌کنه.»
قلبم یک لحظه مثل موتوری که هوا می‌گیرد از کار افتاد، اما چهره‌ام باید همان ماسکِ بی‌تفاوت باقی می‌ماند؛ نقابی که هر ثانیه سنگین‌تر می‌شد.
گفتم:«خب آخه من اون‌جا زیادی بندِ کسی نبودم… می‌دونی که، جابه‌جایی زیاد داشتم.»
آنتونیو بدون اینکه سر بلند کند گفت:«آدمی که زیاد جا به جا می‌شه یا دنبال کاره… یا دنبال پنهان شدن.»
زیر پوستِ جمله‌اش نیشِ مرموزی بود؛ انگار داشت دور تا دورم خط می‌کشید تا جایی رو پیدا کنه که سوراخ شده باشم.
چنگال توی دستم لرزید، اما این لرزش برای من نبود؛ برای دو زندگی بود که مثل دو سایه از هم جدا نمی‌شدند و حالا روی میز شام گیر افتاده بودند.
در آن لحظه محافظی وارد سالن شد، خم شد کنار گوش آنتونیو چیزی گفت و عقب رفت؛ و من در برقِ کوتاهِ نگاه آنتونیو فهمیدم نامِ من توی آن جمله بود.
آنتونیو نگاهش را روی من ثابت کرد و گفت:«بیا بعدِ شام یه چند دقیقه با هم حرف می‌زنیم، خصوصی.»
در دل احساس کردم غرق شدن همیشه با یک چرخش کوچک شروع می‌شود؛ همان لحظه‌ی لعنتی که آب از پای آدم بالا می‌آید.
رافائل زیر لب گفت:«نگفتم؟ این شام بوی دردسر می‌داد.» و لبخندش این بار حتی دم هم تکان نداد؛ فقط دندان نشان داد.
در اتاق پشت سالن، آنتونیو کتِ چرمی‌اش را درآورد و گفت:«یه چیز بگو… تو واقعاً کیو می‌شناسی از آدمای ما؟»
هوای اتاق بوی چوب خیس داشت و انگار دیوارها منتظر بودند که من جمله‌ای اشتباه بگویم تا فرو بریزند.
گفتم:«به‌جز رافائل و اون دو نفری که اولِ کار باهاشون رفتم معامله؟ کسی رو درست‌وحسابی نمی‌شناسم… چرا؟ مشکلی هست؟»
رافائل پشت سرم گفت:«مشکل اینکه یکی لو داده. اسم یکی از راننده‌های تازه‌وارد رو هم برده.»
قلبم مثل سایه‌ای لاغر که جلوی نور لرزش بردارد، خودش را پشت دنده‌های سینه‌ام جمع کرد.
گفتم:«اگه قراره یکی لو داده باشه، اون راننده قبلیه‌… همون که فراری شد.»
نفس آنتونیو آرام شد؛ انگار دروغ، سمّی بود که داشت در جهت درستی تزریق می‌شد.
آنتونیو گفت:«می‌فرستمت پیِ همون. باید پیداش کنی، زنده یا مرده… این‌طوری می‌فهمم تو سمتِ ما هستی.»
سرم را تکان دادم، اما درونم می‌دانستم این مأموریت یعنی پایان؛ گریز و تنها راه زنده‌ماندن.
وقتی از اتاق بیرون آمدم، شب مثل صفحه‌ای خیس زیر پایم می‌لغزید؛ توی ماشین نشستم.
هوای شب سردتر از قبل شده بود. چراغ‌های حیاط پشت سرم خاموش می‌شدند و صدای موتور ماشین‌ها در دوردست گم می‌شد. رکوردر گوشی را روشن کردم و آرام گفتم:«گزارش آخر… نفوذ متوقف شد. دارم خارج می‌شم.»
و کلید را چرخاندم، نه مانند قهرمان و نه شکست‌خورده؛ فقط سایه‌ای که از میان سایه‌های دیگر عبور می‌کرد.
 
نامِ اثر:
کُدِ انتقام.

نامِ نویسنده:
@Z A H R A

ژانر:
جنایی؛ اجتماعی

سرتیتر:
آنتونیو به عنوان بزرگترین کارتل دورگه‌ی مواد مخدر در جنوب ایالات متحده بیش از حد ساده زندگی می‌کرد، البته اگر شاه‌کش تماماً طلایی که همیشه یک جای لباسش پنهان شده بود و اتومبیل‌های غیرقابل شمارشش با آن لاستیک‌های مارشال لعنتی را نادیده می‌گرفتیم!
خودش همیشه می‌گفت « یه روز این‌کارو می‌ذارم کنار. دقیقا همون روزی که تمام پولای دنیا مال من بشه» و حالا که روبه‌رویم نشسته است، تقریبا مطمئنم آن روز را هیچوقت نخواهم دید...
---
رانِ مرغی را از تویِ بشقاب برداشتم و به دندان کشیدم و بعد، در حین فرو دادنِ لقمه نگاهم قفلِ حجمِ زیادی از شیشه‌‌ی اصل و درجه‌یک شد که به عنوانِ نمونهٔ جنسِ معامله، روی میز گذاشته بودند تا کیفیتِ آن‌را بسنجیم. گاز دیگری به نرغ زدم و تویِ ذهنم به حساب و کتاب مشغول شدم. با خود محاسبه کردم که این حجمِ شیشه در حالِ حاضر چقدر می‌ارزد و حاضرند چقدر برایش بپردازند؟ با حساب کردنِ رقمِ میلیاردی‌اش، ابرویم از تعجب بالا رفت. نگاهم را به سویِ آنتونیو چرخاندم و با دیدنش دوباره این سوال در ذهنم جرقه زد:
«چه شد که به فاصلهٔ چند ماه، او شد بزرگ‌ترین کارتل دورگه‌ی موادِ مخدر؟ در حالی این جایگاه اکنون باید سهمِ من می‌شد نه او!»
بعد با خشمی که سعی در پنهان کردنش داشتم مرغ را در بشقاب رها کرده و دستمال را محکم به لبانم کشیدم تا اثری از چربی بر آن نماند. سپس جامِ نوشیدنی را برداشته و با تمامِ حرصی که داشتم، محتویاتِ‌ تلخ‌اش را یکباره فرو دادم. بعد درحالی که پایهٔ جام را در میانِ انگشتانم می‌فشردم، به گذشته سفر کردم. به روزهایی که من و آنتونیو همزمان واردِ بزرگ‌ترین باندِ ایالاتِ‌ متحده شدیم. باندِ «سایه» که بسیار گسترده بود و در هر خلافی که می‌شد نام برد، دست داشت؛ از ساده‌ترین کارها مثل پخشِ مواد تا قاچاقِ انسان و اعضایِ بدنِ انسان در سطحِ خاورمیانه. من و آنتونیو میانِ این باند که در میانِ ریز و درشتِ اعضای باند، رسماً پادو محسوب می‌شدیم و تویِ گروهِ بزرگِ پخشِ مواد، دستِ ما را به کارهایِ کوچک بند کرده بودند. من اما به این جایگاه قانع نبودم و می‌خواستم خودم را به جایی برسانم که ارشد و رئیسِ یکی از گروه‌های بزرگ شوم. من شبانه روز، از خودم کار می‌کشیدم و سعی‌ می‌کردم که در انجامِ اموراتی که به من می‌سپارند بهترین باشم، همزمان نیز داشتم رویِ یک فرمولِ جدیدِ شیشه کار می‌کردم. فرمولی که بعد از یک سالِ‌تمام زحمت؛ یک سال‌ نخوابیدن‌های متوالی و آزمایشاتِ مختلف، بالأخره آن را یافتم. آن‌شب را قشنگ یادم هست...
با غرور به نتیجهٔ یک‌سال زحمتم می‌نگریستم و غرقِ افکارم بودم. یعنی وقتی فرداشب در مهمانیِ سالگرد تأسیس باند؛ آن را به رئیسِ‌‌ سایه که حتی نامش را نمی‌دانستم نشان می‌دادم چه سرنوشتی در انتظارم بود؟ یک پاداشِ ویژه؟ ارشد گروه شدن؟ یا شاید هم خواسته‌ام را به اختیارِ خودم بگذارد؟
نمی‌دانم... اما هرچه که بود قرار بود اتفاقِ خوبی در انتظارم باشد.
در همان وقت آنتونیو از درِ مخفی‌گاهِ زیرزمینی‌ام داخل آمد:
«سلام ویلیام؛ چرا برخلافِ همیشه مشغول نیستی و هیچ‌کاری نمی‌کنی؟»
با غرور لبخند زدم:
«اوه! آنتونیویِ عزیز، بالأخره تونستم به رویام برسم. سرانجام فرمولِ شیشه‌ی اِف‌بی رو پیدا کردم.»
دستانم را محکم بر هم کوبیدم:
«به نظرت وقتی این و به رئیس نشون بدم چی بهم میده در عوضش؟»
با چشمانی که برق می‌زد به سمتِ او برگشتم:
«رفیق! قراره زندگیم زیر و رو بشه؛ قراره که از این سگ‌دونی نجات پیدا کنم.»
وقتی نگاهم را به خودش دید، از بهت خارج شده و گفت: «بهت تبریک میگم ویلیام. گمونم... همین‌طوره و قراره همه‌چی برات عوض بشه.»
و لبخندِ مصنوعی به رویم زد. آن را به پایِ ناراحتی‌اش از رفتنم گذاشتم و با سرخوشی گفتم:
«نگران نباش! به محضِ اینکه ارشد بشم تو رو میارم و دستیارِ خودم میکنم آنتونیو.»
سری تکان داد و بعد دوباره گفت:
«بازم تبریک میگم. راستی اومده بودم بهت بگم که جونیور کارت داشت و گفت فوراً بری پیشش.»
با سرخوشی چشم بر هم فشرده و دستی به شانه‌اش زدم:
«مرسی که گفتی، پس من رفتم رفیق.»
و از آنجا خارج شدم. آن شب را تا صبح به خیالِ مهمانیِ فرداشب و فرمولی که قرار بود زندگی‌ام را دستخوشِ تغییرات کند فکر کردم و دم‌دمایِ سحر، به سختی چشمانم را به خواب وادار کردم.
اما فردایِ آن روز هیچ‌چیز آنگونه که فکر می‌کردم پیش نرفت. ظهر همان‌روز وقتی گروهمان در حالِ معامله با یکی‌دیگر از باند‌های پر نفوذِ ایالتِ متحده بود، توسطِ پلیس محاصره شده و اعضای گروه مجبور به فرار شدند. من و آنتونیو نیز در حالی که خودمان را به سختی از حلقهٔ محاصره آزاد کردیم، هراسان خود را به کلبه‌ای متروکه در همان‌حوالی رساندیم و مجبوراً شب را در آنجا سر کردیم تا آب‌ها از آسیاب بیفتد.
حوالیِ طلوعِ خورشید، به سختی خوابم بُرد. نمی‌دانم چقدر گذشته بود که با حسِ حرارتِ شدید و بویِ چوبِ سوخته از خواب پریدم. کلبهٔ متروکه غرقِ آتش بود و خبری از آنتونیو نبود! به سختی از میانِ دود، راهِ خروج را پیدا کرده و تا خواستم بیرون بروم تکه چوبی به سرعت روی صورتم افتاد و پوست و گوشتم را سوزاند. از درد فریادی زدم و کورمال کورمان، برای نجاتِ جانم به راهم ادامه دادم. به محضِ اینکه از کلبه خارج شدم دیگر چیزی نفهمیدم و در سیاهی غرق شدم. وقتی چشم گشودم خودم را در بیمارستان یافتم و اولین سوال‌ام این بود که چه کسی مرا به اینجا آورده؟ و آنتونیو کجاست؟
چشمانم از سوزشِ عمیقِ پوستم و سوزن سوزن شدنِ صورتم که هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد روی هم رفت. کمی بعد، با درد اطرافم را نگریستم. با دیدنِ پرستارها که لباس‌ِ‌نظامی به تن داشتند و دستم که با دستبند محکم به تخت بسته شده بود، آه از نهادم بلند شد. من توسط پلیس پیدا شده و اکنون رسماً مجرم و زندانی به حساب می‌آمدم. ذهنم پر از سؤال بود، چرا همه‌چیز یک‌آن خراب شد؟ چرا از بقیه خبری نیست؟ چطور مرا پیدا کردند؟ و هزار سوالِ دیگر که جوابی برایشان نبود؛ و دقیقاً تا هشت سالِ بعد که از زندان آزاد شدم نیز جوابشان را پیدا نکردم.
توی زندان خبرهایی از آنتونیو به گوشم می‌رسید که روز به روز پیشرفت می‌کرد. اول ارشد گروهِ مواد شده و پس از مدتی، قدری پیش رفت که به جایگاهِ مشاورِ امینِ رئیسِ باند دست یافت. و این اواخر نیز باندِ خودش را تأسیس کرد! در حالی که به سرعتِ نور در کارش موفقیت‌های چشم‌گیر و پشتِ سر هم به دست می‌آورد تا جایی که شد بزرگترین کارتلِ دو رگهٔ مواد مخدر در ایالتِ متحده. اما من هنوز نمی‌دانستم چطور برخلافِ من، آنتونیو گیر نیفتاده بود؟ در حالی که ما باهم بودیم؟ راستی؛ چرا هیچ خبری از من نمی‌گرفت؟
وقتی از زندان آزاد شدم، به دنبالِ جوابِ سوالاتم رفتم. پس از تحقیقات و کنارِ هم گذاشتنِ شواهد، جوابم چیزی بود که هرگز باورم نمی‌شد! آنتونیو فرمولِ ساختِ شیشه‌ی اف‌بی که من پیدا کرده بودم را برداشته و به اسمِ خودش از آن رونمایی کرده بود، اینگونه شد که برایِ خودش اسمی به هم زد و استارتِ حرفه‌ای شدنش زده شد. پازل‌ها توی ذهنم سرِ جایِ خودشان قرار گرفتند و فهمیدم سوختنِ کلبه و دستگیر شدنم نیز کار او بوده!
به خودم و او اندیشیدم؛ او حالا صاحبِ یک باندِ بزرگ مواد در منطقه بود و من... اینقدر دستِ خالی بودم که حتی اگر می‌گفتم هم کسی باور نمی‌کرد آنتونیو فرمولِ ساختِ شیشه را از من دزدیده. آنتونیو... آنتونیویِ لعنتی!
او تنها کسی بود که این قضیه را می‌دانست و همچنین در تمامِ مراحل ساختِ شیشه‌ی اف‌بی کنارم حضور داشت و تمامِ قلق‌هایش را از بر بود. برای همین، پس از جندین روز فکر و نقشه‌ کشیدن هایِ مداوم، تصمیم گرفتم از نو شروع کنم و او را زمین بزنم، اما کی وقتِ ضربهٔ آخرم می‌رسید را نمی‌دانستم؟!
برای اجرایِ تصمیمم، همه‌چیزم را تغییر دادم و از صفرِ صفر و با انسانی که تازه متولد شده بود شروع کردم. اول از همه اسمم از ویلیام شد جاستین؛ بعد از آن نیز چهرهٔ نیمه‌سوخته‌ام را با جراحیِ پلاستیک، در طیِ یک سال تلاشِ پزشکان از نو ساختم و شخصیتم... شخصیتم را نیز زیر و رو کردم. اکنون من آن ویلیامِ قدیم نبودم و حالا جاستین بودم. جاستینی که بی‌رحم، جاه‌طلب و اهلِ سیاست شده بود. من چند سالِ دیگر نیز تلاش کردم تا دستیارِ رئیسِ‌ همان باندِ قدیمی شوم. جان کندم و از همه‌چیز مایه گذاشتم، خیلی‌چیزها را از دست دادم تا چیزهایی را به دست بیاورم که اکنون در چنگم است. تا امروز؛ و اکنون به عنوان نائبِ رئیس اینجا باشم. در همینجا و رو به روی آنتونیو! کسی که حتی مرا به یاد نمی‌آورد و نمی‌شناسد. کسی که زندگی‌ام را از چنگم در آورده و چیزی که مالِ من بود را به نامِ خودش زد. این جایگاه... حقِ من بوده و اکنون برای او شده! و من از حقم نخواهم گذشت؛ و اگر خودم به آن جایگاه نرسم پس هیچ‌کس دیگری نیز حق ندارد در آن جایگاه باشد.
نیشخندی زده و از جا برخاستم تا به بهانهٔ کشیدنِ سیگار به باغ بروم. کمی خودم را در میانِ درختان و گل‌های رنگارنگ مشغول کردم و بعد با دیدنِ ساعت، فوراً سوارِ ماشین‌ شدم تا از آنجا خارج شوم. وقتی کمی از آن عمارتِ منحوس دور شدیم؛ با صدایِ آژیرِ پلیس، چشم‌هایم برقی زد. لبخند آسوده‌ای بر لبانم نشست و بعد زیرِ لب گفتم: «اوه! آنتونیوی عزیز، متاسفم! اما جایزه‌ی پنج میلیاردی برای پیدا کردنت، مرا کمی وسوسه کرد.»
از پنجره به بیرون خیره شدم و ادامه دادم:
«به گمانم این پنج میلیارد بابتِ تحویل دادنت، در قبالِ چیزی که از من گرفتی کاملاً منصفانه باشد، مگر نه آنتونیو؟!»

.پایان.
 
عنوان: خون نوشت
نویسنده: @مینِرامینِرا عضو تأیید شده است. (گیتی)
هوای گرم این روز‌ها با هجوم دشمن غیرقابل تحمل‌تر شده بود.
بوی سرب اسلحه‌ها و خاکی که هم سجاده‌ی نمازمان بود و هم رخت‌ خوابمان با بوی عرق تن‌ها و لکه‌های خون‌ خشک شده‌‌ی روی لباس‌ها؛ که فقط خدا می‌دانست مال کدام شهید است در‌هم رفته بود.
روزها و شب‌های زیادی این غربت را نفس کشیده بودیم و حالا انگار عادی‌ترین چیز در این میدان همین بود.
چند هفته‌ی قبل خط مقدممان آن طرف پل‌ قرار داشت اما حالا سنگرمان شده بود دیوار خانه‌‌های مردم؛ خشاب اسلحه‌ام خالی بود و دشمن نزدیک. فکر می‌کردم چیزی نمانده است از دیوار مخروبه بیایند بالا و بپرند داخل اتاق چون صدای گلوله و فریادها لحظه به لحظه داشت نزدیک‌تر می‌شد.
سرم را به دیوار آلونک تکیه دادم و به فضای خالی اتاق خیره شدم. صحنه‌ها مقابل چشمم جان گرفتند؛ چهره‌ی علیرضا که داشت با لجبازی خودش را به سرباز بعثی‌ای که اسیر گرفته بودند پژمان معرفی می‌کرد تا به خاطر عدم توانایی در ادای "پ" و "ژ" به نوعی مسخره‌اش کرده باشد و فرمانده که گوشه‌ی اتاق چمباتمه زده، و با کلافگی سعی داشت صدایی از بیسیم رادیویی‌اش در بیاورد. به این اندیشیدم که علیرضا و فرمانده احتمالاً تا حالا مرده‌اند. نیم ساعت پیش به محض این‌که سرباز بعثی بالأخره جان داد، صدایی از بیسیم فرمانده بلند شد که من به درستی نشنیدم؛ ولی هر چه بود باعث شد هر دویشان از جا بپرند و بروند بیرون. بعدش هم من بمانم و پای زخمی‌ام و جنازه‌ی یک سرباز که گوشه‌ی اتاق افتاده.
داشتم به این فکر می‌افتادم که این خانه‌ی نیمه خرابه که من را پناه داده است مال کدام بخت برگشته‌ای می‌تواند باشد که ناگهان یک صدای فریاد، همه چیز را از ذهنم شست و برد. سر و صدا زیاد بود. از هر سو صدای فریاد، تیراندازی و پرواز هواپیمای جنگنده به گوش می‌رسید اما این صدا، حکایتی دیگر داشت. نزدیک بود و وحشت زده؛ به قدری وحشت زده که به جیغ کشیدن می‌مانست. حتم داشتم هر کسی که حنجره‌اش این صدا را تولید کرده حالا گلو درد دارد.
از جا بلند شدم و از پنجره‌ی روی در اتاقک به بیرون نگاه کردم. این اتاقک احتمالاً محفظه‌ای انبار مانند بود که نیازی به پنجره نداشت؛ برای همین هم نقاشی که این رنگ آبی بی‌روح را روی درش مالیده بود با بی‌حوصلگی شیشه‌ی کوچک را هم رنگی کرده بود. همچنین درد پایم هم تمرکزم را از بین برده بود بنابراین چند ثانیه طول کشید تا درز پنجره را پیدا کرده و چشم‌هایم را به آن بدوزم تا بتوانم چیزی ببینم.
صحنه‌ی مقابلم اصلاً خوشایند نبود. تیرهایی که از اسلحه‌های پیشرفته‌ی بعثی‌ها شلیک می‌شدند آن‌قدر قوی بودند که دیوار را بشکافند و این می‌توانست برای پسربچه‌ای که وسط حیاط ایستاده بود و می‌لرزید مرگ آفرین باشد. پسرک زیاد بزرگ نبود؛ نهایت سنی که می‌توانست داشته باشد شانزده سال بود و همچنین، به نظر نمی‌رسید سرباز باشد چون نه اسلحه و نه لباس فرم به خصوصی داشت. دست‌هایم منجمد شده بودند. نکند... نکند جا مانده باشد؟
دیگر جای درنگ نبود. به هر صورتی که بود باید از این‌جا خارج می‌شد پس دیگر زمانی نداشتم که به زخم پایم بیاندیشم. در آلونک با صدای زیری باز شد و به محض خروجم، یک نفر دیگر هم به این معرکه اضافه شد. یک سرباز! با تمام سرعت از دیوار جلویی خانه وارد شد و به سمت پسرک دوید.
خاکی که خون تک‌تکمان را بلعیده بود با هر انفجار بیشتر در هوا پخش می‌شد و وسعت دیدم را کمتر و کمتر می‌کرد. شاید برای همین بود که بعد از برداشتن چند قدم بلند محکم زمین خوردم و مجبور شدم شاهد این باشم که دست سربازی که وارد خانه شده بود پشت پیراهن خاکی و خونی پسرک را لمس می‌کند. با تمام توان اسلحه‌ام را روی زمین کوبیدم و فریاد زدم:
- ولش کن...
اصلاً نمی‌دانستم فارسی می‌فهمد یا نه. سعی کردم با تکیه بر اسلحه برخیزم اما نتیجه‌اش چیزی جز زمین خوردن برای بار دوم نبود. به هر صورت ممکن باید حرکت می‌کردم حتی اگر بدنم از شدت درد فرو می‌پاشید؛ اما وقتی سر بلند کردم چیزی دیدم که باعث شد در جایم خشک شوم. سرباز بعثی نبود؛ یکی از بچه‌های خودمان بود و احتمالاً از گردان پاکسازی. دوباره خواستم با تکیه بر اسلحه بلند شوم که سرباز، به زور و با داد و فریاد یقه‌ی پسر را از پشت گرفت و سعی کرد او را به سمتی که من بودم بکشد.
وضعیت نابسامانی بود. درد و خونریزی لحظه به لحظه بیشتر در بدنم جولان می‌داد و از صحنه‌ی مقابلم هیچ نمی‌فهمیدم. یک تماشاگر بی‌دست و پا که از مکانی در آن قرار دارد کاملاً جداست!
وقتی بالأخره سرباز و پسرکی که در دستانش تقلا می‌کرد به من رسیدند چیزی نمانده بود از ترس قالب تهی کنم. سرباز، که الآن فهمیده بودم همان علیرضای خودمان است و به طرز عجیبی خشونت در رفتارش بیشتر شده، با اخم به من نگاه کرد و گفت:
- سهراب، این پسره داداش توئه؟
شدت ترس وارده به حدی بود که خونریزی و درد را فراموش کنم. به سختی روی پاهایم بلند شدم و گفتم:
- سیاوش؛ تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟
سیاوش در حالی که نفس‌هایش منقطع شده بودند گفت:
- اومدم پیش...
صدای شدید انفجار پشت دیوار خانه باعث شد روی زانو بیفتد و ادامه‌ی جمله‌اش به فریاد تبدیل شود. دلم می‌خواست به قدری سرش را به دیوارهای شهر بکوبم که روی سرش فرو بریزند ولی آن دیوارها، همین حالا هم داشتند می‌ریختند و از قرار معلوم دلواپسی‌های من هم بیشتر و بیشتر می‌شد. سرم را با ناامیدی به دیوار بیرونی آلونک تکیه دادم و علیرضا گفت:
- آخه بچه‌ی زبون نفهم تو کری یا کوری؟ نمی‌بینی دارن آتیش می‌ریزن رو سر مردم؟ اصلاً تو چه‌طوری از ایست رد شدی اومدی تو؟
سیاوش در حالی که بازوهایش را به چنگ کشیده بود برگشت و سر علیرضا داد زد:
- من اومدم بجنگم.
علیرضا چند ثانیه مکث کرد چون سر و صداها داشت کم می‌شد. وقتی یک بحران در جریان است، کم شدن سر و صداها اتفاق خطرناکی است. علیرضا بدون توجه به حرف‌های سیاوش دستش را کشید و گفت:
- بلند شو بچه کم چاخان کن! اگه تو سربازی پس اسلحه‌ت کو؟
تلاش علیرضا برای بلند کردنش داشت به بدتر شدن وضعیت می‌انجامید. سیاوش گفت:
- سنگین بود. نمی‌تونم بلندش کنم.
برادر من به قدری کوچک بود که وزن اسلحه برایش سنگین بود؛ اما وسط آتش و دود مانده بود تا بار سنگین خاک و خون و درد را به دوش بکشد. او باید حالا شیشه‌ی خانه‌ را با توپ می‌شکست و از ترس آقاجان زیر پله پنهان می‌شد؛ نه این‌که از ترس اسلحه بیندازد و از دست یک ارتش تا دندان مسلح به فکر راه فرار باشد! قضیه به قدری ترسناک و تأسف آور بود که حتی علیرضا هم متأثر شده و در کمال تعجب دهانش را بسته بود.
دستم را به چارچوب در آبی رنگ گرفتم تا بلند شوم و فکری برای مصیبتی که در مرکز آن گیر افتاده‌ام بکنم که زمین لرزید. همان‌طور که پیش‌تر گفتم، سکوت وسط بحران کار به دستمان داده بود. دیوار نیمه خرابه حالا دیگر کامل تخریب شده بود و یک تانک زرهی عراقی، با رنگ منزجر کننده‌ی خون روی زنجیرهایش وارد حیاط می‌شد.
یکی از مهم‌ترین صفات تانک این است که نمی‌تواند خیلی سریع حرکت کند؛ اما با وجود دیوار تخریب شده دیگر نیازی به تانک برای قتل سه کودن دست و پا چلفتی نبود. یک نفر که با چالاکی از دیوار بالا بپرد کافی بود تا برادرم را هدف بگیرد و همین اتفاق هم افتاد. از هیبتش بر می‌آمد که فرمانده باشد چون کلاه قرمز رنگی زیر بند شانه‌اش چپانده بود و به سرعت کلماتی عربی به زبان می‌آورد. علیرضا به سرعت بلند شد و قبل از این‌که بقیه بیایند تیراندازی را شروع کرد.
دیگر نمی‌خواستم چیزی ببینم. حتی نمی‌خواستم سرم را برگردانم و بدن بی‌جان سیاوش را تماشا کنم؛ چون می‌دانستم به محض دیدنش قلبم از حرکت خواهد ایستاد. به نظر می‌آمد فرمانده هم با شلیک بی‌مقدمه و مستقیم علیرضا مرده باشد؛ ولی این جلوی وارد شدن بقیه‌ی بعثی‌ها و تیر خوردن کتف و گردن من را نگرفت.
علیرضا با وحشت و گریه دستم را کشید و فریاد زد:
- سهراب بلند شو! پاشو دارن میان!
دستش را گرفتم و سرم پایین افتاد:
- سیاوش... ببرش...
علیرضا محکم‌تر دست دردناکم را کشید:
- چی میگی احمق! یه جنازه رو ببرم که چی؟ پاشو سهراب بدو اومدن!
کلمه‌ی آخر جمله‌اش به فریاد گوشخراشی تبدیل شد. کاش می‌فهمید که جنازه‌ای که راجع به آن حرف می‌زد تمام هستی من بود. فقط دستش را فشردم و گفتم:
- ببرش علی...
و با سر روی خاک کف حیاط سقوط کردم. علیرضا با یک دست مرا می‌کشید و با دست دیگر شلیک می‌کرد؛ ولی بعد از پیچیدن صدای چند جفت چکمه دستم را رها کرد. صورتم را از روی خاک بلند کردم و به جنازه‌ی مقابلم که حالا روی دوش علیرضا بود خیره شدم. کاش می‌توانستم به خاطر این‌که بادبادک روزنامه‌ای ام را پاره کرده یک پس گردنی حواله‌اش کنم و بعد با کمی چسب و حصیر اوضاع مثل سابق شود؛ ولی حالا سینه و گلوی خودش را پاره کرده بود و فکر نمی‌کردم بتوانم با هیچ چیزی التیامش دهم. حتی نمی‌توانستم برای آخرین بار او را به خود بفشارم و چشم‌های سیاهش را که به بی‌نهایت خیره و مالامال از اشک بودند ببندم.
علیرضا به سمت پشتی حیاط دوید و این آخرین صدایم بود:
- مواظبش باش علی.
که حتی خودم هم به درستی نشنیدم. قبل از این‌که سرباز بعثی بیاید و مقابلم بایستد و پوتین‌های سنگینش را روی سرم بگذارد، دستم را در خون به جا مانده از سیاوش فرو کردم و روی خاک کشیدم:
- همه شهر ایران جگر خسته‌اند، به کین سیاوش کمر بسته اند...
وقتی پوتین سرباز روی سرم قرار گرفت به دست خونی‌ام نگریستم و گوشه‌های لبم بالا آمدند. حالا دیگر می‌دانستم این خون متعلق به کدام شهید است.
 
عنوان: لالاییِ وطن
نویسنده: هستی جباری @EMMAEMMA عضو تأیید شده است.
ژانر: تراژدی

هوای گرم این روز‌ها با هجوم دشمن غیرقابل تحمل‌تر شده بود.
بوی سرب اسلحه‌ها و خاکی که هم سجاده‌ی نمازمان بود و هم رخت‌ خوابمان با بوی عرق تن‌ها و لکه‌های خون‌ خشک شده‌‌ی روی لباس‌ها؛ که فقط خدا می‌دانست مال کدام شهید است در‌ هم رفته بود.
روزها و شب‌های زیادی این غربت را نفس کشیده بودیم و حالا انگار عادی‌ترین چیز در این میدان همین بود.
چند هفته‌ی قبل خط مقدممان آن طرف پل‌ قرار داشت اما حالا سنگرمان شده بود دیوار خانه‌‌های مردم؛ خشاب اسلحه‌ام... دیگر خالی شده بود.
تمام تن خسته و رنجورم بوی باروت می‌داد و پاهایم از شدت ضعف می‌لرزید.
صدای ناله‌ای خفیف می‌شنیدم، گویا از پشت خانه‌ای فرو ریخته می‌آمد؛ بی‌مکث سینه‌خیز به سمتِ کوچهٔ خاکی‌ رفتم.
تصویر واضح مانند ترکشی بر قلبم بود و در آن لحظه آرزو کردم که کاش کور می‌بودم.
پسرک نوجوان لباس‌هایی بزرگ‌تر از اندازه‌اش تن کرده بود و نهایتاً شانزده سال سن داشت. ترکشی که بر کمرش خورده بود باعث شده بود که ناتوان و بی‌حس ناله کند.
با دیدن من چشمانش برق زد و از میان لب‌های ترک‌ خورده‌اش گفت: «نجات... نجاتم بده. من رو این‌جا تنها نذار... من نمی‌خوام تنها بمیرم.»
دستم را روی زخم بازش فشردم، خونش برخلاف تنش گرم بود. با اشک‌هایی بی‌اختیار به او می‌نگریستم.
«خواهش می‌کنم نخواب باشه؟»
او خندید و صورتش رنگ‌پریده‌ شد. چهره‌اش نورانی شده بود و خودمان هم می‌دانستیم وقت زیادی ندارد.
تنِ سبک و زخمی‌اش را روی شانه‌هایم انداختم، کوله‌ی مهماتش را در دست گرفتم و به سمت انتهای کوچه دویدم.
صدای انفجار همه‌جا را لرزاند و گرد و غباری عظیم در پی داشت. تنم را حصارش کردم تا آسیبی نبیند، مدام سرفه می‌کرد و خون از دهانش بیرون می‌زد.
آغوشش عطرِ گلاب می‌داد و شجاعتش ستودنی بود. زمزمه‌وار در نزدیکی گوشم گفت: «من... من میرم اما به آقاجونم نگو که بی‌اجازه اومدم. خواهش می‌کنم به ننه نگو که این‌طوری می‌میرم، اگه بفهمه من این‌طوری رفتم دق می‌کنه باشه؟ بگو خوشحال رفت. خواهرم هانیه هنوز بچه‌ست بهش بگو داداشی رفت یه جای خوب و زود بر‌می‌گرده، بگو غصه نخوره یه روزی داداش میاد خونه با یه عالمه عروسک‌های رنگی و بستنی‌ای که دوستش داری...»
دستش را به زحمت لباس‌های خون‌آلود و خالی‌ام گرفت و من دیگر به هیاهوی جنگ توجه‌ای نداشتم.
تنها نوایی که به گوشم می‌خورد صدای نفس‌نفس‌های آخرش بود و آن نفس‌های آخر برایم از صدای شیون هر مادری غمگین‌تر بود.
دستانش رها شد... او با سعادت ما را تنها گذاشت و در مسیر جهاد به ابدیتی شیرین صعود کرده بود.
نمی‌دانستم نفس‌زدن‌های آخرش چقدر زمان برد؛ شاید یک عمر طول کشید.
او شهید شده بود؛ افتخاری که ما آن را نداشتیم پس چرا بارِ لحظه‌های آخرش روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد؟ سعی می‌کردم پیکرش را از هیاهو دور کنم و به جایی امن برسانم.
بدنش با خون و اشک تطهیر شده بود و جهان من جایی میان چشمان نیمه‌بازش به آتش کشیده شده بود. قلبم در قفسه سینه‌ام می‌سوخت و تبدیل به اشک‌های سوزان روی گونهٔ خاکی‌ام می‌شد.
هوای گرم امانم را بریده بود و حتی نمی‌دانستم که چقدر دویده‌ام و خدا خدا کردم تا به خانه‌ای با دیوارهای تقریباً سالم رسیدم و پیکر پسرک را پشتش قرار دادم.
برخلاف آن موقع که رنگ‌پریده و بی‌جان به نظر می‌رسید، حال آسوده و رها شده بود. آن پسر به من حس میهن می‌داد و من او را به خاکِ خون‌دیده‌ وطن سپرده بودم! جایی که قلبم برایش می‌تپید.
داغدار هم‌وطنی بودم که برای اولین بار در کوچه‌های خاکی، بی‌جان و زخمی دیده بودم.
من خاکی که این‌ پسر را در آغوش کشید می‌پرستیدم و با اعماقِ جان تمنایش می‌کردم.
دستم را نوازش‌وار روی صورتش کشیدم و چشمان نیمه‌بازش را بستم. بغض داشت خفه‌ام‌ می‌کرد. او باید در لباسی شایسته داماد می‌شد و حال در لباسی تکه و پاره کفن شده بود.
یادآوری جملات آخرش جگرم را سوزاند. این چه عذابی بود که دچارش شده بودم؟ و ترکش حرف‌هایش به منی که بازمانده بودم برخورد می‌کرد.
هنوز هم دلم نمی‌آمد آن‌جا رهایش کنم و او را بلند کردم. بدنش به سردی زمستانی غمگین و وزنش مانند پر کاه بود.
کوچه‌ها پر گرد و غبار و خانه‌های ریخته را گذراندم و پس از رد کردن سیم‌های خاردار پیکرش را به پشت سنگر رساندم.
به صورتش که رنگ نوجوانی داشت نگاه کردم، دستانش به اندازه‌ای کوچک بود که مطمئن بودم تفنگ درونشان سنگینی می‌کند و قدش به زور تا شانه‌هایم می‌رسید.
دستم به سمت کاغذی در کیفش رفت؛ آن را باز کردم و زمزمه‌وار خواندمش:
«ننه‌جان نگرانم نباش، قول میدم که زود برگردم، یادت نره هانیه رو از طرف داداشش ببوسی. مطمئنم آقاجون تا حالا متوجه شده که غیبم زده لطفاً بهش چیزی نگو شناسنامه‌‌ی یکی از رفیق‌هام رو گرفتم. از طرف پسرت امیرعلی.»
و در آخر با دیدن عکس دختر بچه‌ای با چشمانی درشت و موهایی خرگوشی نفسم برید اشک‌هایم این‌بار روی کاغذ روانه شدند و من متوجه شدم که یک نوجوان دلیر هم می‌تواند قهرمانی بزرگ باشد.
او مردی و مردانگی را در حق مردم و خاکش تمام کرده بود؛ نوجوانی که در خط مقدم افتخار آفرید.
به مادرش فکر کردم یعنی چند بار برای فرزند نوجوان و عزیزش دعا کرده بود؟ یعنی چند بار به نیت سلامتی او سر بر سجاده گذاشته بود و دست به دامان خدا شده بود؟
در آن‌ لحظه همه‌جا بوی مرگ گرفته بود و در دلم غم کربلا را ریخته بودند، پسرکی که گشنه و زخمی ما را تنها گذاشته و روح از این دنیای بی‌رحم گرفته بود.
شاید مادرش هم امیدوار بود که امروز پسرش ناهار می‌خورد و گشنه چشم نمی‌بندد و زود به خانه برمی‌گردد.
صدای داد و فریاد می‌آمد و صدای شلیک بالا گرفت. نمی‌توانستم با پیکرش وداع کنم اما مشخص نبود که چند پدر نگران و چند مادر چشم‌انتظار هستند. کاغذ و دستبندش را به سرعت درون جیبم گذاشتم و به سمتشان دویدم.
من نمی‌خواستم امیرعلی دیگری را از دست بدهم، نمی‌خواستم چشم‌هایِ مشکی‌اش بی‌سو و موهای سیاهش خاکی باشد. نمی‌خواستم که بی‌جان و ناامید باشد و دنبال کسی باشد تا نجاتش دهد.
مگر قهرمان‌ها را نجات می‌دهد؟ مگر قهرمان‌ها را به خاک می‌سپارند؟ آیا قهرمانی مانند او فراموش می‌شود؟
حال که دو سال از جنگ می‌گذشت هم فراموشم نمی‌شد، او به خاکی سرد و بی‌احساس سپرده شده بود و من تقریباً هر شب خواب او را می‌دیدم. گاهی خونین و در کوچه‌ای خاکی و گاهی در لباس‌هایی نو و مرتب در جایی با آسمانی صاف بود.
بوی گلاب و شیرینی کوچه را فرا گرفته بود و من شناسنامه به دست و با خوشحالی به سمت خانه‌مان دویدم.
مادرم را دیدم که به همسایه‌ها شیرینی می‌دهد و آن‌ها را به مهمانی فردا دعوت می‌کند. کنار نرگس نشستم و به پسربچه‌ای نگاه کردم که عطرِ او را می‌داد. صورت نورانی پسرم را بوسیدم و تن نحیفش را محکم در آغوش کشیدم.
نرگس نگاهی به شناسنامه انداخت.
«چه اسم قشنگی انتخاب کردی عباس.»
با لبخند چشمانم را به دو چشم آبی و آرامِ همسرم دوختم؛ امیرعلی کوچکم مرا به یاد همان پسر دلیر در کوچه‌های خاکی می‌انداخت که با افتخار از دنیا رفت. همان چشمان سیاه که در پسر نوزادم می‌دیدم و همان دستبند یادگاری که دستش کرده بودم.
امیرعلی غیور و زیبای من پسری از تبار ایران و قهرمانانش بود.
 
عنوان: لرزش آخرین نفس
نویسنده: @blue lady
ژانر: تراژدی
هوای گرم این روز‌ها با هجوم دشمن غیرقابل تحمل‌تر شده بود.
بوی سرب اسلحه‌ها و خاکی که هم سجاده‌ی نمازمان بود و هم رخت‌ خوابمان با بوی عرق تن‌ها و لکه‌های خون‌ خشک شده‌‌ی روی لباس‌ها؛ که فقط خدا می‌دانست مال کدام شهید است در‌هم رفته بود.
روزها و شب‌های زیادی این غربت را نفس کشیده بودیم و حالا انگار عادی‌ترین چیز در این میدان همین بود.
چند هفته‌ی قبل خط مقدممان آن طرف پل‌ قرار داشت اما حالا سنگرمان شده بود دیوار خانه‌‌های مردم؛ خشاب اسلحه‌ام در اوج سکوت میان شلیک‌ها، آخرین گلوله خود را نشانه رفت.
من در پی پناهی از این گرداب هراس جان فرسا، نامه‌ نرگس را به آغوش کشیدم. نامه‌ای فرسوده که به سبب رطوبت بارانی که بر سرمان آوار شد، کلماتش رنگ باخته بودند. اما هنوز هم عطر خانه را از او استشمام می‌کردم.
نرگس گفته بود:«وقتی غبار غم جنگ از آسمان تاریکمان محو شد و قلب‌هایمان بار دیگر طنین شادی سر دادند؛ خیلی زود به خانه برگرد تا فرزندمان که به زودی پا به دنیا می‌گشاید، را به آغوش بکشی.»
وعده پدر شدن... آن ذوق ناب زندگی، با مرگ‌های بیشماری که هر لحظه شاهدشان بودم، همچو حبابی در باد از هم پاشید و جای خودش را به اندوهی متلاشی کننده داد.
خرابه‌هایی که روزی خانه‌ی امید یک خانواده بود، غرش انفجارها را در بر گرفته بود.
بوی خفه کننده و زننده باروت که راهِ نفس را می‌بست، با بوی نمناکِ خون و عرقِ تن‌هایِ خسته در هم آمیخته بود.
دیگر از به پرواز در آوردن گلوله‌ها و کاشتن‌شان در سینه دشمن ناتوان بودم. هر قدر کشتم بس بود.
کاش کسی پیدا می‌شد تا با اسلحه‌ی در دستش قلب مرا از هم می‌درید و از این عذاب آدمکشی آزادیم می‌بخشید.
قدم‌هایم سنگین بودند اما سرکش! نمی‌دانستم که دیگر مرا به کجا هدایت می‌کنند. در هیاهوی یورش تانک‌ها، ناگهان از حرکت واماندم و به آنچه که مرا حیران و میخ‌کوب کرده بود، خیره شدم.
مردی از گردان دشمن...
در میان خاک و خون تقلا می‌کرد . می‌خزید بر زمینی که دهان گشوده بود و او را در خود می‌کشید و ناامیدانه تمنای نجات می‌کرد.
باید کاری که به من آموخته بودند را انجام میدادم... لوله تفنگ را به سمتش نشانه رفتم و برای متلاشی کردن سرش دستم را روی ماشه گذاشتم.
اما نگاهم به چشمانش افتاد. همان دو گوی وحشت زده در سیاهی خاک... درد نبود بلکه چشمانش پر از غم بود. ای کاش این صحنه زجرآور را نمی‌دیدم. آن عروسک با دامن صورتی، غرق در خون سرخی که با مهر مرگ تزئین شده بود و آنچنان که مرد در لحظه زوال وجودیتش با تمام توان باقی مانده، که در تن داشت به او چنگ زده بود. تقلایش را تمام کرد. فهمید سعی‌ برای زنده ماندن بیهوده است. گونه‌هایش، جاده‌هایِ خیسِ اشک بودند که از دلِ دردی عمیق می‌گذشتند.طوری عروسک میان مشتش را بویید که انگار پر رنگ‌ترین خاطره‌ از صاحبش را برای آخرین بارمرور می‌کرد. آن لبخند تلخش که پر از حسرت بود... حسرت یک دیدار دوباره. التماسش کلمات را مهمان نبود؛ فقط فریادی خاموش که در انعکاسش خودم را دیدم. همان خستگی مفرط. همان حس پوچی قاتلی که از کشتن وامانده بود و آن درماندگی از دوری و دلتنگی عزیزترینم.
او یک سرباز از آن طرفِ خط بود. دشمن. کسی که قرار بود من را بکشد و من او را. اما قبل از همه اینان او انسان بود... یکی مانند من!
تمام آن شعارهای جنگی، معنای پرچم‌های رنگی، خط‌های مرزی، ملیت‌های فرضی، همه چون تلی از خاکستر سرد در برابر وزش نسیم حقیقت‌های تلخ، در آسمان سرد پراکنده شد.
دستم، که رویِ ماشه قفل شده بود، سست شد. گلوله در خشاب ماند. شاید این آخرین بقایایِ انسانیت در وجودِ من بود که جلویِ شلیک را گرفت. لرزان، تفنگ را پایین آوردم. اما عبور سخت چرخ‌های تانک‌ در تعقیب جسم بی‌جانش بود. نباید از حرکت می‌ایستاد.
فریاد میزدم و جملاتی که می‌دانستم نمی‌شنود را تکرار می‌کردم:
«تسلیم نشو؛ مرگ، عین خودخواهی است. نباید با رفتنمان، آن‌ها را در انتظارِ ابدی رها کنیم. ما باید سالم به خانه برگردیم.
تو به من یادآوری کردی که معنای زنده‌ماندنم در این همه سختی، چیست. باید خیلی زود به دیدار عزیزانمان برویم. پس نیاید بمیری...»
قدمی آهسته اما مصمم به سمتش برداشتم. قلبم همچون پرنده‌ای ترسیده در سینه می‌کوبید. سریع مچ پایش را در مشتم گره کردم و از میان آتش رگبار‌ها بیرون کشانیدمش.
زانو زدم و زخمِ دهان بازکرده‌اش را بستم. با ذره‌بینِ شفقت، روی آن لکه‌ی سرخِ دردناک، انگار داشتم روی بومِ قلبِ شکسته‌ی او نقاشی می‌کردم. در آن لحظه، دیگر نه دشمنی بود، نه دوستی؛ تنها انسان بود و رنجِ مشترک. زمزمه می‌کردم:«طاقت بیاور... فقط این ثانیه را... فقط همین نفسِ کوتاه را...»
او دستم را گرفت. فشارِ دستش... او نمی‌خواست با من بجنگد، او فقط می‌خواست بداند که هنوز در این دنیایِ بی‌رحم، کسی وجود دارد که دستِ دیگری را لمس کند. در آن لحظه‌ی کوتاه، میانه‌یِ آن ویرانه‌ی پر از مرگ، ما دو دشمن، زیرِ یک آسمانِ خاکستری خسته از بازی‌های سیاست، که ما را این‌گونه به کام مرگ می‌کشاند.
ناگهان، حسی عجیب در بدنم پیچید. یک سرمایِ بی‌انتها که از پایینِ کمرم شروع شد و به سرعت به سمتِ سینه‌ام خزید. نگاهم را به پایین انداختم. خون... خونِ من! لکه‌ی بزرگی که روی لباسِ نظامی‌ام نشسته بود؛ آن خون، از میانِ سینه‌ام بیرون می‌زد و مرا از درد،در خود مچاله می‌کرد. قلبم با تیری از آن سوی ویرانه‌ها، شکافته شده بود. گویا ملکه مرگ به تسخیر بدنم پرداخته بود.
من از قبل مرده بودم. من در حینِ نجات دادنِ او، از حال رفته بودم.
آه، نرگس! آه، کودکم! آرزویِ خانه‌ای روشن، در دلِ این سیاهیِ نامعلوم، چگونه باید شکوفا می‌شد؟
آخرین لبخندِ زنده بودن، شاید همان لبخندِ
بی‌اختیاری بود که بر لبانم نقش بست و تصویر نرگسم و لبخند محوش با فرزندی که هیچگاه نخواهم فهمید چهره‌اش به کدام‌مان شباهت یافته.
آن مرد دشمن که داشت جان می‌داد؛ با دیدن خون تازه نگاهش را بالا آورد. چشم‌های دردمندش چون اقیانوس خروشان از اندوه، در چشمان منتظر من خیره ماند. کلمات‌ای بر لبانمان جاری نشد و فقط سکوت؛ زیرا قلب‌ها در آن لحظه، فراتر از هزاران فریاد، سخن می‌گفتند. در آن نگاهِ مشترک تمام آجرهای کینه از خجالت ذوب شدند.
او دستم را با تمامِ توان فشرد، انگار می‌خواست مرا از لبه‌ی مرگ به عقب براند، اما هر چه بیشتر فشار می‌داد، من بیشتر در تاریکی فرو می‌رفتم.
نگاهم به سقفِ فرو ریخته‌ی آسمانِ شهر افتاد؛ همان که زمانی، وعده‌یِ آسمانِ آبیِ خانه‌ام را می‌داد. زیباییِ غریبی در این ویرانی و در این پایانِ ناگهانی بود. یادِ نامه‌ی مریم افتادم. دستم به صورتِ غریزی به جانبِ جیبِ سینه‌ام رفت؛ جایی که گنجینه‌یِ کوچکِ امیدم، نامه‌ی او، آرام گرفته بود. می‌خواستم آخرین نفس‌هایم را با گرمایِ کلامِ او، با وعده‌یِ وصالِ رفته بر باد، سپری کنم. اما انگشتانم، دیگر فرمان‌بردارِ روحی نبودند که رو به خاموشی می‌رفت؛ آن‌ها سرد و سنگین شده بودند، چون تکه‌هایی از همین آوار.
نامه‌ی مریم... همچون پرنده‌ای سفید و ناامید، از لبه‌ی جیبم لغزید و در میانِ بادِ سردِ مرگ، به رقص درآمد. نامه‌ای که قرار بود پلی باشد به سویِ زندگی، حالا در این میدانِ قتلگاه، چون کفنی سپید، بر پیکرِ دو «دشمن» که آخرین نفس را با هم کشیدند؛ فرود آمد.
آن پرِ سفید، آهِ حسرتِ جهانی بود که در این مهلکه، زیرِ پا له شده بود.
آخرین حسی که در تاریکیِ فزاینده‌ی اطرافم مرا در بر گرفت، بویِ آشنایِ خاک بود. همان بویِ اصیلی که مریم می‌گفت، بویِ خانه است. اما این بار، بویِ خانه، بویِ پایان بود. بویِ بازگشتی که هرگز اتفاق نمی‌افتاد. و سپس... سکوت. سکوتی که نه تنها صدایِ دنیا، که صدایِ خودِ من را نیز بلعید.
پایان.
 
نام اثر: دیدار دوباره
نویسنده: ‌ @Tufan
ژانر: تراژدی
موضوع: این چند خط در مورد سربازی است که زمانی یک دل‌نگران برای خودش می‌یابد که کسان دیگری در آن دنیا انتظارش را می‌کشند، برای دیداری دوباره.

هوای گرم این روزها با هجوم دشمن غیرقابل تحمل‌تر شده بود. بوی سرب اسلحه‌ها و خاکی که هم سجاده نمازمان بود و هم رخت‌خوابمان با بوی عرق تن‌ها و لکه های خون خشک شده روی لباس‌ها؛ که فقط خدا می‌دانست مال کدام شهید است درهم رفته بود. روزها و شب‌های زیادی این غربت را نفس کشیده بودیم و حالا انگار عادی‌ترین چیز در این میدان همین بود. چند هفته‌ی قبل خط مقدممان آن طرف پل قرار داشت اما حالا سنگرمان شده بود دیوار خانه‌های مردم. خشاب اسلحه‌ام حالا پر بود از ندای وطن‌پرستی. پر از ناله‌هایی که در گلو خفه شده بود و پر از اشک‌های پنهانی. نصف بچه های گردان را خودم دلداری می‌دادم و نصف دیگر را یاد خدا آرام می‌کرد.
مشاور خوبی بودم، قبل از جنگ... نه. قبل‌تر از آن. حتی قبل از آن که به دانشگاه بروم و خانواده‌ام را خودم خاک کنم.
به همۀ بچه‌های گردان حسودی می‌کردم. همه کسی را داشتند که نامه‌های پنهانی برایشان بنویسند و کسانی که دل‌نگرانشان باشد، همه به جز من!
کسی انتظار مرا نمی‌کشید، جز در آن دنیا. پس با انتخاب خودم پا به راهی گذاشتم که زودتر خانواده‌ام را ببینم.
فکر کنم تا همین جا برای امروز کافی بود. هر روز از قراری نانوشته توی دفترچۀ کوچکم از هر چیز به دستم می‌آمد می‌نوشتم.
دفترچه را بستم و در جیب کوچکم گذاشتم و نگاهی به اسلحه کنار دستم انداختم، همانی که خشاب‌اش پر از حماسه بود. به سمت جلو خم شدم تا بدنم از آن دیوارهای کاهگلی فاصله بگیرد. قوطی رنگی که همراهم بود را از جیب در آوردم و کلمات را پشت سرهم روی دیوار قطار کردم: تا آخرین قطره خون از میهن دفاع می‌کنیم.
همین هم روزنه نوری بود در دل تاریکی، گلی در خشک‌ترین نقطه کویر و من... کسی که بی تردید دنبال همان امید بود. امید شهادت.
قدمی به عقب برداشتم تا عقب گرد کنم که به کسی برخوردم. علی اکبر بود. بی حرف دستانش را جلو آورد و من دستانش را فشردم. با مهربانی‌ای که در تک‌تک حرکاتش موج می‌زد، گفت: «بازم که دست به کار شدی‌ رو در و دیوار می‌نویسی! این چه کاریه، بیا همین شعارا رو به خودم بگو. بی دردسر. تازه... .»
به این جای حرفش که رسید، اشک در چشمانش موج زد. پسر سرسختی بود و با هر چیزی اشکش در نمی‌آمد. خوب شناخته بودم‌اش. اما نمی‌دانم چه حرفی این‌قدر برایش تلخ بود که این‌گونه بغض کرده بود. سرش را به زیر انداخت و با صدایی که بغض دل‌خراشی داشت، ادامه داد: «این طوری کمتر دل‌نگرانت میشم.»
به خاطر این حرف بغض کرده بود؟ خنده‌ای کردم و گفتم: «سرِ کاریه دیگه؟ تو؟ دل‌نگران من؟ نگو به خاطر همین بغض کردی که باور نمی‌کنم.»
سرش را بیشتر پایین انداخت و این بار شانه‌هایش هم تکان می‌خورد. رو‌به‌رویش روی دو پا نشستم و سرم را بالا گرفتم.
«علی اکبر چی شده این طوری می‌کنی؟ دیگه واقعا مطمئن شدم سرِ کاریه. چی شده خب؟»
علی اکبر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت:« یادته بهم گفتی کسی رو نداری نگرانت باشه؟ خب مگه بده نگرانتم؟»
دوباره خندیدم و گفتم:« پسر! تو تا خانوم‌بزرگت رو داری، مگه نگران کس دیگه‌ایم میشی؟»
روبه‌ویم نشست و گفت: «سبحان، چند وقتی بود ازش خبری نداشتم. به یکی از بچه‌هایی که برای مرخصی رفته بودم گفتم یه خبر ازش بگیره. برام نامه فرستاد خانوم‌بزرگ فوت کرده... حالا دیگه جز تو کسی رو ندارم. نکنه توام می‌خوای خودت و از من بگیری؟ نکنه توام می‌خوای منو تنها بزاری؟ هان؟»
هق‌هق‌اش شدت گرفت. به سویش خیز برداشتم و محکم در آغوش کشیدم‌اش.
«تسلیت می‌گم.»
در حالی که شدیدتر گریه می‌کرد با صدایی که حالا گرفته‌تر از قبل بود گفت: «تسلیت تنها کسمو برنمی‌گردونه. تسلیت زنده‌اش نمی‌کنه! سبحان. چرا موقع مرگ عزیزترین کسام بهم تسلیت میگن؟ چرا؟ چرا نمیگن بعدش ما پشتت هستیم؟ چرا نمیگن یکی هست حواست بهت باشه؟ من حتی نتونستم تو مراسم ختمِش باشم. حتی نتونستم آخرین لبخندشو ببینم. نتونستم دستاشو ببوسم. نتونستم اون چیزی که می‌خواست بشم. من هیچ کاری براش نکردم، سبحان!»
می‌خواستم قوی باشم. می‌خواستم در برابر از دست دادن عزیزترین کس‌اش، واکنش احساسی بروز ندهم. ولی مگر می‌شد؟ مگر می‌شد پردۀ سنگین اشک را کنار بزنم؟ بغض را همان جا در گلو خفه کردم و همزمان که سرش را بلند می‌کردم، گفتم: «ببین. من... .»
صدای خمپاره‌ای که درست در یک متری‌‌مان فرود آمد، سخنانم را برای همیشه همان‌جا چال کرد. خون درست از شانه‌ام فواره می‌زد و دردش سرتاسر بدنم را در بر‌می‌گرفت. علی اکبر بهت‌زده از روی زمین برخاست. به سمتم آمد و روی زمین زانو زد. انگار پاهایش دیگر توان ایستادن نداشت. صدای سربازها از همه جا به گوش می‌رسید و صدای پاهای چکمه‌پوش هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.
«صدا از کجا اومد؟»
«احتمالا طرفای اون کوچه.»
«کسی‌ام اون‌جا بوده؟ بچه‌ها که زخمی نشدن؟ خونه چطور؟ تخلیه شده بود؟»
درد شانه‌ زمین گیرم کرده بود و از طرفی دیگر ناله‌های علی اکبر توی گوشم بود. آن‌ها به زودی می‌رسیدند. من نمی‌مردم. من شهید نمی‌شدم. امروز روز دیدار با خانواده‌ام نبود!
اما صدای خمپاره بعدی که بلند شد، تردیدم پررنگ‌تر از قبل به روی تفکراتم نقش بست.
علی اکبر بچه‌ها را صدا می‌زد اما آن‌ها به خیال این‌که کسی اینجا نبود، به سوی دیگری رفته بودند. علی اکبر پای چپم را گرفت و درد بار دیگر سر تا پای مرا در بر گرفت. لب‌هایم را برهم فشردم تا از درد پنهانم باخبر نشود. همان‌طور که من را بر روی زمین می‌کشید اسلحه‌اش را آماده شلیک کرد. سنگ‌ریزه‌ها و تکه‌پاره‌های آجر تنم را می‌ساییدند و خونی که از من به جا می‌ماند، اندوهگین‌ترین تصویر عمرم بود. سعی کردم برای آخرین بار این مکان را به خاطر بسپارم. درب آهنی و زنگ‌زده کرمی رنگی که نقش چند چهارضلعی را به دوش می‌کشید. نه! باید دقیق‌تر به خاطر می‌سپاردم. یک مستطیل بالای لنگۀ چپ در و به دنبال آن یک مربع و مستطیل. روی لنگۀ دیگر هم لوزی کشیده‌ای خودنمایی می‌کرد. دیوار کناری‌اش با شعار من تزئین شده بود و هر لحظه دورتر می‌شد.
علی اکبر اسلحه را به روبه روی‌اش نشانه رفته بود و با دست دیگرش مرا می‌کشید.
«من و ببین سبحان. سبحان نمی‌زارم بری. منو نگاه کن!»
نگاه بی‌جانی به علی اکبر انداختم. شاید آخری کسی که می‌دیدم او بود. کسی که نگرانم می‌شد. تنها فرد روی کره خاکی. نفس‌هایم یکی پس از دیگری سنگین ‌می‌شدند و خونریزی هر لحظه شدت می‌گرفت. نه! این خون فقط برای شانه ام نبود. سَرَم هم خونریزی داشت. من برای همیشه می‌رفتم و حتی کسی را نداشتم سرِ مزارم بیاید. ولی آنجا... آن دنیا منتظرم بودند دیگر نه؟ البته علی اکبر هم بود.
علی اکبر. خوشحال بودم که واپسین نفس‌هایم را در کنار او می‌کشم اما او نباید به خاطر من می‌ماند... .
تقدیم به روح آسمانی شهدا.
 
نام اثر: مرگ امیدها
ژانر: درام
نویسنده: @حیات۰
هوای گرم این روز‌ها با هجوم دشمن غیرقابل تحمل‌تر شده بود. بوی سرب اسلحه‌ها و خاکی که هم سجاده‌ی نمازمان بود و هم رخت‌ خوابمان با بوی عرق تن‌ها و لکه‌های خون‌ خشک شده‌‌ی روی لباس‌ها؛ که فقط خدا می‌دانست مال کدام شهید است در‌هم رفته بود.
روزها و شب‌های زیادی این غربت را نفس کشیده بودیم و حالا انگار عادی‌ترین چیز در این میدان همین بود.چند هفته‌ی قبل خط مقدممان آن طرف پل‌ قرار داشت اما حالا سنگرمان شده بود دیوار خانه‌‌های مردم؛ خشاب اسلحه‌ام خالی بود و لجباز، درست مثل خودم که بی‌توجه به ناله‌های مادرم در روز تولدم برای همراهی سربازان رفتم و از دقایق اخر، با دیدن حال و هوای سربازان، داوطلبانه خودم را به این مهلکه انداخته بودم.
انگشتم روی ماشه می‌لغزید؛ صدای «تقِ» خشاب خالی، بیشتر از هر خمپاره‌ای در سرم می‌پیچید. تنم از ترسی که بوی مرگ و ناامیدی می‌داد تحلیل می‌رفت. کودکی‌ام، جوانی‌ام همه برای دقایقی جلوی چشم‌هایم به رقص در امدند و اشکی برای مادرم که با خون دل راهیم کرده بود، روی گونه‌ام لغزید.
هفته‌های پیش، آن‌سوی پل فرمانده می‌گفت: «چیزی نمانده؛ فشاری دیگر، کار تمام است.» ما باور کرده بودیم. شب‌ها روی همان خاک، با چشم‌های نیمه‌بسته رو به آسمان، دروغِ ترس را می‌بافتیم؛ بعد زیر لب، قسم‌خورده از خدا پیروزی می‌خواستیم. همه چیز در تعادلی کج و معوج گیر کرده بود؛ نه آن‌قدر زنده که زندگی کنیم، نه آن‌قدر مرده که راحت شویم. ترس از حمله، نه مجال خواب می‌داد و نه زنجیر اسارت را از تنِ خسته‌مان باز می‌کرد.
صدای سوت گلوله‌ها هنوز در گوشم زنگ می‌زد. زمین داغ بود، پر از خرده‌آجر و پوست گلوله‌های خالی. کنار دیوار، جایی که نوشته بودند «تا اخرین قطره خون!»، مجید بی‌حرکت دراز کشیده بود. چند ساعت پیش آخرین گلوله‌اش را شلیک کرده بود و زیر لب گفته بود: «تمام شد، دیگر ندارم.» خندید؛ خنده‌ای شبیه سرفه خشکِ کسی که گلوله‌ای در سینه دارد. بی‌آن‌که فرصت کند دعاهای مادرش را به یاد بیاورد. دستش هنوز روی سینه‌اش بود، انگار می‌خواست چیزی را نگه دارد که سال‌ها قبل از دستش رفته بود: شاید کودکی‌اش را، شاید اولین باری را که عاشق شده بود، یا شاید شجاعتی را که این‌جا، وسط دود و آتش، از او طلب کرده بودند. یادم است شب‌ها ستاره‌ای درخشان را نشانم می‌داد و می‌گفت: « دخترم ستاره را نگاه کن؛ خیلی قشنگ است، مگر نه؟.»
صدای شلیک نزدیک شد. تکه‌ای از دیوار کنارم پرید؛ گرد و خاک روی صورتم نشست. خشاب خالی را بیرون کشیدم. رمق نداشتم؛ چند گلوله باقی‌مانده را شمردم. یکی، دو، سه.
به آسمان نگاه کردم، آن‌قدر خاک و دود بالا رفته بود که حتی رنگ آبی‌اش را نمی‌شد باور کرد.
در آجرهای دیوار روبه‌رو، میان سوراخ‌های گلوله، غبار نشسته بود. نوشته‌ی ناتمام هنوز دیده می‌شد، انگار خودش هم زخمی شده بود و نتوانسته بود حرف آخرش را بزند. بر زمین نشستم، تفنگ را گذاشتم کنارم و آرام گفتم: «باشه… تا اخرین قطره خون!»
با نفسی بریده خم شدم؛ زانوهایم روی خرده‌شیشه‌ها و خاک، پوستم را می‌درید اما دردی حس نمی‌کردم.
پاهایش را چنگ زدم؛ لباسش زیر دستم مثل پارچه‌ای پوسیده صدا می‌داد. مجید با توانِ تحلیل‌رفته، پاهایش را پس می‌کشید. صدایی از سینه‌اش بیرون می‌آمد؛ نه فریاد بود، نه ناله. غرشِ خفه‌ای بود که گویی می‌گفت: «ولم کن… احمق، برو!»
دندان بر هم ساییدم؛ با تمام وجود کشیدمش. تن سنگینش روی زمین ناهموار خراش برمی‌داشت. «نمی‌گذارم اینجا بمانی؛ شنیدی؟» او همچنان با انگشتان خونی‌اش خاک را چنگ می‌زد؛ با لرزشی که در تمام هیکلش بود، التماس می‌کرد رهایش کنم. غرش سینه‌اش با صدای زنجیر تانک آمیخته بود؛ صدای آهنی که سنگ‌فرش خیابان را می‌جوید. تانک از پس‌کوچه نزدیک می‌شد؛ ترسی سرد در رگ‌هایم دوید. برگشتم؛ نگاهم خیره ماند به درِ زنگ‌زده حیاط. چند لگدِ لرزان زدم؛ در با آخرین مقاومت شکست. بدون مکث بی‌آن‌که به کوله‌پشتی سنگینم فکر کنم مجید را بر شانه‌هایم انداختم. تنِ نیمه‌جانش به سختی بر کمرم سنگینی می‌کرد؛ به سمت درِ باز دویدم.
در را پشت سر بستم. هر دو نفس‌نفس می‌زدیم؛ من از دویدن، او از درد و خون‌ریزی.
قدم در حیاط متروکه گذاشتم؛ خانه‌ای ویران با دیوارهای ریخته و پنجره‌های تاریک.
میان حیاط، تابی زنگ‌زده در باد با صدایی غمگین جیرجیر می‌کرد. روسری گل‌دار سوخته‌ای از روی طناب رخت، آویزان مانده بود و بادِ داغ آرام تکانش می‌داد؛ همچون دست تکان دادنِ کسی که از دور خداحافظی می‌کند، غافل از آن‌که تو دیگر توان پاسخ نداری.
با پشت دست عرق پیشانی‌ام را پاک کردم؛ به پنجره‌ی چوبی نیم‌سوخته‌ی خانه‌ی روبه‌رو خیره شدم. شیشه‌ها شکسته بود؛ فقط قاب خالی، همچون کادری که تصویر زندگی را از آن بیرون کشیده باشند، باقی مانده بود. انگار تنها شاهد این صحنه‌ی تراژیک بود.
مجید را آرام کنار پایه‌ی تاب رها کردم؛ نفسش کوتاه و بریده بود. نگاهش هنوز خیره به درِ بسته مانده بود؛ انگار انتظار سربازهای دشمن را می‌کشید.
صدای بی‌سیمی که تق‌تق می‌کرد، صدای گرفته فرمانده از بی‌سیم می‌آمد؛ دستور عقب‌نشینی می‌داد. صدایی که همیشه محکم و پر از وعده فردا بود، حالا شبیه آدمی بود که روی لبه اعتراف ایستاده است. خبر عقب‌نشینی را داد. لبخند زدم. چه عقب‌نشینی‌ای؟ ما دیگر از کجا قرار بود عقب‌تر برویم؟ از مرز جانمان؟ از خاطره‌ی زنده‌ها؟
گلوله اول را در خشاب گذاشتم. صدای گیر کردنش در محفظه، مثل مهر تأیید زیر حکمی بود که هنوز نمی‌توانستم اسمش را بگذارم شکست. ما نسل عجیبی بودیم؛ شکست‌خورده، اما آن‌قدر زخمی و له شده که حتی فرصت عزاداری نداشتیم. اینجا اگر کسی زنده می‌ماند، سال‌ها بعد می‌فهمید کجا باخته، کجا شکست خورده، اصلاً آیا روزی برنده‌ای هم وجود داشته یا خیر!
برگشتم. با لبخند به چشمان بی‌فروغ مجید خیره شدم و گفتم: «چند گلوله دارم. تا نفس تو آزاد بشود، منم پشتت امده‌ام رفیق!» قدم اول را که برداشتم، صدای استخوان‌های خودم را زیر بار وزن خستگی شنیدم. نفسم را حبس کردم. صدای زنجیرهای تانک آن‌قدر بلند بود که انگار داشت مستقیم روی جمجمه‌ام راه می‌رفت. انگشتم را روی ماشه گذاشتم. سه گلوله... !
تابِ زنگ‌زده‌ی حیاط، انگار از ترسِ حضورِ تانک، وحشیانه‌تر جیرجیر می‌کرد. ما میان دو چیز گیر کرده بودیم؛ زمینی که باید رهایش می‌کردیم، آسمانی که معلوم نبود هنوز جایی برایمان دارد یا خیر. فقط یک چیز روشن بود: در این گرمای سنگین، در این بوی سرب و خاک و خون، چیزی در ما برای همیشه مرده بود. چیزی که اسمش شاید امید بود، شاید ایمان، شاید فقط ساده‌دلی جوانی. هرچه که بود، همان‌جا کنار خشاب خالی و جسد دوستی که دیگر جواب اسمش را نمی‌داد، جا مانده بود.
 
@Mansi
وقتی کودک بودم، همان‌موقع که هنوز مشکلاتم از دیکته‌ی کلمه‌ی قسطنطنیه و ضرب عدد نُه فراتر نرفته بود وقتی از من می‌پرسیدند بزرگ شدی می‌خواهی چه‌کاره شوی؟! جواب می‌دادم مُرده!
دوست داشتم وقتی بزرگ شدم مُرده شوم!
حالا که بزرگ شدم و مشکلاتم به قیمت ارز و مسکن ارتقاء پیدا کرده، هنوز هم دوست دارم مُرده شوم.
در هرحال واقعا چه چیزی بیش از اینکه انسان بتواند تصمیم بگیرد چه‌زمانی مُرده شود، ارزش زیستن دارد؟!
مرگی سورئال، مثل مال من، نشسته روی ریل خط یک و در انتظار قطار.

چشم‌هایم را بسته بودم و منتظر قطار بودم که احساس کردم چیزی مثل دود و بخار از زمین بالا می‌آید. آنقدر بالا آمد که تا روی زانوهایم را فرا گرفت. دستم را در هوا تکان دادم؛ نه دود بود و نه بخار، بلکه مه بود. صدای سوتی ممتد در گوشم پیچید؛ سوتی شبیه سوت قطار. نه این قطار بی‌صدای شهری که نه شور و شوقی با خود می‌آورد و نه خبری. صدای سوت، درست شبیه صدایی بود که وقتی بچه بودم در دل آن دهات دور افتاده که زادگاه مادربزرگم بود، می‌شنیدم. همان روزهایی که در اوقات فراغتم می‌نشستم و منتظر می‌ماندم قطار رد شود و سوت بزند.
مه، کم‌کم تا گردنم بالا آمد و احساس خفقان و تاری دید به جانم تزریق کرد. دستم را روی گلویم گذاشتم و فارغ از این‌که همین چند ثانیه پیش خودم را آمادهٔ مردن کرده بودم، برای زنده ماندن، نفس‌نفس زدم. وقتی مه دوباره شروع به پایین رفتن کرد، خودم را در ایستگاه قطار دیدم، اما نه همان ایستگاهی که در آن منتظر مرگ بودم. چشمم به ریل‌های خزه گرفته و ساختمان متروکه‌‌ای خورد که در نظرم آشنا می‌نمودند. شاید هم چیزی فراتر از آشنا، انگار قابل لمس بودند. اما من که همین الان روی ریل قطار شهری بودم، چطور به اینجا منتقل شده بودم؟!
کمی دورتر پسربچه‌ای با تکه‌ای سنگ کوچک در دست، روی سکوی کنار قطار لی‌لی بازی می‌کرد. خودم را از سکو بالا کشیدم و به سمتش رفتم، وقتی سر بلند کرد متوجه شدم او، خودم است! یکه خوردم و تلوتلو خوران چند قدمی عقب رفتم. اما به نظر نمی‌رسید خود کوچکم هم من را شناخته باشد؛ با لبخند سلامی داد و دوباره مشغول جست و خیز و بازی شد.
دست‌هایم را بالا آوردم و به صورتم کشیدم، بعد بازوهایم را لمس کردم و زیر لب گفتم: «من زنده‌ام؟! یا این دنیای بعد از مرگه؟!»
کودکی‌ام سرش را بالا آورد و با لبخند گفت: «هیچ‌کدوم. در مورد دنیاهای موازی که شنیدی؟!»
یک‌پا یک‌پا، به سمتم آمد و در آخرین خانه‌ها، جفت پا پرید. دستم را میان دست‌های کوچکش گرفت و در حالی که با خود می‌کشید، گفت: «بی‌شمار دنیا وجود داره که ممکنه شخصیت تو، توی بعضی‌هاش وجود داشته باشه، یا هر کدوم از شخصیت‌هات به سبک خاصی زندگی کنند. این دنیاها معمولا موازی هم پیش میرن و ربطی بهم ندارن. ولی خب… یه وقتایی هم دو خط موازی می‌تونن بهم برسن.»
به حصار جنگلی نگاه کردم که پسرک من را به آن نزدیک می‌کرد و جواب دادم: «وقتی که یکی‌شون بشکنه!»
باز هم لبخند زد و سرش را بالا و پایین کرد. برخلاف من زیاد لبخند می‌زد.
«لحظه‌هایی وجود داره که یه آدم، خواسته یا ناخواسته از درون و بیرون می‌شکنه! تو وقتی که تصمیم راسخ گرفتی بمیری، به اوج نقطه شکستن خودت رسیدی. پس ناگهان تونستی به دنیایی که راه ورودش شکستنت بود، منتقل بشی. زمان اینجا شبیه دنیات نمی‌گذره. پس خیالت راحت! وقتی صحبت‌هامون تموم شد ممکنه برگردی به دنیات و باز هم بتونی بمیری.»
درست در لبهٔ حصار جنگل ایستاد و من را به سمت کلبه‌ای چوبی برد؛ شبیه کلبهٔ مادربزرگم بود که آخرین بار در نوجوانی دیده بودمش. اما کمی هم متفاوت بود؛ رنگ چوب‌هایش به طرز عجیبی آبی بود و دو طبقه داشت. دستش را رها کردم و گفتم: «نمی‌فهمم. من دارم تو رو به یاد میارم؟! تو بچگی منی؟»
در را برایم باز کرد و جواب داد: «نه پارسا! من فارائیلم، نگهبان دروازهٔ دنیاها. تو فقط من رو به شکلی می‌بینی که بتونی بهم اعتماد کنی!»
داخل رفتیم و به محض دیدن آن‌جا قلبم به تپش افتاد؛ چطور ممکن بود در دنیای دیگری باشیم؟ همهٔ لوازم خانه، دقیقا شبیه اسباب مادربزرگم بود. صندلی گهواره‌ای چوبی، فرشینهٔ قرمز رنگ و ظروف قدیمی سفالی. لبخند زدم و احساس کردم مدت‌هاست چنین حسی نداشته‌ام. دستم را بالای شومینه روشن گرفتم و گفتم: «هر وقت از بازی توی جنگل برمی‌گشتم، مادربزرگ با آب گرم حمومم می‌کرد و جلوی شومینه می‌نشوندم تا برام سوپ داغ و لبوی شیرین بیاره. لبویی که بهم می‌داد، خیلی شیرین بود.» آه کشیدم و ادامه دادم: «بعدها فهمیدم روش شکر می‌زنه! حتی شیرینی‌های بچگیم هم دروغ بود…»
به سمت دری رفت که از خانه مادربزرگم به حیاط وصل می‌شد؛ در را باز کرد و گفت: «یادت میاد قبلا توی جنگل چه بازی‌هایی داشتی؟»
فهمیدم که قرار است به سراغ بازی‌ها برویم اما چیزی مانع رفتن من به آن سوی در می‌شد. احتمالا یادآوری خاطراتی که در کودکی در جنگل داشتم. اما فارائیل به من اشاره کرد و با جاذبه‌ای نامرئی من را به سمت در کشاند.
«پارسا! تو از خاطراتت فرار می‌کنی ولی اینجا چیز متفاوتی در انتظار توست، با من بیا.»
وقتی به جنگل رفتیم، چیزی جز آرامش و سکوت آنجا ندیدم. کم‌کم سکوت جنگل با صدای آواز پرنده‌یی شکست. چیزی که در بچگی هیچ‌وقت نشنیده بودم. دور خودم چرخیدم و به رقص پرنده‌ها در آسمان که نور تابیده بر زمین را منقطع می‌کردند، خیره شدم. کم‌کم صدای جنبش روباه‌ها، جیر‌جیر سنجاب‌ها، جست‌وخیز خرگوش‌ها و… نیز به آن‌ها اضافه شد.
«اینجا واقعا متفاوته فارائیل! وقتی بچه بودم، جنگل به خاطر شکار بی‌رویه خالی شده بود. بارها اومدم جنگل و دنبال حیوونا گشتم تا بهشون غذا بدم ولی هربار دست خالی برگشتم.»
فارائیل مشتش را به دستم نزدیک کرد و گفت: «اینجا دنیاییه که امیدها بی‌جواب نمی‌مونه دوست من.»
غذاهایی که در مشتش بود گرفتم و دستم را جلوی حیوان‌ها بردم. کم‌کم من را دوره کردند و مشغول خوردن از دست‌هایم شدند. حس تازه‌ای در قلبم نشست که تا چند دقیقه پیش، جلوی قطار از آن خبری نبود. آفتابِ درخشان، گرمای خانهٔ مادربزرگ، مستجاب شدن دعاهایم برای برگشتن حیوانات به جنگل و اینطور در میان‌شان بودن… فارائیل درست گفته بود؛ ناامید نشدن حسی فوق‌العاده داشت که من هیچ‌وقت آن را تجربه نکرده بودم. از همان بچگی تا بزرگسالی و حتی در آخرین لحظهٔ زندگیم.»
فارائیل دستم را گرفت و از درخت‌ها عبور داد، بوی چوبِ جنگل تبدیل به بوی چوب نم‌خورده شد و بعد از آن، ما در کلاس درسِ دبستانِ قدیمی‌ام حاضر شدیم. دلم می‌خواست از این یک جا فرار کنم، اما فارائیل دستم را چنان محکم گرفته بود که توان تکان خوردن هم نداشتم. حالا دیگر لبخند نمی‌زد؛ بلکه با جدیت به جای خالی من در آخرین نیمکت کلاس، کنار پنجره غبار گرفته، نگاه می‌کرد. آهی کشیدم و گفتم: «می‌خوای برم اونجا بشینم؟»
و بی‌ آن‌که منتظر جوابش باشم، جلو رفتم و پشت نیمکت جا گرفتم. معلم بلند شد و پای تخته نوشت: «می‌خواهید وقتی بزرگ شدید، چه کاره شوید؟»
بعد گچ دستانش را پاک کرد و پشت میزش نشست. یادم آمد که جوابم به این سوال چه بود. «مرده!» می‌خواستم وقتی بزرگ شدم مرده باشم! ولی وقتی این جواب را دادم، آسمان غبار گرفته بود و زندگی‌ام تلخ و بی هیچ امیدواری. اگر آن روزها هم حیوانات دوستم می‌شدند، اگر طعم لبو واقعی بود، اگر آفتاب روشن‌تر می‌تابید…
فارائیل عمیق و طولانی نگاه کرد؛ درست مثل یک بزرگسال، بعد پرسید: «جواب بده پارسا، اگه همه اتفاقات طور دیگه‌یی بود بازم هم دلت می‌خواست مرده باشی؟»
چشم‌هایم را بستم و دنیای خاکستری‌ام را که حالا کمی رنگ داشت، مرور کردم. همین چیزهای کوچک هم می‌توانست تغییر ایجاد کند. شاید می‌شد جواب متفاوتی بدهم و باز هم امیدوارم باشم، چون در این دنیا امیدها بی‌جواب نمی‌ماندند. لبخندی زدم و گفتم: «شاید هم نه! دیگه خیلی هم دلم نمی‌خواد مرده باشم، شاید بشه که یه فرصت…»
با حس نور شدیدی پشت پلک‌هایم، چشم باز کردم و با هجوم قطار روبرویم مواجه شدم. و تمام فرصت‌ها، تمام شد!
 
عقب
بالا پایین