-Taraneh
مدیر تالار مشاوره +مدیر آزمایشی تالار کافوارتز
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
مدیر آزمایـشی تالار
منتقد
مشاور
عنوان: غائله
نویسنده: @EMMA
ژانر: جنایی
موضوع: مدرسه بزرگسالان
عدهای دوست به مدرسه متروکه زمان کودکی و قدیمی سر میزنند تا تجدید خاطرات کنند و اتفاقات عجیبی میافتد.
شخصیت: جان واتسون
***
پنجرهی شکسته و پردههای آشفتهٔ راهرو سرمای حاصل از توفان را به داخل راه میداد و باد شدید بوی الکل را در دبیرستان پخش میکرد.
وقوع توفان موجب ماندگاریمان شده بود. جان واتسون همکلاسی سابقم سعی میکرد اوضاع را مدیریت کند و ما را به کلاس سابقمان دعوت میکند. با چشمانِ تیره و براقم کلاس را نشانه میگیرم و در همان زمان بوی چیز عجیبی در شامهام میپیچد. داخل کلاس شواهدی عجیب و نامعقول وجود دارد که همهمان را به وحشت میاندازد؛ رد خونی حاصل از کشمکش وجود دارد و روی تخته با همان خون و خطی خوش پیامی نوشته شده. به لئو مینگرم که به صورت عصبی موهای سیاهش را میخاراند و زمزمهوار تکرارش میکند: «صحنهای از پیچش بخیه و خون! من نادم هستم!»
ابروهای واتسون بالا میپرد و رد خون به طرز نامحسوس از در پشتی خارج و تا آزمایشگاه و بهداشت امتداد پیدا میکند. لئو ترسیده تلاش میکند ما را منصرف کند اما من همچنان رد را دنبال میکنم. رد خون خشک شده کنارِ در آزمایشگاه پررنگ میشود و شوک زمانی اتفاق میافتد که جسدِ آقای هریسون مسئول آزمایشگاه را در وسط اتاق میبینم. معدهام از دیدن جسدِ خونی و بخیه خورده در هم میپیچد و سرم گیج میرود. جسدی که چشم ندارد و رد بخیه از پیشانی تا گوشهایش ادامه دارد و از سوی دیگر جسد نیمه عریان و سفید آقایِ هریسون قلب هم ندارد و تنها پوستی بخیه خورده دارد. تیغ تصویری اعجابانگیز از ستاره و خط را روی بدنش کشیده. نمای کبود شدهٔ دستانی روی گلو و اجزای دیگر بدن آقایِ هریسون نقش بسته و خون ریخته شده در اطرافش تیره و چسبناک است. رنگ لئو به شدت پریده و واتسون متعجب به جسد خیره شده و میگوید: «طبق شواهد جسد، ضرب و شتم توسط یه پزشک انجام شده. این بخیههای تمیز و رد تیغ جراحی نمیتونه کار یه فرد معمولی باشه!»
وسایل روی میز هم همین را نشان میدهد وسایل بهم ریخته و خونآلود پزشکی همراه بوی الکل حرف واتسون را تصدیق میکند. من یوتوبر علاقهمند به مسائل جنایی هستم و شواهدی مشابه از قاتل پزشک را دیدهام اما پس انگیزهٔ قاتل آن هم در مدرسه چه بود؟! لئو سعی میکند ما را منصرف کند اما فقط به تنش بینمان دامن میزد و صدای مجادله من و لئو در سالن مسکوت میپیچد. صدا که پایین میرود، توجهام به تصویری که بر روی در چوبی آزمایشگاه جلب میشود. تصویری دقیق از نقشهٔ پیاده شده روی جسد آقای هریسون و شباهت آن کاملاً مشهود است. در را باز میکنم و با مشاهده راهرویی مخفی در مدرسهمان متعجب میشوم. لئو لبخندی مضطرب میزند و با دست به راهرو اشاره میکند. میگوید: «راهروی غربی مخصوص شورای بچههای نخبه. ادوارد همیشه از اینجا برام تعریف میکرد.»
فکر میکنم که لابد آن شخص یک نخبهی عجیب غریب است. سه در راهرو را باز میکنیم اما چیزی عایدمان نمیشود و تنها در آخر سمت راست مانده است. دستانم از اضطراب درونیام عرق کرده و دلهره دارم. در باز شده شوک دوم را داراست. لئو با چشمانی پر به جسد خیره میشود و صدای آغشته به گریهاش در اتاق طنین میاندازد:
«ادوارد؟!»
میز رو به روی ادوارد پر از قرص، دارو و شربت است. پوست ادوارد کبود و چشمانش از حدقه بیرون زدهاند و کفهای کنار دهانش خشک شدهاند. واتسون گویا چیزی طبیعی دیده باشد دستش را به سمت قرصها میبرد.
«اوردوز! مصرف روانگردان به مقدار زیاد و خودخواسته. پزشک چیرهدست و ماهر اشتباه نمیکنه.»
متعجب میمانم و سمت میز پشت صندلی چوبی ادوارد میروم. با دیدن عکسهای متفاوت آقای هریسون در کنار اجسادی خونآلود و مقدارِ هنگفتی پول، رسیدهای پرداختی جهت قتل و رشوه و سپس پاکت نامه رنگم به شدت میپرد و احوالم دگرگون میشود. تمام بدنم میلرزد، جسدی مشابه جسدِ آقای هریسون... مادر ادوارد! پاکت نامه را باز میکنم و به طوری آن را میخوانم که واتسون و لئو نیز آن را بشنوند:
«تو دقیقاً همانطور مُردی که مادرم رو در آزمایشگاه همین مدرسه کشتی. خطاطی تو روی بدن بیجون مامان و اون گلویِ کبود و صورت پر از بخیه هیچوقت قرار نیست از صورتم کنار بره! تو انسانیترین بخش من رو کشی و دوباره و دوباره تو رو میکشم حتی اگر ته جهنم پیدات کنم بابا!»
با پوزخند میپرسم: «نفرت چقدر ارزش داره؟»
واتسون ابرویی بالا میاندازد و میگوید: «اونقدری که چشمت رو روی همهچیز ببندی حتی اگر پدرت باشه.»
نویسنده: @EMMA
ژانر: جنایی
موضوع: مدرسه بزرگسالان
عدهای دوست به مدرسه متروکه زمان کودکی و قدیمی سر میزنند تا تجدید خاطرات کنند و اتفاقات عجیبی میافتد.
شخصیت: جان واتسون
***
پنجرهی شکسته و پردههای آشفتهٔ راهرو سرمای حاصل از توفان را به داخل راه میداد و باد شدید بوی الکل را در دبیرستان پخش میکرد.
وقوع توفان موجب ماندگاریمان شده بود. جان واتسون همکلاسی سابقم سعی میکرد اوضاع را مدیریت کند و ما را به کلاس سابقمان دعوت میکند. با چشمانِ تیره و براقم کلاس را نشانه میگیرم و در همان زمان بوی چیز عجیبی در شامهام میپیچد. داخل کلاس شواهدی عجیب و نامعقول وجود دارد که همهمان را به وحشت میاندازد؛ رد خونی حاصل از کشمکش وجود دارد و روی تخته با همان خون و خطی خوش پیامی نوشته شده. به لئو مینگرم که به صورت عصبی موهای سیاهش را میخاراند و زمزمهوار تکرارش میکند: «صحنهای از پیچش بخیه و خون! من نادم هستم!»
ابروهای واتسون بالا میپرد و رد خون به طرز نامحسوس از در پشتی خارج و تا آزمایشگاه و بهداشت امتداد پیدا میکند. لئو ترسیده تلاش میکند ما را منصرف کند اما من همچنان رد را دنبال میکنم. رد خون خشک شده کنارِ در آزمایشگاه پررنگ میشود و شوک زمانی اتفاق میافتد که جسدِ آقای هریسون مسئول آزمایشگاه را در وسط اتاق میبینم. معدهام از دیدن جسدِ خونی و بخیه خورده در هم میپیچد و سرم گیج میرود. جسدی که چشم ندارد و رد بخیه از پیشانی تا گوشهایش ادامه دارد و از سوی دیگر جسد نیمه عریان و سفید آقایِ هریسون قلب هم ندارد و تنها پوستی بخیه خورده دارد. تیغ تصویری اعجابانگیز از ستاره و خط را روی بدنش کشیده. نمای کبود شدهٔ دستانی روی گلو و اجزای دیگر بدن آقایِ هریسون نقش بسته و خون ریخته شده در اطرافش تیره و چسبناک است. رنگ لئو به شدت پریده و واتسون متعجب به جسد خیره شده و میگوید: «طبق شواهد جسد، ضرب و شتم توسط یه پزشک انجام شده. این بخیههای تمیز و رد تیغ جراحی نمیتونه کار یه فرد معمولی باشه!»
وسایل روی میز هم همین را نشان میدهد وسایل بهم ریخته و خونآلود پزشکی همراه بوی الکل حرف واتسون را تصدیق میکند. من یوتوبر علاقهمند به مسائل جنایی هستم و شواهدی مشابه از قاتل پزشک را دیدهام اما پس انگیزهٔ قاتل آن هم در مدرسه چه بود؟! لئو سعی میکند ما را منصرف کند اما فقط به تنش بینمان دامن میزد و صدای مجادله من و لئو در سالن مسکوت میپیچد. صدا که پایین میرود، توجهام به تصویری که بر روی در چوبی آزمایشگاه جلب میشود. تصویری دقیق از نقشهٔ پیاده شده روی جسد آقای هریسون و شباهت آن کاملاً مشهود است. در را باز میکنم و با مشاهده راهرویی مخفی در مدرسهمان متعجب میشوم. لئو لبخندی مضطرب میزند و با دست به راهرو اشاره میکند. میگوید: «راهروی غربی مخصوص شورای بچههای نخبه. ادوارد همیشه از اینجا برام تعریف میکرد.»
فکر میکنم که لابد آن شخص یک نخبهی عجیب غریب است. سه در راهرو را باز میکنیم اما چیزی عایدمان نمیشود و تنها در آخر سمت راست مانده است. دستانم از اضطراب درونیام عرق کرده و دلهره دارم. در باز شده شوک دوم را داراست. لئو با چشمانی پر به جسد خیره میشود و صدای آغشته به گریهاش در اتاق طنین میاندازد:
«ادوارد؟!»
میز رو به روی ادوارد پر از قرص، دارو و شربت است. پوست ادوارد کبود و چشمانش از حدقه بیرون زدهاند و کفهای کنار دهانش خشک شدهاند. واتسون گویا چیزی طبیعی دیده باشد دستش را به سمت قرصها میبرد.
«اوردوز! مصرف روانگردان به مقدار زیاد و خودخواسته. پزشک چیرهدست و ماهر اشتباه نمیکنه.»
متعجب میمانم و سمت میز پشت صندلی چوبی ادوارد میروم. با دیدن عکسهای متفاوت آقای هریسون در کنار اجسادی خونآلود و مقدارِ هنگفتی پول، رسیدهای پرداختی جهت قتل و رشوه و سپس پاکت نامه رنگم به شدت میپرد و احوالم دگرگون میشود. تمام بدنم میلرزد، جسدی مشابه جسدِ آقای هریسون... مادر ادوارد! پاکت نامه را باز میکنم و به طوری آن را میخوانم که واتسون و لئو نیز آن را بشنوند:
«تو دقیقاً همانطور مُردی که مادرم رو در آزمایشگاه همین مدرسه کشتی. خطاطی تو روی بدن بیجون مامان و اون گلویِ کبود و صورت پر از بخیه هیچوقت قرار نیست از صورتم کنار بره! تو انسانیترین بخش من رو کشی و دوباره و دوباره تو رو میکشم حتی اگر ته جهنم پیدات کنم بابا!»
با پوزخند میپرسم: «نفرت چقدر ارزش داره؟»
واتسون ابرویی بالا میاندازد و میگوید: «اونقدری که چشمت رو روی همهچیز ببندی حتی اگر پدرت باشه.»