مشاعره | مشاعره با اشعار سعدی |

فراق را دلی از سنگ سخت‌تر باید
مرا دلیست که با شوق بر نمی‌آید
 
لیکن این حال محال است که پنهان ماند
تو زره می‌دری و پرده سعدی قصب است
 
هر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را

زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار
 
هر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را

زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار

رویی که چو آتش به زمستان خوش بود
امروز چو پوستین به تابستانست
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Delaram*
تو گر دعوی کنی پرهیزگاری
مصدّق دارمت والله اعلم

و گر گویی که میل خاطرم نیست
من این دعوی نمی‌دارم مسلّم

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را
 
عقب
بالا پایین