تو را سماع نباشد که سوز عشق نبودتو بر اوج فلک چه دانى چیست
که ندانى که در سرایت کیست
گمان مبر که برآید ز خام هرگز دود
تو را سماع نباشد که سوز عشق نبودتو بر اوج فلک چه دانى چیست
که ندانى که در سرایت کیست
تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود
گمان مبر که برآید ز خام هرگز دود
فراق را دلی از سنگ سختتر باید
مرا دلیست که با شوق بر نمیآید
لیکن این حال محال است که پنهان ماند
تو زره میدری و پرده سعدی قصب است
هر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را
زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار
تو گر دعوی کنی پرهیزگاریرویی که چو آتش به زمستان خوش بود
امروز چو پوستین به تابستانست
تو گر دعوی کنی پرهیزگاری
مصدّق دارمت والله اعلم
و گر گویی که میل خاطرم نیست
من این دعوی نمیدارم مسلّم