مرا رازیست اندر دل، به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینم؟
- سعدی
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینم؟
- سعدی
گر برود به هر قدم در ره دیدنت سری
من نه حریف رفتنم از در تو به هر دری
- سعدی
دل بردهی شمع مجلس او
پروانه به شادی و سعادات
جان در ره او به عجز میگفت
کای مالک عرصهی کرامات
گر چشم دلم به صبر بودی
جز عشق ندیدمی مهمات