مشاعره | مشاعره با اشعار سعدی |

مرا رازیست اندر دل، به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی‌بینم؟

- ‌سعدی
 
من مانده‌ام مهجور از او، بیچاره و رنجور از او
‏گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

- ‌سعدی
 
گر برود به هر قدم در ره دیدنت سری
من نه حریف رفتنم از در تو به هر دری

- ‌سعدی ‌
 
ترک دنیا به مردم آموزد
خویشتن سیم و غله اندوزد
عالم آن کس بود که بد نکند
نه بگوید به خلق و خود نکند
 
دل برده‌ی شمع مجلس او
پروانه به شادی و سعادات
جان در ره او به عجز می‌گفت
کای مالک عرصه‌ی کرامات
گر چشم دلم به صبر بودی
جز عشق ندیدمی مهمات
 
دل برده‌ی شمع مجلس او
پروانه به شادی و سعادات
جان در ره او به عجز می‌گفت
کای مالک عرصه‌ی کرامات
گر چشم دلم به صبر بودی
جز عشق ندیدمی مهمات

تو روی از پرستیدن حق مپیچ
بهل تا نگیرند خلقت به هیچ
 
چو بیداد کردی توقع مدار
که نامت به نیکی رَوَد در دیار
 
عقب
بالا پایین