در حال ویرایش رمان میراثم از عشق| نویسنده تهمینه ارجمندپور

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Arjmand
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Arjmand

نویسنده رسمی رمان
نویسنده رسمی رمان
نوشته‌ها
نوشته‌ها
340
پسندها
پسندها
2,943
امتیازها
امتیازها
183
سکه
3,535
بسم‌الله الرحمن الرحیم
عنوان: میراثم از عشق.
ژانر: عاشقانه، تراژدی، اجتماعی.
نویسنده: تهمینه ارجمندپور
ناظر: @~راوـــی~
تگ انحصاری: تگ پایه
خلاصه: روایت داستان، در مورد دختری به نام زمرد است که ناخواسته پی به راز خانوادگی‌شان می‌برد و برای محافظت از آن، شبی دست به دزدی می‌زند. وقتی نقشه‌اش شکست می‌خور‌د به اجبار با صاحب‌خانه ازدواج می‌کند. در این میان برایش عشقی شکل می‌گیرد که هرگز نباید وجود داشته باشد تا شاید سرنوشتش تغییر کند.
img_047d8a06_1787813135.jpeg
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:


◆◇◆

نویسنده‌ی عزیز؛
ضمن خوش‌آمد گویی و سپاس از انتخاب انجمن کافه نویسندگان برای انتشار رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان، قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید:
[قوانین جامع تایپ رمان]

برای رفع ابهامات و اشکالات در را*بطه با تایپ رمان، به این تاپیک مراجعه کنید:
[اتاق پرسش و پاسخ رمان‌نویسی]

در این تاپیک فهرستی از کلمات و موضوعات ممنوعه قرار گرفته است. لطفاً تا حد امکان از به‌کار بردن آن‌ها خودداری کنید.
[موارد فیلترینگ]

بین بازه 20 تا 40 پارت ابتدایی رمان خود جهت اطلاع از نقاط ضعف و قوت خود نسبت به درخواست نقد اولیه رمان اقدام کنید:
[درخواست نقد اولیه رمان]

بعد از گذشت 20 پارت ابتدایی جهت تعیین وضعیت نگارشی اثر نسبت به دریافت تگ فرعی اقدام کنید:
[درخواست تگ فرعی برای رمان]

بعد از دریافت اولیه رمان و ارتقا رمان به تگ فرعی عالی امکان درخواست تعیین سطح انحصاری اثر برای شما مهیا می‌شود:
[درخواست تگ انحصاری برای رمان]

درصورت دارا بودن یکی از تگ‌های انحصاری می‌توانید در تاپیک زیر درخواست جلد اثر خود را ثبت کنید:
[درخواست جلد رمان]

بعد از ۱۰ پست‌ برای درخواست کاور تبلیغاتی، به تاپیک زیر مراجعه کنید:
[درخواست کاور تبلیغاتی]

پس از پایان یافتن رمان، در این تاپیک با توجه به شرایط نوشته شده، پایان رمانتان را اعلام کنید:
[اعلام پایان تایپ رمان]

جهت انتقال رمان به متروکه و یا بازگردانی آن، وارد تاپیک زیر شوید:
[درخواست انتقال به متروکه و بازگردانی]

و برای آموزش‌های بیشتر درباره‌ی نوشتن و نویسندگی، به تالار نویسندگان سر بزنید:
[تالار نویسندگان]

با آرزوی موفقیت شما
کادر مدیریت تالار رمان انجمن کافه نویسندگان​
 
بسم الله الرحمن الرحیم
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد و عَجِّل فَرَجَهُم»
« در لحظهٔ دیدنت و شاهزادهٔ شاهدخت کنار هم بودیم، تا همراه هم به میراثم از عشق برسیم »
مقدمه:
پشت شیشهٔ خیس ایستاده بودم و به بارانی نگاه می‌کردم که بی‌وقفه می‌بارید. انگار آسمان هم پیش از من می‌دانست زندگی‌ که قرار بود شروع شود، چیزی جز اندوه به همراه ندارد.
دختری بیست‌ودو سالهٔ خجالتی که همیشه ترجیح داده بود از مرکز نگاه‌ها دور بماند، درست وسط قصه‌ای قرار گرفته بود که این‌بار خودش شخصیت اصلی‌اش بود.
چهره‌ام شبیه مادرم است؛ ولی خیال‌پردازی و علاقه به نوشتن را از پدرم به ارث برده‌ام. تنها چیزی که می‌توانست مرا از واقعیتی که در آن گیر افتاده بودم، دور کند.
ازدواجی که قرار بود آبروی ما را حفظ کند، در حقیقت بهایی بود که برای حفظ همان آبرو می‌پرداختم. ازدواجی اجباری که مسیر زندگی‌ام را برای همیشه عوض کرد.
 
آخرین ویرایش:
فصل اول
«و من به روز‌ مبادا،
به بادها سپرده‌ام،
تمام شعر دلم را»
(فروغ فرخزاد)
نگاهم به درب فلزی پارکینگ آن‌سوی کوچه قفل شده بود. باز تمام جهان برایم در همان قاب خلاصه می‌شد. سال‌ها در ‌میان انتظاری خسته‌کننده ایستاده بودم. چشم به راه معجزه‌ای که شاید بالاخره برایم اتّفاقی خوش بیفتد.
به‌ آرامی انگشت‌های قفل‌ شده‌ام را از گرد پاکت کاغذی گشودم. آهسته خم شدم. پاکت را روی زمین گذاشتم. عطر ملایم و خوشایندی که به آن زده بودم، از درونش بیرون می‌زد و مشامم را قلقلک می‌داد.
این آخرین لباسی بود که مادر برای مشتری‌اش دوخته بود. تحویل دادنش بهانه‌ای بود تا یک‌‌بار دیگر فقط برای چند دقیقه آقای سلیمی را ببینم. درب خانه‌اش هنوز بسته بود؛ امّا من انتظار کشیدن را خوب بلد بودم. تماشای خواسته‌هایم از دور و دل‌بستن به معجزه‌ای که ته وجودم حدس می‌زدم هرگز قرار نیست رخ بدهد.
سال‌ها دلدادگی من به پسر همسایه بی‌صدا و لَنگ‌لَنگان پیش می‌رفت. قصه‌ای یک‌طرفه که تنها قهرمانش خودم بودم. بین ما فرسنگ‌ها تفاوت صف کشیده بود. بارزترین این تضادها اختلاف سن‌ و سالی بود که از لابه‌لای موهای پراکنده و تارهای نقره‌ای شقیقه‌اش خودنمایی می‌کرد. یادآور شکاف عمیق دنیای نپخته و هراسان من و جهان پُرمشغله و باتجربه‌ی او بود.
تفاوت دیگر خانه و زندگی‌مان بود. خانهٔ ما دو قسمت مجزا داشت. در یک‌سو خانه‌باغی مجلل با دری بزرگ و سفیدرنگ که رو به خیابان پشتی باز می‌شد. بالای سر درش تاج تزیینی باشکوهی نشسته بود. با وجود گذر سالیان؛ نگاه مبهوت هر رهگذری را به خودش جلب می‌کرد.
وسط حیاط ساختمان خالی از سکنه‌ای وجود داشت. طبیعت وحشی و رها شده با انبوهی از درختان کهن‌سال؛ که شاخ‌ و برگ‌‌شان درهم تنیده بود. آلاچیق‌ها که در میان هجوم گل‌های وحشی گم شده بودند، منظره‌ای سرسبز و چشم‌نواز می‌ساختند.
در انتهای این بهشت محصور واقعیت زندگی ما قرار داشت. خانه‌ای محقر و نقلی که درب کوچک و فرسوده‌اش رو به همین خیابان باز می‌شد.
بنایی قدیمی و رنجور که با لجاجت خودش را میان ساختمان‌های شیک و مدرن دیوار به ‌دیوار، در بهترین نقطه از شهر چپانده بود.
جایی که ثانیه ‌شمار تخریبش به کار افتاده بود. دیوار سیمانی زشتی داشت که تا نیمهٔ کوچه قد کشیده بود. درب کوچک و آبی‌‌رنگی که زیر آفتاب و باران رنگ باخته بود. حتّی پلاک هم نداشت. چون شهرداری لابه‌لای زرق‌ و برق این محلّهٔ اعیان‌نشین؛ وجود چنین وصلهٔ ناجوری را از یاد برده بود.
تا کلید می‌انداختی و در باز می‌شد؛ پلّه‌های باریک و تنگ ما را به طبقهٔ بالا راهنمایی می‌کرد. تمام سال‌های جوانی مادر و کودکی من در آن هفتاد‌متر افتضاح و درب‌و‌داغان گذشته بود.
پذیرایی کوچک که تنها دلخوشی‌اش تراس نقلی‌اش بود. جایی که می‌شد به رفت‌‌وآمدهای آدم‌ها خیره شد و حسرت سبک ‌زندگی متفاوت‌شان را خورد.
آشپزخانه با آن سقف نَمور و لکه‌دارش کابوس زمستان‌ها بود. وقتی باران می‌بارید؛ سقف هم شروع به گریستن می‌کرد. مادر با صورتی درهم‌کشیده دستمال به دست زمین را پاک می‌کرد و هم‌زمان زیرلب غر می‌زد.
تمام عمر مادر در میان پارچه‌های رنگی گذشت. ساعت‌ها پشت چرخ‌ خیاطی‌اش می‌نشست و شب‌ها وقتی رمقی برایش نمی‌ماند؛ روی کاناپهٔ کهنۀ پذیرایی، مقابل تلویزیون خاموش به خواب می‌رفت.​
 
آخرین ویرایش:

اتاق کوچک‌تر مال من بود. پنجره‌ای با قاب چوبی قدیمی؛ که با هر وزشی ناله‌ای کوتاه سر می‌داد. از منظرهٔ‌ مقابلم به خودروی کلاسیک خارجی چشم می‌دوختم.
روکش‌های زرشکی‌‌رنگ و فرمان و دنده‌ای طلایی داشت که زیر لایه‌ای از غبار در گوشهٔ انباری بی‌دروپیکر جا خوش کرده بود.
آن ماشین ‌خاک‌گرفته تنها خاطرهٔ به‌جا مانده ‌از پدرم بود. هفت ساله بودم که برای آخرین بار روی صندلی‌های چرمی‌اش نشستم و بعد از آن نبودن ابتهاج، به اندوه و افسوس همیشگی تبدیل شد.‌
امورات زندگی ما با خیاطی مادر و اندک سهم اجاره‌بهای دفتر مجلّهٔ پدر می‌چرخید.
دفتری که سال‌ها بود به انبار تبدیل شده بود. حالا با پیدا شدن سروکلّهٔ وکیل و مدارکی که با خود داشت؛ تمام دارایی‌هایش سهم پسر و همسر اوّلش در خارج از کشور می‌شد.
مادر کوچک‌ترین اعتراضی نداشت. ته دلش می‌خواست هیچ ردّی از گذشته‌ باقی نماند. گاهی با شگفتی حسّ می‌کردم که از جابه‌جایی و آواره‌شدن‌ ناخواستهٔ ما به اندازهٔ من غمگین نیست؛ امّا برای دخترک خیال‌بافش این دگرگونی ناگهانی به بحرانی بی‌راه‌حل تبدیل شده بود.
پازل زندگی آن‌ها برایم چند قطعهٔ گمشده داشت. بخشی از حقیقت که عمداً از چشمم پنهان مانده بود. هربار که می‌خواستم سرکی به گذشته بکشم و از پدر سؤالی بپرسم؛ با سکوتی آرام و صبورانه روبرو می‌شدم.
اگر کار به جایی می‌رسید که ناچار می‌شد پاسخی بدهد؛ با جواب‌های سربالا سر‌و‌تهش را سریع هم می‌آورد.‌
مجالی برای شناختن پدرم نداشتم. فقط می‌دانستم دفتر مجلّه حاصل دسترنج او بوده است. همیشه انگشتم را با غرور روی نام ابتهاج عالی‌نصب می‌کشیدم. اسمی که در آخرین صفحهٔ چند جلد ماهنامهٔ باقی مانده از او بود.‌
دیشب به خاطر قشقرق راه انداختن؛ اجازه ندادم که مادر وسایل اتاقم را جمع کند. تا سپیده‌دم گریه کردم. تلخی واقعیت پیش‌رو؛ زورش به بدقلقی روزگار نمی‌رسد.
امروز با پلک‌هایی پف‌کرده کنار پنجره ایستادم. حتّی آرایش هم نتوانسته بود خستگی و ردّ گریه‌های دیشب را از چهره‌ام پاک کند. آن‌ طرف کوچه هم هنوز خبری نبود. سکوت سنگین معلق در هوا قلبم را بیشتر می‌فشرد.
به‌ هر حال عمّه در راه بود. مستأصل و بیقرار دنبال بهانه‌ای برای بیرون زدن از خانه می‌گشتم. اصلاً حوصلهٔ ماندن و پرچانگی‌اش را نداشتم. شنیدن تعریف و تمجیدهای اغراق‌آمیزش از صبر‌م خارج بود. وقتی می‌دانستم دوباره مثل همیشه به دانشگاه نرفتنم پیله می‌کند.
افکارم را کنار زدم و بی‌حوصله به آشپزخانه رفتم. برای چندمین بار درب یخچال را بی‌هدف باز و بسته کردم. میوه‌ها را شستم و با بی‌میلی در دیس چیدم. دو استکان کمرباریک را در سینی گذاشتم. زیر سماور را روشن کردم تا مادر گله نکند که چرا کمکش نمی‌کنم؟
دوباره به اتاق برگشتم. در میان آشفتگی اشیائی که هر کدام یک‌سو افتاده بودند؛ لباس پوشیدم. کت کوتاه سفید خوش‌برشی؛ با شلوار جین آبی‌رنگ. کوله را برداشتم و دنبال کلاهم گشتم.
لحظه‌ای نگاهم به قامت مادر افتاد. از صبح با احتیاطی وسواس‌گونه ظروف را بین روزنامه‌ها می‌پیچید و در داخل کارتن‌های خالی جا می‌داد. انگار هر بار تکّه‌ای از گذشته را مچاله می‌کرد تا برای همیشه از یاد ببرد. چشم از کار کردن برنداشت.
زیر لب زمزمه کرد و گفت:
«حالا درست همین امروز که عمّه میاد کجا می‌خوای بری؟»
پرسش مانند زنگ هشداری یاد آقای سلیمی را در ذهنم طنین‌انداز کرد. به سمت پنجره چرخیدم. پرده را کنار زدم. صدای خش‌خش روزنامه‌هایی که در دستانش بی‌رحمانه مچاله می‌شدند؛ تازیانه‌ای بر اعصاب فرسوده‌ام بود. اخمی بین ابروهایم نشست. سرم را به شیشه تکیه دادم.
ملول گفتم:
«خانم سلیمی برگشته. دیشب دیدم که چراغ‌های خونه‌شون روشنه. میرم تا لباسش رو تحویل بدم. شما هم خودت رو خسته نکن چون قرار نیست جایی بریم.»​
 
آخرین ویرایش:
نگاه بی‌قرارم روی درب سنگین پارکینگ قفل شده بود که با صدایی ناهنجار و کش‌دار آرام‌آرام باز می‌شد. سریع دستم را از دیوار نم‌زده و زرد کنار پنجره جدا کردم. پاکت لباس را برداشتم و بند کوله را روی شانه‌ام انداختم. کلاه لبه‌دار سفیدم روی جاکفشی رها شده بود؛ با یک حرکت قاپیدمش و روی بافت موهایم گذاشتم.
چند قدم بلند تا درب خروجی برداشتم و لحظاتی بعد با کتانی‌های سفید خاک‌گرفته، وسط پیاده‌رو ایستادم.
فقط خدا می‌دانست در تمام این چند دقیقه چند بار تصمیم گرفتم که برگردم و بعد سریع منصرف شدم.
فکرم پر از جمله‌هایی بود که شب قبل بارها تمرین کرده بودم. جمله‌هایی ساده که قرار بود عادی به نظر برسند، ولی برای من گفتن هرکدامشان حکم یک اعتراف بزرگ را داشت.
کاغذ مچاله‌شدهٔ داخل جیبم را دوباره لمس کردم. تمام شجاعتم در همان چند خط خلاصه شده بود.
بالاخره دل به دریا زدم و عرض کوچه را طی کردم.
لحظاتی بعد مقابل خانه‌اش ایستادم.
قلبم با دیدنش چنان به سینه می‌کوبید که برای چند ثانیه یادم رفت چرا آمده‌ام. اشک پشت پلک‌هایم جمع شد. نمی‌خواستم این‌طور باشد. نمی‌خواستم از همان لحظهٔ اوّل بفهمد دیدنش هنوز چه بلایی به سر آرامشم می‌آورد.
سلیمی با دیدنم مکث کوتاهی کرد.
با لبخند گفت:
«سلام.»
دستپاچه گفتم:
«سلام.»
نگاهش از کلاه سفیدم به کولهٔ روی دوشم رفت.
«کجا می‌ری؟»
با لبخند گفتم:
«یه کاری داشتم.»
«این‌طوری؟»
نگاهش به لباس ساده و کوله‌ام بود.
شانه بالا انداختم و گفتم:
«آره.»
همین نگاه کوتاهش، سال‌ها پیش برایم معنای دیگری داشت. آن روزها یک تکان سر او می‌توانست تمام روزم را بسازد و حالا نمی‌دانستم باید از این نگاه خوشحال باشم یا دستپاچه.
مادرش خانه نبود و خودش هم ظاهراً عجله داشت. نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت.
«منم باید برم. اگه بخوای می‌تونی باهام بیای.»
«مزاحمت نمی‌شم؟»
نیشخند زد.
«اگه مزاحم بودی، پیشنهاد نمی‌دادم.»
نفس عمیقی کشیدم و سوار ماشینش شدم. پاکت لباس را دستش دادم. کمی چرخید و آن را روی صندلی عقب گذاشت.
سعی کردم به خودم مسلط باشم ولی همین که کنارش نشستم، دوباره همان دختر دستپاچهٔ چند سال پیش شدم.
آرام پرسید:
«خوبی؟ استرس داری؟»
آرام‌تر نشستم.
«نه خوبم.»
غرق خیال‌های قدیمی شدم. شاید آن‌طور که فکر می‌کردم، برایش بی‌اهمیت نبودم.​
 
آخرین ویرایش:
با ذوق از هر نگاهش هراسان می‌شدم. هزاران سؤال در سرم چرخ می‌زد. زیرچشمی پاییدمش. همان آدم بی‌خیال که انگار نه ‌انگار یک سال، در بی‌خبری گذشته است. آرام پشت فرمان نشسته بود.
قد بلند بود. همیشه ظاهری برندپوش داشت. کت‌وشلوار قهوه‌ای خوش‌‌دوختی که به تن داشت، با پوست روشنش هماهنگ بود. وقتی لبخند بر لبانش می‌نشست، چشمان ریزش جمع می‌شد. دندان‌های مرواریدی و مرتّبش در صورتش برق می‌زد.
ماشین آهسته حرکت کرد. تمام توانم را به کار گرفتم که آرام بمانم. تا نگاهم را به بیرون دوختم ماشین میراث، پسرعمّه را دیدم. آرام از کنار ما گذشت و درب خانه ایستاد.
حسّ کردم برای ثانیه‌‌ای کوتاه، نگاه‌مان درهم گره‌خورد. ناخودآگاه خودم را در صندلی جمع کردم تا شاید کوچک‌ و نامرئی به نظر برسم.
او که متوجهٔ تغییرم شد با کنجکاوی پرسید:
«می‌شناسیش؟»
هول و دستپاچه کوتاه گفتم:
«آره. فامیله.»
فقط در دلم خدا را شکر کردم که مادرش همراهش نبود وگرنه با زبان نیش‌دارش هرچه دلش می‌خواست بارم می‌کرد.
همان یک‌لحظه کافی بود تا تمام رشته‌هایم پنبه شود. تمرکزم بهم خورد. همهٔ جمله‌هایی که با وسواس از روی کاغذ حفظ کرده بودم، از یادم برود. به خاطر همین اول سراغ مادرش را گرفتم.
خلاصه گفت:
«برای راه‌اندازی خط تولید جدید پوشاک یه مدّت دیگه تبریز می‌مونه.»
ته دلم خالی شد. پس دوباره با رفتنش، مدت‌ها نمی‌دیدمش. با دنیایی از حرف‌های ناگفته مجبور بودم، سکوت کنم تا او بیشتر صحبت کند. همان‌طور که رانندگی می‌کرد نیم‌نگاهی کوتاهی به من انداخت.
آهسته پرسید:
«چی شد؟ خوبی؟»
«آره.»
«فکر کردم ناراحت شدی.»
با لبخند مصنوعی گفتم:
«نه.»
بعد از چند دقیقه کنار خیابان توقف کرد. از صدای نرم ترمز ماشین فهمیدم کار دارد و قرار نیست تا شب زل ‌زده کنارش بنشینم و ساکت تماشایش کنم.
«یه کار کوچیک دارم. زیاد طول نمی‌کشه.»
پیاده شد و من از پشت شیشه نگاهش کردم. وقتی برگشت، دو لیوان قهوه در دست داشت.
یکی را به طرفم گرفت و گفت:
«گفتم شاید حوصله‌ات سر رفته باشه.»
تشکر کردم. همین توجه کوچک دوباره قلبم را بی‌دلیل گرم کرد. قهوه را مزه کردم و به بیرون خیره شدم. کامل به سمتم چرخید. این بار مستقیم نگاهم می‌کرد.
«تو همیشه همین‌ قدر محتاطی؟»
لبخند زدم.
«احتمالاً.»
«حتی وقتی کسی رو دوست داری؟»
قلبم به یک‌باره فرو ریخت. چشمم را از نگاهش دزدیدم.
«منظورت چیه؟»
شانه‌ای بالا انداخت.
«هیچی. کنجکاو شدم.»
سنگینی چرخش نگاهش بیشتر روی لب‌هایم ثابت ماند، تا با شرم و دلهره راه نفسم را ببندد. چه‌قدر معذبم بودم.
صدایش در گوشم طنین‌انداز شد وقتی که گفت:
«زمرد تو واقعاً با بقیه فرق داری.»
لبخند محوی زدم. با صدایی که به زحمت از میان تپش‌های تند قلبم عبور می‌کرد پرسیدم:
«چه‌طور؟»
برقی در چشمانش نشست.
ادامه داد و گفت:
«می‌خوام بیشتر بشناسمت.»
لبخند زدم. منتظر کلمات بعدی بودم. تا بالاخره زحمت سال‌ها خیال‌بافی به ‌واقعیت تبدیل شود.
رک و بی‌پرده گفت:
«امشب تنهام. می‌تونیم یه شام دو‌نفره داشته باشیم و برای یه‌ شب خوش بگذرونیم.»
غافلگیری، شیرینی قند پنهانی که در دلم آب شده بود را به بغضی تلخ و زهرآگین تبدیل کرد. قیافه‌ام کش آمد. پس همه‌چیز برایش در کوتاهی لذّت تجربهٔ گذرای یک‌ شبه خلاصه میشد. سقف خواستهٔ بی‌جایم روی سر خودم آوار شد.
به سختی نفس کشیدم و گفتم:
«فکر کنم منظورم رو بد برداشت کردی.»
برای اولین‌بار لبخند از صورتش رفت.
جدی گفت:
«مطمئنی؟»
«بله.»
با لحنی آرام‌تر گفت:
«فقط خواستم پیشنهاد بدم. لازم نیست جدیش بگیری.»
اما افکار او و حسش به من، جدی‌تر از هر چیزی بود. از او مردی در ذهنم ساخته بودم که با آدم مقابلم خیلی فرق داشت.
دستم را روی دستگیره گذاشتم.
بغض‌آلود زمزمه کردم و گفتم:
«باید برگردم.»
چند ثانیه نگاهم کرد.
«صبر کن. قصد ناراحت کردنت رو نداشتم.»
چشم‌هایم پر از اشک شده بود.
«می‌دونم.»
«پس چرا این‌طوری می‌ری؟»
انگشتانش روی دستم نشست و آرام تا ساعدم بالا رفت. تلاشش برای متوقّف کردن فرارم، لرزه‌ به جانم نشاند. داشتم خفه می‌شدم.
در جوابم گفت:
«فکر کردم خودت می‌دونی من اهل رابطه‌های سنگین و تعهد و این حرفا نیستم؛ ولی می‌تونیم یه شب خوب بدون دردسر داشته باشیم. نباید پاستوریزه باشی. من حواسم هست. مگه همین رو نمی‌خواستی؟ یه تجربهٔ به‌ یاد‌موندنی برای جفت‌مون. چطوره؟»​
 
آخرین ویرایش:
بغضی سنگین در گلویم گیر کرد. نه راه گریه می‌داد و نه اجازهٔ حرف‌ زدن. در سرم غوغایی برپا شد. نباید بیشتر از این اجازه می‌دادم تصویرم در ذهنش لکه‌دار شود.
لحظه‌ای که صورتش را فاتحانه برای بوسیدن نزدیک آورد، دنیا دور‌ سرم چرخید. نفهمیدم چگونه دستگیره را کشیدم و از ماشین بیرون پریدم. آنقدر هول‌هولکی که حتّی فرصتی برای خداحافظی باقی نماند.
قبل از بستن در، صدایش را شنیدم:
«زمرد»
برنگشتم.
«مواظب خودت باش.»
چند قدم دور شدم. بعد از چند ثانیه از گوشهٔ چشم دیدم ماشینش آرام کنار خیابان حرکت کرد و از کنارم گذشت.
برای لحظه‌ای نگاهش با نگاهم تلاقی کرد. نه لبخندی زد و نه دست تکان داد. فقط رفت.
با سرعت دور شد و صدایش در خلوت خیابان پیچید. دلخوری از واکنشم یا عجلهٔ او برای رفتنش دیگر اهمیّتی نداشت.
سد طاقتم فرو ریخت. با هق‌هق آهسته قدم برمی‌داشتم. قلب مچاله‌ام بی‌هیچ ریتم و قراری خود را به در و دیوار سینه‌ام می‌کوفت. تمام حسّی که با ساده‌ترین شکل دلدادگی در دلم ساخته بودم، کنار خیابان جا گذاشتم. موضوع علاقه‌ام به او به همین سادگی و راحتی تمام شد. چون فهمیدم آدمی که سال‌ها دوستش داشتم، اصلاً وجود خارجی نداشته است.
مثل بیدی در باد می‌لرزیدم. کشان‌‌کشان خود را به ایستگاه اتوبوس رساندم. روی نیمکت فلزی سرد و یخ‌زده مچاله شدم. بوی مهر و نسیم خنکی که به صورتم برخورد می‌کرد یادآور دلواپسی‌های همیشگی‌ام بود.
همان شوق ساده‌لوحانه‌ای که برای دیدنش در دل می‌پروراندم. احمقانه انتظار داشتم از دختری با روپوش ساده خوشش بیاید. هر روز صبح با دلهرهٔ زود یا دیر به مدرسه رسیدن خودم را می‌رساندم تا چند ثانیهٔ کوتاه تماشایش کنم. تکان دادن مختصر سر او به معنی سلامی بود که هر روز بین ما ردو‌بدل می‌شد. در واقع با باقی طرفدارانش تفاوتی نداشتم. فقط همسایه بودیم.
پناهم، کاغذهایی بود که ساعت‌ها قصّه می‌نوشتم. از آن عشق‌های پرشور نوجوانی با پایان‌هایی خوش. همان هیجان‌های گرمی که فقط روی ورق جان دارند و در واقعیت مثل امروز جز هوسی بی‌رحم حسّ خاصّی نیستند.
کراشم مردی خوش‌‌استایل بود که با وسواس به خودش می‌رسید. فضای مجازی، باسواد و متفاوت نشانش می‌داد. کسی که صدایش صاحب چند کتاب‌ صوتی بود. مشغول ساخت فیلم‌ کوتاهش بود. اطرافیان و دوستانش، آدم‌های شبیه به خودش بودند.
در روزگار ما سرگرمی‌ها در تماشای سریال‌های عاشقانهٔ کره‌ای و دنبال‌کردن آدم‌ها در فضای مجازی خلاصه شده بود. در پارتی و مهمانی‌هایی که همه پی هیجان‌های زودگذر بودند، من به دنبال دوست‌داشتنی اصیل و با تعهد می‌گشتم. حالا این پس‌زدگی، برایم فقط یک جواب منفی نبود. شکستی تمام عیار محسوب می‌شد که خیال‌های قشنگم را یک‌جا فرو ریخت.
بی‌هدف و با دلی لبریز از غصّه بلند شدم و راه افتادم. پاهایم از روی عادتی دیرینه مرا به سمت کافه‌کتاب کشاند. جایی که بوی کاغذ و عطر قهوه‌ می‌داد.
شروین صاحب آنجا بود. او فامیل دور و دوست دوران کودکی‌ام بود. چندسالی از من بزرگ‌تر بود. پسری که قد و قامتی متوسّط داشت. موهای فر شلوغ به صورتی لاغر و استخوانی‌اش می‌آمد.
طی سال‌ها رفتار متین و مهربانش، او را شبیه برادری دلسوز کرده بود. سال‌ها پیش بعد از جدایی والدینش، مادر و خواهرش به خارج از کشور رفتند.
او با پشتکاری تحسین‌‌برانگیز در کنار پدرش باعث توسعهٔ شغل خانوادگی‌شان شده بود. حالا او صاحب یکی از بزرگ‌ترین مؤسّسات چاپ و نشر در کشور بود.
پشت شیشهٔ تمیز کتاب‌فروشی ایستادم. کلاهم را از روی سرم برداشتم و نگاهم را به ویترین دوختم. سمت راست کتاب‌ها با سلیقه‌ای وسواس‌گونه تنها بر اساس طیف رنگی جلدهای‌شان کنار هم چیده شده بودند.
کتاب‌هایی با رنگ‌ نارنجی و قرمز، در کنار مجسمه‌های بزرگ و کوچک کدو قرار گرفته بودند. چند فانوس با کاج‌های قهوه‌ای، تکّه‌ای از طبیعت خزان‌زده را پشت شیشه‌ها نشانده بود.
میز کار اصلی نزدیک شیشهٔ سمت چپ قرار داشت. با فاصلهٔ اندکی، میز شخصی شروین دیده می‌شد. مانیتورش مثل همیشه برای گیم روشن بود.
نزدیک‌تر که شدم، درب با صدای آهسته‌ای مقابلم باز شد. بی‌رمق قدم برداشتم. هوای گرم داخل کمی از کرختی بدنم کاست و حال جسمی‌ام را بهتر کرد. چشمان قرمز و پلک‌های متورم از گریه‌ام خبر ناخوشایندی را فریاد می‌زد.
صندلی پشت میز را عقب کشیدم و با خستگی تمام نشستم. نگاهم را روی قفسه‌ها چرخاندم. ردیف‌های منظّم کتاب‌ها کنار هم صف کشیده بودند.
کافهٔ کوچکی در انتهای کتاب‌فروشی جا خوش‌کرده بود. بوی قهوه، یاد خاطراتی می‌انداختم که هر چه برای پس‌زدنشان تلاش می‌کردم بی‌فایده بود.​
 
آخرین ویرایش:
آنجا پاتوق همیشگی دانشجوهای همان حوالی بود. طبقهٔ بالا محیطی دنج و آرام برای مطالعه داشت. موسیقی بی‌کلام پخش در فضا، آرام روی زخم احساساتم فشار می‌آورد و نمی‌گذاشت حواسم پرت شود چون هر نُتش یاد سلیمی و اتّفاقات افتضاح صبح را پیش چشمم زنده می‌کرد.
در همین فکرها بودم که شروین با جعبه‌ای نسبتاً بزرگ در دستش وارد شد. بلافاصله متوجّهٔ حال پریشانم شد. با عجله جعبه را دست یکی از کارمندها سپرد و به سمتم برگشت.
سرش را کمی کج کرد.
با لحنی صمیمی گفت:
«به‌‌به خواهر کوچیکه. کلبهٔ درویشی ما رو منوّر فرمودین.»
با اخم و صدایی که از هق‌هق دورگه شده بود گفتم:
«مزه نریز که امروز اصلاً حال و حوصلهٔ شوخی ندارم.»
لبخند از لبانش محو نشد.
با اشاره‌ به چهره‌ام ادامه داد و گفت:
«از نوک بینی قرمز و چشای خیست کاملاً معلومه.»
از حرفش عصبانی شدم. اخم‌هایم بیشتر درهم فرو رفت. صندلی را کنار کشید. با آرامش مخصوص به خودش نزدیکم نشست. به پیش‌خدمت اشاره کرد تا قهوه بیاورد. او که هیچ وقت از سلیمی خوشش نمی‌آمد حدس می‌زد اوضاع خوب پیش نرفته است.
با دلسوزی گفت:
«جهنَّم و ضرر. کشتی‌های غرق‌شده‌ات رو یه‌جا خریدارم. رفیق بیا بشین و از اوّل اوّلش تعریف کن. ببینم دیت امروزت چی شد؟ نه به اون شوق و ذوق دیشب. نه به قیافهٔ ماتم‌زدهٔ الآنت. هنوز آشنا نشده کات کردی؟ من که گفتم طرف عوضیه، کو گوش شنوا.»
سرم را روی کوله‌ام گذاشتم. زبری پارچه‌‌اش روی گونه‌ام کشیده شد. همین تماس ساده کافی بود تا بغضم بشکند و اشک‌هایم بی‌اجازه مانند ابر بهار فرو بریزند.
اجازه داد تا گریه‌ام تمام شود. فنجان قهوه و برش کیک شکلاتی را مقابلم قرار داد. بازگو کردن آن چند دقیقهٔ کوتاه، ساعت‌ها طول کشید. هربار که می‌خواستم به جملهٔ بعد برسم، بغضی سهمگین‌تر از قبل راه گلویم را سد می‌کرد. بالاخره به هر جان کندنی که بود گفتم، سلیمی برایم تمام شده است.
حُسن بزرگ شروین، گوش دادن بود. او می‌دانست از نصیحت شنیدن بیزار هستم. صبورانه اجازه داد تا ذرّه‌ذرّه تمام دل‌شکستگی‌ام را با کلمات بیرون بریزم و سبک شوم.
حوالی ظهر با حالی که تمام شکست‌های عاشقانه در جهان، شکلی یکسان دارند به خانه برگشتم. تا غروب روی تخت دراز کشیدم و در افکار خودم غرق شدم. حتّی ذرّه‌ای هم کنجکاو نشدم که از مادر علّت آمدن میراث را بپرسم.
او اوّلین فرزند عمّه است. سی‌وهفت سال سن دارد. قدبلند است. هیکلی متناسب و پوستی گندمگون دارد. چشم و ابروی مشکی‌اش را از مادرش به ارث برده است. بینی کشیده و عینک دورمشکی‌اش نه‌ تنها از جذابیتش نمی‌کاهد بلکه به چهره‌اش ابهت و متانتی خاصّ می‌بخشد. ته‌ریشی که با چند تار موی سفید روی شقیقه‌هایش درآمیخته است. از آن دست مردهایی که شاید در نگاه نخست زیبا نباشند؛ ولی ناخودآگاه مبهوت متانت و افتخارات پی‌‌درپی‌شان می‌شوی.
در اکسپلور گاهی نگاهم به تکّه‌هایی از سمینارها و لایوهایش با آن همه دنبال‌کنندهٔ مشتاق می‌خورد که شاید جذب چهرهٔ کاریزماتیک و طنین گیرای صدای او می‌شوند.
پس از ده‌سال تحصیل و تدریس در خارج از کشور به ایران برگشته است. او می‌خواهد با نورا، هم‌کلاسی قدیمی و بدجنسم که حالا دانشجو است، سروسامان بگیرد.
رفتارهای ناپسند و دور از ادب نورا در دوران دبیرستان بارها باعث خرد شدن غرورم جلوی همه شده بود. طوری که بعد از دیپلم گرفتن با خودم عهد کردم، هرگز مسیرم به او نیفتد.​
 
آخرین ویرایش:
ملوک‌خانم مادرش و عمّه‌بلقیس برای ازدواج‌ آنها نقشه‌ها چیده بودند.
صدای تق‌‌وتوق پریز خراب برق به گوشم خورد. از برخورد نور مستقیم چراغ به چشمانم به دنیای واقعیت پرتاب شدم. گویی تمام روز را در معدن کوه کنده بودم که تنم آنقدر خسته بود. پلک‌هایم از سنگینی باز نمی‌شد. با چشمانی نیمه‌باز و پف‌کرده به مادر نگاه کردم. دم در ایستاده بود.
آرام و کوتاه گفت:
«پاشو شام حاضره.»
غلت‌زدم. دوباره سرم را زیر پتو بردم.
با صدایی گرفته نالیدم و گفتم:
«میل ندارم.»
به چارچوب در تکیه داد. او هم امروز بی‌رمق‌تر از آن بود که طبق عادت اصرار کند یا با قربان‌‌صدقه رفتن مرا از تخت بیرون بکشد.
آهسته پرسید:
«بیرون چی خوردی؟»
کلافه پتو را کنار زدم.
دلخورانه گفتم:
«هیچی.»
دوباره پرسید:
«خانم سلیمی رو دیدی؟ لباس رو تحویلش دادی؟»
تصویر تحقیرآمیز صبح مثل برق از جلوی چشمم گذشت.
من‌من‌کنان گفتم:
«نه. یعنی آره.»
دستی لای موهای کوتاهش کشید و گفت:
«فرصتی نداریم. عزیز من چقدر اذیت می‌کنی؟ دو هفته‌ست دارم التماست می‌کنم. یه کم با شرایط راه بیا. دوباره وکیله با توپ پُر اومده بود دم در.»
دنبال بهانه بودم. با موهای پریشان و آشفتهٔ دور صورتم، نیم‌خیز نشستم.
عصبانی گفتم:
«بیخود کرده، مردک قالتاق.»
نفس عمیقی کشید. به کارتن‌های خالی پایین تخت اشاره کرد.
قاطع گفت:
«خودت صبح بقیه وسایلت رو جمع کن. یه‌جا پیدا شده، فردا می‌ریم ببینیمش.»
صدایم را از ته حلق بلند کردم.
معترض گفتم:
«کِی پیدا شد؟ کِی پسندیدی؟ دیگه چی رو ببینم؟ خودم با وکیله حرف می‌زنم. مگه الکیه که بعد این‌همه سال با چند تا برگه‌ ما رو بندازن بیرون؟»
مادر بی‌حوصله از اتاق بیرون رفت.
در حالی که دور می‌شد صدایش را می‌شنیدم:
«لازم نکرده تو دخالت کنی. انگار این خراب‌شده صاحب و بزرگ‌تر نداره که تو می‌خوای بری یقه مردم رو بگیری.»
پتو را با حرص به سمتی پرت کردم. دنبالش راه افتادم. خشم بی‌جا از برخورد با سلیمی در دلم مانده بود. خستگی گرفتاری‌های اخیر هم باعث شد ناگهانی منفجرم شوم.
«نمی‌دونم بزرگ‌تر دارم یا نه؛ ولی از این به بعد هر کاری دلم خواست می‌کنم. دیگه حقّ نداری تنهایی برام تصمیم بگیری.»
نفسم تند شده بود. ضربان قلبم را در شقیقه‌هایم حس می‌کردم.
با صدایی که از عصبانیت و بغض می‌لرزید گفتم:
«اگه واقعاً آدم حسابم می‌کردی لااقل نظرم رو می‌پرسیدی. حتماً یواشکی قول‌ و قرارت رو گذاشتی و قراردادم بستی؟ حالا دستورم می‌دی که وسایل جمع کنم؟»
روی مبل کهنه‌ای که لبه‌های چوبی‌اش از زیر پارچهٔ فرسوده بیرون زده بود، نشست. طاقت و صبوری‌اش بیشتر کلافه‌ام می‌کرد.
نگاهش را به زمین دوخت و گفت:
«یه برف و بارون دیگه بیاد، سقف این خراب‌شده می‌ریزه روی سرمون. صاحبش حکم تخریب داره، اینم تقصیر منه؟»
حرف حساب جواب نداشت. چشمم به سینی افتاد. برایم غذا کشیده بود. با بی‌میلی روی زمین نشستم. نگاهم به بشقاب هویج‌ پلو و ظرف سالاد شیرازی کنارش خشک شد. صدای مادر از بالای سرم آمد. دست پایین را گرفت تا تندی لحظات پیش را از دلم دربیاورد:
«یخ کرد مادر. از دهن افتاد. یه لقمه بخور که جون داشته باشی. رنگت پریده.»
اوّلین قاشق را با اکراه در دهان گذاشتم. مزهٔ خاصّی نداشت. منی که عاشق عطر دارچین و هویج‌ پلوهایش بودم، لقمه را هنوز قورت نداده حسّ کردم ته دلم پیچ می‌خورد. راه گلویم بسته شده بود.​
 
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین