چشمانم دنبال بهانهای برای دوباره باریدن میگشت.
با کنایه پرسیدم:
«حالا این کاخی که قراره توش زندگی کنیم کجاست؟ کدوم سوراخ موشی رو برامون در نظر گرفتی؟»
آرام گفت:
«فعلاً وسایل رو میبریم زیرزمین خونهٔ بلقیس تا سر فرصت بگردیم دنبال یه جای مناسب.»
شنیدن کلمهٔ زیرزمین و نام عمّه پتکی بود که برسر غرورم فرود آمد. تمام راهها به نقطهای ختم میشد که از آن فراری بودم.
قاشق هنوز در میان انگشتان لرزانم فشرده میشد که از سر جا بلند شدم. همان چندوجب فضای کوچک هال را با قدمهایی سریع و عصبی طی کردم.
فریاد زدم و گفتم:
«آهان! پس نقشه کشیدید. اینم از دخالت کردن جدیدش که به سلامتی موفّقم شد. خوب بلده گند بزنه به زندگیمون.»
وسط هال ایستادم. با صدایی که بلندیاش دیگر از ارادهام خارج بود.
ادامه دادم و گفتم:
«فقط یه کلمه بهم بگو تا کی قراره برای ما تصمیم بگیره؟ حالم ازش بهم میخوره. زنیکهٔ نخود هر آش.»
مادر نگاهش به نقطهٔ نامعلومی روی گلهای قالی مندرس، خیره ماند. دستش را ستون چانهاش کرد.
آهسته زمزمه کرد و گفت:
«کلاغ سر لونهٔ خودش غارغار نمیکنه. عوض تشکّرته؟ وسط هاگیرواگیر عروسی دخترشون، افتادن دنبال کار ما، که فردا روز آوارهٔ کوچه و خیابون نشیم؟»
با خشم دندانهایم را روی هم سابیدم. تحمّلم طاق شد. قاشق را با تمام قدرت به سمت دیوار پرتاب کردم. با صدایی به دیوار خورد و روی زمین افتاد. بغضم با فریادی خفه ترکید.
«ایران، خوشبینی تو از چیه؟ فکر کردی دلش به حال ما سوخته. وقتی عقده داره همه زیرسلطهاش باشن.»
بالاخره از کوره در رفت.
صدایش را بالا برد و گفت:
«آره باور دارم. فکر کردی زندگی توی یه همچین محلهای و بین این آدمها آسونه؟ تکوتنها بچّه به دندون کشیدن و بزرگ کردن راحته؟»
مستقیم در چشمانم زل زد.
با اخمی غلیظ ادامه داد و گفت:
«تا حالا فکر کردی چهطوری قد کشیدی و بزرگ شدی؟ با مشقت کوک زدن به لباسهای مردم. نه اون چندرغاز اجارهٔ انبار که یه ماه میاومد و چند ماه نه! با اون بابای به درد نخور خیرندیدهات که بودن و نبودنش فقط آتیش زد به جونم.»
مقابلش سینه سپر کردم تا از تصویر قهرمانگونهٔ پدرم دفاع کنم.
«دیگه حقّ نداری بهش توهین کنی. میفهمی هر دفعه چی به زبونت میاد؟ داری دربارهٔ ابتهاج حرف میزنی. وگرنه میرم. میرم و پشت سرمم نگاه نمیکنم. اتّفاقاً خیلی وقته تصمیمم رو گرفتم که از این زندگی نکبتی و از دست سختگیریهای تو خلاص بشم.»
چرخیدم و با قدمهای بلند به سمت اتاقم دویدم. اشکهای گرم، چشمانم را تار کرده بودند. جلوی پایم را درست نمیدیدم. فقط هرچه دم دستم میآمد داخل کولهپشتیام میچپاندم. لباس. دفتر یادداشت. شارژر. چون هرچه سریعتر کوله را پر میکردم ادعای رفتنم واقعیتر به نظر میرسید.
زیپ را تا انتها نبسته بودم که بند کوله با ضرب محکمی کشیده شد. در صدم ثانیه دستم مثل قلبم خالی ماند چون تمام محتویاتش درست جلوی پایم روی زمین پخش و پلا شد.
مادر با چشمانی سرخ و لبریز از اشک مقابلم ایستاده.
با صدایی لرزان گفت:
«میخوای بری؟ اگه فکر میکنی بیرون از این در کسی منتظره تا خوشبختت کنه برو. به خدا دیگه خسته شدم، از بس نق زدی. از بس بیدلیل قهر کردی. کاش یه ذرّه به من بدبخت حقّ میدادی. یه زنجوون بدون سواد درست و حسابی با بچّهٔ کوچیک روی دستش، تک وتنها توی این گرگبازار چیکار میتونست بکنه؟»
نگاهش را به اطراف چرخاند.
ادامه داد و گفت:
«باید آجرهای خونهای که حتّی مال خودم نبود رو میفروختم؛ تا خرج خورد و خوراکمون جور بشه؟ یا میرفتم زن یکی بدتر از ابتهاج میشدم که تو رو هم بدبختتر کنم؟»
شنیدن نام پدر در آن وضعیّت متشنج دردی عمیق در قلب و ذهنم نشاند. دستی به صورت ملتهباش کشید.
محکم گفت:
«پس بشین. بشین و یهبار برای همیشه مثل بچّهٔ آدم، به حرفام گوش بده.»
کوله را آرام روی تخت گذاشت.
محزون ادامه داد:
«هر جاش رو که قبول نکردی برو از آقامعراج بپرس. همونی که حرفش برات سنده و از من مادر بیشتر قبولش داری. بعد اگه باز هم خواستی بری برو.»
از اتاق بیرون رفت. با قدمهایی آهسته همچون نخ نامرئی متصل به او دنبالش کشیده شدم. روی فرش کهنه و نخنمایی که گوشهاش لول شده بود نشستم. پشتم را به دیوار سرد و نمور تکیه دادم. سرمایش آرامآرام از میان تاروپود لباسم عبور میکرد و از ستون فقراتم بالا میآمد.
لرزهای به جانم نشست. دستهایم را محکم دور زانوهایم قلاب کردم. اخمهایم را بیشتر درهم کشیدم و به نقطهای نامعلوم زل زدم.
صدایش در گوشهایم پیچید:
«وقتی پای من و برادرم از روستای دورافتادهٔ لبمرز به این شهر غریب و بیرحم باز شد…»
سکوت کرد. شاید داشت در ذهنش چرتکه میانداخت که چهقدر از حقّیقت را بگوید و چهقدرش را در صندوقچهٔ دلش نگه دارد. تا قلب دخترکش بیشتر از این نرنجد.
نفس حبسشدهاش را با آهی سنگین بیرون داد و گفت:
«داستان از همون خرابشدهای شروع میشه که تو بهش میگی تهباغ.»
چشمان رنگی اشکآلودش را در فضای کوچک هال چرخاند و گفت:
«نه مامانجان، همین اینجا تهباغه. ته بخت من. ته رازهای سر به مُهری که سالهاست روی سینهام سنگینی میکنه. این اتاقها مال مستخدمهایی بود که جایی رو برای موندن نداشتن.»
سرش را تکان داد.
ادامه داد و گفت:
«سالها پیش با ضمانت حبیبآقا که از آشناهای دورمون بود؛ ما رو به خانوادهٔ عالینصب معرفی کردن. برادر خدابیامرزم شد پادو و امین آقایعالینصب بزرگ که تاجر سرشناسی بود. سیزدهسال بیشتر نداشتم. پابهپای بقیهٔ زیردستها مشغول کار کردن شدم. یه سالی از فوت همسر آقابزرگ میگذشت. بلقیس تنها دخترش بود. به خاطرهمین تصمیم گرفت با خانمی به اسم زمردخاتون ازدواج کنه. خاتون از ازدواج قبلیش یه پسر بیستساله داشت. یه جوون شرور به اسم ابتهاج که بعدها فامیلیش رو به عالینصب تغییر داد.»
با شنیدن این اسم تمام بدنم یخ کرد. ابتهاج نامی که همیشه برایم مظهر غرور و افتخار بود حالا با صفت شرور پیوند میخورد. متعجّب و با نفسی که در گلویم حبس شده بود، گوش میدادم.
«خلاصه خاتون دو تا پسر دوقلو به دنیا آورد. روزها و فصلها میآمدن و میرفتن؛ ولی ناسازگاریش با آقابزرگ و بلقیس تمومی نداشت. از طرفی تنش و دعوا سر نااهلی ابتهاج همیشه وجود داشت. کسی که پی علافی و شانسآزمایی ذرّهذرّه ثروت و اعتبار آقابزرگ رو از بین میبرد. هیچکس حریفِش نبود. خاتون هم دوقلوها رو که هنوز درست و حسابی از آب و گل درنیومده بودن فرستاد پیش فامیلهاش خارج از کشور تا شاید سرنوشت بهتری داشته باشن»
خلاصهوار گفت:
«مدّتی بعد ابتهاج هم دنبالشون رفت. ازدواج کرد و پسردار شد. همین آدمی که الآن دنبال ارث پدرش افتاده. پدرت مداوم در رفتوآمد بود تا مطمئن بشه هیچوقت از سایهٔ آزارش در امان نیستم. به زور عقدم کرد و سالها بعد تو به دنیا امدی.»
حرفش را ته خواندم. زبان در دهانم چوب شده بود. گوشهایم سوت میکشید. مات و مبهوت به زنی نگاه میکردم که سپر صبوری را پایین گذاشت تا شنوندهٔ فصلی از تاریخ سیاهی باشم که برایم بازخوانی میکرد.
«بلقیس بیچاره تمام خواستگارهاش رو به خاطر سالها عشق یه طرفهاش به داییت رد میکرد. خاتون رسوایی بزرگی برای دختر ناتنیش راه انداخت. میخواست آقابزرگ متوجّه بشه که دخترش هم باعث بیآبرویی خانوادهست. اوّل داییت رو به بهانهٔ کار فرستاد شهرستان بعد مراسم نامزدی بلقیس رو راه انداخت. آقابزرگ مریض بود. توان مقابله با خاتون رو نداشت. از همه بدتر به گوش داماد رسوندن که بلقیس با یکی در ارتباطه. همهچیز بههم خورد. دعوا و کتککاری راه افتاد. اون روزها برای ما محشرکبری بود.»
مادر با لحنی که از رمق افتاده بود، زمزمه کرد و گفت:
«روزهای آخر عمر پدربزرگت بلقیس و برادرم محرم شدن. خاتون چنان آشوبی به پا کرد اون سرش ناپیدا. وقتی آقابزرگ دق کرد، توی همون روزها خبر شوم تصادف داییات همه رو شوکه کرد. راننده رو هیچوقت پیدا نکردن و خدا میدونه عمدی بود یا نه. بین تمام آشوبها فقط من خبر داشتم که بلقیس حامله است. وقتی خاتون برای درمان رفت پیش ابتهاج با وساطت خالهٔ بلقیس اون به عقد آقامعراج درآمد. شاید اوّلش برای نجات آبرو تن به ازدواج داد؛ ولی آقامعراج تمام زندگیش رو به پای بلقیس ریخت. میراث رو مثل جگرگوشهٔ خودش بزرگ کرد. ابتهاج به اسم دفتر مجلّه، جایی رو برای خرید و فروش زنها و دخترهایی بیکسوکار راه انداخته بود؛ ولی چوب خدا صدا نداره. چون همون باتلاقی که خودش ساخته بود بلعیدش. آخرشم دستگیر شد و اعدامش کردن.»
دنیا پیش چشمانم تیره و تار شد. حسّ کردم حالت تهوع دارم. ظرفیت شنیدنم پر شده بود. قلبم گنجایش آن همه سیاهی را نداشت. مادر نفس عمیقی کشید.
با خستگی گفت:
«حالا که دیگه همهچیز رو میدونی هر چی شنیدی رو بذار زمین و فراموش کن.»
بدون نشان دادن واکنشی از شنیدن حقّیقت سرنوشت آدمهای اطرافم، شوکزده به اتاقم برگشتم. انبوه خشم و نفرت، مثل کوهی روی قلبم سنگینی میکرد. پشت پنجرهٔ قدیمی چوبی ایستادم. با نوک انگشت پرده را کنار زدم و به حیاط خیره شدم. چقدر این قاب و درختهای سر به فلک کشیده با باغ پاییزی برایم عزیز بود؛ امّا حالا با باورهایم شخم زدهام چه میکردم؟
از پنجره دل کندم و گوشهٔ تخت خزیدم. دفترچهام را برداشتم و باز هم از سر عادت خودکار را روی کاغذها لغزاندم. ذهنم بیقرار و آشفته دنبال مقصر میگشت.
با احوالی دگرگون هر چه شنیدم را نوشتم. از نگونبختی مادر و قمارهای ابتهاج تا راز میراث که میان خطبهخطش جا گرفت. بهتر که خانهباغ ویران میشد تا تندیس فاجعهبار خاطرات از بین میرفت. دفترچه را بستم و روی پاتختی گذاشتم. حالا مدرک جرم یک خاندان در دستان من بود.
دراز کشیدم. سرم بازار مسگرها بود. صدای هر فکر از آن یکی بلندتر بود. پتو را تا زیرچانه بالا کشیدم. سنگینی پلکهایم بالاخره بر هیاهوی مغزم غلبه کرد.
با صدای مهیبی که زمین زیر پایم را میلرزاند از خواب پریدم. قلبم در سینه میکوبید. با اضطراب پتو را کنار زدم و روی لبهٔ تخت نشستم. دستانم را تکیهگاه بدنم کردم. گیج و منگ بودم. خستگی دیشب هنوز در تنم مانده بود.
صدا آنقدر نزدیک و گوشخراش بود که حسّ کردم از پشت در اتاقم به گوش میرسد. با زانوهایی لرزان، آهسته بلند شدم. خودم را به پنجره رساندم. به پرده چنگ زدم و آن را کمی کنار کشیدم. من فقط تماشاگر بودم. تماشاگر زندگی که یک شبه زیر و رو شد. بیرون غوغایی برپا بود. صدای بیوقفهٔ موتور ماشینهای سنگین و لودرهایی که به جان ساختمان قدیمی افتاده بودند، سکوت را در هم میشکست. گرد و خاک به آسمان بلند شده بود.
برگشتم و به سمت کمد رفتم. با عجله لباس پوشیدم. باید از آن فضا بیرون میزدم.
از اتاق خارج شدم. چشمم به مادر افتاد. در همان چند ساعت، نیمی از وسایل را به تنهایی جمع کرده بود. مشغول آماده کردن صبحانه شد. خستگی از بندبند صورتش میبارید. لقمهٔ نان و پنیر در یک دست و استکان چای تازه دم را در دست دیگرش گرفته بود. مقابلم ایستاد.
مغموم گفت:
«کارگرها ماشین رو دم در پارک کردن باید زودتر بجنبیم.»
بیتفاوت شانه بالا انداختم. به لقمه اشاره کرد.
با اصراری که بوی دلسوزی مادرانه میداد گفت:
«بگیر دیگه؟ ضعف میکنی.»
رنگپریده گفتم:
«میل ندارم. اصلاً هیچی از گلوم پایین نمیره.»
آهی کشید و گفت:
«کمرم درد گرفت از بس تنهایی همهٔ اینا رو جابهجا کردم. یه کمکی برسون تا زودتر غائله رو تمومش کنیم.»
نگذاشتم جملهاش تمام شود.
حرفش را بریدم و گفتم:
«مگه مجبوری؟ غلط کرده پسر ابتهاج و وکیل الدنگشون. یهو از کدوم گوری پیداشون شد؟ پس سهم ما چی میشه؟ توی این اوضاع نباید دستمون خالی بمونه.»
لقمه و استکان را کنار گذاشت.
قاطع گفت:
«تهدید کرده شکایت میکنه. تو حرف حساب حالیت نیست؟»
با لجاجت گفتم:
«نه نیست.»
بیحوصله و با دلی که از شدّت سنگینی داشت میترکید از خانه بیرون زدم. چشمم به ماشین پارک شدهٔ دم در افتاد. کاش میشد آتشش بزنم.
یاد تمام روزهایی افتادم که شروین رانندگی یادم میداد.
یاد غرغرهای مداوم مادر افتادم که میگفت:
«دختر به ماشین مردم دست نزن. اگه طوریش بشه جواب صاحبش رو چی میدی؟»
بیهدف راه افتادم. پیادهرو شلوغ بود از آدمهایی که زیر نمباران با عجله از کنارم میگذشتند. دوباره سر از کافهکتاب درآوردم. دلم میخواست برای شروین درد دل کنم؛ امّا شرم سدی سنگی در راه گلویم ساخت. ترجیح دادم تمام آنچه که شنیدم برای خودم باقی بماند.
پشت میز خالی نزدیک پنجره نشستم. دستم را زیر چانهام زدم و با نگاهی مات به چند دانشجو خیره شدم.
دور هم قهوه میخوردند و با حرارت دربارهٔ مفاهیم فلسفی و نوسانات اقتصاد بحث میکردند. چقدر دنیایشان از من دور بود. صدای بحثشان بالا گرفت. از اقتصاد رسیده بودند به تخت بودن زمین و در مورد توطئهٔ ناسا حرف میزدند.
داشت جالب میشد که شروین غرغرکنان به سمتم آمد. خم شد و برگههای در دستش را روی میز گذاشت. تندتند ورقشان میزد. انگار دنبال فاکتور یا لیست گمشدهای میگشت.
با دستش به سمت آن میز پر سروصدا اشاره کرد و گفت:
«دیگه این روانیها رو اینجا راه ندید. به درک که زمین مربعه. اصلاً مثلث باشه. از وقتی اومدن یه بند دارن زر میزنن.»
برگهها را مرتّب کرد و بالاخره سرش را بالا آورد. نگاهش که به چشمانم افتاد با تعجّب پرسید:
«باز چی شده؟»
بیحوصله نگاهی به اطراف انداختم تا مجبور نباشم حرفی بزنم که بغضم ترک بردارد.
برای عوض کردن حرف آهسته پرسیدم:
«کارمندت کجاست؟ هر دفعه میام نیست.»
دستهایش را به میز تکیه داد و گفت:
«زندگیش رو ریخت توی یه چمدون و مهاجرت کرد. سر سیاه زمستون دستم رو گذاشت توی حنا. حالا من موندم و این همه مشغله. با زبون نفهمهایی که هی باید تذکر بدم صداشون رو پایین بیارن؛ امّا فکر میکنن زمین مِلک پدریشونه که میخوان شکلش رو عوض کنن. صبر کن الآن برمیگردم.»
دقایقی بعد سینی به دست برگشت. دو فنجان چای و چند شیرینی جلویم گذاشت.
جدّی گفت:
«گوش کن. بیا یه چند روز اینجا امتحانی کار کن. اگه خوشت امد میمونی. خوشت هم نیومد بازم قدمت روی چشمم. هرچی باشه از علاف بودن بهتره.»
سرش را نزدیکتر آورد.
آهسته گفت:
«میدونم حالت خوب نیست. میفهمم زندگیت چه جنگجهانیه. ولی آدم باید وسط بلبشوی گرفتاریها؛ اوّل خودش رو جمع کنه. اگه وا بدی مشکلات قورتت میدن. حالا قبوله؟»
در آن لحظه به حمایت برادرانهاش احتیاج داشتم. حقّ با او بود. مجبور بودم برای چند ساعت هم که شده از افکارم دور باشم.
آهسته گفتم:
«قبول.»
لبخند کجی زد و گفت:
«خب پس از همین الآن استخدام شدی. صبحانهات رو بخور که کارگر گشنه به درد من نمیخوره.»
با لبخند نیمه جانی گفتم:
«کوفت کارگر. من رئیستم درست باهام حرف بزن.»
***
حوالی ظهر به خانه برگشتم. به پیشنهاد شروین فکر میکردم. نمیدانستم از پس کار کردن در آنجا برمیآمدم یا نه؟ که ورودم مصادف شد با رفتن میراث. قامت بلند و ورزیدهاش چهارچوب در را فراگرفته بود. داشت با مادر خداحافظی میکرد.
کاپشن چرم کوتاه سورمهای رنگی به تن داشت. روی شانههای پهنش کاملاً نشسته بود و بازوهای عضلانیاش را به رخ میکشید. با اخمهای درهم و نگاهی که انگار از کل عالم طلبکار است، چند کارتن بزرگ را محکم بغل زده بود.
طنین صدای بم و مردانهاش در راهرو پیچید وقتی با طعنه گفت:
«علیکسلام، سرکار خانم.»
جواب سلام در دهانم خشکید. کنار دیوار ایستادم تا رد شود. بوی سرد و تلخ ادکلنش تا چند لحظه بعد از رفتنش هم در فضا باقی مانده بود. تا وارد خانه شدم گویا گردبادی از آنجا رد شده بود. همهجا پر از کاغذ و مجلّه بود. مادر مشغول جارو کردن بود و اصلاً متوجّهٔ آمدنم نشد.
با قدمهایی لرزان وارد اتاق طوفانزدهٔ خودم شدم. قلبم تند میزد. نوشتههایم نبود. روی دو زانو نشستم. سرم را خم کردم و زیر تخت را نگاه کردم. قفسهها و گوشهگوشهٔ کمد دیواری را گشتم. همه خالی بود. نفسم در سینه حبس شد. تمام وجودم یخ کرد.
کتابها و روزنامهها، مجلّههای قدیمی و تمام خاطراتم به یغما رفته بود. هنوز بیستوچهار ساعت از شنیدن آن راز نگذشته بود که توسط خودم برملا شد.
سراسیمه و متاثر زمزمه کردم:
«ای دزد نامرد.»
نفهمیدم چطور به آنی از اتاق بیرون زدم. پلّهها را دواندوان طی کردم. در را با شانه هل دادم و بیهدف چند قدم در کوچه دویدم؛ امّا میراث را ندیدم.
ناامید و عصبانی برگشتم. نفسزنان پلّهها را تا بالا رفتم. باز به سمت اتاقم کشیده شدم. نگاهم به رد بوتهای خاکی میراث، روی فرش محبوبم گره خورد. وسط همهٔ درهموبرهمی اطراف روی زمین نشستم و شروع کردم به زار زدن. آن لحظه حسّم شبیه کتابی بیجلد و تکّه پاره بود که ورقهایش را باد با خود برده است. مادر بالاخره جارو را رها کرد و در آستانهٔ در اتاق ایستاد.
تا نگاهش کردم با فریاد گفتم:
«میشه بگی میراث اینجا چه غلطی میکرد؟ چرا مثل دزدها افتاده بود به جون وسایلم؟»
بیتفاوت، محض اینکه جوابی داده باشد تا دهانم را ببندد گفت:
«تو که محل نمیذاری. کمک کرد آتوآشغالهای خانم رو دور بریزم. الکی اتاق رو پر کرده بودی که چی؟ با این چندرغاز پول کجا بریم از اینجا بزرگتر؟»
نبضم در شقیقههایم میکوبید. نمیتوانستم بگویم هر چیزی که برایم تعریف کردی را دو دستی تقدیمش کردم تا خانوادهاش از هم بپاشد. تا کاملاً از دختر سربههوایت ناامید بشوی.
نالیدم و گفتم:
«زنگ بزن بگو برشون گردونه. اینایی که میگی آشغال همهی زندگیم بودن. میفهمی؟ تمام چیزی که برام مونده بود.»
با لحنی که گویی مخاطبش بچّهٔ بهانهگیر و بدخویی است گفت:
«خب حالا مامانجان مگه چی شده؟ آسمون که به زمین نیومده. همین بازیافت سر چهارراه پُر از خاطرهست. اون وقت تو چسبیدی به چهار تا تیکه کاغذ تاریخ گذشته.»
***
تا آخر هفته که روز عروسی دخترعمّه بود زمان برایم بهکندی و کشدار گذشت. اندوه افتضاحی که به بار آوردم روی شانههایم سنگینی میکرد و نمیگذاشت درست نفس بکشم. حالم اصلاً خوب نبود. بین ترس و گیجی معلق بودم. مداوم چشمم به در و گوشم به زنگ تلفن بود تا خبری از میراث برسد.
هر لحظه منتظر رخدادن اتّفاقی ناخوشایند و قشقرق راه انداختن عمّه بودم. با سفاهت شنیدههایی را که باید فراموش میکردم، روی کاغذ آوردم. الآن هم دربهدر دنبال راهی برای باز پسگرفتنشان میگشتم.
هرچه با بدجنسی از بلقیس و رفتارهای روی اعصابش بدم میآمد؛ به خاطر مادر دوستنداشتم زندگیاش از هم بپاشد. چون میراث تنها نخ اتّصالش به گذشته و خانوادهاش بود. مادر جلوی آیینه با وسواس لباس میپوشید.
نگاهم کرد و با کنجکاوی گفت:
«چرا از صبح دور خودت میچرخی؟ یهجا بند نمیشی؟»
دلواپس و بیقرار گفتم:
«هیچی.»
درونم غوغایی به پا بود. فکرم درگیر کلماتی بود که حکم باروت را داشت. اگر بلقیس یک خطش را میخواند احتمالاً از شدّت شوک دق میکرد. یا بدتر واکنش آقای فیلسوف با آن تعصّبات عجیب و غریبش به دوستداشتن خانوادهاش. بعید بود به سادگی از کنار حرفهایم بگذرد.
شاید فقط از سر ملاحظه تا امروز به سراغم نیامده بود. شاید سرش شلوغ بوده است. پس هنوز فرصت نکرده بود تمام هنر دستم را یکجا بخواند. همین افکار و دلداریها، ریسمان باریک امیدی بود که به آن چنگ زدم.
مادر با عجله گفت:
«زود باش دختر دیر میرسیم.»
پوکر فیس نگاهش کردم. بیحال روی دستهٔ مبل لم دادم. لباسم را از اتاق آورد و مقابلم گرفت. نگاهم روی دستانش قفل شد. پیراهنی گلبهی رنگ، که از هفتهها قبل با کلّی ذوقوشوق برایم دوخته بود. برشی ظریف تا بالای زانو داشت. با رگههای طلایی که زیر نور برق میزد. شش دکمهٔ طلایی بزرگ، دوبهدو روبروی هم نشسته بودند. کمربند ساتنش، قرار بود شبیه پاپیونی بزرگ پشت کمرم گره بخورد بود. پیراهن وایب خوبی داشت؛ ولی نه برای احوال درب و داغانم.
لباس را سمتم گرفت. سعی میکرد عجلهاش را پنهان کند.
آرام گفت:
«مادر دیر میشه. نمیخوای حاضر شی؟ بگیر دیگه دستم خشک شد.»
حسّ و حال حاضر شدن را نداشتم. روزها بود که دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.
دستهایم را درهم گره کردم و گفتم:
«من نیام بهتره.»
با ناباوری دستش را پایین آورد. چشمهایش گرد شد.
با تعجّبی که بوی دلخوری میداد پرسید:
«وا، چرا؟ مگه میشه نیای؟ عمّه و آقامعراج منتظرن.»
شانه بالا انداختم و پوفی کشیدم.
کلافه گفتم:
«چون حوصله ندارم.»
مادر که خبر نداشت چه افکاری در ذهنم بالا و پایین میشود، فقط لببرچید و لباس را کنارم گذاشت.
دلیل و حجت میآورد و من با لجبازی بهانه روی بهانه، میچیدم تا شاید راه فراری پیدا کنم؛ ولی بیفایده بود.
وقتی دید کوتاه نمیآیم تیر آخر را زد و گفت:
«پاشو فدات شم. اصلاً میراث گفت زنگ بزنم خودش بیاد دنبالمون.»
تا اسمش را آورد سریع گفتم:
«نه. نه! همین الآن حاضر میشم.»
از رضایتم برای رفتن خوشنود شد. بین آن همه شلوغی و کارتنهای بستهبندی شده با دستپاچگی دنبال لنگه کفش پاشنهدارم میگشت.
بیمیل پیراهن را تنم کردم. مادر پشت سرم ایستاد و زیپ لباس را بالا کشید. پارچه کمی تنگ بود؛ امّا کاملاً روی تنم فیت شد. خطوط بدنم را با ظرافت نشان میداد.
وسایل آرایش درست و حسابی نداشتم. با مداد مشکی دور چشمهایم را خط کشیدم و ریمل زدم. تا خوشرنگیشان حسابی بدرخشد. نمیدانم چرا ته رژ مکّهای قدیمی مادر را به لبهایم کشیدم؟ از همان هم به عنوان سایه و رژگونه استفاده کردم تا رنگی به چهرهٔ بیجانم بدهم.
موهای بلند و نارنجی که همیشه از آنها متنفر بودم را باز گذاشتم. این رنگمو زیادی جلب توجّه میکرد. امشب قیافهام در عین سادگی حسابی به چشم میآمد. آرایشم اوّل ملایم به نظر میرسید؛ ولی رفتهرفته روی سفیدی صورتم جان گرفت و پررنگتر شد.
حوصلهٔ شستن نداشتم پس به حال خودش رهایش کردم. مادر با خرسندی لنگه کفش را پیدا کرد و کنار پایم گذاشت.
از فرصت پیش آمده برای باجگرفتن استفاده کردم و گفتم:
«پس با ماشین بریم؟»
اخم ریزی بین ابروهایش نشست.
آهسته گفت:
«اسمش رو نیار.»
جدّی گفتم:
«باور کن ابتهاج و جد و آبادش برای هر دومون تموم شدهست. قول میدم دفعهٔ آخر باشه. فقط همین امشب.»
چارهای نداشت.
زیر لب گفت:
«خیلی خب. فقط به خاطر گل روی دخترم.»
کتم را روی دستم گرفتم و با کفشهای کرمرنگ پاشنه دهسانتی، بهسختی پلّهها را یکییکی پایین آمدم. آشوب درونم را با ماسک بیتفاتی ظاهرم پنهان کردم. با هر نفس کشیدن سعی داشتم آرام بمانم.
ماشین پارک شدهٔ دمدر که یادآور خاطرات تلخ گذشته بود، مقابلمان خودنمایی میکرد. بدون بگو مگو سوار شدیم. چون فصل ورق خورده دیگر جذّابیتی برای بازخوانی نداشت.
پشت فرمان نشستم. دستانم را محکم دور فرمان حلقه کردم. به ناخنهای بلندم خیره شدم. از آنها خوشم میآمد. فرنچ صورتیملایم، ظرافتی به انگشتان کشیدهام داده بود.
ماشین را روشن کردم و راه افتادیم. هوا رو به سردی میرفت و باران نمنم، روی شیشهٔ جلو مینشست. در ظاهر همهچیز عادی به نظر میرسید؛ امّا غم از حسّ و حالم دست بردار نبود.
بالآخره رسیدیم. مراسم در هتلی مجلّل برگزار میشد. به محض ورود مجبور بودم با تمام فکوفامیلهای دور و آشنایانی که سالها ندیده بودم و حالا با کنجکاوی سرتاپایم را اسکن میکردند به اجبار سلام و احوالپرسی کنم.
در مقابل موج تعریف و تمجیدها که چه بزرگ و خانم شدهای، لبخندهای مصنوعی و بیروحی تحویلشان میدادم.
بعد از تبریک گفتن به عروس و داماد سریع از آنجا دور شدم تا چشمم به میراث نیفتد. اصلاً دلم نمیخواست در آن شلوغی با او روبرو شوم.
دور میز بزرگی دور از بقیه منتظر مادر نشستم. هنوز جاگیر نشده بودیم که ملوکخانم و نورا هم میزشان را عوض کردند و درست کنار ما نشستند.
هر دو تپل با قامتهای کوتاه بودند. مانند همیشه میخواستند، زرقوبرقشان را در چشم بقیه فرو کنند. حالا قوز بالا قوز، علاوه بر اضطراب خودم باید نیش و کنایههای این دونفر آدم نچسب را هم تحمّل میکردم.
ملوکخانم از آشنایان قدیم بود. از آن مادرهایی که در دوران تحصیل همیشه پایهٔ ثابت دفتر و دستک مدرسه بود و جزو متعلّقات جداییناپذیر به شمار میآمد.
دخترش نورا دشمن خونیام بود. تخصصش دست انداختن همه بود. تفاوت زندگی متمول و مرفه همکلاسیهایم با حرفهای تحقّیرآمیز او خیلی به چشم میآمد. تفاوت طبقاتی که مداوم به رویم آورده میشد باعث شده بود که هیچ دوست صمیمی نداشته باشم.
این اواخر به خاطر حرف و حدیثهای ازدواج نورا با میراث در پوست خودشان نمیگنجیدند. ملوکخانم با سیاست خاصّش آنقدر زیر پای عمّه نشست تا بالآخره برای میراث آپارتمانی خریدند. کمکم وسایلش را چیدند و الآن منتظر خواستگاری از نورا بودند. همهاش برای ماندگاری دردانهاش در ایران بود.
چون درست مقابلم نشسته بودند تمام حرکاتشان، زیر ذرّهبین نگاهم قرار داشت. عمّه خم شد و ملوکخانم، دستهکلیدی را از کیفش درآورد و میان دستان عمّه گذاشت. از لابهلای حرفهایشان دستگیرم شد که این کلید آپارتمان میراث است.
عمّه کلاً آدم پر جنبوجوشی بود و مداوم در حال رفتوآمد بود. کیفش را به مادرم سپرد و رفت. فکری مانند صاعقه از سرم گذشت. این تنها فرصت باقیمانده برای پس گرفتن نوشتههایم بود.
منتظر ماندم تا ملوکخانم و نورا برای رقصیدن به بقیه ملحقّ شوند.
وقتی مادر سرش را به سمت یکی از آشنایان چرخاند و مشغول صحبت کردن شد، دسته کلید را برداشتم.
قلبم تند میزد. نفس عمیقی کشیدم تا لرزش بدنم را مهار کنم. آهسته در هیاهوی صدای بلند موزیک و شلوغی اطراف، از پشت میز بلند شدم. کیف و کتم را برداشتم و از آنجا بیرون زدم.
مسیر نزدیک بود. در ذهنم محاسبه کردم، رفت و برگشتم زیر یک ساعت طول میکشید و کسی تا آن موقع متوجّهٔ غیبتم نمیشد.
صدای تقتق پاشنههایم روی سنگفرشهای خیس، به گوشم میخورد. کنار ماشین ایستادم. موبایل را با دستانی که از شدّت اضطراب میلرزید از داخل کیفم درآوردم. با شروین تماس گرفتم.
تا جواب داد گفتم:
«بیا به آدرسی که برات میفرستم.»
مات و مبهوت پرسید:
«کجا؟ چی شده؟»
«نوشتهها رو پیدا کردم. توی آپارتمان میراثه. کلیدشم دارم.»
صدایش فوراً جدی شد و گفت:
«هیچ کاری نکن. صبر کن تا برسم، با هم بریم.»
سوار ماشین شدم.
کلافه نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
«وقت ندارم. همینم کم بود اکیپ راه بندازم برم خونۀ مردم.»
از پشت گوشی سرم داد زد و گفت:
«آخه اون تو چیه که قراره به خاطرش دست به دزدی بزنی؟ فوری همین الآن برگرد.»
بین حرفش پریدم و گفتم:
«نمیشه بگم خصوصیه. بعداً توضیح میدم. الآن فقط لوکیشن میفرستم. بیا از دور مواظب باش کسی سر نرسه.»
برای بیشتر چانه نزدنش گوشی را قطع کردم و لوکیشن را فرستادم. آخر شب، خیابان سوتوکور بود. سوز سردی از درز باریک پنجره روی صورتم نشست تا با گرمی اشک روی گونههایم مخلوط شود.
وقتی رسیدم آهسته پا روی ترمز گذاشتم. از پشت شیشه به ساختمان ده طبقهٔ نوساز زلزدم. مجتمعی سفید با نورپردازی طلایی که وسط تاریکی شب در حاشیهٔ خیابان چشمک میزد.
از ته دل آهی کشیدم. نورا برای کسی که دوستشداشت قبل از خواستگاری چنین بساطی راه انداخته بود تا میراث هیچ راهی برای عقبنشینی نداشته باشد. یکی از مدلهای مدرن ازدواجهای امروزی، همین بود دیگر.
به خودم آمدم و سعی کردم با دستپاچگی ماشین را پارک کنم. از استرس و دستفرمان نه چندان خوبم، صدای گوشخراش برخورد سپر با لبهٔ جدول قلبم را از جا کند. سوئیچ را چرخاندم و با حرص ماشین را خاموش کردم. نفسنفس میزدم. پیشانیام را روی فرمان گذاشتم و به خودم مسلط شدم.
با خشم زیر لب غر زدم و گفتم:
«تو که حتّی، از پس یه پارک کردن ساده برنمیای با چه جرأتی شال و کلاه کردی بری دزدی؟»
سرم را بلند کردم و به طبقهی دوّم چشم دوختم. پنجرههای تاریک آپارتمان داد میزدند که کسی خانه نیست؛ امّا در دلم رخت میشستند. تمام وجودم پر از دلهره بود. تصویر مادر جلوی چشمم رژه میرفت. فکر عمّه هم دستبردار نبود. اگر میفهمید دستهکلیدش غیب شده، ته توی قضیه را درمیآورد تا به من برسد.
چارهای نداشتم. پیاده شدم. ماشین کج پارک شده، با سپر خردوخمیر را رها کردم. دستهکلید را در مشتم فشردم و راه افتادم.
از پلّههای سنگی گذشتم و جلوی در ورودی ایستادم. تا جایی که امکان داشت با موهایم صورتم را پوشاندم. کلیدها را امتحان کردم تا بالاخره در بزرگ مقابلم باز شد.
به محض ورود، کفشهایم را از پا درآوردم و در بغل گرفتم. صدای تقتق پاشنهها در سکوت ساختمان میتوانست همهچیز را خراب کند.
آرام و بیصدا از پلّهها بالا رفتم. هر بار که کف پایم روی سنگ مینشست، قلبم چنان میکوبید که میترسیدم صدایش از صدای قدمهایم بلندتر باشد.
به طبقهٔ اوّل که رسیدم، ایستادم. یک قدم عقب رفتم. باید همین حالا برمیگشتم و وانمود میکردم که هیچ اتفاقی نیفتاده؛ ولی نمیشد چون اگر برمیگشتم چیزی را از دست میدادم که برای پیدا کردنش تا اینجا آمده بودم. چیزی که نمیتوانستم اجازه بدهم به دست آدم دیگری بیفتد.
مداوم ذهنم پی افکار مختلفی ول میشد تا نتوانم درست تمرکز کنم. نمیتوانستم اجازه بدهم با برملا شدن این راز، قلب خستهٔ مادرم بیشتر از این برنجد.
به اندازهٔ کافی دختری مزخرف و بیخودی بودم. هربار که برایش خواستگاری پیدا میشد با جاروجنجال از ابتهاج دفاع میکردم و جلوی خوشبختیاش را میگرفتم. در حال حاضر میراث برایم مهم نبود، پس به خاطر مادر هرچه بادا باد، به راهم ادامه دادم.
وسط راهپلّه حالم بد شد. حالت تهوّع داشتم و معده درد بیموقع به سراغم آمده بود. به نردههای سرد چنگ زدم و با نفسهای عمیق بالاخره روبروی واحد دو ایستادم.
نفس عمیقی کشیدم و کلید را داخل قفل چرخاندم. قفل لجباز چند ثانیه مقاومت کرد و بالاخره صدای تقّ آرامی آمد و در باز شد.
صدای چرخش دستگیرهٔ واحد روبرو به گوشم رسید. قلبم هری ریخت. کلید را با قدرت چرخاندم. خودم را به داخل تاریکی خانه پرتاب کردم و بلافاصله در را پشت سرم بستم.
همانجا پشت به چوب سرد در تکیه دادم. نفسنفس میزدم. تپشهای قلبم را در شقیقههایم میشنیدم.
نور موبایل را روشن کردم. دایرهٔ کوچک نور روی دیوارها و وسایل خانه میلغزید. هر چیزی که میدیدم، یادآور این بود که اگر کسی همین حالا در را باز کند، دیگر هیچ توضیحی برای حضورم نخواهم داشت.
هنوز اوّلین قدم را برنداشته بودم که صدای زنگ در بلند شد. از ترس خشکم زد. وحشتزده میلرزیدم. میلیمتری برگشتم و چشمم را به چشمی در چسباندم.
خانم مسن همسایه بود. بلوز و شلواری صورتی مخملی به تن داشت. با موهای کوتاه خاکستری. بهجای آنکه خواب هفت پادشاه را ببیند وظیفهٔ الانش، فضولی در کار خلقالله بود. با عینک تهاستکانیاش به در زل زده بود.
صدایش در راهرو پیچید:
«آقای دکتر؟ شمایید؟ برگشتید خونه؟»
وقتی جوابی نگرفت، با انگشتهای استخوانیاش چند تقّه به در زد. نفس در سینهام حبس شد. پیرزن دستبردار نبود.
دوباره با سماجت گفت:
«آقای دکتر؟ صدای پا شنیدما. حالتون خوبه؟»
با حرص در دل گفتم:
«به تو چه که حالش خوبه یا نه؟ برو دیگه. بیکاری نصفه شبی؟»
باید دندان روی جگر میگذاشتم تا خسته شود. گوشی در دستم میلرزید. شروین پشت سرهم زنگ میزد و پیام میفرستاد. اهمّیتی ندادم. وقتی بالاخره صدای صندلهای همسایه دور شد با دستپاچگی به سمت اتاقها راه افتادم.
اتاق آقایباسواد را پیدا کردم. پنجرهاش رو به خیابان باز میشد. کیفش روی صندلی بود. میزی پر از کاغذ و کتاب مقابلم بود. از موفّقیت کوچکم به خود بالیدم.
آنقدرها هم سخت نبود. فقط قیافهاش دیدن داشت وقتی فکر میکرد با اجیمجی نوشتهها غیبشان زده. تا او باشد که دیگر بیاجازه سراغ وسایل بقیه نرود.
با عجله و هراس به جان قفسهها افتادم. باید میان آن همه درهموبرهمی طوری میگشتم که آب از آب تکان نمیخورد و هیچ ردّپایی به جا نمیماند.
در آن لباس تنگ و جنبوجوشم در حین گشتن، عرق از شقیقههایم سُر میخورد. موهایی که به گردن چسبیده بود، بیشتر کلافهام میکرد. نیمساعت یا چهل دقیقه گذشت را نمیدانم. زمان از دستم در رفت. برخلاف تصورم هرچه گشتم چیزی پیدا نکردم و آن وسط دست خالی ماندم.
زبر لب گفتم:
«پس کجایی؟»
کشوی میز را باز کردم. فقط چند خودکار، یک دفتر، برگههای تاخورده و چند ورق پراکنده وجود داشت. کشو را آهسته بستم.
هرچه بیشتر میگشتم، ناامیدیام بیشتر میشد. چیزی که دنبالش بودم، آنجا نبود. برای لحظهای چشمهایم را بستم. تمام این راه را برای هیچ آمده
بودم؟
به ساعت نگاه کردم. دیر شده بود. آرام از خانه بیرون زدم. چراغ لعنتی و فضول راهرو به آنی بالای سرم روشن شد.
استرس داشتم. هرچه سعی کردم کلید را درست داخل قفل جا بزنم، انگشتهایم فرمان نمیبردند.
صدای خانم همسایه از پشت در خانهٔشان آمد:
«آقای دکتر برگشتید خونه؟»
نفس در سینهام حبس شد. ناگهان در باز شد. سریع به طرف پلهها رفتم.
همچنان ادامه داد:
«صدای پا شنیدم. حالتون خوبه؟»
تمام بدنم یخ کرد. به سرعت به سمت در خروجی دویدم. دستگیره پایین رفت، اما در باز نشد. قفل بود.
پیرزن خودش را رساند.
صدای فریادش بلندتر شد:
«دزد.»
خون در رگهایم خشک شد. برگشتم و مضطرب نگاهش کردم. ایستاده بود و با دست به سمتم اشاره میکرد.
«دزد گرفتم. کمک!»
با صدایی لرزان گفتم:
«نه. صبر کنید.»
پیرزن فریاد میزد. همزمان درب آسانسور باز شد. دو آقا بیرون آمدند. یکی موبایل به دست داشت و دیگری دربارهٔ پلیس حرف میزد.
همان وسط ایستاده بودم و هیچ راه فراری نداشتم. نمیدانستم چه بگویم. چه میتوانستم بگویم که دزد نیستم؟
***
دم درب ساختمان قیامتی برپا بود. نور چرخشی آبی و قرمز ماشین پلیس با صحبتهای خانمهمسایه درآمیخت. او که برای خودش کارآگاهی بود، اصرار داشت مرا ببرند تا دیگر هوس دزدی نکنم.
زانوهایم سست شد. خانم همسایه با هیجان برای مأمور توضیح میداد و هر چند جمله یکبار با انگشت مرا نشان میداد.
«خودم دیدمش که نصفهشب از خونهٔ آقای دکتر بیرون اومد. اینهمه هم دستپاچه بود.»
با گریه گفتم:
«من چیزی ندزدیدم.»
بالاخره توانستم جرف بزنم؛ اما صدایم آنقدر ضعیف بود که خودم هم به آن شک کردم.
مأمور پرسید:
«پس اونجا چی کار میکردی؟»
جوابی نداشتم. هیاهوی عجیبی راه افتاده بود. هیچکس گوشش به حرفهایم بدهکار نبود. پریشانحال با چهرهای خیس از اشک به خود میلرزیدم، تا بقیّه از راه برسند.
طولی نکشید که ماشین میراث با ترمز شدیدی کنار خیابان ایستاد. خانوادهام سراسیمه و متشتت از راه رسیدند.
مادر را دیدم که صورتش مثل گچ سفید شده بود. چشمم که به لبگزیدنهای عصبیاش افتاد، بغضم شدیدتر ترکید.
ناباورانه آهسته پرسید:
«چیکار کردی؟ کی رفتی که من نفهمیدم؟»
از خجالت داشتم آب میشدم. جوابش را ندادم و فقط گریه کردم. ایکاش زودتر قائله را ختم میدادند که تا ابد با آنها چشم در چشم نمیشدم.
نگاهم به میراث افتاد. کنار آقامعراج مشغول حرفزدن با پلیس بود. کتوشلوار تیرهٔ خوشدوخت بر تنش بینقص نشسته بود. با قدوقامت کشیده و چهارشانه شبیه دامادها شده بود. آرزو کردم هرگز دیگر برخوردی با او نداشته باشم. وقتی برگشت از نگاه اخمآلود پشت عینکش میخواستم زمین دهان باز کند و مرا در خودش ببلعد. با جذبه و مغرور ایستاده بود. روحش هم خبر نداشت که تحمّل آن همه حقّارت برای محافظت از آرامش او و خانوادهاش است.
داغ دلم تازه شد و به هقهق افتادم. میخواستم آن راز لعنتی را برای همیشه از بین ببرم تا هیچوقت نفهمد آقامعراج، مرد مهربانی که تمام عمر با عشق پدر صدایش کرده بود؛ پدر واقعیاش نیست. امّا چه فایده؟ نگاه سرد و یخزدهاش از صد ناسزا بدتر بود.
طاقتم طاق شد. آرام خودم را از جمع جدا کردم و کنار ماشین ایستادم. عمّه حسابی حرص میخورد. با چشمهایی که از عصبانیت سرخ بود مداوم نگاهم میکرد. با هر پلکزدن، هزار تا فحش نثارم میکرد. ثانیهها به کُندی حرکت حلزون میگذشتند و هر لحظهاش برای من صدسال سیاه بود.
خلاصه با رفتن ماشینپلیس، آقامعراج با خونسردی و وقار همیشگیاش همه را ساکت کرد. رو کرد به خانم همسایه که تازه داشت با عمّهام گرم میگرفت.
با لحنی محکم گفت:
«خانم سوءتفاهم شده. شما هم بفرمایید. لازم نبود بزرگش کنید؟ خودم دخترم رو فرستادم دنبال کارت بانکی.»
خانم همسایه با تردید پرسید:
«وا. یعنی شما خبر داشتید؟ پس چرا در زدم جواب نداد؟»
فضولخانم نصف شب، اصول دین میپرسید. آقامعراج نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت:
«احتمالاً صدای در رو نشنیده.»
پیرزن هنوز قانع نشده بود.
«ولی من مطمئنم یه چیزی این وسط هست.»
در دلم گفتم:
«به تو چه که هست. تو سر پیازی یا تهش؟»
آقامعراج این بار محکمتر گفت:
«چیزی نیست. ممنون که نگران بودید. بفرمایید استراحت کنید.»
همسایه با اکراه عقب رفت، اما نگاهش هنوز روی من بود. همانجا ایستاده بودم و نمیفهمیدم باید چهطور از آقامعراج تشکر کنم که آبرویم را خرید. دوباره همهمه بالا گرفت. کلافه چشمم به موهای موهای بلوند تازه رنگشدهای عمّه افتاد. اصلاً با ابروهای پیوندی مشکی و خال سیاه پشت لبش جور درنمیآمد. سایهٔ سبز برّاق پشت پلکش با آن رژ زرشکی پررنگ بدجوری توی ذوق میزد. آرایشی که نه تنها به او نمیآمد، بلکه در آن وضعیت خندهدارترین چیزی بود که میشد دید.
درست وسط آن هاگیروواگیر نتوانستم خودم را جمعوجور کنم. میان هقهق گریههای از تهدل، خندهٔ بیموقع روی لرزش لبهایم داشت شکل میگرفت. از آن مدلهایی که هر چه گوشهٔ لب را گاز میگرفتم تا خفهاش کنم، بدتر میشد. اصلاً معلوم نبود دارم اشک میریزم یا لرزش شانههایم برای پسزدن قهقههای است که داشت آبرویم را به کل میبرد.
دختری ساکت و سربهزیری که همه میشناختند عروسی مردم درست و حسابی تمام نشده همه را تا دم درب کلانتری کشانده بود. فقط همین خندههای بیجا را کم داشت و حالا وسط آن همه آبروریزی داشت به آرایش عمّهاش میخندید.
صدای ترمز و ایستادن موتور از کنار خیابان بلند شد. نگاهها سمت صدا چرخید. شروین کتوشلوار پوشیده با پاپیون مسخرهای که روی یقهاش کج شده بود با عجله از موتور پایین پرید.
به سمت جمع دوید. شروع کرد به سلامواحوالپرسی و تبریک گفتن. بعد مستقیم به من نگاه کرد؛ امّا لامتاکام حرف نزد. انگار که هیچ اتّفاقی نیفتاده است تا مثلاً ظاهر را حفظ کند.
طولی نکشید که میراث و عمّه و آقامعراج خداحافظی کردند و رفتند. من و مادر و شروین هم سوار ماشین شدیم.
مادر رو به شروین گفت:
«توروخدا پسرم تو دیگه عقلت رو نده دست دختر نادون من. چرا زودتر خبر ندادی که اینطوری آبروریزی نشه؟ خیلی خجالتزده شدم.»
شروین از داخل آیینه با اخم نگاهم کرد. دستش را با طمأنینه روی فرمان گذاشت. ماشین را روشن کرد. با صدایی که سعی میکرد آرامش را به فضای متشنج برگرداند دروغ شاخدار دیگری تحویل داد و گفت:
«خالهجان آرومتر. مهمّ اینه که به خیر گذشت و اتّفاق بدتری نیفتاد. به من گفت میره کارت آقامعراج رو برداره. بعد باهم بریم عروسی.»
مادر باور نکرد. با حرص روی دست خودش زد. عصبانیتش دوباره اوج گرفت و گفت:
«قحطی آدم بود که زمرد رو نصفشبی بفرستن خونهٔ میراث؟ اگه ملوک میفهمید لابد از فردا جار میزد واقعاً قصدمون دزدی از تیر و تختهای دخترش بوده.»
شروین کوتاه آمد و گفت:
«قبول دارم شما درست میگی؛ امّا تموم شد دیگه. ملوکخانم هم بویی نمیبره.»
مادر ابداً ولکن نبود. مثل برق گرفتهها نگاه تند و تیزش را سمتم چرخاند.
شاکی و بلند پرسید:
«اصلاً به تو چه ربطی داشت دختر؟ چرا خودت رو تو دردسری میاندازی؟ پا شدی رفتی خونهٔ پسر مردم که چی آخه؟»
بیحرف لبم را از غصه گزیدم.
شروین گفت:
«باشه اصلاً زمرد غلط کرد. هرچی شما بگی همون درسته. ببخشید و کوتاه بیایید.»
مادر حرفش را برید و گفت:
«آبرو شوخیبردار نیست پسرم. آخه کدوم عقل سالمی باور میکنه این همه قشقرق و پلیسبازی فقط سر یه کارت ساده بوده؟»
شروین نفس عمیقی کشید و گفت:
«اگه آقامعراج نبود اوضاع خیلی بدتر میشد. خودش هم قضیه رو جمع کرد.»
دیگر توان شنیدن هیچ حرفی را نداشتم. گوشهایم سوت میکشید و چشمهایم از گریههای پیاپی میسوخت. تمام مسیر را در سکوت گذراندم. وقتی به خانه رسیدیم بدون تشکر کردن یا خداحافظی در ماشین را باز کردم و پیاده شدم.
مستقیم به اتاقم رفتم. نگاهم به آیینهٔ قدی مقابلم افتاد. به تصویر روبرو خیره ماندم. به خاطر گریه ریمل پخش شده بود. دور چشمهایم هالهای سیاه نشسته بود. کرمپودر روی صورتم ماسیده بود. با موهایی آشفته و گرهخوردهام شبیه جادوگر شهر اُز شده بودم.
به حمام رفتم. زیر دوش ایستادم تا هجوم افکار مختلف را متوقف کنم؛ ولی مادر دستبردار نبود. حتماً منتظر بود قصهٔ حسین کرد شَبــِستَری را برایش تعریف کنم که صدایش در شرشر آب پیچید و گفت:
«واقعاً نصفشبی بیخبر، رفتی خونهٔ مردم که چه غلطی کنی؟»
زبان در دهانم نمیچرخید. خودم که میدانستم به کاهدون زدهام. پس لزومی به یادآوری گندی که زده بودم، نداشتم. بعد از دوش گرفتن با تن کوفته لباس راحتی پوشیدم. خواستم کپه را بگذارم که باز بالای سرم ایستاد و دوباره شروع کرد به زیر لب غر زدن.
کلافه وسط حرفش پریدم و گفتم:
«مادر من ده دفعه توضیح دادم. واقعاً از وسطش، چی میخوای بکشی بیرون. ول کن دیگه.»
نای بحثکردن بیشتر را نداشتم. دمر روی تخت افتادم و سریع به خواب رفتم.
***
نزدیکهای ظهر با صدای گوشخراش تخریب خانهباغ که مثل مته روی اعصاب راه میرفت از خواب بیدار شدم. سرم تیر میکشید. پلکهایم را به زور باز کردم. همانطور که خمیازه میکشیدم بلند شدم. صورتم را با آب سرد شستم. دستان خیس را روی گردنم کشیدم تا خواب از سرم بپرد.
به آشپزخانه سرک کشیدم. بوی چای تازهدم و نان برشته میآمد.
مادر بیحرف سرگرم آماده کردن صبحانه بود. به سمت پنجره رفتم. لنگۀ آن را باز کردم. نسیم خنکی، صورت خیسم را نوازش داد. نگاهم روی خانۀ سلیمی ثابت ماند و غمی به قلبم چنگ انداخت. غم از او دست کشیدن و تمام شدن علاقهٔ مضحکم با همهٔ سختی که داشتم تحملم میکردم.
پنجره را بستم. دلم سیر گریه کردن میخواست. تا برگشتم مادر سینی صبحانه را روی زمین گذاشته بود. سنگینی نگاهش را حس میکردم. کاش دیشب بیملاحظه پرخاش نمیکردم. استکان چایش را در دست گرفت و نشست. لحنش آمیخته به تعجّب و ذوقی بود که سعی میکرد پنهانش کند.
تا اینکه گفت:
«عمهات صبح زود زنگ زد.»
چای را همزدم و گفتم:
«خیر باشه. کلاغ خوشخبر. حتماً انتظار داره برم دستبوسی و بابت دیشب عذرخواهی کنم.»
لبخند کمرنگی زد و گفت:
«اتفاقاً قرار نیست تو جایی بری. اونها میان.»
لقمهای در دهانم گذاشتم و گفتم:
«وای نه. باز میخواد بیاد سخنرانی کنه؟ عجب حوصلهای داره.»
آهسته گفت:
«قرار شد دو، سه شب دیگه بیان خواستگاری.»
زبانم از داغی چای سوخت. شوکزده اخم درهم کشیدم. استکان را محکم روی زمین گذاشتم. به مادر خیره ماندم. شاید درست نشنیده بودم.
ناباورانه پرسیدم:
«خواستگاری برای کی؟!»
با طعنه گفت:
«لابد برای گربههای تهباغ. واسه دختر خیرهسر من دیگه.»
در دل گفتم:
«امکان نداره.»
ادامه داد و گفت:
«عمّهات میگفت میراث دیشب با آقامعراج حسابی حرفزده. میخواد همین هفته، قال قضیه رو بکنه و بیاد خواستگاری.»
کلافه و گیج بودم؛ ولی مادر برق امیدی که سالها ندیده بودم در چشمهایش موج میزد.
«خدا بالاخره یه در رو به رومون باز کرد.»
عصبی گفتم:
«حتماً همزمان میخواد دو تا زن بگیره. نورا چی؟ شاید اشتباه شنیدی.»
آرام و شمرده گفت:
«پرسیدم. پسره پاش رو کرده توی یه کفش و گفته زمرد. یعنی نورا رو نمیخواد. شاید دوستت داره.»
بغضم ترکید.
با گریه گفتم:
«آخه زن حسابی، تو خودت حرفی رو که میزنی باور میکنی؟»
اشک در چشمانش جمع شد و گفت:
«من فقط میخوام خوشبختیت رو ببینم»