در حال ویرایش رمان میراثم از عشق| نویسنده تهمینه ارجمندپور

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Arjmand
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عصبانی بلند شدم و گفتم:
«همین الان به عمّه زنگ بزن بگو نیان.»
با ناباوری نگاهم کرد و گفت:
«این چه حرفیه؟»
رو برگرداندم و گفتم:
«همون که شنیدی»
«فکر کردی راضیه؟ نخیر. فقط به اصرار پسرشه. که اونم عقلش پاره سنگ برداشته چون معلوم نیست چی توی سرش می‌گذره.»
فاصلهٔ بین‌مان را با چند قدم طی کردم و گفتم:
«پس گوشی رو بده خودم زنگ بزنم.»
«من همچین کاری نمی‌کنم.»
صدای مادر کمی بالا رفت؛ امّا هنوز سعی می‌کرد آرامش خود را حفظ کند.
«یه خواستگاریه. قرار نیست همون شب عقدت کنن. بذار بیان حرف بزنن بعد بگو نه. وگرنه هزارتا حرف از توش در میاد.»
نفسم را با حرص بیرون دادم. به اتاقم رفتم و درب محکم پشت سرم بستم. می‌دانستم سماجتش برای خواستهٔ برادرزاده‌اش است وگرنه بهتر از هر کسی بلقیس را می‌شناخت. او اجازه نمی‌داد کسی جز نورا عروس خانوادهٔ‌شان بشود.
***
عصر نشده بلقیس‌‌السلطنه با توپ پُر از راه رسید. مانتو و روسری‌اش را با حرص روی دستۀ مبل انداخت.
رو به مادر گفت:
«ایران! دیدی آخرش همون شد که گفتم؟ دخترت فقط بلده دردسر درست کنه. گوش کردی؟ نه. اصلاً ازش پرسیدی نصفه‌شب توی خونهٔ یه پسر مجرد چیکار می‌کرد؟ نه نپرسیدی.»
مشوش و درمانده کنارشان نشستم. حیف که باید زبان به دهان می‌گرفتم و خانمانه رفتار می‌کردم تا اوضاع بیشتر بهم نریزد. انگشت‌هایم درهم قفل شد. فقط نگاه‌شان می‌کردم. مادر خواست حرفی بزند؛ ولی عمّه کف دستش را بالا آورد و مانع شد.
نگاه تندی به من انداخت و گفت:
«همۀ اون آبروریزی‌ها به کنار. آخه کدوم دختر عاقل خودش رو تو همچین موقعیتی قرار می‌ده؟»
سرم را پایین انداختم.
با غیظ ادامه داد و گفت:
«با این اوضاع هر پسر دیگه‌ای بود اسمتم می‌شنید راهش رو کج می‌کرد؛ ولی نمی‌دونم تو چه جادویی کردی که میراث دنبال این وصلته؟»
سرم با ناباوری بالا آمد. بدم نمی‌آمد حرص خوردنش را ببینم.
با تأکید ادامه داد و گفت:
«به آقامعراج گفتم یه‌جوری پسرش رو از این فکر منصرف کنه. ما با ملوک‌خانم و خانواده‌اش قرارومدار گذاشتیم. حالا بگو من چیکار کنم؟ به مردم بگم پسرم نورا رو نخواست چون یه شبه محو یکی دیگه شد؟ بگم با یه نگاه عاشق شده؟ یا بگم از راه به درش کردن؟»
با لحنی که مخلوط به التماس بود گفت:
«دستم به دامنت ایران. یه‌جوری درستش کن. با پسره حرف بزن از خر شیطون پیاده‌ا‌ش کن. آخه این دوتا چه سنخیتی با هم دارن؟»
زندگی نورا در کنار آن خانوادهٔ متنعم مقایسه‌ای بود که لازومی به زبان آوردن نداشت. گرمای اشک پشت پلک‌هایم می‌سوخت؛ ولی این بار از گریه خبری نبود. از عصبانیت سرخ شدم. کلمات را می‌جویدم تا قورت بدهم و بی‌ادبی نکنم.
به حرمت نگاه نگران مادر که میان من و عمّه سرگردان بود، زبان به دهان گرفتم. دلم می‌خواست مادر عوض کوتاه آمدن و سکوت به بلقیس پرمدعا می‌گفت:
«مگه دخترم چشه؟ از سر تمام پسرهای شهر هم زیاده.»
امّا او دستپاچه‌تر از خودم، تماشاگر ذوب‌شدن غرورمان بود. خلاصه بعد از کلی وراجی و حرف‌های بیخود بالاخره عمّه شرش را کم کرد و رفت. فضای خانه برایم خفه‌کننده بود. حاضر شدم و سر از کافه کتاب درآوردم. شروین همین که چشمش به من افتاد از جا پرید.
با دست‌زدن و تشویق کردن گفت:
«سلام و عرض ادب خدمت تبهکار بزرگ شهر.»
با اخم چشم‌هایم را باریک کردم.
قبل از حرف زدنم با خنده‌ ادامه داد و گفت:
«سیر تا پیاز دیشب رو برای شیما تعریف کردم. دختره مثل خودت خله چون ذوق کرد. حتماً باهاش تماس بگیر.»​
 
آخرین ویرایش:
بی‌حوصله صندلی را عقب کشیدم.
با صدایی که به زور شنیده می‌شد گفتم:
«بسه. اصلاً حوصله ندارم. تو رو خدا شروع نکن.»
لحنش کمی جدّی‌تر شد و گفت:
«خیلی‌خب خانم نسبتاً محترم، محض اطلاعت عرض کنم که ماشین بابات داغون شده.»
درمانده نگاهش کردم. بدبختی‌ها یکی‌‌یکی اضافه می‌شدند.
با بیچارگی گفتم:
«جهنَّم. ببر بده درستش کنن. حوصله ندارم وکیله علاوه بر خونه به ماشین هم پیله کنه.»
پوفی کشید.
با حرص صندلی‌اش را نزدیک‌تر آورد و گفت:
«ولش کن به ما چه. هزار بار نگفتم هر غلطی می‌خواهی بکنی یه کم زودتر خبر بده؟ آخه سر یه مشت کاغذ این‌ همه آبروریزی می‌ارزید؟»
تکیه‌اش را به صندلی داد.
دست‌هایش را پشت سرش قلاب کرد و گفت:
«پسرعمّه‌اته، لابد دو تا خاطرهٔ عاشقانه توش بوده. نگفتی این یکی هم کراشت بوده؟»
لبخند تلخی روی لب‌هایم نشست.
جمله‌ام را با:
«اگه بدونی چی‌ شده؟»
آغاز کردم و ساعت‌ها در مورد خواستگاری عجیب و غریب با هم حرف زدیم.
***
دو سه روز گذشت. شب خواستگاری فرا رسید. به مادر نگاه کردم. صورتش با چین‌های ریز کنار چشم‌های روشنش، می‌درخشید. تارهای سفید موهایش میان آن همه سرخی، لایت‌های نقره‌ای بود که حسابی به او می‌آمد. تمام زیبایی‌اش را به ارث برده بودم؛ ولی هنوز خودم را دوست نداشتم.
فقط چون حوصلهٔ لغزخوانی‌ و کنایه‌های نیش‌دار عمّه را نداشتم مجبور شدم به خودم برسم. نمی‌خواستم با صورتی رنگ‌پریده و لباس‌های خانگی، بهانه‌ای دستش بدهم.
تاپ و شلوار مشکی‌ به همراه کت کراپ خوش‌دوخت زرشکی‌رنگی را پوشیدم. موهایم را از وسط فرق باز کردم و چند دور پیچاندم و محکم پشت سرم بستم.
آرایشم ملایم بود. خط‌چشم مشکی و باریکی کشیدم که به رنگ روشن چشمانم می‌آمد. ریمل، مژه‌هایم را بلندتر نشان می‌داد. با رژ لب و رژگونه‌ای صورتی که طراوتی تازه به صورتم می‌‌بخشید.
حاضر که شدم، مادر نگاهم کرد و گفت:
«ماشاءالله، چقدر خوشگل شدی.»
حتماً برای دلخوشی‌ام می‌گفت تا راضی نگه‌ام دارد.
آهسته گفتم:
«تو رو خدا خودت یه ‌جوری قضیهٔ امشب رو جمع کن. همون اول تا نشستن سریع بگو جواب‌مون منفیه. وگرنه عمّهٔ بی‌اعصاب، دهنش رو باز می‌کنه و هر چی دلش می‌خواد بارمون می‌کنه. اون هم جلوی آقامعراج و دخترهاش.»
مادر آب سماور را عوض کرد. از لحظه‌ای که اسم میراث را شنیده بود خیال داماد‌دار شدن و خوشبختی دخترش در ذهنش جاخوش کرده بود.
لبخندی گوشۀ لبش نشست و گفت:
«تا ببینیم چی می‌شه. هر چی قسمت باشه. من که دلم روشنه تو شوهر خوبی گیرت امده»
نگاه ملتمسانه‌ام را به او دوختم. عجب هنری داشت که هنوز خواستگاری انجام نشده از میانش شوهر درآورد.
با صدایی که از بغضی پنهان می‌لرزید گفتم:
«فعلاً که همه‌چیز تباه شده ست. چرا می‌ذاری بیشتر خراب بشه؟ برات سخته یه نه بگی؟ بگو دخترم قصد ازدواج نداره.»
آه از ته دلی کشید.
داشت برای دل خودش دلیل می‌تراشد تا راضی‌ام کند و گفت:
«نجیبه. مهربونه. تحصیل‌کرده‌ ست. از همه مهمّ‌تر یادگار برادرمه. نمی‌ذاره آب توی دلت تکون بخوره.»
تمام ‌تنم یخ کرد. یاد رفتارهای ابتهاج و سرنوشت مفتضحانهٔ آدم‌های اطرافم صددرصد مطمئنم کرد، همه‌اش دروغ است. صدسال پیش نبود که ندیده و نشناخته به فاصلهٔ یک شب عاشق شده باشد! از این همه سادگی مادرم حرصم گرفت.
با غیظ گفتم:
«مگه به همین راحتیه؟ رفتار مادرش رو ندیدی؟ ملوک‌‌خانم به این آسونی راضی می‌شه؟ خونه‌ و زندگی نورا چی؟»​
 
آخرین ویرایش:
چای را دم کرد. سینی و استکان‌ها را از کابینت درآورد و گفت:
«بلقیس به خاطر پسرش کم‌کم راضی میشه. میراث کافیه لب‌تر کنه. هر دختری از خداشه بشینه پای سفرهٔ عقد. تا الانم اگه نورا رو می‌خواست، این وصلت سر گرفته بود.»
ناباورانه به تحلیل مادرم خیره شدم. درک نمی‌کردم چطور در این قضیّه ختم ‌به‌ خیر شدنی می‌دید که راحت در موردش فلسفه می‌بافت.
میوه‌های از قبل شسته شده را در دیس گل‌دار چیدم. بوی وانیل شیرینی‌های تازه در فضا پیچیده بود. فنجان‌ها را در سینی فرانسوی که سوغات یکی از مشتری‌های مادر بود گذاشتم.
او با حوصله‌ چند کارتن بسته‌بندی شده را باز کرد. تا دو، سه قندان هم‌ شکل پیدا کند. جزئیاتی که برای هیچ‌کس اهمّیّتی نداشت.
لبخندی ملیح و راضی که برای من طعم گس اجبار می‌داد گوشهٔ لبش نشسته بود. با تشویش ده‌ بار از پشت پنجره کوچه را پاییدم. دعا می‌کردم عمّه اجازه ندهد کسی پای‌شان را از خانه بیرون بگذارد. ولی درست رأس ساعت ماشین‌ها یکی‌‌یکی جلوی خانه‌ صف کشیدند. دخترها و دامادها همگی با هم رسیدند.
دل در دلم نبود. میراث باکس گل رز هلندی بزرگی در دست داشت. مقتدر و آرام پشت‌سر چهار خواهرش و بعد از آقامعراج و مادرش وارد خانهٔ ما شد. فقط خدا می‌دانست در آن سر پر از فرمولش چه می‌گذرد. با آن‌ همه دستپاچگی اصلاً نفهمیدم چه سلام و احوال‌پرسی‌ تحویل بقیه دادم.
قد بلندش در چشمم اغراق‌آمیز جلوه کرد. بوی عطر تلخش به مشامم رسید. کت‌ و شلوار مرتّب خاکستری رنگ قالب تنش بود و حسابی به او می‌آمد.
به خودم نهیب زدم:
«هر آدم دیگه‌ای توی اون همه ناز و نعمت و امکانات بزرگ می‌شد، همین‌قدر با اعتماد به‌ نفس و باسواد و موفّق میشد. نه مثل من شکست‌خورده و درمونده.»
از آن همه تفاوت طبقاتی، حس حقّارت به آدم دست می‌داد. عمّه با اخم‌های گره‌خورده و خُلق تنگ نشست. معلوم بود قبل از آمدن مفصل با همه دعوا کرده و برای‌شان خط‌ونشان کشیده است.
با قلبی که تند می‌زد به آشپزخانه پناه بردم. صداهای داخل پذیرایی برایم مبهم و دور بود. با احتیاط چای می‌ریختم و فکر می‌کردم. میراث، نه شبیه به آیدل‌های چشم‌ بادامی کره‌ای بود که دل ببرد، نه علاقه‌ای به او داشتم. فقط برای خودم روشن بود که تایپم هم نیستیم. پس دلیلی نداشتم که از کسی خجالت بکشم. پس خیلی راحت و بی‌رو‌دروایستی جواب نه را کف دستش می‌گذاشتم.
مادر صدایم زد:
«زمردجان، چای رو بیار مادر.»
با سرتاپایی لرزان سینی را برداشتم و از آشپزخانه بیرون رفتم. اوّل سینی را مقابل آقامعراج گرفتم. استکان چای را برداشت و آرام گفت:
«ممنون دخترم. زحمت کشیدی.»
بعد به سمت عمّه رفتم. به خودش زحمت نگاه کردن هم نداد. فقط با نوک‌انگشت و با اکراه سینی را پس زد.
یعنی:
«نمی‌خورم. زودتر از جلوی چشمم گم شو،»
همین رفتار زشت کافی بود تا بغضی کهنه راه گلویم را ببندد. با حالی آشفته و درهم به بقیه چای تعارف کردم.
عمّه بدون اینکه نَفسی تازه کند رو به دخترانش گفت:
«بیشتر از هر مادری، مادری کن. خانوم باش. هیچی نگو. آبروداری کن که حالا صاف توی چشم‌های من نگاه کنه و بگه زمرد رو می‌خوام.»
رو به مادر ادامه داد و گفت:
«ایران، همه می‌دونن من برای پسرم هزارتا آرزو دارم. توی این آرزوها هیچ‌وقت اسمی از دختر تو نبود.»
خدا می‌دانست در آن لحظه مادر چه حس و حالی داشت. بلقیس با اخلاق زهرمارش، قصد پیاده شدن از خر شیطان را نداشت.
با لحنی تندتر ادامه داد و گفت:
«این‌ها به کنار. من با ملوک قول‌و‌‌قرار گذاشته‌ام. وگرنه قیامتی می‌شه اون سرش ناپیدا. همین امشب این بساط رو جمع کنید.»
سر به زیر و دل‌شکسته کنار مادر نشستم.
آقامعراج محکم گفت:
«خانم، دوران این حرف‌ها دیگه تموم شده. ما نباید به جای بچّه‌‌ها تصمیم بگیریم. چند‌بار گفتم دنبال حرف‌ مردم نباش. گوشت بدهکار نبود. هر چی دلت خواست کردی. الانم آسمون به زمین نیومده. چرا زندگی رو برای خودت و بقیه سخت می‌کنی؟ ما حرف‌هامون رو زدیم. دوباره نرو سر خونهٔ اوّل. خدا رو شکر عروس به این خوبی قسمت‌مون شده که انتخاب خود میراثه.»
با خودم گفتم:
«به‌به! عجب انتخاب مزخرفی.»
چهار دخترش ساکت و بی‌صدا کنار همسرهای‌شان نشسته بودند. لبخند می‌زدند و مانند همیشه عزت و احترام در رفتارشان دیده می‌شد. میراث با خونسردی نگاهش را از همه گرفت.
مؤدبانه به مادر گفت:
«زن‌دایی، اگه اجازه بدید چند دقیقه‌ای با زمرد صحبت کنم؟»
مادر نگاه گذرایی به جمع انداخت.
با صدایی که به زور شنیده می‌شد گفت:
«بله. بفرمایید.»
او بدون منتظر شدن برای نظر بقیه، مخصوصاً غرغرهای زیر زبانی مادرش با گام‌های بلند به سمت اتاق رفت. جایی که دفعهٔ قبل به آن شبیخون زده بود.
هنوز نشسته بودم که آقامعراج بلند گفت:
«پاشو عروس‌خانم، پسرمون منتظره.»
 
آخرین ویرایش:
با زانوهایی لرزان و پر از تردید بلند شدم. آهسته وارد اتاق تنگ و خفهٔ خودم شدم. در را پشت سرم بستم. وسط آن همه آشفتگی و کارتن‌های نیمه باز، لبهٔ تخت نشستم. تمام حواسم پشت آن در بسته بود. پیش غرغرهای بی‌امان عمّه، که امشب با عزمی جزم در حال بهم‌زدن خواستگاری بود. برای اوّلین بار در زندگی‌ام با او هم‌ عقیده بودم.
میراث کنار پنجره ایستاده بود. پردهٔ غبارگرفته را با انگشت‌ کنار زد.
در حالی که به بیرون خیره شده بود آرام گفت:
«چه منظره‌ی دلگیری.»
بغض‌آلود سکوت را شکستم و گفتم:
«کسی از شما نظر نخواست.»
به آرامی سرش را چرخاند. با نگاهی دقیق و موشکافانه در چشم‌هایم زل زد.
شمرده‌‌شمرده گفت:
«خانم کوچولو، خوب گوش‌ها و چشم‌های خوشگلت رو باز کن. من یه‌حرف رو دو‌بار تکرار نمی‌کنم. همین امشب باید با پیشنهادم موافقت کنی. وگرنه…»
صبرم لبریز شد. قبل از تمام شدن کلام تهدیدآمیزش وسط حرفش پریدم.
با جسارتی که از سر استیصال بود گفتم:
«وگرنه چی؟»
خونسرد، دستانش را داخل جیب‌هایش گذاشت. قدم‌به‌قدم با آرامش نزدیکم شد. بلند شدم و درست مقابلش ایستادم. تا چشم در چشم باشیم.
با صدایی که سعی می‌کردم از لرزشش بکاهم ادامه دادم و گفتم:
«فکر کنم منو با شاگردهات اشتباه گرفته‌ای؟ نه تو معلّمی و نه من دانش‌آموزت. بیشتر از این مامانت رو ناراحت نکن. شوخی جالبی نبود که به جبران اون شب، معرکهٔ خواستگاری راه‌انداختی که فقط تحقّیرم کنی.»
حرفم تمام شد. بدون منتظر ماندن برای واکنشش به سمت در چرخیدم. می‌خواستم از آن فضای سنگین فرار کنم.
دستم به دستگیره‌ نرسیده گفت:
«فکر کردم اهل معامله‌ای.»
پس بالاخره اسمش را آورد. مدرکی وسط گذاشت که سرجا میخکوبم کرد. شقیقه‌هایم نبض می‌زد. با ترس آب دهانم را قورت دادم و به سمتش چرخیدم. اوضاع به آنی تغییر کرد. پس حوصلهٔ خواندن دسته‌گلم را نداشته وگرنه برخوردش فرق می‌کرد. باید می‌فهمیدم چه باجی می‌خواست. به سمتش رفتم و وسط اتاق ایستادم.
برای اینکه صدایم بیرون نرود آهسته و کلافه پرسیدم:
«کم دردسر ندارم که جناب‌عالی هم بهشون اضافه شدی. خب چی از جونم می‌خواهی؟»
قامت بلندش مقابلم سد شد. با خونسردی نزدیکم شد. غریزی خودم را عقب کشیدم؛ امّا او قدمی دیگر برداشت. باز هم عقب رفتم که پشتم سردی دیوار اتاق را حس کرد. راه گریزی نبود. دستش را به دیوار زد. در قفس بازویش زندانی شدم. سرش را آرام خم کرد و صورتش را نزدیک آورد. نفس‌ها‌ی‌مان درهم پیچید. قلبم پرتپش می‌کوبید. از پشت شیشه‌های عینکش زل زده، جزء‌‌به‌‌جزءِ صورتم را برانداز کرد. از شرم سرخ شدم.
در حالی که سعی می‌کردم لرزش صدایم را پشت نقاب تهدید پنهان کنم، آرام گفتم:
«تا داد نزدم برو عقب.»
نیشخند کمرنگ و پیروزمندانه‌ای کنج لبش نشست. بدون اهمّیّت دادن به حرفم صورتش را نزدیک‌تر آورد. آنقدر که گرمای نفس‌هایش روی گونه‌‌ام نشست. حتی جرئت پلک‌زدن هم نداشتم. لب‌هایش را به گوشم چسباند. با صدایی که طنین بم و مخملی‌اش در عمق جانم نفوذ می‌کرد.
با زمزمه گفت:
«خوشگله، بهتره ساکت بمونی و تسلیم بشی. چون کسی هنوز خبر نداره برای چی امدی خونه‌ام این یک. چه‌طوره با پرونده سلیمی شروع کنیم تا مامانت متوجّه بشه چه دسته‌گلی بزرگ کرده؟ اینم دو. الآن می‌ریم بیرون و اعلام می‌کنیم که به توافق رسیدیم، اینم سه.»​
 
آخرین ویرایش:
نام سلیمی صاعقه‌ای بود که بر فرق سرم فرود آمد. میراث با آن هوش اهریمنی‌اش دقیقاً می‌دانست کجا را نشانه بگیرد تا خفه نگه‌ام دارد.
بی‌اعتنا به رنگ پریدگی‌ام دستش را آهسته از روی دیوار برداشت و در جیب‌هایش گذاشت.
با تکبّر ابرویی بالا انداخت و گفت:
«البتّه حقّ هیچ‌گونه اعتراضی هم نداری. خانم قشنگ، الآن نظرت چیه؟»
حسّ بدی داشتم. از خودم، از سلیمی و از این مرد که توانست در عرض چند دقیقه مرا به زانو درآورد متنفر بودم. چاره و راه گریزی نبود. به سختی آب دهانم را قورت دادم. نگاهم به کف اتاق دوخته شده بود.
زیر لب گفتم:
«باشه. قبوله.»
تا بله را به زور گرفت، فاتحانه به سمت در رفت. دستگیره را چرخاند و رو به جمع گفت:
«با زمرد به توافق رسیدیم. مبارک باشه.»
***
آن شب هم گذشت. سرنوشت با سرعتی باورنکردنی روزها را به حرکت درمی‌آورد. قرارها گذاشته شد. تا ده روز دیگر، در نخستین روزهای آبان‌ماه باید به عقد اجباری میراث در می‌آمدم.
بالاخره خبر دهان‌به‌دهان چرخید و به گوش خانوادۀ ملوک‌خانم رسید. نورا اوّلین کسی بود که سراسیمه تماس گرفت. زحمت سلام و مقدّمه‌چینی به خودش نداد.
جیغ‌هایش از پشت خط در گوشم پیچید. صدای بلند و خشمگینی، از ته حلقش بیرون می‌آمد. هر چه ناسزا، تحقیر و تهدید در چنته داشت یک‌نفس نثارم کرد. تمام دق‌ودلی‌اش را یک‌جا خالی کرد.
موبایل را کمی از گوشم فاصله دادم. بغض کرده، حرفی برای دفاع از خودم نداشتم. میراث نه عزیز بود. نه جایی در قلبم داشت که بخواهم برای به چنگ آوردنش بجنگم. نورا هم، آخرین کسی بود که می‌شد با منطق و توضیح آرامش کرد. هر حرفی‌ که می‌زدم فقط آتش خشمش را شعله‌ورتر می‌کرد. تماس را قطع کردم و به پیام‌های پیاپی‌اش اهمّیّتی ندادم.
عصر همان روز ملوک‌خانم از راه رسید. زنی که خیال می‌کرد یک سروگردن از همه بالاتر است. چون از نوک قلّۀ غرورش به آدم‌ها نگاه می‌کرد. بهانه‌اش چند تکّه پارچه بود که ظاهراً برای خیاطی آورده بود؛ ولی از لحظۀ ورودش معلوم بود برای جانب‌داری از دختر نازپرورده‌اش است. دختری که حالا از چشم میراث افتاده بود.
نه برایش چای ریختم. نه بشقاب میوه جلوش گذاشتم. حتّی دلم نمی‌خواست برای حفظ ظاهر مؤدبانه رفتار کنم. بی‌سروصدا به اتاقم رفتم و در را نیمه‌باز گذاشتم تا شنوندهٔ ریز گفت‌وگوی‌شان باشم. مادر با تواضعی که روی اعصابم بود، برایش توضیح می‌داد که سفارش خیاطی قبول نمی‌کند. ملوک‌خانم رک و پوست‌کنده رفت سر اصل مطلب و گفت:
«بعد این‌همه سال تمام آشنا و غریبه و ایل و تبار می‌دونستن که برگشتن دکتر یعنی سرو‌سامون گرفتنش با نوراجان. حالا خرج کردن اون همه پول به درک. زحمت خرید وسایلی که خودت می‌دونی چه غوغاییه، به کنار. همه‌اش به خاطر رسیدن این دو تا جوون به هم بود. من و شما مادریم و دلسوز بچّه‌هامون. پس باید جلوی یه اشتباه بزرگ رو بگیریم و نذاریم زندگی‌‌شون نابود بشه. حالا خوب شد که این وسط دخترم افسردگی گرفته.»
مادر با آرامش جواب داد و گفت:
«ملوک‌خانم دیگه سن و سالی از ما گذشته که بخواهیم به جای جوون‌ها تصمیم بگیریم یا توی کارشون دخالت کنیم. وقتی خوب و بد زندگی‌شون رو بهتر از ما می‌فهمن.»
ملوک‌خانم کلافه با حالتی تهاجمی گفت:
«یعنی می‌گی چون پیر شدیم بشینیم و با چشم خودمون تماشا کنیم که چطور زندگی‌شون تباه می‌شه؟»
مادر با احتیاط گفت:
«ظاهراً میراث از تصمیمی که گرفته مصمّمه و اصلاً جای حرفی برای ما باقی نذاشته. می‌تونید از خودش بپرسید»​
 
آخرین ویرایش:

«ایران‌خانم فدات بشم. جلوی ضرر رو از هرجا بگیری منفعته. حیف به خدا، اگه دختر شما سه روز دیگه پشیمون شد، آینده‌اش نابود میشه.»
هم‌چنان با اصرار ادامه داد و گفت:
«دور و زمونه عوض شده. تا دیروز که حرف دختر من بود میراث‌خان حرفی نداشت. امروز گفته زمرد. چندوقت که بگذره بعید نیست بگه یکی دیگه. پس با عجله و شتاب‌زده قبول نکنید. تا ما این غائله رو یه جوری حلش کنیم. شما که خانمی و فهمیده، خواهش می‌کنم فعلاً دست نگه دارید تا اوّل تکلیف ما مشخص بشه.»
مادر سکوت کرد. ملوک‌خانم که خیال کرد این سکوت یعنی کم آوردن مادر با بی‌ادبی گفت:
«ببخشید که واضح حرف می‌زنم. واقعیّت اینه که هیچ نقطهٔ مشترکی بین دختر شما و آقای دکتر وجود نداره. پس بهتره قبل از جدایی و هزارتا مکافات بعدش، هر چه زودتر جلوی این فاجعه گرفته بشه.»
مادر مستأصل گفت:
«چی بگم والا.»
ملوک‌خانم که منتظر همین یک‌ذرّه روزنه بود، سریع قلاب تهدیدش را انداخت و گفت:
«پس اگه من برای نجات زندگی دخترم حالا که دلش گیره و نزدیک عروسیش همه چی بهم‌ خورده دست به کاری زدم، بعداً گله و شکایت نکنید؟ آخه انصاف نیست هر چی می‌گم معلومه شما قصد همکاری و تلاشی ندارید.»
واقعاً اگر پررویی آدم بود، بی‌شک اسمش ملوک‌خانم می‌شد. وقتی دید مادر میلی به ادامهٔ بحث ندارد و خبری از عقب‌نشینی نیست با غیظ از سر جایش بلند شد و گفت:
«خدا رو خوش نمیاد که هیچ، تازه خوشبختی و عاقبت ‌به‌ خیری‌ توی این ازدواج وجود نداره. از من گفتن بود.»
در روزگاری که یک استیکر ساده جای هزار حرف را گرفته بود. من حسابی محتاج نوشتن بودم. کلمه می‌خواستم. واژه‌هایی که حتّی اگر معنایی نداشتند فقط کنار هم می‌نشستند تا از سنگینی غمم بکاهند. مثل بچّه‌ای که به اجبار از شیر گرفته باشند، بی‌تاب و بی‌قرار دنبال قلم و کاغذ می‌گشتم.
***
مرمر دخترعمهٔ بزرگم تولّد میراث را بهانه کرد تا دوباره خانواده را دور هم جمع کند. با اصرار مادر برای اینکه دلش را نشکنم، تسلیم شدم. به شرط اینکه نیم‌ساعت آنجا باشیم ‌و سریع برگردیم. دوباره به پاکت قهوه‌ای‌رنگ نگاه انداختم.
شروع کردم به غر زدن.
«مامان جدّی اینو گرفتی.»
مادر روبرویم نشسته بود و گفت:
«چشه مگه؟ خیلی هم شیکه.»
پلیور یقه اسکی سبززنگ را جلوی خودم گرفتم.
با اخم گفتم:
«کجاش شیکه؟ زیادی ساده‌ست. حداقل یه چیزی می‌خریدی به چشم بیاد.»
کلافه گفت:
«اون موقع که گفتم نظر بده، گفتی به من چه. الان چرا غر می‌زنی؟»
با تردید دوباره گفتم:
«نمی‌دونم. حسّ می‌کنم خیلی معمولیه.»
دست از چانه‌زدن برداشتم. پاکت را رها کردم و بی‌حوصله بلند شدم. به خاطر موقعیت‌های پیش آمده مجبور بودم به خودم برسم.گ و آرایش کنم. تا ظاهرم در مقابل همه آراسته به نظر برسد.
کت‌ و دامنی کوتاه سرمه‌ای تیره با نوارهای باریک کرم‌رنگ پوشیدم. در عین شیکی کاملاً ساده بود. با چکمه‌های بلندم که تا روی زانو می‌آمد. اکسسوری نداشتم فقط پشت موهایم که تا گودی کمرم می‌رسید، پاپیونی سورمه‌ای‌رنگی گذاشتم. روسری کوچک ساتنم را شل گره زدم. کتم را برداشتم و منتظر مادر ایستادم.
در دلم آشوبی به پا بود. رخ دادن وقایع پی‌درپی فرصت درست فکر‌کردن را از آدم می‌گرفت. فقط خوب می‌دانستم دنبال راه چاره‌ای برای فرار از موقعیتی بودم که هر روز پیچیده‌تر می‌شد.​
 
آخرین ویرایش:
از روبرو ‌شدن با همه، مخصوصاً عمّه که بین اصرار پسرش و نظر خودش دست‌‌و‌پا می‌زد واهمه داشتم. روزگار ما هم کم عجیب پیش نمی‌رفت. بعد از شنیدن راز زندگی بلقیس خشمم داشت، آرام‌آرام فروکش می‌کرد. آن نفرت قدیمی جایش را به «به درکی» تلخ داده بود.
حتّی در مورد ازدواجم که باید بهم می‌خورد با او هم نظر بودم. چون می‌دانستم، چرا آنقدر به دُردانه‌اش چسبیده و برای آینده‌اش وسواس دارد.
آن‌ها زندگی میراث و نورا را کنار هم تصور کرده بودند. با آینده‌ای که برایش برنامه‌ها ریخته بودند و من ناخواسته وارد بازی شده‌ بودم که به نفع کسی نبود.
وسط این همه معرکه، نشستن در تولّد مسخره و مضحک به نظر می‌آمد. در دورترین نقطه‌ دور از همهمهٔ مهمان‌ها غرق در افکارم بودم.
عمه نُه نوه داشت. بچّه‌های کوچک‌تر با جیغ و خنده می‌دویدند و خانه‌ را با زمین بازی اشتباه گرفته بودند. صدایشان روی اعصابم خراش می‌کشید و سر دردم را تشدید می‌کرد. بهتر که هنوز خبری از آمدن میراث نبود. به ساعت نگاه کردم نیم‌ساعت گذشته بود. بلند شدم تا برای رفتن حاضر بشوم که ملوک‌خانم همراه نورا وارد شدند. سریع توجّه‌ها را سمت خودش کشیدند و گرم و خودمانی شروع به احوال‌پرسی کردند.
حافظهٔ مصلحتی‌شان عالی کار می‌کرد. انگار نه انگار چه برخوردی با من و مادر داشتند. دوباره نشستم. نه لبخند زدم و نه برای سلام پیش‌قدم شدم. فقط از همان گوشه ساکت نگاه‌شان می‌کردم. این بی‌‌تفاوتی ظاهری، تلاشم برای حفظ آخرین تکهٔ غروری بود که داشتم.
نورا گربهٔ خاکستری‌رنگی را در بغل داشت. اکثر مواقع همه‌جا با خودش می‌برد. لباس او هم مشکی و چسبان بود که روی پهلوهایش سنگ‌دوزی داشت. موهای تازه بلوندش تا روی شانه می‌رسید. دستهٔ ساک بزرگی دور مچش حلقه‌ شده بود که از شکلش معلوم بود چند جعبهٔ کادو در آن است.
با خیال راحت بعد از سلام و احوالپرسی از کنار همه رد شد و به یکی از اتاق‌ها رفت. طوری که انگار سال‌هاست به آنجا رفت‌ و آمد دارد.
سعی کردم خودم را جمع‌وجور کنم و به آن حسّ مزخرف نفرت و حسادت و خشم، میدان ندهم. به خودم یادآوری کردم که همه از قدیم نورا را کنار میراث می‌دیدند و این چیز تازه‌ای نبود که به خاطرش حرص بخورم.
پس چرا دیدن چند کادو، این‌طور بهمم می‌ریخت؟ چرا از آمدن آنها، آنقدر عصبی شدم؟ فقط خوب می‌دانستم زمرد درونم آهسته داشت عوض می‌شد. ورژن جدیدی که او را کنجکاوتر، گستاخ‌تر کرده بود.
وقتی حواس همه میان سر و صدای بلند موزیک و رقصیدن نورا گم شد، به سمت اتاق رفتم. به محض ورود تمام شلوغی خانه پشت در جا ماند. ساک قرمز نورا کنار چند کیف دیگر روی میز، چسبیده به پنجره قرار داشت. عطری تند و شیرین از آن در فضا پخش بود.
پنجره را باز کردم. هوای سرد فوری داخل اتاق خزید و به صورتم خورد. گربهٔ خاکستری پشمالو روی تخت کز کرده بود و بی‌حوصله نگاهم می‌کرد.
رو برگرداندم و چند ثانیه به خیابان خیره ماندم. ذهنم مداوم سمت همان ساک برمی‌گشت.​
 
آخرین ویرایش:
نمی‌دانم دقیقاً چه شد. فقط یادم هست آرام دستم را جلو بردم و خیلی آهسته ساک را به لبهٔ پنجره نزدیک کردم. همه‌چیز در کمتر از چند ثانیه اتّفاق افتاد. ساک سقوط کرد که آن هم تقصیر جاذبهٔ زمین بود.
خم شدم و پایین را نگاه کردم. ماشینی با سرعت از خیابان رد شد و بی‌رحمانه از روی سه جعبه‌ای که از ساک بیرون افتاده بودند، گذشت. صدای خرد شدنش تا بالا آمد و عجیب بود که شنیدنش، آن‌ همه آرامم کرد.
لبخند کمرنگی روی لبم نشست. پنجره را باز گذاشتم و از اتاق بیرون آمدم. چون این‌دفعه هم تقصیر گربهٔ پشمالوی بدبخت بود نه من.
شاید آن خرابکاری بچگانه انتقام بزرگی نبود؛ ولی دلم خنک شد. سر جایم برگشتم و بعد از چند دقیقه با نگاه به مادر فهماندم که وقت رفتن است. مادر هم بی‌سروصدا موافقت کرد.
موبایلم را از کیفم بیرون آوردم تا ماشین بگیرم که میراث از راه رسید. صدای جیغ و خندهٔ بچّه‌ها در فضا پیچید.
ماهور کوچک‌ترین خواهرش با کیکی در دست از آشپزخانه بیرون آمد و آن را با احتیاط روی میز گذاشت. بچّه‌ها فشفشه به دست دورش حلقه زدند. قدش با شانه‌های پهن و قامت صافش بیشتر به چشم می‌آمد و حسی تازه را در دلم شکوفا می‌کرد. آراستگی ظاهرش و کت‌ و شلوار طوسی تیره‌اش شبیه مواقعی بود که در سمینارهایش سخنرانی می‌کرد تا بی‌اراده نگاه‌ها را سمت خودش نگه دارد.
چندنفر تقریباً هم‌زمان به سمتش رفتند.‌ لبخند به لب با خونسردی جواب سلام‌ و تبریک‌ها را می‌داد. چشم‌هایش در میان جمع چرخید تا وقتی که نگاهش برای چند ثانیه روی من نشست.
حتّی از فاصلهٔ چندمتری هم بلد بود چطور آدم را دستپاچه کند. سریع نگاهم را دزدیدم و وانمود کردم سرگرم موبایلم هستم. قلبم بی‌رحمانه می‌تپید. نگاهم می‌خواست دوباره سمتش برگردد که حسّی شبیه عذاب وجدان، مانع میشد.
کنار آدمی قرار گرفته بودم که متعلق به من نبود. بی‌صدا بلند شدم و کتم را از پشتی صندلی برداشتم. میراث پشت میزی که کیک تولّد رویش قرار داشت، نشست.
مادر برای رفتن حاضر شد. بین تعارف عمّه و بقیه برای ماندن ما، او به سمت میراث رفت. پاکت را دستش داد. میراث بلند شد و کادو را گرفت. خم شد و مادر را در آغوش گرفت. گونه‌اش را بوسید. سرم را پایین گرفتم و وانمود کردم که تمام حواسم به صفحهٔ گوشی است. منتظر بودم تاکسی برسد تا از آنجا خلاص شوم.
چند ثانیهٔ بعد بوی عطر‌ آشنایش نزدیک شد. میراث کنارم نشست. سنگینی نگاه‌های اطرافیان، مخصوصاً عمّه و نورا که ما را می‌پاییدند را حسّ می‌کردم. خوشحال بودم که حداقل حرص خوردن و دق کردن آنها را به چشم می‌دیدم.
با لحنی که معلوم نبود جدّی‌ است یا فقط می‌خواهد اذیت کند آهسته گفت:
«سلام عروس‌خانم، ساکتی؟»
بدون اینکه نگاهم را از گوشی بگیرم.
سرد جواب دادم و گفتم:
«ببخشید یادم رفت تولدت مبارک بخونم.»
آرام گفت:
«ممنون بابت کادویی که نیاوردی.»
اخم‌آلود بالاخره سرم را بلند کردم و گفتم:
«الآن به من کنایه زدی؟ مامانم که…»
نگذاشت جمله‌ام کامل شود و سریع گفت:
«اشکال نداره. وقت برای جبران زیاده. الانم کنسلش کن چون خودم می‌رسونمتون.»
جوابم در صدای بلندی موزیکی که پخش شد و ذوق نورا با رقص چاقوی در دستش گم شد. هر کاری برای تلافی انجام می‌داد. با نگاه می‌فهماند خودش پیروز میدان است. آنقدر خنگ و احمق بود که متوجه نمی‌شد من رقیب او نیستم.
***
ماشین میراث آرام جلوی خانه نگه داشت. کوچه در تاریکی و سکوت فرو رفته بود. نگاهم سمت خانهٔ آقای‌سلیمی کشیده شد. پنجره‌ها تاریک بودند. این روزها، غم بی‌هوا و سرزده هر وقت دلش می‌خواست به سراغم می‌آمد تا خلقم را بیشتر تنگ کند.​
 
آخرین ویرایش:

از ماشین پیاده شدیم. مادر دوباره تولّدش را تبریک گفت و بابت رساندن‌مان تشکّر کرد. بعد آرام سمت در رفت. ایستادم تا کلید را در قفل چرخاند و وارد خانه شد. در را پشت‌ سرش نیمه‌باز گذاشت.
میراث کنار ماشین ایستاده بود. دست‌هایش را در جیب‌هایش فرو برده بود و نگاهم می‌کرد. روزها بود دنبال فرصت برای حرف زدن می‌گشتم.
بالاخره طاقت نیاوردم و گفتم:
«واقعاً برات متأسفم. فکر کردی می‌تونی با چند تا دست‌نوشته ازم باج بگیری؟ این مسخره‌ بازی رو تا کی می‌خوای ادامه بدی؟»
گوشۀ لبش بالا رفت و خونسرد گفت:
«اون که فعلاً گرو می‌مونه تا وقتی خودم صلاح بدونم.»
با لحن معلّم‌مآبش گفت:
«یه فکتی هست که می‌گه هر نوشته‌‌ای یه جوری راهش رو به زندگی نویسنده‌‌اش باز می‌کنه.»
بی‌حوصله و جدّی گفتم:
«تمایلی ندارم به درس‌هات گوش بدم.»
عینکش را با نوک انگشت بالاتر زد.
لبخند محوی گوشۀ لبش نشست و گفت:
«حالا که اینقدر مشتاقی، مجبورم توضیح بدم. جونم برای دزد کوچولو بگه که…»
کلافه و عصبی میان حرفش پریدم و گفتم:
«البته شاه ‌دزد یکی دیگه‌ست.»
جمله‌ام نیمه‌کاره ماند. چون قبل از ادامه دادن انگشت اشاره‌اش را روی لبم گذاشت. چند ثانیه نگاهش کردم. از حرکت غیرمنتظره‌اش شوکه شدم. نباید در مقابل رفتارهای دور از انتظارش هیجان‌زده می‌شدم. پس چرا قلبم تندتر می‌تپید؟
بی‌آنکه انگشتش را بردارد آرام و شمرده گفت:
«عزیزم وسط حرفم نپر.»
انگشتش را به آرامی کنار کشید. تمرکزم را بهم زد.
بی‌اعتنا ادامه داد و گفت:
«خب داشتم می‌گفتم. قسمت‌های مهم و جالبش رو نگه داشتم. فقط به‌دردنخورها رو دور انداختم. اتفاقاً به نفع مامانت هم شد که اگه خواست اسباب‌کشی کنه بارش سبک‌تره. دست‌کم از شرّ یه عالمه انرژی منفی خلاص شد. مگه نمی‌گن کلمه‌ها انرژی دارن؟»
دندان‌هایم را روی هم فشار دادم و گفتم:
«به درک که هر کوفتی دارن.»
پلک‌هایش را آهسته بست و باز کرد. حتماً انتظار داشت مثل بقیه ‌با ذوق آقای‌دکتر، آقای‌دکتر صدایش بزنم و برای سخنرانی‌اش غش و ضعف کنم.»
متکبّرانه گفت:
«می‌دونی چند نفر آرزوشونه فقط یه ثانیه از نزدیک باهام حرف بزنن؟»
کفری، ابرو بالا انداختم و گفتم:
«متأسفانه من جزوشون نیستم.»
تا تقی‌به‌توقی می‌خورد پای علم و دانشش را وسط می‌کشید. خبر نداشت هر کسی‌ پسر بلقیس می‌شد جرأت نداشت بی‌سواد و علاف از آب درآید. ترجیح دادم مکالمه‌ای که هر لحظه خطرناک‌تر می‌شد را همان‌جا تمام کنم. بدون خداحافظی برگشتم و به سمت در رفتم.
صدایش از پشت سرم بلند شد:
«ادبیاتت رو دوست ندارم؛ ولی چاره‌ای نیست. شروع کردم به خوندن‌شون.»
قدمم همان‌جا سست شد. آهسته برگشتم و نگاهش کردم. مگر چه خوانده بود؟ جرأت پرسیدن نداشتم. اضطرابم بیشتر شد.
در حالی که سوار ماشین می‌شد، بی‌اعتنا گفت:
«عزیزم شب خوش.»​
 
آخرین ویرایش:
جوابش را ندادم. وارد خانه شدم و در را پشت سرم بستم. کفش‌هایم را از پا درآوردم و در دست گرفتم. خسته از پلّه‌‌ها بالا رفتم. افکار مشوشم همان پایین کنار او جا مانده بود.
روزهای مانده تا عقد بی‌وقفه می‌گذشتند. چندبار با اصرار دخترعمّه‌ها همراهشان برای خرید رفتم. مادر از ته‌دل خوشحال بود. بعد از سال‌ها نگرانی خیال می‌کرد بالاخره زندگی‌ام سروسامان گرفته و قرار است ما هم سهمی از خوشبختی داشته باشیم. برق رضایت را می‌شد در نگاهش دید.
عمّه بی‌اعتنا بود چون به اندازهٔ کافی مخالفتش را اعلام کرده بود که از این وصلت دل خوشی ندارد.
***
برس‌های آرایشی با نرمی روی گونه‌ها و پلک‌هایم حرکت می‌کرد. زیر نور سفید آیینه هر بار که آرایشگر دست از کار می‌کشید و تصویرم را می‌دیدم، دختر غریبه‌ای مقابلم نشسته بود که لحظه‌به‌لحظه بیشتر شبیه یک عروس می‌شد تا به همان اندازه اضطراب درونش بیشتر شود.
دخترها دورم جمع شدند. یکی از لباس تعریف می‌کرد و دیگری از آرایشی که به من می‌آمد. لبخندهای کوتاهی تحویلشان می‌دادم؛ امّا دلم آرام و قرار نداشت.
آرایش ملایم برای نخستین‌بار صورتم را جور دیگری نشان می‌داد. موهای نارنجی‌ با موج‌های درشت روی شانه‌ها و تا میانهٔ کمرم ریخته بود. تاج ظریف نقره‌ای میان‌شان می‌درخشید. دنبالهٔ لباس حتّی با پاشنه‌های باریک و بلند باز هم روی زمین کشیده می‌شد. موقع انتخاب لباس حواسم به باز بودن یقه و شانه‌هایش نبود. تور را جلوتر کشیدم؛ امّا نازک‌تر از آن بود که حس معذب بودنم را پنهان کند.
بالاخره میراث دنبالم آمد. همین که مقابلم ایستاد نفسم در سینه‌ام حبس شد. نگاه آرامش از صورتم گذشت. روی تاج نقره‌ای و موج موهایم تا روی شانه‌های برهنه‌ام نشست.
گرمای شرم آرام‌آرام وجودم را دربرگرفت. باز هم تور را جلو کشیدم. لبخند به لب قدمی نزدیک‌تر آمد. دسته گل را دستم داد. آراستگی و جذابیتش بیشتر از همیشه به چشم می‌آمد. باورم نمی‌شد قرار است تا چند دقیقهٔ دیگر کنار او پای سفرهٔ عقد بنشینم. با این حال هیچ‌چیز واقعی نبود. شاید در آخرین دقایق باقی مانده می‌توانستم منصرفش کنم. خم شد و آرام طوری که فقط خودم بشنوم در گوشم زمزمه کرد و گفت:
«به‌به خوش‌ به حال من، چه دزد خوشگلی.»
بعد لب‌هایش خیلی کوتاه روی گونه‌ام نشست. صدای دست‌زدن اطرافیان به گوشم رسید. خواهرها با ذوق برادرشان را بغل کردند و تبریک گفتند.
حرارت خجالت تا گردنم بالا آمد. دسته‌گل سفید را محکم‌تر در مشتم فشردم و سعی کردم نگاهم را از چشم‌هایش بدزدم. لبخند آرامش دقیقاً می‌دانست چه بلایی سر ضربان قلبم بیاورد.
دستش را پشت کمرم گذاشت و مرا از میان نگاه‌ها و قربان‌صدقه‌های خواهرهایش تا سوار شدن به ماشین بدرقه‌ کرد.
صدای آرام موسیقی سنّتی ما را واردار به سکوت می‌کرد تا نتوانم دهانم را برای حرفی باز کنم.
«گفتم این آغاز پایان ندارد،
عشق اگر عشق است آسان ندارد.»
در آرامش خودش غرق بود. نگاهم روی نیم‌رخ مردانه‌اش با ته‌ریش مرتّب و عینک دورمشکی‌اش ثابت ماند. تازه داشتم می‌فهمیدم به عنوان همسر او، وارد قصّه‌ای شده‌ام که راه برگشتش سختی فراوانی دارد.
مراسم عقد جایی بود که مدّتی پیش عروسی خواهرش ماهور در آنجا برگزار شده بود. خاطرهٔ آن شب در ذهنم زنده شد. برای پس‌گرفتن نوشته‌هایم بیرون زدم و حالا ناخواسته در مسیری گیر افتادم که سرانجامش مرا با لباس سفید کنار خود میراث نشانده بود.​
 
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین