دیدن مادر که با چشمهای خیس دخترکش را در لباس عروس میدید بغضی در گلویم نشاند. عمّه هم احساسش را پشت سکوتش پنهان کرده بود و نمیشد حدس زد در دلش چه میگذرد.
حضور شروین با شوخیها و خندههایش به همراه پدرش و بقیۀ خانواده، فضای مجلس را صمیمیتر کرده بود.
میان آن همه آدم فقط خودم حقیقت را میدانستم. مستأصل، درونم هنوز با سرنوشتی که برایش نوشته بودند کنار نیامده بود.
از تشویش و استرسی که به جانم افتاده بود، حالم دگرگون شد که ناگهان گرمای دست میراث را روی انگشتهای سرد و یخزدهام حس کردم. بامحبّت دستم را فشرد. همین تماس کوتاه و غیر منتظره بیشتر سردرگمم کرد.
با تسلّطی حیرتانگیز نقش داماد را بازی میکرد. به خودم نهیت میزدم که همه بخشی از آن معاملهٔ لعنتی است چون ما دو قطب متضاد در یک قاب مشترک بودیم. دو آدم با دو جهان متفاوت که اطرافیان سادهلوحانه اسمش را قسمت گذاشته بودند.
همهمه و صدای حرفها کم شد. عاقد شروع به خواندن خطبهٔ عقد کرد. هیجانی ناشناخته در وجودم پیچید. وقتی برای بار آخر پرسید، گلویم از شدّت دلهره خشک شد. چند جفت چشم با انتظار نگاهم میکردند.
آرام گفتم:
«بله.»
صدای بلند دستزدن و شادی مهمانها در سالن پیچید. قبل از جمعوجور کردن خودم میراث برای دومینبار بیپروا گونهام را جلوی چشم همه بوسید. قلبم هوری ریخت. تمام حواسم روی گرمای کوتاه لبهای او مانده بود.
نوبت به حلقهها رسید. آرام دست سردم را میان دستان گرم و پهنش گرفت و حلقهٔ سفید نگیندار را در انگشتم نشاند.
در گوشی گفت:
«چقدر بهت میاد.»
نگاهم را دزدیدم. بیتوجّه، حلقهٔ سادهٔ پلاتین او را برداشتم تا هر چه زودتر آن لحظات نفسگیر تمام شود.
وقتی حلقه را در انگشتش جا میانداختم گفت:
«خودم رو میگم که چقدر بهت میام.»
نگاهمان درهم گره خورد. لبخندی گوشهٔ لبش نشست. دستش را دور کمرم گرفت. عطر تلخ و خنکش بیشتر در مشامم پیچید. نزدیکی به او و آغوشش مزهٔ شیرینی میداد.
گذر آن چند ساعت برایم متحیّرانه، میان تبریکها و کادو دادنها و خوردن شام گذشت.
***
آخر شب با رفتن همه، میراث من و مادرم را رساند. چند کوچه به خانه مانده بود که بیمقدّمه گفت:
«وسایلت، همون چمدون و کولهٔ پشت ماشینه دیگه؟ چون مستقیم میریم خونه.»
اخم کردم. کدام چمدان؟ تازه یادم افتاد که ایرانخانم ساده و مهربان، برای راضی نگه داشتن دامادش تمام دنیایم را داخل یک کوله و چمدان جا داده است. خسته و کلافه خشمم را قورت دادم تا جلوی مادر دعوا راه نیندازم.
اصلاً کدام خانه؟ محال بود پایم را خانهٔ مادرش بگذارم. نکند منظورش همان جایی بود که میخواست زندگی مشترکش با نورا را آغاز کند؟ خودم را خوردم و ساکت ماندم.
وقتی رسیدیم مادر بغلم کرد. نصفشب، دم در آنقدر در آغوشش ماندم و گریه کردم که گویی میخواستم خودم را به او سنجاق کنم و نگذارم رهایم کند.
بالاخره با هزار سفارش مرا امانت دست میراث سپرد. با رفتنش کفری سوار ماشین شدم و حرکت کردیم. چند دقیقه در سکوت گذشت. دنبال مقصر میگشتم. تقصیر ابتهاج بود که ایکاش از اوّل پدرم نبود. شاید هم تقصیر عمّه بود که نتوانست سفت و سخت از پس تک پسرش برآید تا من در این هچل نیوفتم.
طاقت نیاوردم و خشک گفتم:
«منو کجا میبری؟»
نگاهش از خیابان جدا نشد.
آهسته گفت:
«خونه.»
عصبی پوزخند زدم و بلند گفتم:
«لازم نکرده. قرار ما عقد بود نه همخونه شدن.»
چهرهاش درهم شد.
لحنش همچنان آرام ماند و گفت:
«الآن زن منی. طبیعی که بیای خونهٔ شوهرت. کجاش نامفهومه؟»
با تمسخّر حرف میزد. عصبانی به سمتش برگشتم. صدایم را بالا بردم و گفتم:
«شوهر؟ دیگه اینجا لازم نیست نقش بازی کنی. خودت بهتر میدونی این معامله فقط سر تهدید و زورگویی خودت بود.»
چند ثانیه سکوت کرد. انگشتهایش محکمتر دور فرمان جمع شد.
خونسرد جوابم را داد و گفت:
«هرچی که بود الآن رسمی شده.»
تحمّلم طاق شد. موجی از اشمئزاز در وجودم پیچید.
با غیظ گفتم:
«نخیر همهاش به خاطر تهدید جنابعالی بود. همین.»
سرش را چرخاند و با نیشخند گفت:
«پس بهتره نقشمون رو خوب بازی کنیم.»
رنگ از صورتم پرید. ذهن خستهام دور یک فکر هولناک میچرخید. اینکه امشب با او زیر یک سقف بمانم. روی یک تخت بخوابم و نقش عروس واقعی را بازی کنم چون او اینطور میخواهد. در نهایت آخرش با نورا سروسامان بگیرد و من مثل مادرم سهمم از زندگی فقط پسزدگی و تحقیر باشد.
نفسم سنگین شد. زیر آن حجم از تور و پارچه داشتم خفه میشدم. حالم از آن لباس و از آن شب و از آیندهای که مبهم و تار بود، بهم میخورد.
با صدایی لرزان که هر لحظه بلندتر میشد گفتم:
«نگه دار ماشینو.»
نیمنگاهی انداخت و گفت:
«آروم باش دختر. یهو چت شد؟»
همین آرامش لعنتیاش بیشتر دیوانهام میکرد. معلوم نبود پشت آن صورت جذابش، چه شخصیت منفوری نشسته است؟ در فکرش چه میگذرد؟ امشب تا کجا میخواهد پیش برود؟
واقعاً او را نمیشناختم. برای نجات خانوادهٔ خودش و به خاطر مادرم، شتابزده به ازدواج تن داده بودم و حالا حسّ پشیمانی داشت، خفهام میکرد. مغزم از کار افتاد.
آشفتهوار گفتم:
«گفتم نگه دار.»
آرام ماشین را گوشهٔ خیابان پارک کرد. کامل سمتم چرخید.
نصیحتکنان گفت:
«خوب گوش کن دخترجون، تو الآن زن منی. تا وقتی این ازدواج سر جاشه، نمیتونی هر وقت دلت خواست بزنی زیر همه چی؟ مفهومه؟»
قطرهای عرقی که از سروگردنم آهسته روی پوستم سر میخورد بیشتر کلافهام میکرد.
جملهای در مغزم ضرب میخورد:
«هیچچیز واقعی نبود. من فقط سیندرلایی بودم که صدای زنگ نیمه شبش را میشنید. آخر این قصه با وجود ملوک و نورا قرار بود دقیقاً به همان جایی برسم که مادرم رسیده بود.»
تقریباً داد زدم و گفتم:
«پس تو هم خوب گوش کن! من توی زندگیم یکی رو دارم که بهش قول دادم دست هیچ مردی جز اون بهم نخوره. چون اوّلین نفری بود که باهاش رابطه داشتم. تو حقّ نداشتی همینطوری بپری وسط زندگیم. تازه واسم تعیین تکلیفم کنی.»
نگاه ناباورانهاش روی صورتم قفل شد.
چینی روی پیشانیاش نشست.
با دقّت پرسید:
«چی گفتی؟»
الآن میفهمیدم که چهقدر بهم نمیآمدیم. از فرصت استفاده کردم. باید میفهمید دختر بد داستان خودم هستم. کسی که همسرش شده عاشق مرد دیگری است. اخمهایش درهم رفت.
این بار بلندتر گفت:
«پرسیدم کیه؟!»
دستم را مشت کردم تا لرزشش معلوم نشود.
بیحوصله گفتم:
«به تو ربطی نداره.»
تا ته منظورم را خوانده بود. دستی به ته ریشش کشید. نگاهش رفت سمت خیابان که تک و توک ماشینها با سرعت از کنارمان رد میشدند. مؤاخذهکنان گفت:
«پس این مدّت منو چی فرض کرده بودی؟ چرا همون اوّل نگفتی؟ هان؟ الآن یهو یادت افتاده یکی رو داری که باید بهش وفادار بمونی؟»
عقب نکشیدم و گفتم:
«دقیقا انتظار داشتی چی بگم؟ منتظری جزئیاتش رو برات شرح بدم؟»
دندانهایش را بهم سایید.
با حرص گفت:
«دیگه داری چرت میگی!»
ماشین را روشن کرد و با شتاب راه افتاد. تمام مسیر سکوت بینمان با نفسهای عصبی او و تپش قلب من گذشت.
وقتی ماشین وارد پارکینگ شد خاطرهٔ جنجال قبلی مانند فیلم از جلوی چشمانم رد شد. ساختمان غرق سکوت بود. میراث پیاده شد. بیحرف، چمدان و کولهام را از صندوق عقب بیرون کشید و به سمت آسانسور رفت.
هنوزم اخمهایش درهم بود. لباس دستوپا گیر را در بغل گرفتم و با احتیاط پیاده شدم. با زانوهایی سست دنبالش راه افتادم.
وقتی انگشتش روی دکمهٔ آسانسور نشست قلبم فرو ریخت. داشتم دوباره وارد خانه و زندگی نورا میشدم. در آسانسور مقابل ما، باز شد. با تردید قدم برداشتم. آیینهٔ روبرو چهرهای خسته با آرایشی ماسیده و زیر چشمانی سیاه از گریه را نشان میداد.
به پشت در رسیدم و اینبار، خانم فضول همسایه خانه نبود که به بیرون سرک بکشد. صبر کردم تا میراث در را باز کرد. آهسته کنار رفت.
با کنایه گفت:
«بفرمایید. البته دفعهٔ اوّلتون نیست که تشریف فرما میشید.»
وارد خانه شدم و همان دم در ایستادم. او از کنارم گذشت و رفت. در پشت سرمان بسته شد. اوّل از شَرّ کفشهای پاشنهدار خلاص شدم. بعد آهسته پا به خانه گذاشتم. واقعاً زیر یک سقف، تنها با این مرد چه غلطی میکردم؟ البته دوروبرش پر بوده از دخترهای رنگارنگ که هزار بار از من زیباتر بودند. پس بعید بود بعد حرفی که به او زدم بخواهد نزدیکم شود. چمدان و کوله را وسط هال بزرگ که با وسایل زیادی شلوغ شده بود، قرار داد.
سنگینی نگاهش را از روی گردن و بالاتنهام برداشت و آرام گفت:
«بالاخره دفعهٔ قبل برای دزدی اومده بودی و استرس داشتی. طبیعی بود نتونستی خوب اطراف رو ببینی؛ ولی الان راحت باش چون خونهٔ خودته.»
لبم را روی هم فشار دادم. نیش حرفش دقیقاً وسط غرور لهشدهام نشست. ضعف داشتم. از صبح جز چند لقمهٔ زورکی شام چیزی نخورده بودم و حالا اضطراب هم به جان معدهٔ خالیام افتاده بود.
روی نزدیکترین مبل نشستم. با رفتن میراث به یکی از اتاقها نفس عمیقی کشیدم. به اطراف چشم چرخاندم. حیف پول آقامعراج که خرج بدسلیقگی ملوکخانم شده بود.
فرشهای لاکی شلوغ با مبلهای تیرهٔ بدرنگ اصلاً جور در نمیآمد. پردههای چندلایهٔ سنگین، حس خفهکنندهای به آدم میداد. وسط آن همه تجمل، با لباس پفی منتظر فرمایشات آقایداماد، نشسته بودم. همهٔ اینها تقصیر همان چرندیات مزخرفی بود که نوشته بودم. حرکت کوتاهی کردم تا صاف بنشینم؛ امّا سرم تیر کشید.
میراث برگشت. کت و شلوارش را با لباس راحتی عوض کرده بود. روبرویم نشست. نفس در سینهام حبس شد. دستهایش را درهم قفل کرد و کمی به سمتم خم شد.
آرام گفت:
«سه تا اتاق هست. هر جا راحتتری چمدونت رو بذار همونجا.»
معلوم بود روی دندهٔ لج افتاده است که گفت:
«میخوام این مدّت بدون دردسر بگذره. نه برای من حاشیه درست کن، نه برای خودت.»
حوصلهٔ دعوا نداشتم. خستگی روی شانههایم جا خوش کرده بود. پلکهای سنگینم را به زور باز نگه داشتم. سعی کردم خمیازهام را قورت بدهم؛ ولی او ول کن ماجرا نبود. تخصص خاصّی در سخنرانی داشت.
ناگهان بیدلیل گفت:
«دیگه مغازهٔ فرفری نمیری.»
شاید حس میکرد کسی که دوستش داشتم شروین بود. دلیلی برای کسب تکلیف نداشتم. جوابش را ندادم فقط از درون حرص میخوردم.
آرام بلند شدم و گفتم:
«یادم نیست جزو بندهای قرارداد باشه. پس میرم. از کسی هم اجازه نمیگیرم.»
درست مقابلم قد علم کرد. با شانههای پهن، یک سروگردن از من بلندتر بود. راه فرار را برایم بست. ناخودآگاه قدمی به سمت عقب برداشتم. دستش را بالا آورد و نوک انگشتش را آرام به بینیام زد.
آرام و شمرده گفت:
«پس عواقبش پای خودته.»
خم شدم و بند کوله را روی شانه انداختم. دستهٔ چمدان را عصبی دنبال خودم کشیدم. وارد اوّلین اتاقی شدم که سر راهم بود. در را پشت سرم بستم. چمدان و کوله را گوشهای رها کردم و به سمت پنجره رفتم.
پردهٔ حریر را کنار زدم و آن را باز کردم. نسیم سرد و لطیفی وارد فضای خفهٔ سنگین اتاق شد. بیحوصله برگشتم و لباس را با زحمت از تنم درآوردم و از چکدان یک دست بلوز و شلوار برداشتم و پوشیدم. آن شب بدون دوش گرفتن و شستن صورتم با تنی خسته و ذهنی مشوش سریع خوابم برد.
***
صبح با سروصداهای مبهمی از بیرون هراسان چشم باز کردم. چند لحظه طول کشید تا ذهن آشفتهام تکّههای پراکندۀ اتّفاقات دیشب را کنار هم چید. از اتاق بیرون زدم. خانه در سکوتی دلگیر فرو رفته بود. قدمهایم به سمت پذیرایی کشیده شد. پردههای ضخیم و زشت، نور خورشید را پشت خود پنهان کرده بودند. پارچهها را کنار زدم و درب تراس را باز کردم. آرام به بیرون قدم گذاشتم.
نسیم خنک صبح، خواب را از سرم پراند. کلافه موهای نامرتّبم را زیر کلاه هودی جمع کردم. چشمم به گربهای خیره ماندم که آرام و بیاعتنا روی لبهٔ دیوار چمباتمه زده بود و زل زده نگاهم میکرد.
صدا از آن سوی کوچه میآمد. چند نوجوان بیخبر از آشوب دنیای آدمی که از این بالا به تماشایشان ایستاده است، با هم شوخی میکردند و قهقهه میزدند. خندههای بیدغدغه، دلتنگیام برای مادر را عمیقتر کرد. طاقت دوری نداشتم باید امروز به دیدنش میرفتم.
برگشتم و به حمّام رفتم تا خستگی، اضطراب و فشار دیروز را از تنم بشویم. زیر دوش آبداغ ایستادم. صدای یکنواخت برخورد قطرهها با کف زمین آشفتگی ذهنم را ذرّهذرّه فرو نشاند.
میان گرمای آب و بخار مهآلود افکاری در سرم میچرخید. اوّل باید برای همیشه از شرِّ نوشتههای لعنتی خلاص میشدم چون هر روز بیشتر در این بازی مسخره فرو میرفتم. بعد بلافاصله از میراث جدا میشدم.
آنوقت من میماندم و مادر و زندگی تازهای که قرار بود با دستهای خودمان بنا کنیم خدا را چه دیدی شاید در آینده من هم عاشق میشدم و زندگی مشترکم را با عشق شروع میکردم. شیر آب را بستم. حوله را دور خودم پیچیدم و از حمّام بیرون آمدم.
لباس پوشیدم و آماده شدم. سریع از خانه بیرون زدم. بوی نم باران سرحالم کرد. سر راه به نانوایی رفتم و سنگک داغی خریدم تا صبحانه را با مادر بخورم. گوشهٔ برشتهای از نان را کندم و در دهان گذاشتم. هرچه به پیچ کوچه نزدیکتر میشدم صدای ماشینآلات سنگینی که به جان خانهباغ افتاده بودند واضحتر در گوشهایم میپیچید.
نگاهم روی صفحۀ موبایل قفل بود. استوریها یکییکی بالا میآمدند. به خانه رسیدم. پشت در ایستادم تا خواستم دسته کلیدم را از کولهام بیرون بکشم به پیج سلیمی رسیدم. جملههایی از عشق و دوستداشتن کنار تصویری از دو حلقه. خشکم زد. تلخی غریبی را حس کردم. کسی که هیچوقت متعلق به من نبود، باز هم از من گرفته شد.
اشک در چشمانم جمع شد. اتّفاق بزرگ و مهمی رخ نداده بود. پس چرا آنقدر بهم ریختهام کرد که به سرعت از درب خانه دور شدم؟ اشکریزان من ماندم با سنگک در دستم و مسیری که به سمت کافهکتاب کشاندم. شاید وقتش بود پیشنهاد کار را قبول کنم. درب را هل دادم و وارد شدم.
شروین تا چشمش به من افتاد متعجّب نان را از دستم گرفت و گفت:
«بهبه! نمیخواست زحمت بکشی. تو کجا، اینجا کجا؟ گفتم لابد کنار دکی صبحونهٔ دونفره میخورین.»
اخم کرده کوله را از دستهٔ صندلی آویزان کردم و گفتم:
«مزه نریز که اعصاب ندارم.»
بادقّت نگاهم کرد و گفت:
«اِ، چی شده دوباره؟ به همین زودی طلاقش دادی.»
بیحوصله نشستم.
بیمقدمه گفتم:
«دیشب وسط دعوا بهش گفتم یکی رو دوست دارم که باهاش در تماسم. حواست باشه.»
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
با چشمهایی گرد شده گفت:
«وای نه. نه. نه. اینو نباید میگفتی دختر. نمیتونستی یه بیستوچهار ساعت آبرو داری کنی؟ چرا دروغ تحویل پسر مردم دادی؟»
پوفی کشیدم.
سرم را میان دستهایم گرفتم و گفتم:
«تو که دیگه میدونی هیچی این ازدواج واقعی نیست پس برام موعظه نکن. برای میراثم فرقی نداره که پارتنر دارم یا نه؟»
زیر لب سوتی کشید و گفت:
«خدا بهت رحم کنه. حالا انشاءالله اومدی سرکار دیگه؟ یا پیک نونوایی شدی برام؟»
با تردید گفتم:
«من هیچی بلد نیستم.»
بین حرفم پرید و گفت:
«یاد میگیری.»
شروین که موفّق شده بود نصفه و نیمه از آن قیافهٔ کش آمدهٔ مغموم بیرونم بکشد، ادامه داد و گفت:
«قبول نکنی مجبوری بشینی توی خونه و به نصیحتهای آقمعلم گوش کنی.»
نگاهم به کتابهای چیدهشده روی قفسهها خیره ماند. اشکها دوباره مسیر خود را پیش گرفتند. نفسم را آهسته بیرون دادم و گفتم:
«سلیمی کی رفت توی رابطه؟»
آرام گفت:
«دستیار بذار دو تا قهوه بیارم، بعد بشینیم به درد و دل کردن.»
بیرون شیشه باران ریزی میبارید. فکرم پیش مادر بود که باید صبح میدیدمش؛ ولی فرصت نکردم تا پا به آنجا بگذارم.
طولی نکشید که صدای گذاشته شدن فنجان را روی میز شنیدم. شروین با انگشت ضربهٔ آرامی به میز زد.
به شوخی گفت:
«رئیس قهوهتون یخ نکنه.»
بالاخره نگاهم را از خیابان کندم و گفتم:
«توی چند دقیقه از دستیار به رئیس ارتقا گرفتم؟»
با لبخند گفت:
«آره. دیدم قیافهات خیلی درهمه گفتم شاید ترفیع شغلی حالت رو جا بیاره وگرنه هنوز رئیس منم.»
به صندلی تکیه داد و گفت:
«چیه؟ خوشت اومد؟»
فنجان گرم را میان دستهایم گرفتم.
بیحوصله گفتم:
«خیلی.»
«به خدا اگه سفارش شیما نبودی همین الآن اخراجت میکردم.»
بیرمق زمزمه کردم و گفتم:
«شیفتهٔ تغییر مودِتم.»
جدّی نگاهم کرد و گفت:
«بیخیال سلیمی شو. تو اصلاً خبر داشتی این آدم چند ساله با دخترهست؟»
سرم آرام بالا آمد.
بدون ملاحظه ادامه داد و گفت:
«لایوهای آخرش رو ندیدی. وقتی چند وقت پیش بچّهشون به دنیا امد تازه رابطهشون رو رسمی کردن.»
هر کلمهاش آرام و معمولی بود؛ ولی غمی عمیق و کهنه قلبم را میفشرد. سرم را برگرداندم تا محبور نباشم کلّهٔ سحر دوباره گریه و زاری کنم. احمقانه داشت گولم میزد تا خامم کند. چهقدر در چشمم پست و حقیر بود.
به در کافه چشم دوختم. دخترهای دانشجو خندان و پرسروصدا یکییکی وارد میشدند. با کیفهای سنگین روی شانههایشان و مقنعههایی که نصفهونیمه دور گردن افتاده بود.
با صدایی گرفته پرسیدم:
«امروز چه خبره؟ چرا اینهمه شلوغه؟»
گوشیاش را روی میز گذاشت و گفت:
«آهان یادم رفت بهت بگم. بس که پرچونگی کردی. برای رونمای از کتاب جدید استادشونه. امروز قراره بیاد اینجا. از همین قرتیبازیهای جدید دیگه.»
پوزخند کجی زدم و زیر لب گفتم:
«چه مسخره.»
شروین حالوهوای خودش را داشت. هنوز چشمش به در بود. رفتوآمد آدمها را زیرنظر گرفته بود و هم زمان ادای مرا هم در میآورد.
ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
«اگه بدونی چی شده!»
چند هفتهای میشد که تمام فکر و ذکرش دختری به اسم کتایون بود که از ته دل کتیجانم، صدایش میزد.
دانشجوی ترم آخری که گاهی برای خرید کتاب میآمد. ظاهراً موفّق شده بود دل این پسر دوستداشتنی را ببرد. با ذوق از آخرین گفتوگوی کوتاهشان تعریف میکرد که ناگهان ساکت شد.
زیر لب گفت:
«اومد.»
کنجکاو نگاه کردم. دختری ظریف و زیبا وارد شد و به طرف ما آمد. مانتوی صورتی سادهای پوشیده بود. موهای تیرهاش از زیر مقنعهاش بیرون زده بود. صورتی گرد با چهرهای دلنشین داشت.
شروین که تا چند لحظه پیش لم داده و بیخیال حرف میزد بلند شد و صاف ایستاد. لبخندی روی صورتش نشست.
با چشمانی که برق میزد گفت:
«سلام، کتیجانم خوش اومدی.»
دختر لبخندی زد و گفت:
«سلام. خوبی؟ مزاحم نیستم؟»
شروین فوری گفت:
«نه. نه بابا چه مزاحمتی؟»
به طرفم برگشت و گفت:
«اینم زمرد. خواهرم. برادرم. همکارم. رفیقم.»
با او دست دادم. دختر مهربان و بامحبّتی دیده میشد. تا موقع رفتنش هر سه مشغول صحبت شدیم. شروین گذرا از خاطرات بچگیمان تا داستان دزدی و ازدواجم با میراث را دوباره برایش تعریف کرد.
ملاقات کوتاه ما بدون اینکه انتظارش را داشته باشم، دوستی تازه برایم به ارمغان آورده بود. با شخصیت گرم و مهربانش حسّ میکردم سالهاست که او را میشناسم. موقع رفتن برایم دست تکان داد و لبخند زد.
شروین هنوز کامل سمت میز برنگشته بود که از ته دل گفتم:
«خوشبخت بشی داداشی. واقعاً به هم میاین.»
«چاکریم.»
«جدّی میگم. معلومه دوستت داره. قدرش رو بدون.»
صندلی را عقب کشید، امّا ننشست.
با اعتماد به نفس ابرو بالا انداخت و گفت:
«خب معلومه. میخوام برم خواستگاریش. من مثل شماها نیستم. توی رابطه صد خودمو میذارم وسط. بیکم و کاست.»
چشمهایم را ریز کردم و گفتم:
«خیلی خب استاد اخلاق، کلاس امروز تموم شد یا هنوز ادامه داره؟»
قیافهای حقّ به جانب گرفت و گفت:
«راستی جهت اطلاعت اون استاد دلبری که امروز قراره بیاد و این همه دختر واسش اینجا غش و ضعف میکنن اسم کوچیکش میراثه.»
قلبم فرو ریخت.
عصبی گفتم:
«چی؟ لال بودی؟ چرا زودتر نگفتی؟»
بیخیال و خونسرد گفت:
«خیلی خب. الآن دارم میگم دیگه. ایشون همین حالا ماشینش رو بیرون پارک کرد. داره میاد سمت ما.»
کلافه و دستپاچه از پشت میز بلند شدم. بدون نگاه کردن به پشت سرم سریع قدم برداشتم. جایی پشت قفسههای کتاب، در انتهای کافه پنهان شدم.
یکی از کتابهای قطور را از قفسه بیرون کشیدم و میان فضای خالی بهجا مانده به سالن چشم دوختم.
میراث میان حلقهای از دختران پُرحرف و مشتاق ایستاده بود. آرامشی که هیچ هیاهویی توان بهم زدن، تمرکزش را نداشت. نه لبخند. نه نگاهش، روی کسی بیش از حد لحظه مکث نمیکرد.
روبروی دانشجویان نشست. همه آرام گرفتند. سؤالها یکییکی مطرح میشدند که البته بیشتر بهانهای برای چند ثانیه بیشتر همصحبت شدن با او بود.
دستنیافتنی بودنش، احساساتم را بیشتر بهم میریخت. مردی که هیچوقت نمیشد از نگاهش فهمید در دلش چه میگذرد.
طولی نکشید که صدای تقتق پاشنهٔ کفشی رشتهٔ افکارم را برید و نورا وارد شد. بعد از سلامواحوالپرسی گرم با شروین، به سمت دیگر سالن رفت.
به میراث سلام کرد و گوشهای ایستاد و مثل تمام بلاگرها مشغول گرفتن عکس و فیلم شد.
آنقدر نگاهشان کردم تا کمکم معرفی کتاب، سؤال و جوابها و عکس گرفتن استاد با دانشجوهایش تا پرچانگی نورا با لایو گرفتنش تمام شد.
جمعیت پراکنده شد. نورا هم بعد از گشت و گذار در بین کتابها، کوتاه با میراث حرف زد. چند کتاب خرید و بالاخره شرش کم شد.
طولی نکشید که پچپچ آشنایی از پشت سرم به گوش رسید. سر برگرداندم. شروین دستبهسینه ایستاده بود. ابرویش را بالا انداخت.
با تمسخّر گفت:
«خانم جاسوس، آقاتون سراغت رو میگرفت.»
اخم کردم و گفتم:
«میگفتی نیستم. خبر ندارم ازش. یه جوری ردّش میکردی.»
با قیافهای درمانده دستش را لای موهایش کشید.
زیر لب غر زد و گفت:
«آخه خنگ خدا بعداً که برگردی خونه نمیپرسه کجا بودی؟ فکر کردی با کی طرفی؟ تازه میدونه میای سرکار.»
با حرص گفتم:
«اون وقت کی بهش گفت؟ خودت دیگه. حدّاقل چند روز تحمّل میکردی. بعد سیر تا پیاز ماجرا رو میذاشتی کف دستش.»
شانهای بالا انداخت.
جدّیتر گفت:
«بالاخره میخوای کار کنی یا نه؟ تا کی میخواستی موش و گربهبازی راه بندازی؟ باید میفهمید. تازه کسب اجازه از شوهر واجبه.»
نفس عمیقی کشیدم تا اعصابم را جمعوجور کنم.
آرام و خسته گفتم:
«خیلی خب. تو برو.»
در حال حاضر، نیازم به حقّوق و پول درآوردن موضوع مهمی برای روی پای خود ایستادنم بود. مستقل بودن و استقلال مالی میخواستم که اگر چند ماه دیگر از زندگی میراث بیرون رفتم، دست خالی نمیماندم.
از پشت قفسهها بیرون آمدم. در همان لحظه میراث سرش را به سمتم چرخاند. نگاه کوتاهش چندثانیه بیشتر طول نکشید. بدون بروز دادن احساساتش. نه لبخندی، نه اخمی، نه اشارهای که بفهمم از دیدنم خوشحال شده یا نه؟ پس حضورم برایش اهمّیّت چندانی نداشت!
کلافه نگاهم را از او گرفتم و از کنارش گذشتم. بیتوجّه، مشغول کار خودم شدم تا وقتی که جلسهاش تمام شد. با شروین دست داد و به سمت درب خروجی رفت. خودم را سرزنش کردم که چرا هنوز با وجود همهٔ تصمیمهایی که گرفته بودم، ته دلم منتظر کوچکترین نشانهای از او میماندم. فصل دوّم
«به خودم آمدم انگار تویی در من بود،
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود» (علیرضا آذر)
نزدیک ساعت ده شب بود. خستگی روی شانههایم
سنگینی میکرد. شروین مداوم غر میزد.
«خانم دیر شده. تشریفت رو ببر دیگه؟»
چشم غُرّهای به او رفتم. دستبردار نبود.
«گرفتار شدم از دستت. پس جواب شوهرت با خودت.»
تسلیم شدم. لپتاپ را خاموش کردم، چند برگه را مرتّب کردم و داخل کوله گذاشتم. بندش را روی شانهام انداختم و بلند شدم. قدم اوّل را برنداشته بودم که درب بیصدا باز شد. میراث وارد شد. با چهرهای که خستگی یکروز کاری را پشت آرامش همیشگیاش پنهان کرده بود.
شروین بلافاصله از پشت سیستم بلند شد و صاف ایستاد و با احترام سلام کرد. بیحوصله و خسته سلام سردی را زیر لب زمزمه کردم.
آرام جواب داد و گفت:
«سلام. به نظرت برای خونه رفتن یهکم دیر نشده؟»
قبل از اینکه حرفی بزنم به سمت شروین نگاه کرد و گفت:
«یه نسبت فامیلی دور باعث نمیشه توی همه چی دخالت کنی. چرا تا اینوقت شب نگهش داشتی؟ اصلاً با اجازهٔ کی بهش گفتی بیاد سرکار؟»
برخلاف من خشم میراث برای شروین اهمّیّتی نداشت.
با لبخند جواب داد:
«چون خواهرشم.»
میراث پوزخند کوتاهی زد و گفت:
«پس تراپیست لازمی.»
او جدّی شد و گفت:
«ببین دکتر. شما شوهرشی قبول. ولی منم خواهرشم. برادرشم. دوست دوران بچگیشم. بعدشم خودش خواسته اینجا کار کنه و کسی اجبارش نکرد.»
میراث نگاهم کرد.
با تحکّم گفت:
«راه بیفت. با دوستت هم خداحافظی کن چون دیگه نمیبینیش.»
از تعیین تکلیفش، ابروهایم درهم رفت.
دلخور گفتم:
«خودم داشتم میرفتم.»
جدّیتر گفت:
«پس چرا هنوز اینجایی؟»
اخمآلود گفتم:
«چون داشتم کارم رو برای فردا جمعوجور میکردم. لازم نبود بیای و یادآوری کنی.»
شروین که بین ما ایستاده بود گفت:
«دکتر عصبانی نشو. خیلی خب از فردا زودتر میره خونه.»
نگاهش کردم و با حرص گفتم:
«تو حرف نزن. هر وقت دلم خواست میام و میرم. وکیل و وصی نخواستم.»
شروین دستهایش را بالا برد و گفت:
«باشه. باشه. من که چیزی نگفتم. فقط خواستم اعلام کنم، دیگه تعطیله. شمشیرها رو غلاف کنید و به سمت در خروجی تشربففرما بشید.»
بدون خداحافظی، عصبانی از کنار میراث گذشتم.
زیر لب گفتم:
«من از پس خودم برمیام.»
هر دو به خانه برگشتیم. دلخوری و فاصلهای که بین ما وجود داشت را به روی هم نمیآوردیم. چون کسی برای شکستن رابطهٔ معلقی که نامی نداشت قدمی برنمیداشت. شاید چون گفته بودم کسی را برای دوستداشتن، دارم. پس دلش نمیخواست باعث دردسر تازهای باشم. آدمی با رفتارهای عتیقه، درست شبیه مادرش.
***
شناختنش را آرام و بیصدا انجام میدادم. صبح علیالطلوع بیدار میشد. مردی که انگار خواب را هم مثل باقی احساساتش زیادی جدّی نمیگرفت. روزش با تدریس و مدیریت و… میگذشت. به هر حال همیشه مشغول بود. حتّی چند ساعت حضورش در خانه، انتهای اتاق نیمهتاریک کنار پنجرهٔ رو به خیابان پشت میز کارش میگذشت.
از لای درب نیمهباز اتاق سرک کشیدم. نور آبی لپتاپ روی صورتش افتاده بود و به چهرهٔ سردش حالتی خشک و خشن میداد. عینکش را آرام روی میز گذاشت و خسته دستی روی گردنش کشید. خواستم بیصدا عقب بکشم که صدایش آرام و ناگهانی او میخکوبم کرد.
«دزد کوچولو، نمیخوای به ما غذا بدی؟»
اخم کردم. گستاخانه فقط بلد بود هر اسمی که دلش میخواست، روی آدم بگذارد. آهسته وارد اتاق شدم.
کنار درب ایستادم و سرد گفتم:
«من برای دزدی نیومدم. اومدم چیزی رو بردارم که مال خودم بود.»
خندهای گوشهٔ لبش نشست. سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و گفت:
«نصفهشب، بیاجازه وارد خونهٔ مردم شدن اسمش خاطرخواهی نیست جانم، دزدیه. دزدی.»
ادامه داد و گفت:
«بعدشم اطلس، یاقوت، زمرّد...چه فرقی داره؟ دزد، دزده.»
اگر جوابش را نمیدادم از حرص خفه میشدم. کاش میشد گوشهای از آن رازی را که میدانستم، به زبان میآوردم تا تمام کوه اعتماد به نفس و مغرور روبرویم از خجالت آب میشد؛ ولی هنوز وقتش نبود. گرویی را برای روز مبادا نگه داشته بودم. به دیوار تکیه دادم. نفس عمیقی کشیدم.
با طعنه گفتم:
«البته که اسمم حاصل خوشسلیقگی خاندان شماست.»
بین حرفم پرید و خونسرد گفت:
«اگه سخنرانی بیسروتهت تموم شد، شام رو حاضر کن که خیلی گرسنهامه. یه وقت دیدی تو رو به جای غذا یه لقمه کردم»
چشمهایم را ریز کردم و گفتم:
«آقای بانمک غذا نداریم.»
لپتاپش را با صدای کوتاهی بست و گفت:
«مادرشوهرت زنگ زد. برای فردا شب دعوتمون کرد.»
چقدر هم که دلتنگ مادرشوهر دوستنداشتنیام بودم. بیحوصله موهایم را بالای سرم گوجهای بستم.
سریع گفتم:
«من که نمیام. رفتی سلام برسون.»
بلند شد و گفت:
«مهمونی پاگشای عروس و داماده. همه هستن. بایدی سرکار علیه.»
پس برایش مهمّ بود که همه را راضی نگه دارد و نقش پسرنمونه را عالی بازی کند.
در جوابش گفتم:
«به یه شرط.»
ابروهایش بالا رفت.
با خندهای که چهرهاش را بانمک میکرد گفت:
«میشنوم.»
«هر چی برداشتی رو برمیگردونی.»
خونسرد گفت:
«تو الآن داری باج میگیری؟»
«دقیقاً.»
خوشحال شدم. خدا را چه دیدی شاید نوشتهها را بیدردسر پس میداد و از دستش راحت میشدم.
گوشهٔ لبش بالا رفت و گفت:
«همین؟ چه ارزون حساب کردی.»
نفسم را آهسته بیرون دادم و گفتم:
«دیگه اگه طلاقم بدی، که عالی میشه.»
آرام از کنار میز فاصله گرفت. قدمبهقدم سمتم آمد.
مقابلم ایستاد و گفت:
«قبوله.»
حتماً کاسهای زیر نیمکاسهاش بود که سریع قبول کرد. دو انگشتش را روی لبهٔ درب اتاق گذاشت. درب با صدای خیلی آهسته کنارم بسته شد. قلبم بیاجازه شروع به تپیدن کرد. به سمتم خم شد. گرمای نفسش روی صورتم نشست. نگاهش آرام از چشمهایم روی لبهایم ثابت ماند. ناخودآگاه نفسم گیر کرد. دستپاچه شدم؛ ولی ته وجودم به او اعتماد داشتم. دست از پا خطا نمیکرد.
با لحنی مخلوط از شوخی و جدّی گفت:
«حاضری قید کسی که دوستش داری رو بزنی و امشب پیشم بخوابی؟»
از نحوهٔ برخوردش خشکم زد. حتماً سر به سرم میگذاشت. معلوم بود عاشق بازی کردن و بردن است پس احساسات برایش اهمّیّتی نداشت. وگرنه مثل آدم مینشست و از دلیل ازدواجش با من حرف میزد.
کلافه گفتم:
«داری مسخرهام میکنی؟»
فاصلهٔ اندکی گرفت و آهسته گفت:
«شاید.»
با حرص نگاهم را بالا کشیدم. از رفتارش سر در نمیآوردم.
به تلافی گفتم:
«تو، زیادی اعتمادبهنفس داری.»
سرش را عقب برد. نگاه خونسرد و سنگینش بیاجازه تا عمق وجود آدم پیش میرفت.
بیتفاوت گفت:
«و تو هم زیادی وسوسهکنندهای.»
بعد آرام کنار رفت. سریع دستگیره را چرخاندم و از اتاق بیرون زدم. ماندن کنار او برای هر دوی ما، بیش از حد خطرناک بود.
آشوب درونم از این کشش ناخواسته آرام نمیگرفت. ما شبیه هم نبودیم و دقیقاً تا پایان قرارداد نباید خام احساسات رمانتیک میشدم. پس چرا مسیری که داشتم تجربهاش میکردم با همیشه فرق داشت؟ حس و کششی ناخواسته مرا به سمت او میکشاند.
***
تلفنی با مادر صحبت کردم. پشت عادی حرفزدنش خواهشی پنهان بود. خیلی آرام و محتاط اسم عمّه را وسط کشید. انگار میترسید اگر مستقیم بگوید عصبانی بشوم و قید رفتن را بزنم.
«دخترم، زشته نیای. مردم این همه تداریک دیدن.»
با خودم گفتم:
«به درک که تدارک دیدن.»
نگاهم به پنجره بود. به آسمان کمرنگ عصر که آرامآرام رنگ میباخت. دلم نمیخواست کسی را ببینم و به دروغ نقش عروس خوشبخت را دربیارم. وقتی هنوز تهدل عمّه با من صاف نبود. وقتی همه چیز از روی کاغذ زیبا و فریبنده بود. وقتی از نقشهٔ میراث سر در نمیآوردم. صدای مادر در گوشم پیچید. نخیر ایرانخانم کوتاه نمیآمد.
آنقدر دست پایین را گرفت که کلافه گفتم:
«باشه مامان. ول کن تو رو خدا. میام.»
تماس که قطع شد پیام میراث روی صفحهٔ موبایل نمایان شد.
«عروسخانم، غروب میام دنبالت.»
عروسخانم، عنوان جدیدی برای به استهزاء گرفتنم بود. جوابش را ندادم. گوشی را روی تخت انداختم و نفس عمیقی کشیدم. حولهام را برداشتم و به سمت حمام رفتم. زیر دوش ایستادم. بخار آبداغ کمکم روی آیینه نشست و بوی شیرین شامپو در فضای کوچک اطرافم پیچید. مدّتها بود اینطور با حوصله برای رفتن به جایی آماده نمیشدم. اینطور مجذوب کسی نشده بودم. اینطور تغییرات ظاهر و حس درونی نداشتم.
پس حضور میراث در زندگیام اوضاع را آهسته عوض میکرد. تا الان نمیدانستم که نقطه ضعفم مادر است. تنها آدم باارزشی که برایم باقی مانده بود. چون نرمنرمک داشتم یاد میگرفتم که میان همین پستی و بلندیها است که باید دوام بیاورم.
در واقع همیشه گوشهای از ذهنم درگیر موضوعی بود که رنجینده نگهام دارد. چشمهایم را بستم و اجازه دادم آب از روی شانههایم سُر بخورد تا خستگی این چند ماه را با خودش ببرد.
طبق عادت حولهپیچ از حمام بیرون آمدم تا فکر کنم چه بپوشم؛ ولی تازه یادم افتاد چیزی برای پوشیدن ندارم. همهاش تقصیر خودم بود که برای عقد سر لجولجبازی حاضر نشدم جز حلقه خرید درست و حسابی داشته باشم.
نگاهم روی لباسهای کنار هم چپیده شدهٔ داخل چمدان چرخید. در برابر ظاهر مرتّب و شیکپوشی میراث، بیش از اندازه معمولی و ساده به چشم میآمدم.
صدای موزیکی شاد از یکی از واحدها به گوشم میرسید. بیدلیل اشکهایم پشت سرهم شروع به باریدن کردند. روی زمین نشستم. چون بودن میان زندگی نورا به اندازهٔ کافی زجرآور بود. دردناکتر مادر بود که دنبال فرصتی برای توضیح دادن به او میگشتم تا زیادی دلش را به ازدواجم خوش نکند و برای جدایی همراهم باشد.
خودم را دلداری دادم که زندگی بدون نام ابتهاج برایش میساختم. دستمال کاغذی را آرام روی پلکهای خیسم کشیدم. خودم را جمع و جور کردم. شروع کردم به آرایش کردن و حاضر شدن تا حال و هوایم تغییر کند.
کت کراپ مخمل سبزی برداشتم. پارچهاش زیر نور، میان سبز تیره و مشکی تغییر رنگ میداد. برق محوی که داشت، به رنگ پوستم میآمد. دامن همرنگش، تا روی زانو میرسید. روسری کوچک مشکی با خالهای سفید را روی موهایم بستم. گرهاش کنار سرم شبیه پاپیونی ظریف ایستاد.
چشمم به نیمبوتهای پاشنه بلند باریکم افتاد. لبخند کمرنگی گوشهٔ لبم نشست. چند سال بود فصلبهفصل، فقط نگهشان داشتم تا قسمت شد این پاییز، برای غیرممکنترین مهمانی تاریخ آنها را بپوشم.
لبهٔ تخت نشستم و زیپ بوتها را بستم. بلند شدم و مقابل آیینه ایستادم. به خودم نگاه کردم. قد و قامتم کشیدهتر شده بود. چه دنیا و افکار بیارزشی داشتم، که همین چندسانت پاشنه میتوانست حسّ بهتری برایم بسازد.
کیف دستیام را برداشتم تا وسایلم را مرتّب کنم که چشمم به کارت وکیل افتاد. کارت را بیرون کشیدم. در همان چند ثانیه که داشتم آدرس روی کارت را میخواندم، فکری در ذهنم جان گرفت.
اگر امروز قبل از مهمانی به سراغش میرفتم، ممکن بود از کنار ماجرای پسر و همسر اوّل ابتهاج من هم به سهمم برسم. شماره را گرفتم. بعد از چندبار بوق خوردن جواب نداد.
کلافه زیر لب گفتم:
«جهنَّم.»
موبایل را کنار گذاشتم. طولی نکشید که صدای زنگش سکوت اتاق را شکست. شمارهٔ وکیل روی صفحه افتاده بود. فوری جواب دادم. وقتی خودم را معرفی کردم، تحویلم گرفت. گرم و نرم احوالپرسی کرد. آرام و مطمئن حرفمیزد.
در نهایت گفت:
«میتونم کمکم کنم، فقط باید یهکم صبر کنی.»
شاید بالاخره کسی پیدا شده بود که میتوانست حقّم را بگیرد.
در ادامه گفت:
«وقتی همدیگه رو دیدیم، دربارهٔ جزئیات پرونده صحبت میکنیم.»
بعد از خداحافظی آدرسی برایم فرستاد.
وقتی لوکیشن روی صفحه باز شد ابروهایم ناخودآگاه جمع شد. چون دفتر وکالتش نبود. مردد شدم و قید رفتن را زدم. از طرفی هم قطعاً مادر مخالف بود. البته اگر دهانم را بسته نگه میداشتم کسی متوجّه نمیشد. نظرم به سرعت عوض شد. به ساعت نگاه کردم. هنوز دوساعتی وقت داشتم. بدون در جریان گذاشتن میراث، کیفم را برداشتم و از خانه بیرون زدم.
هوای عصر خنکتر شده بود. نسیمی آرام به صورتم میخورد. سوار تاکسی شدم و آدرس را به رانندت دادم. مسیر دور نبود. سرم را به شیشه تکیه دادم. نگاهم به ساختمانهای شیک و درختهایی بود که از مقابل چشمانم میگذشت.
ماشین خیلی زود جلوی ساختمانی توقف کرد. کرایه را حساب کردم و از تاکسی پیاده شدم. زنگ درب را زدم و عقب ایستادم. صدای خشخش آرام افتادن برگها در سکوت خیابان شنیده میشد.
خانمی از پشت آیفون با صدایی نازک و کشدار گفت:
«بله؟»
اسم آقایشمیرانی را که آوردم، مکث کوتاهی کرد. چون داشت مرا از دوربین برانداز میکرد. با صدای تقهای، قفل باز شد. درب را هل دادم و وارد شدم. مسیر سنگفرش از کنار دارودرخت حیاط با استخر خشک شده، رد میشد. هر چه جلوتر میرفتم، صدای موزیک واضحتر میشد. بیس آهنگ از دور در فضا میپیچید. بند کیفم را محکمتر چسبیدم. باد خنک، لرزی خفیف به جانم انداخت.
از چند پلّهٔ بلند سنگی روبرو گذشتم و جلوی ساختمان ایستادم. لحظهای دودل شدم که واقعاً وارد شوم یا نه؟ ولی قبل از تصمیم گرفتنم درب مقابلم باز شد. سریع بوی نامطبوعی به اسقبالم آمد. به اجبار وارد شدم. جایی شبیه بارهای شلوغ فیلمها بود. همان فضاهای نیمهتاریک با دود غلیظ سیگار که هوا را سنگین و خفهکننده میکرد تا نفس کشیدن سخت باشد.
پشت کانتر بلند مشکی، زنی با موهای بلوند فرخورده و رژ قرمز تیره بطریها را با حرکات حرفهای جابهجا میکرد.
بدون درست نگاه کردنم با صدایی گرفته گفت:
«بشین گلم.»
با اضطراب، روی صندلی بلند نشستم. از آمدنم به غلط کردن افتادم؛ ولی چارهای نداشتم. چون ربط من به این مکان لعنتی، فقط دیدن وکیل بود نه هیچ ماجرای دیگری.
از آنجا کل سالن بزرگ را رصد کردم. چند دختر روی سن میرقصیدند. با تکّه نوارهایی قرمز براق که فقط چند قسمت از بدنشان را پوشانده بود.
دو، سه نفری روی مبلهای چرمی نشسته بودند. آن طرفتر دونفر بیپروا در نزدیک شدن بهم مقابل آن همه چشم، با وقاحت زنندهای مشغول کار خود بودند.
قلبم از استرس تند میزد. همهچیز شبیه کابوس بود. هیچ کس عادی به نظر نمیرسید. سرم را برگرداندم. زن پشتبار، لیوان کوتاه نوشیدنی مقابلم گذاشت. نگاهم روی لیوان خیره ماند؛ امّا هنوز عقلم سر جایش بود که دستم سمتش نرود.
لحظات میگذشت و خبری از آمدن شمیرانی خیرندیده نبود. تلاطم درونیام بیشتر شد. با دلشوره موبایل را از داخل کیفم بیرون کشیدم تا برای تماس گرفتن به حیاط بروم که هم زمان صدای عربده کشیدن مردی از وسط سالن سر پسر جوان سینی به دست بلند شد.
به آنی سمت او یورش آورد و سینی با محتویاتش جلوی پایم، روی زمین ریخت. با دست به یقه شدن آنها صدای موزیک کم شد. نگاهها بیتفاوت سمت ردوبدل شدن مشتهایی بود که در هوا پرتاب میشد تا عادی بودن خشونت را نشان بدهد.
تحمّل و طاقتم تمام شد. هول و دستپاچه از روی صندلی بلند شدم تا به سمت درب خروجی بروم که ناگهان تنهٔ محکمی خوردم. دنیا برای یکلحظه چرخید و تعادلم از بین رفت. پاشنهٔ بوتم روی خردهشیشهها لغزید و با شدّت پخش زمین شدم.
دستم ناخودآگاه روی زمین کشیده شد. سوزش تیز شیشهها کف دستم را برید. درد واقعی لحظهای بعد از زانویم بالا کشید. میخواستم بلند شوم که گرمای خون را روی خراشهای پوستم حس کردم.
به آنی همهمه راه افتاد و پلیس وارد ساختمان شد.
***
وحشتزده با پلکهایی متورم از گریه، لنگلنگان دنبال میراث از کلانتری بیرون آمدم. هوا کاملاً تاریک شده بود و آن چندساعت برایم کشدار و عذابآور و سخت گذشته بود. او تلخ و عبوس با قدمهای بلند و عصبی جلوتر از من راه میرفت. به قدری خشک و جدّی رفتار میکرد که جرئت نداشتم حتّی صدایش بزنم.
نزدیک ماشین قدمهایم کند شد. با دیدن فرورفتگی گلگیر و چراغ جلوی شکسته، خشکم زد. پس تمام بلبشوی امروز برایم کافی نبود. حالا تصادفش هم، تقصیر من بود. بیهیچ حرفی در ماشین را باز کرد و پشت فرمان نشست.
با تنی خسته و کوفته روی صندلی جلو وا رفتم. خراشهای روی پایم هنوز میسوخت. سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم تا نفسی تازه کنم. نگاهم به آیینۀ آفتابگیر افتاد. آرایشم از اشک و عرق ماسیده بود. ریمل دور چشمهایم پخش شده بود. موهای ژولیده، دور صورتم ریخته بود.
قلبم فرو ریخت چون تازه فهمیدم، روسری کوچک خالدارم نیست. احتمالاً میان هیاهویی که از سرگذراندم گمش کردم.
نیمنگاهی به رخ عصبانیاش انداختم. دستهایش محکم دور فرمان قفل شده بود. بالاخره کاسۀ صبرش لبریز شد و صدایش را بالا برد.
با خشمی که ساعتها در گلویش گیر کرده بود گفت:
«میفهمی چه غلطی کردی؟»
متعجّب نگاهش کردم. توانی برای جروبحث نداشتم. تحقیر پنهان در لحنش، آتش خشمم را شعلهور کرد.
با صدایی گرفته و آمیخته به کلافگی گفتم:
«من غلط کردم؟»
دندانهایش را روی هم فشرد تا خودش را کنترل کند.
صدایش را پایینتر آورد و گفت:
«آره، تو. بدون اینکه به من بگی کجا میری، با اون وکیل عوضی قرار میذاری؟ تا آخرش کارت به کلانتری بکشه. اگه تصادف پیش نمیاومد و مجبور نمیشدم ماجرا رو بهونه کنم الآن همه فهمیده بودن چه گندی زدی.»
او نمیدانست تمام تحمّل و کوتاه آمدنم به خاطر همان راز کوفتی بود. بغضم را فرو دادم تا در مقابلش آبغوره نگیرم.
با صدایی لرزان گفتم:
«تو اصلاً حقّ نداری اینطوری باهام حرف بزنی.»
سرش را به سمتم چرخاند. نگاه تیرهاش مستقیم چشمانم را نشانه گرفت.
متحیّر پرسید:
«حقّ ندارم؟»
از لحنش پیدا بود که منتظر عذرخواهی است.
با لجبازی گفتم:
«نه نداری. مگه من خواستم بیای؟»
سرد و قاطع طوری که دلم فرو ریخت گفت:
«دقیقاً مشکل تو همینه. فکر میکنی لازم نیست به کسی خبر بدی. هر کاری دلت بخواد میکنی. چون همه چی برات بازیه تا وقتی که بلایی سرت بیاد. الان چرا موقع راه رفتن میلنگیدی؟»
دلخور و باحالت قهر صورتم را به سمت شیشه برگرداندم و گفتم:
«چون خوردم زمین.»
کوتاه آمد.
آهستهتر پرسید:
«چرا؟»
جوابش را ندادم. خیابان پشت نگاه اشکآلودم تار و لرزان بود. حوصلهٔ بحثکردن نداشتم وقتی درکی از زندگیام نداشت.
وقتی به خانه رسیدیم. بعد از دوش گرفتن، گوشی را روشن کردم. ردیف تماسهای بیپاسخ مادر روی صفحه نقش بست. آهی کشیدم و ناچار با او تماس گرفتم. مثل همیشه نگران بود. با تهماندهٔ حوصلهام ماجرای تصادف میراث را سرهم کردم تا دلیل موجهی برای بهم زدن مهمانی باشد.
بعد از قطع کردن تماس موهای خیسم را میان حوله پیچیدم. با حرص آدامس میجویدم که صدای تقهای آرام روی درب بلند شد.
میراث گفت:
«دم در باهات کار دارن.»
بلند شدم و از اتاق بیرون آمدم. بدون نگاه کردن به او، از مقابلش گذشتم. به سمت درب ورودی رفتم. درب که باز شد با مسبب گرفتاریهایم روبرو شدم. ناچار سلامواحوالپرسی کردم. خانم همسایۀ کنجکاو، با ولع سرتاپایم را برانداز میکرد. حتماً در ذهنش مشغول مقایسهٔ ما بود، که بهم نمیآمدیم. ظرف شیرینی را جلو آورد و به دستم داد.
با لبخند گفت:
«اوّل از همه مبارک باشه عروسخانم. تبریک میگم.»
الکی لبخند زدم و گفتم:
«خیلی لطف کردید.»
با اشاره به حولهٔ روی سرم ریز خندید و گفت:
«بد موقع مزاحم نشدم؟»
بیحوصله گفتم:
«نه، بفرمایید؟»
میخواست خودش را تبرئه کند که گفت:
«اون شب واقعاً نمیدونستم شما نامزد آقایدکترید وگرنه به پلیس زنگ نمیزدم.»
آدامس را با حرص بیشتر میان دندانهایم فشردم و بیاعتنا گفتم:
«اشکال نداره، گذشته دیگه.»
لبخندش پررنگتر شد و گفت:
«حالا که همسایه شدیم گفتم هم تبریک بگم، هم شیرینی بیارم. انشاءالله خوشبخت بشین.»
سرد گفتم:
«ممنون.»
نگاهش از کنار شانهام رد شد و به داخل خانه سرک کشید. منتظر تعارف کردنم بود. حرفی نزدم و کوتاه خداحافظی کردم تا بالاخره بیخیال شد و رفت.
***
چند روز گذشت. با وکیل تماس نگرفتم چون معلوم بود کاری جز دردسر درستکردن برایم نداشت. پس باید دنبال راهکار دیگری میگشتم. خراشهای روی پایم بهتر شد. درد خفیفش فقط چند روز اذیت میکرد.
رابطهٔ سرد بین ما منجمدّتر هم شد چون هر کدام ترجیح میدادیم پشت سکوت خودمان، پنهان بمانیم. صبح یکی از همان روزها افسرالملوک که همه افسرخانم صدایش میزدند به دیدنم آمد. زنی بلندقد با پوست آفتابسوخته و چهرهای که سختی سالها زندگی، در آن پیدا بود. بعد از درگذشت همسرش چون فرزندی نداشت، سالها دایهوار بچّههای عمّه را یکییکی خودش بزرگ کرده بود و همیشه حواسش به احوال خانواده بود.
با لجاجت گفتم:
«افسرخانم واقعاً لازم نیست. خودم از پس کارهام برمیام.»
همانطور که مانتو و روسریاش را در میآورد گفت:
«تعارف نکن. این حرفها رو هم، برای یکی دیگه نگهدار دخترم.»
مستقیم به سمت آشپزخانه رفت. آن موقع فهمیدم بحثکردن با او فایدهای ندارد. گوشش به هیچکدام از مخالفتهایم بدهکار نبود چون سفارش میراث بود که هفتهای یکبار، برای نظافت و آشپزی به خانه سر بزند.
تسلیم شدم و کوتاه آمدم. کمکم سر صحبتمان باز شد. آنقدر شیرینزبان و خوشصحبت بود که گذر زمان را حس نمیکردی. بین هر جملهاش شوخی بامزه یا خاطرهای تعریف میکرد که ناخودآگاه لبخند روی لب آدم میآورد تا برای چند دقیقه از فکر و خیالهای مختلف رها شوی.