در حال ویرایش رمان میراثم از عشق| نویسنده تهمینه ارجمندپور

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Arjmand
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
دفتر را بست. از کشوی میز دسته‌کلیدی بیرون کشید و از سرجایش بلند شد.
با صدایی خش‌دار گفت:
«همراهم بیا تا خونه رو نشونت بدم. همین کوچهٔ بغل، چسبیده به نونواییه.»
شب بود. تنها همراه مرد غریبه‌ای که نمی‌شناختم، چه می‌کردم؟ مردد شدم که خانه را ببینم؛ ولی این‌ همه راه نیامده بودم که دست‌خالی برگردم. دل به دریا زدم و با اکراه دنبال سرش راه افتادم.
وقتی رسیدیم، همان‌جا ذوقم کور شد. نگفته بود ملک‌کلنگی‌اش در انتهای کوچهٔ باریک و دلگیر قرار دارد. حسّ ناخوشایندی به جانم افتاد. ترس و پشیمانی آرام‌آرام وجودم را فرا گرفت. چاره‌ای نداشتم. کلافه پشت سرش ایستادم.
با چند بار امتحان کردن، قفل زنگ‌زدهٔ درب باز شد. نفس عمیقی کشیدم و به حیاط پا گذاشتم. نگاهی به درب باز پشت سرم انداختم و همان‌طور رهایش کردم. دلم نمی‌خواست راه خروج از جلوی چشمم دور شود.
حیاط کوچک‌تر از عکس‌های آگهی بود. گوشه‌ای از آن درختی خشک و بلند، قد کشیده بود. سمت دیگر، مشتی خرت‌وپرت و زباله کنار دستشویی روی هم تلنبار شده بود. طبقۀ بالا خالی بود. با شیشه‌های شکسته و پلّه‌های خاک‌گرفته.
فرسودگی بنا خیلی به چشم می‌آمد. باز هم صد رحمت به خانۀ خودمان، لااقل از بیغوله بهتر بود.
بی‌آنکه فرصت چندانی برای نگاه کردن بدهد، خودش را به پلّه‌های منتهی به زیرزمین رساند. برای قطعی کردن معامله، بی‌وقفه از مزیت‌های خانه حرف می‌زد.
«می‌بینی دخترجان؟ با این قیمت، همچین جایی پیدا نمی‌کنی. صاحب‌خونه هم آدم راه‌ بیا و منصفیه.»
پلّه‌ها را پایین رفتم. بوی نم و رطوبت دلم را بهم زد. تنها یک لامپ زرد از سقف آویزان بود. نور بی‌جانش به زحمت تاریکی زیرزمین را روشن می‌کرد.
از دور نگاهی گذرا به آشپزخانه انداختم. فضایی تنگ و تاریک که بیشتر به انباری شباهت داشت. حتّی رغبت نکردم سرک بکشم و تنها اتاقش را ببینم. هرچه می‌گذشت، نگاهش معذّب‌تر و سؤال‌هایش شخصی‌تر می‌شد.
«تنهایی می‌خوای بشینی؟»
با اخم گفتم:
«نه.»
قدمی عقب رفتم.
بی‌اعتنا لبخند زد و گفت:
«مادرت هم قراره بیاد؟»
جوابش را ندادم.
جلوتر آمد و گفت:
«نترس دخترجان، این محلّه آدمای بدی نداره.»
جمله‌اش تمام نشده، فاصله‌اش را کمتر کرد. از ترس و استرس، ضربان قلبم تند شد. به سمت در چرخیدم. می‌خواستم هرطور شده از آنجا بیرون بروم.
پلّهٔ اوّل را رد کردم. از شدّت عجله نوک بوتم به لبۀ سنگی پلّهٔ بعدی گیر کرد و تعادلم را از دست دادم. چانه‌ام محکم به زمین خورد. درد تیزی تا پشت چشم‌هایم دوید. برای چند لحظه همه‌چیز پیش چشمم تار شد. صدای بال‌زدن دسته‌ای کلاغ از روی شاخه‌های خشک درخت، بلند شد.
کف دستم را به زمین تکیه دادم. خودم را بالا کشیدم و بدون نگاه کردن به پشت سرم تا سر کوچه دویدم.
وقتی به خیابان اصلی رسیدم، همان‌جا ایستادم و هوا را با ولع استشمام کردم. هنوز نفس‌نفس می‌زدم. چانه‌ام تیر می‌کشید و اشک‌ها از گوشهٔ چشم‌هایم سرازیر بود.
کشان‌کشان خودم را به ایستگاه رساندم و سوار اوّلین اتوبوسی شدم که از راه رسید. دستم را زیر گلویم بردم. رطوبتی گرم و لزج روی انگشتانم نشست. به لکهٔ سرخ روی پوستم خیره ماندم. با دست‌هایی لرزان، دستمالی از کوله‌پشتی بیرون کشیدم و روی چانه‌ام فشردم.
خون قصد بند آمدن نداشت. با دست دیگر، خاک نشسته روی زانوهای شلوارم را تکاندم. موبایل مداوم زنگ می‌خورد و نام شروین بارها روی صفحه ظاهر می‌شد. می‌دانستم نگرانم شده؛ امّا دل و دماغ جواب دادن به او را در این شرایط نداشتم.​
 
آخرین ویرایش:
بالاخره در ایستگاهی که کمی آشنا به نظر می‌رسید، پیاده شدم. سرمای شب تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود. گیج و بی‌هدف ایستادم. سعی می‌کردم نزدیک‌ترین مسیر را پیدا کنم. لرزش پیاپی گوشی کلافه‌ام کرد. بی‌میل آن را از جیبم بیرون آوردم. از دیدن نام میراث روی صفحه، قلبم را فرو ریخت. معلوم بود شروین باز هم طاقت نیاورده و همه‌چیز را به گوشش رسانده است. با انگشتانی کرخت از سرما، تماس را جواب دادم و سلام کردم.
پرسید:
«کجایی؟»
آدرس را برایش فرستادم و روی نیمکت سرد منتظر نشستم. چانه‌ام هنوز می‌سوخت. نمی‌دانم چقدر گذشت که صدای ترمز ماشینش را از کنار خیابان شنیدم. بلند شدم و به طرفش رفتم. درب را باز کردم و روی صندلی نشستم.
خسته و با چشمانی اشکی گفتم:
«سلام.»
جوابی نداد. فقط نگاهم کرد. نگاهی که از چانهٔ زخمی‌ تا دستمال خون‌آلود میان انگشتانم در گردش بود. گرمای داخل ماشین کم‌کم حالم را بهتر کرد. بدون حرف، جعبهٔ دستمال‌کاغذی را سمتم گرفت. اخم بین ابروهایش باز نمی‌شد. فرصت نداد و سریع بازپرسی را شروع شد.
خشک و سرد گفت:
«چی شده؟»
نگاهم را دزدیدم و زیر لب گفتم:
«خوردم زمین.»
دستی به ته‌ریشش کشید. پلک‌هایش را برای لحظه‌ای بست. نفسش را آرام بیرون داد.
بادقت پرسید:
«چی شد که خوردی زمین؟»
بغض کرده گفتم:
«چه می‌دونستم شانس من این‌جوریه؟ رفتم خونه ببینم.»
با ناباوری و تأسّف سر تکان داد. نمی‌توانست حرفم را هضم کند. نگاهش از خیابان جدا شد و روی صورتم نشست.
گفت:
«عقل از سرت پریده؟ مامانت خبر داره؟ کی بهت گفته می‌تونی تنهایی راه بیفتی هرجا دلت خواست، بری؟»
اگر بیشتر ادامه می‌داد بدون خجالت گریه را سرمی‌دادم. نفسش را با حرص بیرون داد.
جری گفت:
«این همه عجله برای جدا شدن واسه چیه؟ توضیح بده منم بدونم.»
گلویم را صاف کردم تا لرزش صدایم لو نرود.
«عجله‌ام برای چند ماه دیگه‌ست. وقتی جدا شدیم. می‌خوام با مامانم زندگی کنم. کجاش بده؟»
نگاهم روی نیم‌رخش ثابت ماند. منتظر یک جمله بودم. اعترافی ساده، یا حتّی اعتراضی که ثابت کند رفتنم بی‌اهمّیّت نیست. نگاهم را از او گرفتم چون سکوتش، جواب تمام سؤال‌هایی بود که ماه‌ها با خودم حمل کرده بودم. بغض گلویم را می‌فشرد.
صدایش در سکوت پیچید:
«منم تصمیم ندارم ایران بمونم.»
حسابی جا خوردم. مطمئن از رفتن حرف می‌زد. پس تصمیمش را گرفته بود. فقط من از آن خبر نداشتم.
بی‌هوا از دهانم پرید و پرسیدم:
«با نورا؟»
همان لحظه از سؤالم پشیمان شدم.
با طمأنینهٔ گفت:
«دیگه اون به تو ربطی نداره.»
از جوابش چیزی درونم شکست. با دست مسیر قطرهٔ اشک روی صورتم را تغییر دادم و گفتم:
«بعد از اینکه زندگیم رو زیر و رو کردی، حالا می‌گی به من ربطی نداره؟»
آرامش ظاهری‌، خشم پنهانش را بیشتر به رخ می‌کشید.
وقتی که گفت:
«ببخشید دیگه. نه که همه‌چی زیادی آروم و بی‌دردسر بود، من اومدم بهمش زدم. معذرت می‌خوام.»
حرفش، درست وسط قلبم نشست. تحقیر همیشه مزهٔ تلخ و حنظلی داشت. مزهٔ نادیده‌گرفته شدن. صدای زنگ گوشی، رشتهٔ افکارم را برید. نام شروین بحث را نیمه‌کاره گذاشت.
میراث بدون اینکه جواب سلامش را بدهد بلند گفت:
«مگه نگفت میاد پیش تو؟ پس چرا حواست بهش نیست؟ چرا می‌ذاری بپیچونه و سر از ناکجاآباد دربیاره؟»
شروین با احتیاط جواب داد:
«دادا، چرا به من می‌پری؟ وقتی راه افتاد همون موقع بهت خبر دادم.»
نفسش را با حرص بیرون داد و گفت:
«دیگه بدتر.»
درد چانه‌ام با تپش شقیقه‌هایم درهم آمیخت. لحظه‌به‌لحظه بیشتر اذیتم می‌کرد. چشم‌هایم را بستم و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم. صداها در سرم می‌پیچید. باقی مسیر اخم‌هایم را درهم کشیدم و صورتم را به سمت پنجره برگرداندم تا حضورش را نادیده بگیرم.
وقتی به خانه رسیدیم حال آشفته‌ام، نیازی به توضیح اضافه نداشت. مادر تا چشمش به خون خشک‌شده روی چانه و گردنم افتاد، پشت دستش زد.
هراسان پرسید:
«چی شده؟ چرا این شکلی شدی؟»
میراث سلام کرد. بدون دخالت کردن، کوله‌‌ام را دست مادر داد و از کنار ما گذشت.
مختصر گفتم:
«چیزی نیست. خوردم زمین. توروخدا عمّه نفهمه. بذار اوّل برم دوش بگیرم.»​
 
آخرین ویرایش:

از نگاهش پیدا بود حرفم را باور نکرده. امّا‌ حضور میراث کمی خیالش را راحت کرده بود. دست‌کم مطمئن بود اگر اتّفاق بدتری افتاده است، به قول خودش همراه شوهرم بودم.
فصل سوّم
«من از خزان به بهار، از عطش به آب رسیدم.
من از سیاه ترین شب به آفتاب رسیدم.
اگر نشیب، رها کردم و فراز گرفتم،
به یاری تو بدین حُسن انتخاب رسیدم.
چگونه است و کجا؟ دیگر از بهشت نپرسم،
که در تو، در تو به زیباترین جواب رسیدم.
کتاب عمر، ورق خورد و بار دیگر و با تو
به عاشقانه ترین فصل این کتاب رسیدم»
(حسین منزوی)
بهمن‌ماه بود. میراث تا آخر ماه می‌رفت. ذهنم درگیر بود. نمی‌دانستم بقیّه می‌دانستند یا نه؟ دست‌کم بهانه‌ای داشتم تا تمام کاسه‌کوزه‌ها یک‌تنه روی سرم نشکند. همه‌چیز در ظاهر عادی بود. شب‌ها کنار هم می‌خوابیدیم. سر یک میز غذا می‌خوردیم و جلوی دیگران معمولی رفتار می‌کردیم. فقط فاصلهٔ نامرئی همان حرف‌های ملوک‌خانم و نورا بود که خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردم، اثر خودشان را نشان دادند.
واقعیتی که همه می‌دیدند و هیچ‌کس جرئت حرف زدن درباره‌اش را نداشت. من و میراث شبیه هم نبودیم. دو زندگی متفاوت، دو گذشته و دو آیندۀ کاملاً مجزا داشتیم.
شاید برای همین بود که آن روز در دفتر وکیل، بدون هیچ بحثی پول را از ملوک‌خانم گرفتم و چک و سفته‌های ضمانت را دستش دادم.
بدهی‌ام مبلغ کمی نبود. باید ماه‌ها و شاید سال‌ها کار می‌کردم تا بتوانم تمامش را پس بدهم. از خودم بدم می‌آمد که «میراثم از عشق» را به چندغازی فروختم.
با ذهنی آشفته، به کافه‌کتاب رفتم. چند ساعت خودم را با کار سرگرم کردم. نزدیک ساعت تعطیلی بود که شروین دستش را از زیر چانه‌اش برداشت و گفت:
«دختر، شوهرت شبیه صبح شنبه ست.»
با اخم گفتم:
«چی می‌گی؟»
از سرجایش بلند شد. نگاهش هنوز به بیرون بود.
کش موهای پرپشتش را محکم‌تر بست و گفت:
«شازده رو می‌گم. قیافه‌ا‌ش برزخ برزخه. منم برم بالا تا زن و شوهر راحت باشید.»
راهش را کشید و به‌ طبقهٔ بالا رفت. نگاهم به در ورودی افتاد. میراث وارد شد. پالتوی فوتر خاکستری‌رنگی به تن داشت. برخلاف ظاهر آراسته، حال درهم و اخم روی صورتش از دور مشخص بود. مقابلم ایستاد. سلام و احوالپرسی کوتاه و بی‌روحی بین‌ ما رد و بدل شد.
معترض گفت:
«باز سر از مغازۀ این بچّه‌قرتی درآوردی؟ قرارمون چی بود.»
خسته بودم. گیج، با ته‌مانده‌ای از حوصله که اگر مجالش می‌دادم، تا خود صبح سؤال پشت سؤال ردیف می‌کرد.
کلافه گفتم:
«من قراری با تو ندارم.»
مؤاخذه‌کنان شروع کرد به پندواندرز و گفت:
«به جای درس و دانشگاه، ترجیح می‌دی شب و روزت رو اینجا هدر بدی؟ که چی؟»
وسایلم را جمع کردم. چون باید مؤدّب و مُوقَّر رفتار می‌کردم.
زیر لب گفتم:
«رفت‌وآمدم به خودم ربط داره. وکیل و وصی هم لازم ندارم.»
همان لحظه، شروین با چند کتاب روی دستش از پلّه‌ها پایین آمد.
«سلام دکترجان. چه عجب. قدم روی چشم ما گذاشتید.»
میراث نگاه کوتاهی به او انداخت و گفت:
«بهتره زودتر کرکره رو بکشی پایین، نمکدون. از فردا هم ایشون دیگه اینجا کار نمی‌کنه.»
شروین کتاب‌ها را روی میز گذاشت.
با تأسّف نمایشی سری تکان داد و گفت:
«آخ، آخ. این میزها به کسی وفا نمی‌کنن. تا پنج دقیقه پیش همکار بودیم، الآن چی؟ هیچی.»
با چشم‌غرّه‌ای گفتم:
«ساکت شو.»
با لحن بامزه‌ای رو به میراث گفت:
«داداش، ببین. هنوز اخراج نشده، داره بهم توهین می‌کنه. خدا به داد دل تو برسه.»
یکی از بچّه‌ها قهوه آورد و روی میز گذاشت. شروین صندلی را برای میراث کنار کشید.
با احترام اغراق‌آمیزی گفت:
«بفرمایید، قربان. این صندلی از صبح منتظر تشریف‌فرمایی‌ شماست.»
میراث بدون واکنشی به شوخی او نشست؛ ولی هنوز عصبانیتش فروکش نکرده بود.
شروین رو به من گفت:
«ورپَریده، تو هم بشین. اینقدر ما رو با شوهرت در ننداز. قیافه‌ا‌ش یه جوریه که انگار از صبح سه نفر رو خورده، هنوز سیر نشده.»​
 
آخرین ویرایش:
سرجایم نشستم و کوله‌ام را روی میز گذاشتم. لحنش حسّ خاصّی نداشت.
فقط گفت:
«یادآوری کنم که هنوز صورتت کبوده.»
شروین فنجان قهوه را مقابل میراث گذاشت.
با مخلوطی از شوخی و جدّی گفت:
«دُکی من این وسط چه گیری کردم؟ یا شما یا بلقیس‌خانم یا خاله ایران یقه‌ا‌م رو می‌چسبین.»
فنجانش را برداشت.
کوتاه گفت:
«اخراجش کن.»
شروین گفت:
«چشم. آخه کارمند این‌همه پردردسر. به جاش گلدون می‌خریدم، راحت‌تر بودم. نه فرار می‌کرد. نه گم می‌شد. نه شوهرش می‌اومد بازخواستم کنه.»
به پشتی صندلی تکیه دادم و وارد گفت‌وگوی‌شان نشدم. هنر شروین مزه‌پرانی بود. تا لبخندی کم‌رنگ روی چهرهٔ عبوس میراث بنشاند.
***
در راه برگشت سکوت را شکستم و گفتم:
«قبل از اینکه بری، کارهای طلاق رو انجام بده.»
بدون نگاهم کردنم گفت:
«الان وقتش نیست.»
با اخم گفتم:
«یعنی چی وقتش نیست؟»
آرام گفت:
«یه ماه نیستم. وقتی برگشتم، درباره‌اش تصمیم می‌گیرم.»
حرفش دوباره یادم آورد که حتّی پایان این زندگی هم باید با زمان‌بندی او پیش برود. خواسته‌ام جایی در ‌برنامه‌هایش نداشت. با نورا می‌رفت و انگشت‌نمای خلق می‌شدم. به خودم مسلّط شدم.
محکم گفتم:
«برات متأسفم؛ ولی من تصمیمم رو گرفتم.»
سرد گفت:
«من نگرفتم.»
حرصم گرفت. صدایم بلندتر شد.
«قرار نیست منتظر حضرت‌آقا بمونم تا شاید وقتی برگشت، دلش بخواد فکر کنه یا نه؟»
با تحکم گفت:
«گفتم وقتی برگشتم، بهش رسیدگی می‌کنم.»
سر لجش گفتم:
«قرار نیست زندگیم بین برنامه‌های کاری تو معلّق بمونه.»
«همین الان هزار تا مسئلهٔ مهم‌تر دارم. تو فکر می‌کنی طلاق فقط امضای دو تا برگه‌ست؟»
عصبی گفتم:
«ببخشید دیگه، آرامش آقازاده از همه ‌چی مهم‌تره و بازم من مقصرم.»
دم درب خانه ایستاد. دوباره معلّم سخت‌گیر و صبور مقابلم قرار گرفت.
شمرده‌شمرده گفت:
«هیچ‌وقت همه‌چیز رو فقط از زاویهٔ خودت نبین، سرکارخانم.»
درب ماشین را باز کردم و گفتم:
«وقتی برگشتی، شاید دیگه من نباشم که بخوای درباره‌اش فکر کنی.»
دوشادوش باهم وارد خانه شدیم. حواسش بود که روی نم‌برف نشسته روی زمین، بااحتیاط قدم برمی‌دارم. کنارم ایستاد. دستش را دور کمرم گرفت.
با بم صدای گیرایش گفت:
«شایدم یه روز برای نرفتنم اشک ریختی و انتظار اومدنم رو کشیدی.»
پس از دست انداختنم کیف می‌کرد و دیدن چهرهٔ ناراحتم برایش شوخی بود.
با تمسخر گفتم:
«آره منتظر باش که همین‌جا وسط همین حیاط برات زار بزنم.»
فشار دستش را دور کمرم کمی بیشتر کرد.
با لبخند چشمکی زد و گفت:
«منم به جای جواب دادن به غر زدنت، محکم بغلت می‌کنم و از ته دل می‌بوسمت.»
از خجالت و حرص، خودم را کنار کشیدم و بدون نگاه کردنش سریع به طرف پلّهٔ‌‌های ایوان قدم برداشتم.
***
عجیب‌تر از رابطهٔ شکرآب من و میراث، رفتار عمّه بود. مثل گذشته ایرادهای بنی‌اسرائیلی نمی‌گرفت. مداوم تذکر نمی‌داد. حتّی از سنگینی نگاه‌های همیشگی‌اش هم کم شده بود.
این آرامش تازه، شبیه آتش‌بسی محتاطانه بود. چون پذیرفته بود فعلاً با شرایطی که خودش هم دل خوشی از آن نداشت، کنار بیاید.
بعد از مدّت‌ها خانه روی آرامش به خودش دید. نه مهمانی بود، نه رفت‌وآمدی. سکوت دل‌چسبی که دلم نمی‌خواست با کسی تقسیمش کنم.
افسرخانم زودتر از همیشه به اتاقش رفت. عمّه نشسته بود و آلبوم‌های قدیمی را یکی‌یکی ورق می‌زد. عکس‌ها را با حوصله به میراث نشان می‌داد و گاهی خاطره‌ای کوتاه تعریف می‌کرد.
همان اطراف پرسه می‌زدم. دنبال فرصتی بودم تا از مادر برای بیرون رفتن و دوچرخه‌سواری اجازه بگیرم. عمّه از بالای عینکش نگاهم کرد.
«عروس، بی‌زحمت میز شام رو بچین.»
در ادامه اضافه کرد:
«یه سالاد هم درست کن. روش انار بریز.»
لازم نبود هر بار که چشمش به من می‌افتاد، کلمه «عروس» را با تأکید به زبان بیاورد. من کجا و انتخاب پسر یکی‌یک‌دانه‌اش کجا؟
کلافه گفتم:
«چشم.»
مشغول چیدن میز شام شدم. میان رفت‌وآمدها، نگاهم به صفحهٔ گوشی افتاد. چند تماس بی‌پاسخ از ملوک‌خانم، احتمالاً می‌خواست قرار فردا در دفتر وکیلش را یادآوری کند.
گوشی را خاموش کردم و روی میز گذاشتم. تا سر بلند کردم. میراث را دیدم که با کنجکاوی نگاهم می‌کرد. عمّه آلبومی قدیمی را روی زانو گذاشت.
عکسی را با احتیاط بیرون کشیده بود و گفت:
«ببین چه خوشگل بوده.»
بی‌اعتنا خم شدم و بشقاب‌ها را روی میز چیدم؛ ولی گوشم هم‌چنان پیش حرف‌های‌ آنها بود.
«خدا رو شکر قیافه‌ا‌ش به ایران کشیده، نه به تیر و ترکهٔ باباش.»​
 
آخرین ویرایش:
سرم را چرخاندم. او به ندرت از کسی تعریف می‌کرد. آن هم از من، که اوّلین‌بار در عمرم بود. میراث عکس را در دست گرفته بود و بادقّت نگاهش می‌کرد. گوشهٔ لبش کمی تکان خورد. آرام حرفی زد که متوجّه‌اش نشدم.
چند روز گذشت. با کمک وکیل ملوک‌خانم، مقدمات طلاق به درخواست خودم آغاز شد و بدون خبر دادن به کسی امضایم پای برگه‌ها نشست.
تصور می‌کردم بعد از امضا احساس سبکی کنم؛ ولی غمی سنگین به وجودم چنگ می‌زد. خودم را دلداری می‌دادم که این ازدواج از روز اوّل بر پایهٔ اجبار شکل گرفته بود و بالاخره روزی تمام می‌شد. با این حال، پذیرفتن پایانش هم آسان نبود. شکست حتّی وقتی انتخاب خود آدم باشد، باز طعم زهری دارد.
***
مطمئن بودم میراث هنوز دست‌نوشته‌هایم را نخوانده است. همین امید کوچک باعث می‌شد دست از تلاش نکشم. با همهٔ دلخوری‌ها، دلم نمی‌خواست پایان ماجرای ما با کینه و دشمنی تمام شود. پس باید میان کتاب‌ها و وسایلش را می‌گشتم.
چند روز بعد، وقتی برای شرکت در سمینار به شهر دیگری رفت و قرار بود دو روز آنجا بماند، بهترین فرصت پیدا شد. فقط باید صبر می‌کردم تا همه بخوابند.
دلم برای موقع‌هایی که می‌توانستم راحت تاپ نیم‌تنه و شلوارک بپوشم، تنگ شده بود. همان‌ها را تن کردم. سرما به جانم نشست. مجبور شدم یک جفت جوراب ضخیم بپوشم و کلاه بافتنی‌ام را روی سرم بکشم و شالی دور شانه‌های برهنه‌ام بیندازم.
لحظه‌ای مقابل آیینه ایستادم. از آن ترکیب عجیب که نه تابستانی بود نه زمستانی، خنده‌ام گرفت.
بی‌صدا به سمت آشپزخانه راه افتادم. باد میان شاخه‌های درخت‌ها می‌پیچید. صدایش ترس و ظلمات خانه‌باغ را در دلم زنده کرد.
چراغ کوچکی گوشه‌ای از فضا را روشن کرده بود. ساعت از دوازده گذشته بود. برای خودم شیر گرم کردم و پاورچین‌پاورچین به کتابخانه رفتم.
جرعه‌ای شیر نوشیدم و ماگ را روی میز گذاشتم. نور موبایل ‌را روشن کردم و بی‌صدا به سمت قفسهٔ کتاب‌ها رفتم.
بادقّت همه‌جا را گشتم. کتاب‌ها را یکی‌یکی کنار می‌زدم تا اینکه بالاخره در بالاترین طبقه، جلدی آشنا نگاهم را میخکوب کرد. از خوشحالی موفّقیتم قلبم تندتر کوبید. چون خودش بود. روی پنجهٔ پا ایستادم و دستم را تا جایی که می‌توانستم بالا بردم. نوک انگشتانم به لبهٔ جلد رسید. آهسته آن را سمت خودم کشیدم که گوشی از میان انگشتانم سُر خورد و چند قدم آن‌طرف‌تر روی زمین افتاد و نورش خاموش شد.
اتاق در تاریکی مطلق فرو رفت. همان لحظه صدای باز شدن درب به گوشم رسید و خشکم زد. فرصت نکردم حتّی به چیزی که در دست گرفته بودم، نگاه کنم. حضور کسی را پشت سرم حسّ کردم. وحشت‌زده دهانم برای جیغ کشیدن باز شد. دستی محکم روی لب‌هایم نشست. کتاب را به سینه فشردم. چشمانم را بستم و ناخودآگاه در آغوشش دست‌وپا زدم.
زمزمه‌ای در گوشم پیچید:
«هیس. آروم باش. منم نترس»
مطمئن که شدم، دست از تقلا برداشتم. او هم دستش را از روی دهانم برداشت. میراث بود که نفس‌هایش را پشت‌ سرم حسّ می‌کردم. آهسته برگشتم. نفس‌نفس می‌زدم.
با کنایه گفت:
«بهت نمی‌خوره به تاریخ علاقه داشته باشی.»
با خجالت دستی به لباسم کشیدم که هم بالاتنهٔ برهنه‌ام و هم قسمتی از شکم و پهلوهایم حسابی خودنمایی می‌کرد. زیرچشمی به کتابی که اشتباه برداشته بودم نگاه کردم. تازه فهمیدم تیرم خطا رفته است. نزدیک‌تر ایستاد. به قفسهٔ پشت سرم چسبیدم. یک دستش را کنار سرم گذاشت و با دست دیگر راه فرارم را بست. نگاهش لحظه‌ای روی تاپ و شلوارکم نشست.
با لبخند گفت:
«نصفه‌شب دنبال چی می‌گشتی؟»
حقّ به جانب قاطع گفتم:
«هیچی.»
نگاهش دوباره روی اندامم نشست.
با شیطنت گفت:
«برای استقبال از من این‌جوری لباس پوشیدی؟ وای چه بهت میاد.»
چشم‌هایم را گرد کردم و گفتم:
«نخیر. مگه برای لباس پوشیدن هم باید از تو اجازه بگیرم؟»
«خوشگل‌خانم، اجازه گرفتن که چیزی ازت کم نمی‌کنه. مخصوصاً این مدلی.»
از خجالت گر گرفتم و سرخ شدم. آرام لب‌هایش را نزدیک گوشم گرفت.
زمزمه کرد و گفت:
«باید اعتراف کنم که خیلی خوشگل شدی.»
بوسه‌ای کوتاه و سریع روی گونه‌ام گذاشت. سعی کردم اخمم را حفظ کنم تا متوجّهٔ هیجان و دستپاچگی‌ام نشود.​
 
آخرین ویرایش:
ردِّ بوسه‌اش روی پوستم ماند. شیرین‌تر از هر اعترافی که می‌توانست به زبان بیاورد. بعدها بدون او با دلی که باخته‌ بودم، چه می‌کردم؟ طاقت این همه نزدیکی را نداشتم. هر روز مهار احساساتم سخت‌تر می‌شد. می‌ترسیدم منطقم شکست بخورد.
برخلاف خواهش قلبم کلافه گفتم:
«برو کنار.»
به‌جای فاصله گرفتن بیشتر در آغوشم کشید و پرسید:
«اگه نرم؟»
ای‌کاش تا ابد بغلم می‌کرد. دوستم داشت و مراقبم بود. جوابی که جرئت گفتنش را نداشتم. فقط نگاهش کردم. برخلاف عواطفم، به عقب هلش دادم. فشار دستم بی‌فایده بود چون از سرجایش تکان نخورد.
با طمأنینه گفت:
«آهان. راستی، تو یه چیز باارزش دیگه هم ازم دزدیدی.»
برای لحظه‌ای ذهنم بهم ریخت. نکند باز هم پای نورا وسط بود؟ اخم کردم.
محکم گفتم:
«همین الآن بگو چی بوده. معمّا طرح نکن.»
خونسرد‌ گفت:
«شاید بعد بهت گفتم.»
مرض عصبانی کردنم را داشت. دست انداختنم برایش بیشتر شبیه سرگرمی شده بود.
با اصرار گفتم:
«بگو دیگه. خواهش می‌کنم.»
لب‌هایش را جمع کرد و گفت:
«نوچ. به وقتش می‌فهمی. فقط تاوانش یه‌ خورده سنگینه.»
سرجایم خشکم زد. چند ثانیه طول کشید تا دوباره به خودم آمدم. هنوز گرمای آغوشش دور تنم حلقه زده بود. شیرینی‌اش از جانم بیرون نمی‌رفت.
ذهنم با خواستهٔ قلبم سر سازگاری نداشت. هر کدام مرا به سویی می‌کشیدند. چند قدم فاصله گرفت. نفسی تازه کردم و بدون اینکه به رویش بیاورم چه آشوبی درونم به پا کرده از اتاق بیرون رفتیم.
***
تاریکی اطراف با نور کم‌جان آباژور گوشهٔ پذیرایی روشن شد. به اتاق رفتم و لباس عوض کردم. وقتی برگشتم، میراث بعد از شستن دست‌وصورتش پشت میز دونفرهٔ کنار آشپزخانه نشست.
آهسته گفت:
«چای دم می‌کنی؟»
«باشه.»
غرق گوشی شد. به آشپزخانه رفتم و کتری را روی شعلهٔ ملایم گذاشتم. یکی‌یکی کابینت‌ها را گشتم. هنوز جای وسایل را خوب بلد نبودم.
چشمم به دو فنجان سرامیکی افتاد. یکی صورتی و یکی آبی‌رنگ. دست بردم و هر دو را کنار هم در سینی گذاشتم. اگر میان ما این آتش‌بس موقتی نبود شاید با ذوق فنجان‌ها را جلویش می‌گرفتم و می‌پرسیدم:
«این دوتا را کی خریده؟»
حتّی می‌توانستم برای پاپیون سفید دور دسته‌‌های‌شان بی‌دلیل خوشحال باشم. صدای قل‌قل آرام کتری به گوشم رسید. عطر چای کم‌کم در اطراف پیچید. چای را در دو فنجان ریختم و سینی را روی میز گذاشتم. موبایل را خاموش کرد و کنار گذاشت.
نگاهم کرد و گفت:
«چه خبر؟»
از لحن آرامش یاد آقامعراج افتادم که اگر بود گرهٔ درهم مشکلات را به آسانی باز می‌کرد. به خاطر دل گرفته‌ام چشمانم خیس شد.
فنجانش را برداشت و گفت:
«کتاب تاریخی که برداشتی هنوز نخونده براش گریه می‌کنی؟»
چند بار پشت سرهم پلک زدم تا اشک‌هایم سرازیر نشوند.
جرعه‌ای چای نوشید و دوباره گفت:
«خب‌، تعریف کن.»
با نوک انگشت رطوبت گوشهٔ چشمم را پاک کردم و گفتم:
«از چی؟»
«از خودت. از اوّل اوّلش.»​
 
آخرین ویرایش:
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
«عشق من به ابتهاج، کسی که فقط اسم پدر رو یدک می‌کشید‌ همیشه با تنش و آشفتگی گره خورده بود. مثل خونه‌ای که توش بزرگ شدم. از شب‌های پاییز و زمستونش بیزار بودم. کافی بود یه بارون مختصر بباره تا سیم‌های برق قدیمی ته‌باغ از کار بیوفته. یه جا تعمیر می‌شد یه خرابی دیگه پیش می‌امد.»
خاطره‌ها پشت هم از ذهنم می‌گذشتند. نمی‌دانستم از کدامشان شروع کنم.
«سال‌های دبیرستان هم دست کمی از عذاب خونه نداشت. نورا و دارودسته‌اش خیال می‌کردن چون زندگی ساده‌ای داریم از اون‌ها کم‌تریم.»
نگاهم روی بخار فنجان ثابت ماند.
«تحقیرها، از پچ‌پچ‌ها و طعنه‌ها به دست انداختن و مسخره کردن رسید.»
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
«تا در مدرسه باز می‌شد دخترها برای بیرون رفتن هجوم می‌آوردن. دست تو دست تمام پیاده‌رو رو با سروصدا اشغال می‌کردن. از جلوی مدرسه تا سرچهارراه ‌ماشین‌های رنگارنگ ردیف می‌شدن. قاپیدن پسرها از دوستی‌های یکی‌، دو روزه تا مهمونی‌های آخر هفته کشیده میشد. این وسط من شده بودم سوژهٔ خنده‌شون. هویج و قرمزی صدام می‌زدن و همیشهٔ خدا، مسخرم می‌کردن. یه روز که با چشم‌های اشکی به خاطر فرق سر تا نوک پا گچی شدن با سر و وضع آشفته داشتم برمی‌گشتم خونه، سروکلّهٔ دنی پیدا شد. اون روزها پارتنر نورا بود. ازم دفاع کرد و با همه سر شاخ شد.»
تا خواستم نفسی تازه کنم.
رک پرسید:
«پس با دانیال این جوری آشنا شدی؟»
اسمش را کامل و شمرده به زبان آورد. قلبم بی‌دلیل تندتر زد. چرا نمی‌توانستم مقابلش کمی خانم، مؤدّب و سربه‌زیر به نظر برسم؟ حتّی وقتی داشتم خاطره‌ تعریف می‌کردم باز هم رد و نشان، یک پسر وسط حرف‌هایم پیدا می‌شد. هرچه بیشتر دهان باز می‌کردم، بیشتر برای خودم چاه می‌کندم و او شاهد همهٔ‌شان بود. خودم را جمع و جور کردم.
صادقانه گفتم:
«نه. آشنا نشدم. اوّلین خواستگارم بود. پدرش نمایشگاه ماشین داشت. به خاطر قیافه و ظاهرش از همه دل می‌برد و خلاصه با نورا دوست شده بود.»
انگار همین دیروز بود. تصویرش به وضوح در ذهنم نقش بست.
آهسته ادامه دادم و گفتم:
«یه روز امد در خونه. از آیفون داشتم نگاه‌ می‌کردم.»
به مامان گفت:
«من از دختر شما خوشم میاد.»
«مامان دست‌به‌سرش کرد. ولی با اصرار یه روز با مادر و خاله‌اش آمدن خواستگاری. با شور و شوق احمقانهٔ نوجوونی از قیافهٔ نورا وقتی می‌فهمید پسر مورد علاقه‌اش آمده سراغ من، ته دلم قند آب شد.»
خلاصه که خاله‌اش با کفش‌های پاشه بلند وارد خونه شد و گفت:
«کفش‌هام نوئه. از ماشین تا اینجا پام بودن.»
«بماند که بعد از رفتن‌شون چند روز طول کشید تا همه جا رو دوباره تمیز کردیم. نزدیک دو ساعت شنوندهٔ تعریف‌های پر آب‌وتابش دربارهٔ ازدواج ناموفّق پسرش با دختری بی‌‌دست‌وپا و از خانواده‌ای سطح پایین بودیم. ده دقیقهٔ آخر دنی با چشم و ابرو به خاله‌اش اشاره‌ کرد.»
اونم سر تکون داد ‌و گفت:
«خب ایران‌خانم، ظاهر و باطن همینه که می‌بینید. این بچّه از خودش آه در بساط نداره. هیچی. فقط مهرهٔ مار داره که چشم دخترا دنبالشه. ماشاءالله نه اینکه خوش‌ قد و بالاست.»
مادر دانیال وسط حرف خواهرش پرید و گفت:
«از همه مهمّ‌تر تا برای درسش بره خارج و برگرده چند سال طول می‌کشه. اصلاً معلوم نیست برگرده یا بمونه.»
نگاهش روی لکه‌های زرد نم‌سقف ثابت موند و ادامه داد:
«بعدشم اگه بیاد. کو تا کار مورد علاقه‌اش رو پیدا کنه؟ توی این دوره زمونه آدم نمی‌شه روی اوضاع مالی پدرش حساب باز کنه! بد می‌گم؟»
«بدون نیاز به ترجمه منظورشون رو رسوندن. یعنی خودتون جواب منفی رو بذارید کف دست پسر ما تا بیشتر اصرار نکنه.»
آخرش با تاکید گفت:
«شما باشید دختر دستش می‌دید؟!»
مامان با تعجّب نگاه‌شون کرد و گفت:
«چی بگم والا.»
گلویم خشک بود. چای سرد شده را نوشیدم و فنجان را آرام داخل سینی گذاشتم. حسّ کردم میراث واقعاً می‌خواست از احوالاتم سر دربیاورد.
که گفت:
«سلیمی چی؟»
برای لحظه‌ای ذهنم خالی شد. چه رسوایی بزرگی به پا کرده بودم و خودم خبر نداشتم. حالا قرار بود دربارهٔ کراش نوجوانی‌ام چه بگویم؟
آرام گفتم:
«سوشال‌مدیا. یه مدل زندگی از پشت صفحهٔ موبایل که اصلاً‌ً ربطی به واقعیت نداره. من فقط طرفدارش بودم. احساسات خام و هیجان نوجوونی رو به اشتباه روی کاغذ آوردم. همین.»​
 
آخرین ویرایش:
از هر دوی آدم‌هایی سخن گفتم که برایم تمام شده بودند. شب از نیمه گذشته بود. فنجان‌های چای خالی شده بودند. حرف‌هایم هم دیگر به آخر رسیده بود. سکوتی آرام بین‌ ما جریان داشت که بعد از گفتن بخشی از درددلم عجیب سبک به نظر می‌رسیدم.
میراث سینی را روی کانتر گذاشت و به سمت اتاق رفتیم. کنار هم دراز کشیدیم. از فاصلهٔ کم گرمای نفس‌هایش را روی صورتم حسّ می‌کردم. نگاهش آرام از چهره‌ام گذشت و روی لب‌هایم ثابت ماند. سرش را به سویم خم کرد. دوباره داشت زیاده‌روی می‌کرد.
شاید می‌خواست تمام ناگفته‌های آن شب را با بوسه‌ای به پایان برساند. قلبم میان کشش خواستن و ترس گرفتار مانده بود.
آرام گفتم:
«قبل از رفتنت برای کارهای جدایی همکاری کن.»
نگاهش از لب‌هایم جدا شد و در چشم‌هایم نشست. صدای تپش قلبم را می‌شنیدم.
جدّی گفت:
«اصلاً حرفش رو نزن. می‌شه این دو هفته بدون دردسر بگذره؟»
کمی جابه‌جا شدم. به پهلو غلت زدم.
خواب‌آلود گفتم:
«نه نمی‌شه.»
زیر لب گفت:
«شب‌بخیر لجباز خانم.»
***
صبح به کافه‌کتاب رفتم. خودم را با کار مشغول کردم. چند ساعتی گذشت. سرم را چرخاندم. تمرکزم از صفحهٔ مانیتور، پشت شیشه در خیابان گیر کرد. روی آدم‌هایی که زیر نم‌باران سرشان را پایین انداخته بودند و شتاب‌زده قدم برمی‌داشتند.
شروین سینی را روی میز گذاشت و با لبخندی مرموز گفت:
«از رفیق من چه خبر؟»
«کدوم رفیقت؟»
پوزخندی زد و گفت:
«همونی که با هزار مکافات و دزدی زنش شدی. حالا با اخلاقی که داری قراره پست بیاره.»
با اخم گفتم:
«دیگه از شنیدن کلمهٔ دزد حالم به هم می‌خوره. داریم جدا می‌شیم.»
خونسرد گفت:
«آهان فکر کردی مهرم حلال، جونم آزاد؟ نخیر چون طرف حسابی کُشته ‌مُرده‌اته.»
نفسم را آهسته بیرون دادم و گفتم:
«وکیل ملوک‌خانم داره کارهای طلاق رو انجام می‌ده. فقط نمی‌دونم چه‌طوری به مامان بگم؟»
کلافه سر تکان داد و گفت:
«به خدا عقل تو سرت نیست. میراث خبر داره؟»
«نه. قبل از رفتنش وکیله حتماً بهش خبر می‌ده.»
با دست به پیشانی‌اش زد و گفت:
«بابا بفهم این دکی فرنگ ‌دیده‌ست. همهٔ عمرش سرش تو درس و کتاب بوده. نه مثل ما که هر روز یه داستان تازه دور و برمون سبز می‌شه.»
با دلخوری گفتم:
«یعنی الآن من شدم لات؟»
با لبخند گفت:
«بله. آماده‌ای یه خبر عجیب بشنوی؟»
بی‌حوصله گفتم:
«بگو می‌شنوم.»
«می‌خوام برای بابا برم خواستگاری.»
«چه خوب. مبارکه.»
ابروهایش بالا رفت و گفت:
«همین؟ نمی‌خوای بپرسی کیه؟»
لبخند زدم و گفتم:
«خب کیه؟»
در حال سنجیدن واکنشم بود که آهسته گفت:
«ایران‌خانم.»
مطمئن نبودم درست شنیده باشم.
متحیّر پرسیدم:
«مامانم؟»
سرش را خاراند و مردّد گفت:
«آره. مامان خودت. دفعهٔ قبل نزدیک بود سرم رو بکنی. گفتم الان که چند سال گذشته حتماً عاقل‌تر شدی. راستش نمی‌دونستم چه‌طوری عنوانش کنم. واسه همین تا الان دست‌دست کردم.»
از بهت بیرون آمدم.
با لبخند گفتم:
«من که مخالفتی ندارم. فقط غافلگیر شدم.»
جدّی‌تر ادامه داد:
«عالیه خواهر کوچیکه. با بابا حرف زدم. قرار شد اوّل مادرشوهرت رو در جریان بذاریم. تو هم وقتی رفتی خونه، با مامانت حرف بزن.»
نمی‌دانستم واقعاً وقت مناسبی هست یا نه؟ هنوز میان تصمیم‌هایم سرگردان بودم. نمی‌خواستم با بی‌عقلی اوضاع را بهم بریزم.
فقط گفتم:
«باشه.»
از ته دل برای مادر خوشحال بودم. حداقل او خوشبخت می‌شد.​
 
آخرین ویرایش:
گفت‌وگوی عمه و افسرخانم برای راضی کردن مادر، ساعت‌ها در آشپزخانه ادامه داشت. چون آقامجتبی مرد محترمی بود که نجابت و رفتار آرامش، اعتماد همه را جلب کرده بود.
شب وقتی خانه در سکوت فرو رفت، کنارش نشستم.
لبخند زدم و گفتم:
«از عصر تا حالا یه لحظه ولت نکردن. پس کار من آسون‌تر شد.»
با تردید گفت:
«توی این سن و سال مردم چی می‌گن؟»
بی‌خیال گفتم:
«اگه قرار بود زندگی‌مون رو به زبون دراز مردم گره بزنیم که باید بشینیم حسرت بخوریم تا بقیه چونه‌شون برای حرافی بیشتر گرم بشه.»
عذاب وجدان سال‌هایی که فکر می‌کردم دختر خوبی برایش نبودم روی دلم سنگینی می‌کرد.
با التماس و بغض گفتم:
«تو رو خدا مامان قبول کن. آقامجتبی و خانواده‌‌اش آدم‌های خوبین. من همیشه دلم یه خانوادهٔ کامل می‌خواسته.»
بی‌حوصله گفت:
«خیلی خب. بذار ببینم چی می‌شه.»
همین چند کلمه کافی بود تا بفهمم دلش نرم شده.
***
شب خواستگاری با حضور همه شبیه دورهمی خانوادگی بود. مخصوصاً با آمدن شیما که پشت دسته‌گل بزرگ در دستش، پنهان شده بود. دختر شاد و پرانرژی که از دیدنش غافلگیر شدم و جیغ کوتاهی کشیدم. خودم را در آغوشش انداختم و صورتش را بوسیدم. چون همیشه دلم به مهر و حمایتش گرم بود. حالا او خواهر بزرگ‌تر و تکیه‌گاه امنم شده بود.
مادرم بیشتر شب ساکت بود. هر از گاهی لبخند کوتاهی می‌زد و سرش را پایین می‌انداخت. شروین با خنده و شوخ‌طبعی ‌لحظه‌ای ساکت نمی‌ماند. حتّی افسرخانم هم چند بار گوشهٔ چشمش را یواشکی پاک کرد.
زیر لب گفت:
«الهی خوشبخت بشن.»
در کمتر از یک هفته، کارها با سرعتی باورنکردنی پیش رفت. روزهای دلگیری که میراث را کمتر می‌دیدم. چون خودش را برای رفتن آماده می‌کرد. سرش شلوغ بود. رفتار سرد و معمولی‌اش بیشتر از همیشه به چشمم می‌آمد. مثل قبل دنبال فرصتی برای حرف زدن نبود. حتّی برای چند شبی که خانه نرفتم و پیش کتایون و شیما ماندم اعتراضی نداشت.
برای خرید با دخترها همراه شدم. وسط انتخاب لباس دربارهٔ مهم‌ترین تصمیم زندگی‌ام حرف می‌زدیم.
کتایون لباسی را جلوی صورتم گرفت و گفت:
«این قشنگ‌تره یا اون یکی؟»
هنوز جواب نداده بودم که شیما نظرش را گفت و بحث میراث از سر گرفته شد.
کتایون با اطمینان می‌گفت:
«زمرد خنگ نشو من می‌گم میراث دوستت داره.»
شیما موهای حالت‌دار مشکی‌اش را پشت گوشش زد و گفت:
«تو همیشه زود به مردها اعتماد می‌کنی. کاش این‌بار فقط به دلت نگاه نکنی. هنوز جوونی سنی نداری، پس جدا شدن به نفعته.»
نه حوصلهٔ انتخاب لباس داشتم. نه ذهنم توان تصمیم گرفتن را داشت. بین رنگ و مدل لباس‌ها دنبال جوابی می‌گشتم که هیچ‌کدام‌شان نداشتند.
میان خنده‌های بلند کتایون، شوخی‌های شیما و حرف‌های بی‌سر‌وتهی که هر لحظه از موضوعی به موضوع دیگر می‌پرید نفهمیدیم چطور ساعت از نیمه‌شب گذشت و دوازده شد.​
 
آخرین ویرایش:
صدای زنگ موبایل کتی رشتهٔ صحبت‌مان را برید. نگاهی به صفحه انداخت.
با لبخند گفت:
«شروینه.»
تماس را روی بلندگو گذاشت.
صدای شاد شروین در ماشین پیچید.
«خانم قشنگم گردش تموم شد؟ میام دنبالت. بیشتر از این ول نچرخین که میراث منتظر خانمشه.»
تا اسمش را شنیدم قلبم ریخت. پس چرا با خودم تماس نگرفته بود؟
کتایون خندید و گفت:
«باشه آقا. خودمونم دیگه خسته شدیم.»
تماس که قطع شد‌ هرکسی نظری می‌داد و صداها درهم می‌پیچید.
کتی گفت:
«امشب برو خونه. حتماً دلش برات تنگ شده.»
شیما فوری مخالفت کرد و گفت:
«نه، اصلاً.»
مبارزه‌ای که بین دل و عقلم برپا بود، لحظه‌ای دست از جنگیدن برنمی‌داشت. خودم را بی‌تفاوت نشان دادم تا به خانه رسیدیم. طولی نکشید که شروین از راه رسید. بعد از سلام و احوال‌پرسی دور هم نشستیم تا ببینیم باید از کجا شروع کنیم؟
شیما که از همهٔ ما‌ منطقی‌تر بود گفت:
«اول باید تکلیف چک و سفته‌ها رو روشن کنیم.»
شروین نگاه هشدار دهنده‌ای به من انداخت و گفت:
«الهی شکر که این چند روز خبری از شاهکار جدیدی نبوده. فردا صبح با شیما می‌ری بانک، پول رو برمی‌گردونی. بعدشم آدرس دفتر وکیل ملوک رو برام می‌فرستی. ببینم چه خبره. چرا هیچ‌کس جواب درست‌وحسابی به آدم نمی‌ده؟»
انگشتش را به نشانهٔ هشدار بالا آورد و گفت:
«در مورد درخواست طلاقت هم فعلاً به میراث چیزی نمی‌گی.»
کوتاه فقط گفتم:
«باشه.»
با رفتن کتی و شروین، شیما مرا تا خانهٔ عمه رساند. د‌م در‌ موقع پیاده شدن انگشتری را که تمام این مدت ته کیفم مانده بود را بیرون آوردم.
به شیما نشان دادم.
با تردید‌ گفتم:
«می‌خوام پسش بدم. خسته شدم دیگه.»
نگاهی به انگشتر انداخت و گفت:
«آفرین، خواهر قشنگم تا یه‌بار برای همیشه تکلیفش روشن بشه و خودت رو خلاص کنی.»
خداحافظی کردم و از ماشین پیاده شدم. آهسته به درب کلید زدم و وارد خانه شدم. در‌ب کتابخانه باز بود. سرکی کشیدم. تاریکی اتاق زیر نور چراغ مطالعه تا حدودی روشن شده بود. چند ثانیه همان‌جا ایستادم. میراث در حال مطالعه بود. آرنجش روی میز و چانه‌اش روی دستش بود. تنها صدایی که در سکوت می‌پیچید‌ خش‌خش آرام ورق‌ زدن کتاب بود. تا خواستم بی‌صدا از کنار درب بگذرم و پاورچین‌پاورچین به طبقهٔ بالا بروم، بدون‌ اینکه نگاهش را از روی کتاب بردارد‌ گفت:
«دیر کردی.»
سر جایم میخکوب ماندم. دستم در جیبم بود. انگشت‌هایم دور انگشتر محکم‌تر شده بود.
بهانه آوردم و گفتم:
«برم بالا. باید مامان رو ببینم.»
نگاهش را از روی کتاب برداشت و گفت:
«بیا. کارت دارم.»
قدم‌قدم جلو رفتم.
بی‌مقدّمه گفت:
«پس‌فردا می‌رم.»
چند لحظه نگاهش کردم.
به زحمت با لبخند گفتم:
«به سلامتی.»
نمی‌دانستم چرا همان دو کلمه، بیشتر از هر حرف دیگری غم داشت. آرام به سمتش رفتم. کوله‌ام را کنار مبل روی زمین گذاشتم و مقابلش ایستادم. ذهنم هنوز درگیر حلقه‌ای بود که ته جیبم سنگینی می‌کرد. قبل از حرف زدنم، دستم را گرفت و روی پای خودش نشاند. بازوهایش دورم حلقه شد. این‌بار عقب نکشیدم.
آرام پرسید:
«برای ازدواج مامانت ناراحتی؟»
بغضم را فرو دادم و گفتم:
«نه.»
صدایش نرم‌تر شد و نگاهش در صورتم چرخید.
«پس چی؟»
توضیح دادنش به اندازهٔ همان شش ماه، زمان می‌برد. چطور می‌توانستم تمام آنچه در این مدّت بر من گذشته بود را در چند جمله خلاصه کنم؟
آهسته گفتم:
«هیچی.»
نگاهم را دزدیدم و گفتم:
«ولم کن. بذار برم.»
به‌جای رها کردنم، در آغوشم گرفت. صورتش را کنار گردنم پنهان کرد.
با صدایی آرام گفت:
«چه عطر خوش‌بویی.»
چشم‌هایم را بستم. از خودم پرسیدم آیا او هم به اندازهٔ من، این چند روز دلتنگ شده بود؟ آرام از آغوشش فاصله گرفتم. از نزدیک نگاهش کردم. گرمای نفسش را روی صورتم حس کنم. هزار سؤال بی‌جواب در ذهنم معلق بود. سؤال‌هایی که‌ جرئت پرسیدنش را نداشتم.​
 
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین