نگاهش با طمأنینه روی صورتم میچرخید. لحظهای بعد نخستین بوسه فاصله را از بین برد. تپشهای بیقرار دو قلبی که مدّتها به سوی هم کشیده میشدند، راهی جز رسیدن به یکدیگر نداشتند. کتابخانه در سکوتی عمیق فرو رفته بود. زمان در نفسهای درهمتنیدهٔ ما از حرکت ایستاد.
ناگهان صدای عمّه به گوشم خورد:
«زمرد؟ اومدی؟»
همان لحظه چراغ روشن شد. چشمهایم را از هجوم نور جمع کردم. نفسزنان و دستپاچه از آغوش میراث فاصله گرفتم. برخلاف آشفتگی من، او با آرامشی عجیب فقط سرش را به سمت مادرش برگرداند.
لبخند کوتاهی زد. هولزده از سرجایم بلند شدم. چین لباسم را صاف کردم و سعی کردم خودم را عادی نشان بدهم؛ امّا سرخی شرم و خجالت چیزی برای پنهان کردن باقی نمیگذاشت. عمّه کنار درب ایستاده بود. نگاهش بین من و میراث چرخید.
با لبخندی شیطنتآمیز گفت:
«ببخشید مادر بدموقع مزاحم خلوتتون شدم.»
میراث انگار نه انگار که چند لحظه قبل چه رسوایی را از سر گذرانده بودیم بلند گفت:
«جانم سرورم؟»
مادرش نگاه معنیداری به هردوی ما انداخت و گفت:
«چند بار صداتون زدم ولی حواستون جای دیگه بود. خدا خوشبختتون کنه.»
همانطور که مادر و پسر مشغول حرف زدن شدند فرصت را غنیمت شمردم و با قدمهایی سریع از اتاق بیرون زدم.
پلّهها را بدون مکث تا بالا رفتم. کنار مادر دراز کشیدم. سرم را زیر پتو پنهان کردم. هر بار که چشمهایم را میبستم، تصویر چند دقیقهٔ قبل با تمام جزئیاتش پیش چشمم جان میگرفت. اشتیاق و ذوقی خاصّ ته دلم ریشه دوانده بود. صبح با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم. چشمهایم را با زحمت باز کردم.
پیام کتایون بود:
«داریم میایم. آماده شو بریم بانک.»
با مرور اتّفاقات دیشب، لبخند زدم. هنوز گرمای بوسهاش روی لبهایم جامانده بود. از خجالت نمیدانستم با چه رویی باید دوباره به چشمهایش نگاه کنم؟ پس دادن انگشتر، کارم را به کجا کشانده بود. همانطور که حاضر میشد درون جیب شلوارم را گشتم؛ ولی از حلقه خبری نبود. باید پیدایش میکردم.
عقلم مداوم یک جمله را تکرار میکرد:
«پسش بده و همهچیز رو تموم کن.»
به کتابخانه رفتم. از روی میز گرفته تا تمام گوشه و کنار اتاق را گشتم. صدای قدمهایی از پشت سرم آمد. تا برگشتم میراث را دیدم. آمادهٔ رفتن بود. چند قدم به سمتم آمد و مقابلم ایستاد. به لبهٔ میز تکیه دادم. راه گریزی نبود. برای چند ثانیه یادم رفت اصلاً دنبال چه میگشتم.
آشفته گفتم:
«سلام.»
کاش دربارهٔ دیشب حرفی نمیزد.
با لبخند و سرحال گفت:
«سلام عزیرم. صبح بخیر. دنبال چیزی میگردی؟»
تا حلقه را پیدا نمیکردم و به خودش برنمیگرداندم، باید سکوت میکردم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
«اومدم کولهام رو بردارم.»
یک قدم دیگر به سمتم برداشت و گفت:
«کولهات رو گذاشتم توی اتاق. دیشب...»
بین حرفش پریدم و گفتم:
«کارمون اشتباه بود. بهتره فراموشش کنیم.»
زل زده نگاهم کرد و پرسید:
«واقعاً؟»
فاصلهٔ کوتاه بین ما هر لحظه کمتر میشد. صدای زنگ گوشی از جیبم بلند شد. اخم کوتاهی میان ابروهایش نشست.
آهسته پرسید:
«کیه اوّل صبحی؟»
دستپاچه گفتم:
«دخترها منتظرن.»
جملهام تمام نشده، دوباره بازویش دورم حلقه شد.
خودم را جدّی نشان دادم و گفتم:
«اصلاً فکرشم نکن. برو کنار تا یکی سر نرسیده.»
با شیطنت گفت:
«مهم نیست. ادامهاش میمونه برای امشب. خوشگله، دیشب که قالم گذاشتی.»
شاید چون میدانستم فردا میرود، سپر مقاومتم را کنار گذاشته بودم; امّا این به معنای تسلیم شدن نبود. هنوز عقل و دلم بیوقفه با هم میجنگیدند.
نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
«حیف، دیرم شده.»
خم شد و قبل از اعتراضم بوسهای کوتاه روی لبهایم نشاند.
چشمکی زد و گفت:
«شب میبینمت.»
با عجله سوئیچ ماشینش را از روی میز برداشت. نگاهی کوتاه به من انداخت و از اتاق بیرون رفت. خشکم زده بود. گیج، کلافه و عصبانی از خودم دستم را روی پیشانیام گذاشتم و چشمهایم را بستم. هر قدمی که برای دور شدن از او برمیداشتم، بیشتر نزدیکش میشدم.
***
شب مراسم عقد مادر بود و از همان ابتدای صبح بین اضطراب و عجله، یک لحظه هم آرام و قرار نداشتم. همراه کتایون و شیما مستقیم به بانک رفتیم. به محض انتقال پول به حساب ملوکخانم نفسی عمیق کشیدم. چون گوشهای از باری که روزها روی شانههایم سنگینی میکرد، همانجا روی زمین گذاشتم.
بعد به دفتر وکیل رفتیم. شروین هم خودش را رساند. منشیاش حوصلهٔ ما را نداشت.
صدایش را نازک کرد و گفت:
«برای پس گرفتن درخواست دیر شده. باید ده روز دیگه تشریف بیارید. آقای صالحی هم فعلاً مسافرتن.»
لحن سرد و بیتفاوتش بیشتر شبیه بهانه آوردن بود تا راهنمایی کردن. بین بحث منشی و شروین، موبایلم زنگ خورد. ملوکخانم بود.
شیما بیمعطّلی گوشی را از دستم قاپید و گفت:
«بده ببینم، عفریته این دفعه چی میخواد؟»
صدای جرّوبحثشان تا داخل ماشین ادامه داشت. هیچکدام کوتاه نمیآمدند. یکی با طعنه حرف میزد و آن یکی با عصبانیت جوابش را میداد.
سرم را به شیشه تکیه دادم و چشمهایم را بستم. چارهای نبود. چون چوب نادانیهای خودم را میخوردم.
مستقیم به خانهٔ آقامجتبی رفتیم. از همان لحظهٔ ورود به خانه رنگ و بوی شادی گرفته بود. سفرهٔ عقد در طبقهٔ پایین با آیینه و شمعدان، گلهای سفید ظاهری زیبا داشت.
برای حاضر شدن به طبقهٔ بالا رفتیم. آماده شدن ما ساعتها طول کشید. پیراهن پرچین کوتاه دانتل سفیدی پوشیدم. شیما با حوصله آرایشم کرد و موهای بلندم را با موجهای درشت حالت داد. وقتی آخرین نگاه را در آیینه انداختم، از ظاهرم که جلوهٔ دلنشینتری پیدا کرده بود راضی بودم.
کتایون با لبخند گفت:
«محشر شدی. میراث اگه تورو این شکلی ببینه، بعیده چشم ازت برداره.»
شیما با تحسین گفت:
«اون که دیگه، خواهر کوچیکهٔ ما رو توی خواب ببینه.»
شروین از راه رسید. به جای تعریف از ما، بازوی مادر را گرفت.
با لبخند گفت:
«مامانایران، امشب از همه قشنگتر شده.»
مادر کتودامنی سنگدوزیشده پوشیده بود. روسری حریرش قاب صورتش را با آن آرایش ملایم ملیحتر کرده بود. برق شوقی که در چشمهایش میدرخشید او را سالها جوانتر نشان میداد.
تا غروب عمّه و دخترها و نوههایش با فامیلهای نزدیک سر رسیدند. صدای خندهها، سلام و احوالپرسیها و تبریکهایی که یکییکی به مادر میگفتند به گوش میرسید. چشم به راه میراث بودم تا بالاخره از راه رسید.
کتوشلوار سرمهای خوشدوختی به تن داشت که بینقص بر قامت بلندش نشسته بود. موهای مرتّب و عطر آشنایش، وقار همیشگیاش را دو چندان کرده بود تا امشب بیش از همیشه به چشمم جذاب بیاید.
نگاهم به او افتاد و لبخند روی لبهایم نشست. مستقیم به سمتم آمد و بیتوجّه به حضور دیگران بازویش را دورم حلقه کرد. گونهام را آرام بوسید.
زیر لب گفت:
«از کنار خودم جُم نمیخوری.»
با تعجّب نگاهش کردم و گفتم:
«چرا؟»
آهسته گفت:
«چون این لباس زیادی کوتاهه.»
نمیدانستم این همه حسادت از کجا آمده؛ امّا دلم عجیب برای همین ایراد گرفتنهایش ضعف میرفت. ایکاش پشت آن همه اخمهای ظاهری، دوستداشتنی عمیق پنهان بود که فقط من فرصت دیدنش را داشتم.
خطبهٔ عقد که جاری شد، خانه از صدای شادی پُر شد. مهمانها تبریک گفتند و آرزوی خوشبختی کردند. مادر را در آغوش گرفتم و گونهاش را بوسیدم.
زیر گوشش گفتم:
«خوشبخت بشی مامان.»
آقامجتبی با احترام دستش را گرفت.
نگاه مهربانی به من انداخت و گفت:
«زمردجان، تو همیشه دخترم بودی. خیالت از بابت مادرت راحت باشه. تا آخر عمر مراقبش هستم.»
به سمت میراث برگشتم و کنارش نشستم.
با پخش شدن موسیقی شاد، شیما با ذوق خودش را به ما رساند.
دستم را گرفت و گفت:
«بیا نوبت رقص ماست.»
تا از سرجایم بلند شدم.
میراث اخم کرده پرسید:
«کجا؟»
شیما با حاضرجوابی گفت:
«وسط دیگه. قرار نیست کل شب یهجا بق کرده بشینه.»
همانطور که نگاهش را از لباس کوتاهم برنمیداشت محکم گفت:
«نه، نمیشه.»
رو به شیما گفتم:
«تو برو، من الان میام.»
شیما لبخند معنیداری زد و ما را تنها گذاشت.
با تعجّب پرسیدم:
«چرا؟»
خونسرد گفت:
«وقتی اجازه میدم که بری لباست رو عوض کنی.»
«من که لباس دیگهای همراهم نیاوردم. حالا سر چی بحث میکنی؟ وقتی نبودی نظر بدی الانم ایراد نگیر.»
طوری که فقط خودم بشنوم در گوشم زمزمه کرد.
«عزیزم چون پیراهنت خیلی بهت میاد و امشب زیادی خوشگل کردی، همینجا بغل خودم میشینی.»
لبخندم عمیقتر شد. ته صدایش حسادت موج میزد. رفتاری که با همهٔ منطقی نبودنش عجیب به دلم مینشست. شروین خودش را به ما رساند. نگاهی به میراث انداخت.
با خنده گفت:
«داماد عزیز، بهتره خواهر تهتغاری ما رو کنار خودت نگه داری. اینجوری امنتره. تا باز هوس شیطنت به سرش نزنه.»
گوشهٔ لبش بالا رفت و گفت:
«دقیقاً خودم هم همین فکر رو میکنم.»
کتایون با اعتراض گفت:
«آقا میراث، یعنی زمرد اصلاً نباید از کنارتون تکون بخوره؟»
میراث خندید و گفت:
«بله. فعلاً که صلاح همینه.»
همه خندیدند. یخ روابط سرد و منجمد او کمکم باز میشد. تا نرمنرمک معنی خانواده برایم روشن شود. وقتی تبوتاب آن بحث خوابید و موسیقی آرامتری در سالن پیچید میراث دستم را گرفت و انگشتانم را آهسته فشرد.
نگاهش را به چشمانم دوخت و گفت:
«افتخار این رقص رو به من میدی؟»
با لبخند همراهش شدم. مرا در آغوشش جا داد. دستش محکم و مطمئن دور کمرم نشست. میان هیاهوی مهمانها و موسیقی، دنیا فقط در فاصلهٔ خیرهکننده و پرکشش بین ما خلاصه میشد.
پچپچکنان کنار گوشم گفت:
«امشب میخوام بدزدمت.»
نگاهش کردم.
با کنجکاوی پرسیدم:
«کجا؟»
«فعلاً خونه چون فردا باید برم.»
لبخند روی لبهایم آرامآرام محو شد. چرا همهٔ شوقی که تا چند لحظهٔ قبل در دلم موج میزد ناگهان جایش را به غم و دلتنگی داد؟
لحظههای خاطرهانگیز به سرعت با آخر شب پیوند خوردند. مهمانها یکییکی خداحافظی کردند و رفتند. من آخرین نفری بودم که از آغوش مادر دل کندم. با خیالی آسوده به مردی سپردمش که قرار بود از این به بعد همدم روزهایش باشد.
میراث ماشین را روشن کرد و پشت فرمان منتظرم بود. هنوز با تردید دم در، کنار شیما و کتی ایستاده بودم. صدایم را پایین آوردم. مردد نگاهشان کردم.
«الان دقیقاً چه غلطی کنم؟»
کتایون خندید.
آرنجی آرام به پهلویم زد و گفت:
«دیگه حنّات براش رنگی نداره.»
با تعجّب گفتم:
«چی؟»
با شیطنت گفت:
«چون نمیتونی بهونه بیاری که پارتنر دارم. شروین زودتر گفته که این همه مدّت چرتوپرت تحویلش دادی. برو تا امشب یه لقمه چپت کنه.»
شیما بازویم را گرفت.
با خنده گفت:
«نه، بمون پیش ما.»
صدای بوق کوتاه ماشین در خیابان پیچید. شروین که تا آن لحظه سرگرم بدرقهٔ مهمانها بود برگشت و نگاهی به ماشین انداخت.
معترض گفت:
«برو خواهر.»
لب برچیدم و گفتم:
«من میخوام پیش دخترها بمونم.»
دستش را به نشانهٔ خداحافظی تکان داد و گفت:
«لازم نکرده. ما از این رسمها نداریم. بفرمایید که آقاتون منتظرته.»
دوباره همان موسیقی آرام در فضای ماشین پیچید.
«گفتم این آغاز، پایان ندارد.
عشق اگر عشق است، آسان ندارد.»
همانطور که رانندگی میکرد، دستم را گرفت. بدون اینکه نگاهش را از خیابان بردارد، آرام روی بند انگشتانم بوسه زد. گرمایی شیرین در وجودم پیچید. باورش سخت بود که رؤیای پنهان درون دلم، مردی باشد که دست در دست کنارم نشسته است.
خیلی ساده گفت:
«بالاخره تونستم به دختری که دوستش دارم برسم.»
انگشتهایم میان دستش بیحرکت ماند. تا نگاه متحیّرم یواشکی روی نیمرخش نشست، سرش را برگرداند. چشم در چشم که شدیم، هر دو لبخند زدیم. آرامشی عمیق در دلم جا خوش کرد.
پس دیگر لزومی به تعبیر نگاههایش نبود. یا برای هر رفتارش دلیلی بتراشم وقتی واضح از دوستداشتنم حرف میزد.
نگاهم را از دستهای گرهخوردهٔمان گرفتم.
آهسته پرسیدم:
«پس دلیل اون شش ماه فرصت چی بود؟»
با صدای بم و گیرایش گفت:
«چون میخواستم اگه قراره علاقهای بین ما شکل بگیره بدون عجله و اجبار باشه.»
با دلخوری ساختگی گفتم:
«یعنی این همه مدّت داشتی بازیم میدادی؟»
خندید و گفت:
«تقریباً.»
اخم ریزی کردم و گفتم:
«از کجا مطمئن بودی که حسّ منم مثل خودته؟»
با اعتماد به نفس گفت:
«مطمئنم که هست.»
فرصت را غنیمت شمردم و پرسیدم:
«پس نوشتههام کجان؟»
با شیطنت گونهام را آرام کشید و گفت:
«دور انداختمشون. بچّهجون خودم از اوّل در جریان همه چی بودم.»
پس از آن راز خبر داشت. همه چیز آن گذشتهٔ منفور را بهتر از خودم میدانست. تازه فهمیدم رو دست خوردم. سؤال آزاردهندهٔ دیگری گوشهٔ ذهنم سنگینی میکرد.
با تردید گفتم:
«نورا چی؟»
اخمی بین ابروهایش نشست و گفت:
«دلم نمیخواد دربارهٔ گذشته حرف بزنم. چیزی که اهمّیّت داره، اینه که الان کنار توام و دلم جای دیگهای نیست. قول میدم پشیمون نشی.»
خبر نداشت تا همین امروز صبح با پشیمانی و تردید در پسگرفتن دادخواست و هزار فکر آشفتهٔ دیگر دستوپا میزدم.
***
به خانه که رسیدیم چشمم به چمدانی افتاد که کنار دیوار گذاشته بود. بقکرده کنار تخت روی زمین نشستم. چند لحظه بعد صدای قدمهایش را شنیدم. مقابلم زانو زد. دستش را زیر چانهام گذاشت و صورتم را بالا آورد. بوسهای آرام بر موهایم نشاند.
آن شب سکوت اتاق در آغوش دو نفری نفس میکشید که سرانجام بعد از ماهها جنگیدن با خود و تقدیرشان، بیهیچ مقاومتی با عشق به وصال هم رسیده بودند.
وقتی سپیده از پشت پنجره سر میزد تازه خوابم برد. با صدای بسته شدن کشوی کمد چشم باز کردم. از لای پلکهایی که به زور باز میشد میراث را دیدم. دوش گرفته بود و آمادهٔ رفتن بود.
با لبخند گفت:
«بخواب خانم قشنگم. خودم میرم.»
مگر میشد چنین لحظهای را خواب ماند. سریع لباس پوشیدم و دنبالش تا حیاط رفتم. هوای سرد سحر لرزه به تنم انداخت. میراث لبههای پالتویش را کنار زد و مرا به آغوش کشید. دستهایم را دور گردنش حلقه کردم و روی پنجهٔ پا ایستادم. بوسهای آرام و بیعجله روی لبهایم نشاند. گرمای نفسهایش روی صورتم مینشست. با اعتراف او به احساس خودم مطمئن شدم چون دیگر میدانستم دوستش دارم.
با چشمانی اشکی و بغضآلود زیر لب گفتم:
«کاش نمیرفتی.»
آغوشش محکمتر شد.
ابرویی بالا انداخت و گفت:
«یه ماهه زود میگذره. یادته یه روز بهت گفتم همینجا وسط همین حیاط برام اشک میریزی؟ چی شد خوشگله؟»
آن روز با تمام وجودم میدانستم لحظهٔ رفتنش برایم فرقی نخواهد داشت و حالا با رخ دادن اتقافات مختلف فهمیدم که عاشق او هستم.
آرام گفتم:
«اون روز هنوز نمیشناختمت.»
با سرانگشت اشکی که روی گونهام سر خورده بود را پاک کرد. بار دیگر آرام لبهایش را بر لبهایم نشاند. صدای باز شدن در، هر دوی ما را به خود آورد. عمّه سینی قرآن به دست قدمقدم به طرف ما آمد. از خجالت خواستم فاصله بگیرم که بازویش را محکمتر دورم حلقه کرد.
مادرش با خنده گفت:
«پسرم اگه قصد رفتن داری، دیگه از عروسم دل بکن. هوا روشن شده. برو دیرت نشه.»
با اکراه فاصله گرفت. جعبهٔ کوچک مخملی را از جیب کتش بیرون آورد. حلقه را برداشت و بادقّت در انگشتم نشاند. دستم را میان دستان گرمش گرفت، لبهایش را بر روی حلقه گذاشت و آرام بوسید.
زیر لب گفت:
«عشقم تا برمیگردم، مواظب خودت باش.»
***
همان روز کولهام را با مختصر وسایلم بستم و از خانه بیرون زدم. قرار شد چند هفتهای کنار مادرم و شیما بمانم. زیر لب خدا را برای آرامشی که به زندگیام برگشته بود شکر کردم.
تماسها و پیامهای نورا یکی پس از دیگری روی صفحهٔ تلفنم ظاهر میشد. بیوقفه زنگ میزد؛ امّا حتّی حوصله نداشتم نگاهش کنم. حتماً دست و پا زدنشان برای ادامهٔ جریان درخواستم بود. کور خوانده بود که این بار تسلیم بشوم.
چند روز بیشتر نگذشته بود که خبر جنگ همه جا پیچید. تصاویر دودگرفتهٔ شهر. خرید عجلهای مردم. پمپبنزینهای شلوغ و اضطراب روی چهرهٔ همه، رنگ زندگی و سال نوی در پیش را عوض کرد. هیچکس نمیدانست فردا چه خواهد شد.
در آن آشفتگی، مادر اصرار کرد بیشتر از این نمانیم. بعد از کمی مشورت قرار شد من و شیما راهی روستایی خوشآبوهوا در شمال شویم.
به خانه برگشتم چمدان و وسایلم را برداشتم. از عمّه و افسرخانم و بقیه خداحافظی کردم. تا رسیدن شیما نیمساعت وقت داشتم. جهنمی گفتم و جواب نورا دادم.
در ماشین را باز کردم و کنارش نشستم. لاغرتر شده بود. با صورتی رنگپریده و زیرچشمانی گود افتاده. بدون آرایش و ساده. با دیدنم اشک پشت اشک بود که فرو میریخت.
پوشه را مقابلم گرفت. حروف روی کاغذ جابهجا میشدند. معنایشان را نمیفهمیدم. نگاهم روی تصاویر کوچک ثابت ماند. او بچّهٔ سه ماههای را باردار بود که پدرش میراث بود.
نفس در سینهام گیر کرد. انگشتانم میلرزید. دوباره نگاه کردم. پیچیده نبود ولی از درک و فهم من خارج بود. واقعیت گذشتهای بود که میراث دوستنداشت به زبان بیاورد.
صدایم به سختی بیرون آمد:
«این یعنی چی؟»
اشکهایش را پاک کرد و گفت:
«شده پای پیاده از این مملکت بیرون بزنم میرم تا بفهمه. من کاری به تو و زندگیت ندارم.»
باقی حرفهایش را نشنیدم. هزار فکر همزمان در سرم میچرخید. مردی که تازه فهمیده بودم چقدر دوستش دارم، تمام معادلات زندگیمان را به هم ریخت. آهسته از ماشین پیاده شدم. چرا حس میکردم برخلاف تمام مقاومتم نورا این بار راست میگفت چون زندگی همیشه درست همانجایی که فکر میکنی مسیرش را پیدا کرده، راه دیگری نشانت میدهد.
کنار شیما نشستم. اشکها امانم را برید. همهچیز را برایش تعریف کردم. از عکسها، مدارک و حرفهای نورا گرفته تا آشوبی که تمام وجودم را بهم ریخته بود. موبایلم را خاموش کردم.
شیما با تعجّب پرسید:
«چرا؟»
با صدایی گرفته گفتم:
«نمیخوام با میراث حرف بزنم. این بار واقعاً میخوام جدا بشم. احمق بودم که زود خام شدم.»
آهی کشید و دستم را فشرد.
«شاید بهترین کار باشه. اگه نورا راست میگه باید خودشون دربارهٔ زندگیشون تصمیم بگیرن.»
اشکها دوباره سرازیر شدند. چون با تمام دوستداشتنش باید از او دست میکشیدم.
«فقط یه خواهش دارم. بین خودمون بمونه.»
سر تکان داد. ماشین راه افتاد. سرم را به شیشه تکیه دادم. برای همه چیز حالم افتضاح بود. میراث، پدر بچهٔ نورا بود. کافهکتاب تا اطلاع ثانوی تعطیل شده بود. ساختمان دبیرستان شجره نیمهویران، میان غبار ایستاده بود.
***
چند ساعت بعد به ویلا رسیدیم. خانهای در انتهای کوچهای خلوت که به دریا میرسید. دوطبقه با سقفی شیروانی و پنجرههای قدی که رو به ایوان باز میشدند.
شیما ماشین را گوشهای پارک کرد و هر دو پیاده شدیم. حیاط بزرگ در سایهٔ غروب درختان کهنسال پرتقال، خرمالو و انجیر غرق بود. شاخههای پرپشتشان از سنگینی برگها خم شده بودند.
باران ریز فروردین برگها را شسته بود. بوی خاک نمخورده در عطر شکوفههای نارنج گم میشد و نسیمی که از سمت دریا میآمد آن رایحهٔ دلانگیز را تا انتهای حیاط میبرد.
چمدان و وسایل را به طبقهٔ بالا بردیم. جاگیر که شدیم شام مختصری خوردیم. از خستگی راه، هنوز سرمان به بالش نرسیده بود که خوابمان برد.
صبح شیما برای پیادهروی از خانه بیرون زد. شالی روی شانههایم انداختم و به تراس رفتم تا صبحانه را آماده کنم.
آسمان یکدست خاکستری بود و باران نمنم، آرام روی نردههای چوبی تراس مینشست. قطرهها از لبهٔ شیروانی سر میخوردند و یکییکی روی سنگفرش حیاط میچکیدند.
اشکهای انبار شده در پشت پلکهایم راه افتادند. میراث؛ میراثم از عشق بود. همیشه میترسیدم که به خاطر نورا از او دست بکشم و حالا درست وسط همان ترس، زندگی میکردم.
نگاهم به پهنهٔ بیکران دریا گره خورد. موجها یکی پس از دیگری خودشان را به ساحل میرساندند و دوباره عقب مینشستند. درست مثل افکار آشفتهام که هرچه میکوشیدم از ذهن دورشان کنم، بیفایده بود.
چند روز به همان منوال گذشت. مادر و آقامجتبی به همراه شروین و کتایون از راه رسیدند. با جمع شدن خانواده دور هم، پنهان کردن ناراحتیام کاری دشوار شد.
به چهکنم چهکنم افتاده بودم. حرفهای کتایون و شیما هیچ فایدهای نداشت چون هنوز در همان روز گیر کرده بودم. در روزی که برای آخرین بار با نورا صحبت کردم. در سؤالهایی که جوابشان از قبل روشن و مبرهن بود. حقیقت، تلختر از حنظل مقابلم بود و تنهای کاری که از دستم برمیآمد فاصله گرفتن کامل از میراث بود.
شروین که ناراحتیام را حس کرده بود با کنجکاوی پرسید:
«از شوهرجان چه خبر؟»
روبرگرداندم و گفتم:
«بیخبرم.»
ابرویی بالا انداخت.
صندلی را جلو کشید و نشست.
«نمیدونی؟ یعنی چی نمیدونی؟ نکنه دعواتون شده؟»
عادی گفتم:
«نه بابا، دعوا چیه. تخیلت زیاده.»
«تخیل نه، خواهرشناسیه. هروقت ساکتی و اینطوری زل میزنی به یه نقطه، یعنی یهجای کار میلنگه.»
اخمهایم را درهم کشیدم. سکوت کردم و همین سکوت، بیشتر از هر جوابی لو رفتنم را کامل کرد.
شروین چشمهایش را ریز کرد. آن نگاه همیشگیاش که یعنی:
«دست از سرت برنمیدارم.»
آهسته گفت:
«باشه بابا، بیخیال. بذار اوضاع یهکم آرومتر بشه، خودم پیگیر میشم ببینم دامادمون کی برمیگرده.»
گارد گرفتم و سریع گفتم:
«تو کاری به اون نداشته باش.»
«چرا؟ آدمیزاده بالأخره اینجا جنگه، اون هم اون سر دنیا دلش شور میزنه.»
***
با آمدن عمّه و خانوادهاش در شهری نزدیک که فاصلهٔ چندانی با ما نداشت، رفت و آمدها شروع شد.
به خاطر پیگیری میراث از اینکه جوابش را نمیدادم، کمکم همه فهمیدند رابطهٔ ما شکرآب است. دیگر نمیشد با چند جواب کوتاه و لبخندهای بیحوصله سر و ته ماجرا را هم آورد.
مجبور شدم مقابل چشمهای نگران و منتظر مادرم، عمّه و آقامجتبی بنشینم و داستانی را تعریف کنم که دلم نمیخواست برای هیچکدامشان بازگو شود. شروین شاهد ماجرا بود و حضورش باعث میشد کسی در میان حرفهایم دنبال تردید نگردد.
از شرط ششماهه گفتم که به خواست میراث بوده است. از اینکه ازدواج، اجباری بود که به من تحمیل شد. نگاهم را از او گرفتم و به فنجان سرد روبرو دوختم. حرف بارداری نورا تا نوک زبانم آمد و همانجا پشت دندانهایم، خفه شد.
بیشتر از این خودم را سنگ روی یخ نکردم چون دیر یا زود، ملوکخانم خبر نوهدار شدنش را به گوش همه میرساند.
عمّه با سماجت مخصوص به خودش زیر بار حرفهایم نرفت و گفت:
«من خودم روز آخر توی حیاط آخر دیدمتون. میراث یه لحظه ازت دل نمیکند. انگار تازه همدیگه رو پیدا کرده بودین. حالا باید باور کنم همهٔ اونا فقط یه قرار ششماهه بوده؟ یعنی دیگه هیچ راهی برای درست شدنش نمیبینی؟»
نگاهم را دزدیدم و به گوشهای خیره شدم.
آهسته گفتم:
«نه دیگه چیزی برای درست کردن نمونده.»
صدایش کمی بالا رفت.
رو به مادر گفت:
«چته ایران؟ چرا ساکتی؟ چرا دخترت رو نصیحت نمیکنی؟ مگه زندگی شوخیه که امروز بگه میخوام، فردا بگه نمیخوام.»
صداها در ذهنم میپیچید. کلافه چشمهایم را باز و بسته کردم. دلم نمیخواست به هیچ چیز فکر کنم. آنها را به حال خود رها کردم. چون هر بار به خانهٔ اول برمیگشتند و میخواستند به جای من تصمیم بگیرند.
***
بیش از یک ماه از آن روز لعنتی گذشته بود. روزی که با نورا برخورد کردم و تصمیم گرفتم خودم را از گذشتهٔ او و میراث بیرون بکشم.
شروین برای رسیدگی به کارها دو روز به تهران رفت و برگشت. برای ناهار دور هم جمع بودیم؛ ولی اشتهایی برای غذا خوردن نداشتم. از خورد و خوراک افتاده بودم. آنقدر بیحال بودم که مادرم با نگرانی نگاهم کرد و گفت:
«بچه ناخوشاحواله.»
شروین با دهان پر لقمهای دیگر برداشت و گفت:
«مامان عیب نداره. شوهرش برگرده حالش خوب میشه. اینم میگذره.»
سر بلند کردم و با اخم گفتم:
«اون قضیه تموم شده. دیگه اسمش رو نیار.»
بلند شدم. همانطور که به سمت پلهها قدم برمیداشتم صدایش را شنیدم.
با خنده گفت:
«چشم ملکه. زندگی براش خالهبازیه.»
کتی در جوابش گفت:
«سر به سرش نذار. مگه نمیبینی حال و حوصله نداره؟ بذار به حال خودش باشه.»
بیحوصله به طبقهٔ بالا رفتم.
دوباره صدایش را شنیدم:
«خواهر کوچیکهٔ پردردسر، عصر باهم میریم بیرون. هم یه هوایی بخوری، هم کارت دارم.»
جوابش را ندادم. حوصلهٔ خودم را هم نداشتم، چه برسد به تفریح و گردش رفتن.
شیما هم دنبالم آمد. بالشتی زیر سرم گذاشتم و چند ساعت دراز کشیدم. میان صحبتهایش چشمهایم را بستم و نفهمیدم کِی خوابم برد.
خوابی آشفته و سنگین به سراغم آمد که با جیغی خفه و بریده از آن پریدم.
شیما صدایم زد.
«خواهری، هیچی نیست. حتماً خواب دیدی.»
گیج و منگ با موهای آشفتهای که روی صورتم ریخته بود، نفسزنان اطرافم را نگاه کردم. چند لحظه طول کشید تا بفهمم در اتاقم هستم.
نیمخیز نشستم و به دیوار تکیه کردم. شیما درب ماگ را برداشت و به طرفم گرفت.
«یه کم آب بخور.»
تا آب را سرکشیدم حسی شبیه دلآشوبه معدهام را بهم زد. طعم نامطبوعی را حس کردم. دستم را روی دهانم گذاشتم.
او نگران پرسید:
«چی شد؟ خوبی؟»
سرم را تکان دادم.
بلند شد و از همان بالا صدا زد:
«کتی، چایینبات بیار. زمرد حالش بده.»
طولی نکشید که همه در اتاق جمع شدند.
آقامجتبی گفت:
«دخترم همین امروز باید بری دکتر.»
پلکهایم را روی هم گذاشتم. دیگر حتی توان مخالفتکردن هم نداشتم. تمام این حالبدیها را به حساب میراث و زخم جدایی میگذاشتم.
شروین که بیرون رفته بود خیس از باران، از پلهها بالا آمد.
«کتی، حوله بیار.»
وارد اتاق شد و بلندتر گفت:
«سلام به خانواده.»
یکییکی جوابش را دادند. حوله را از دست کتی گرفت و همان طور که موهایش را خشک میکرد رو به من گفت:
«باز که معرکه گرفتی.»
مادرم استکان چای نبات را دستم داد.
آقامجتبی رو به شروین گفت:
«پاشو خواهرت رو ببر دکتر.»
شروین نشست و گفت:
«امروز میراث رو دیدم.»
همه نگاهش کردند.
«ایشونم شوهرش رو ببینه تمام درد و مرضش خوب میشه.»
با صدایی خفه گفتم:
«لازم نکرده.»
بقیه مراعات احوالم کردند و در حضور من حرفی نزدند. برای ادامه ندادن موضوع، دراز کشیدم.
کمکم اتاق خلوت شد. با رفتن همه شیما در اتاق را بست. دستش را داخل جیب سویشرتش برد و شئ کوچکی بیرون آورد.
نشستم و نگاهم روی آن ثابت ماند. چند ثانیه طول کشید تا ذهنم شکل آشنایش را تشخیص داد.
متعجب زمزمه کردم و پرسیدم:
«این چیه؟»
جواب نداد. فقط کمی جلو آمد و آن را کف دستم گذاشت.
سرم را با درماندگی تکان دادم و گفتم:
«نه. امکان نداره.»
نگاهش را از من نگرفت و آرام گفت:
«یه بار امتحانش کن. اگه اشتباه بود میندازیمش دور، کسی هم متوجه نمیشه.»
نگاهم را دزدیدم و کلافه گفتم:
«محاله.»
آهسته کنارم نشست و گفت:
«شاید بد نباشه قبل از دکتر رفتن اول از این مطمئن بشیم.»
نفسم در سینه گیر کرد. ترس از فردا و ترس از داشتن سرنوشتی شبیه مادر، مجبورم کرد از سر جایم بلند شوم.
«هر وقت خواستی، صدام کن. من پشت درم.»
قلبم آنقدر محکم به سینهام میکوبید که نفسکشیدن برایم سخت شده بود. شیما فهمیده بود آن چند دقیقه برایم از یک عمر طولانیتر میگذرد. از پشت درب شروع کرد به حرفزدن.
«راستی، ویلای بغلی یه آقاپسره.»
جواب ندادم.
جرأت نگاه کردن نداشتم. دستانم میلرزید.
شیما با لحنی شیطنتآمیز گفت:
«صبح که رفتم داروخونه، سر کوچه دیدمش. شاید واقعاً ازم خوشش اومده بود که به قیافهٔ خوابآلودم تا آخر خیابون نگام میکرد.»
انگشتانم دور تست محکمتر شد. نفسم را حبس کردم و چشمهایم را بستم. ثانیهها کش میآمدند. قلبم هر ضربه را جدا از دیگری میشمرد. چون میخواست پیش از چشمهایم، خودش جواب را حدس بزند.
بالاخره مجبور شدم آرام پلکهایم را باز کنم. نگاهم روی آن دو خط میخکوب ماند. دو خط قرمز واضح. انگشتانم آرام شل شدند. تست از میان دستم لغزید و روی زمین افتاد. زانوهایم توان نگهداشتنم را نداشتند. سر خوردم و نشستم. اشکها بیاجازه روی صورتم سرازیر شدند. وقتی صدای هقهقم بلند شد، تقتق آرامی به در خورد. صدای شیما بود.
«زمرد. چی شده؟»
جواب ندادم. دستگیره آرام پایین رفت و او با احتیاط وارد شد. نگاهش اول به من افتاد، بعد روی تستی که کنارم روی زمین افتاده بود ثابت ماند. خم شد و آن را برداشت. کنارم روی زمین نشست و بیحرف دستش را دور شانههایم حلقه کرد.
آرام کنار گوشم گفت:
«نمیدونم باید تبریک بگم یا نه؛ ولی بدون که تنها نیستی.»
سرم را با درماندگی تکان دادم و گفتم:
«من نمیتونم. بگو چیکار کنم تا از شرش راحت بشم؟ هیچکس نباید بفهمه.»
چند ثانیه نگاهم کرد. دنبال راهی برای آرام شدنم میگشت.
آهسته گفت:
«باشه. این راز بین من و توئه.»
تا غروب دست از گریه و زاری برنداشتم. چرا فهمیدنش برایم سخت بود؟ وقتی اوضاع به اندازهٔ کافی درهم پیچیده بود.
وقتی آرامتر شدم به اصرار شیما برای قدمزدن بیرون رفتیم. تا چشمم به پسر همسایه افتاد شیما و او را تنها گذاشتم و به خانه برگشتم.
به تراس رفتم و به منظرهٔ آرامشبخش روبرو چشم دوختم. آن بخش از ذهن لجبازم دوستداشت که بخشهای تاریک سرنوشت مادر و ابتهاج حتی عمه را جلوی چشمم بیاورد که یادآوری کند من هم مستثنی نیستم.
شب شیما با سینی چای به تراس آمد و کنارم نشست.
«راستی، فردا مهمون داریم.»
بیحوصله نگاهش کردم.
«کی؟»
کاش اسم عمه و میراث را نمیآورد.
«همسایهمون. اسفندیار با پدر و مادرش.»
با لبخند نیمه جانی گفتم:
«بالاخره یکی رو پیدا کردی که به دلت بشینه.»
خندید و گفت:
«نمیدونم؛ ولی آدم خوبی بهنظر میامد. کلی باهم حرف زدیم. گفت چند روزه که میخواستن بیان بهمون سر بزنن.»
جرعهای از چای را نوشید و ادامه داد:
«پسرخالهشون هم هست. تازه سربازیش تموم شده، فعلاً پیش ایناست.»
بیرمق گفتم:
«با داشتن مادری مثل ایرانخانم، بعید نیست همین فردا شوهرت بده.»
***
سفرهٔ شام را در ایوان بزرگ خانه پهن کردیم. بوی برنج دودی و ماهی سرخشده با عطر باران، درهم آمیخته بود. از دور صدای قورباغههای شالیزار میآمد و نسیم خنک، شاخههای درختان نارنج را آرام تکان میداد.
اسفندیار همراه پدر و مادرش و پسرخالهشان بهمن، مهمان ما بودند. پدر اسفندیار مردی آرام و خوشصحبت بود. مردی که بیشتر عمرش را میان شالیزارهای برنج گذرانده بود و با همان لهجهٔ شیرین محلی، از بارانهای بهموقع و برکت زمین حرف میزد.
مادرش هم خانمی کدبانو بود. چند شیشه ترشی و شیرینی خانگیاش آورده بود.
خوشرو گفت:
«خودم درست کردم، امیدوارم خوشتون بیاد.»
در میان تشکر و تعارف بقیه چشمم به بهمن افتاد. آرامتر از همه بود. تازه سربازیاش تمام شده بود و تا چند روز دیگر به شهر خودشان برمیگشت.
از آشپزخانه چای آوردم و تعارف کردم. بعد کنار شیما نشستم. اسفندیار راحت و خودمانی حرف میزد. چیزی از شیما پرسید و او آهسته شروع کرد به توضیحدادن.
«ایشون خواهر تهتغاری منه. ازدواج کرده. البته الان داره جدا میشه و حاملهست.»
با چشمانی گرد شده نگاهش کردم و گفتم:
«چه بیوگرافی کاملی.»
درگوشم گفت:
«ببخشید از دهنم پرید. اصلاً حواسم نبود چی دارم میگم.»
شیما رو به اسفندیار گفت:
«لطفا بین خودمون بمونه. هنوز کسی خبر نداره.»
او هم سرش را تکان داد.
آن چند ساعت به سرعت گذشت. موقع رفتن مهمانها، مادر اسفندیار نظر مادر را برای خواستگاری از شیما پرسید و قرار شد بعداً به آنها خبر بدهیم.
آخر شب موقع شستن ظرفها، همهمهای در آشپزخانه برپا شد. حرفمان به همان خواستگاری کشیده شد.
کتایون گفت:
«معلوم بود حسابی از شیما خوششون اومده.»
مادرم لبخند زد و گفت:
«مبارکه. الهی خوشبخت بشن.»
شروین که روی صندلی لم داده بود، خمیازهای کشید و گفت:
«اسفندیار پسر بدی نیست؛ ولی از بهمن خوشم نیومد.»
نگاهش کردم و گفتم:
«پسر به اون خوبی.»
چشمانش را ریز کرد و گفت:
«اصلاً تو چرا ازش دفاع میکنی؟»
داشت خندهام میگرفت چون میدانستم ته دلش تا تا ابد طرف میراث است. البته خودم هم متوجهٔ نگاههای خیرهٔ بهمن شده بودم.
***
صبح بشقاب غذا را برداشتم تا برای غازها که در امتداد ساحل پشت سرهم ریسه بودند غذا ببرم.
صدای آقامجتبی بلند شد:
«باباجان، زیاد اون بیرون نمون. هوا نم داره، سرما میخوری.»
ایستادم و برگشتم.
با لبخند گفتم:
«چشم، زود برمیگردم.»
با نگاه آرام همیشگیاش سر تکان داد.
از خانه بیرون زدم. شیما و اسفندیار آرامآرام شانهبهشانهٔ هم قدم میزدند. بهمن با دیدنم به طرفم آمد.
نگاهش به بشقاب افتاد و گفت:
«کمکی از دستم برمیاد؟»
غرق افکار خودم بودم و حوصلهٔ صحبت کردن نداشتم.
مؤدبانه گفتم:
«نه، ممنون. خودم انجام میدم.»
برخلاف میلم، حرف زدن را ادامه داد. به سمت خانه راه افتادم تا شاید او هم برود. کلافه خداحافظی کردم و به سمت درب خانه رفتم.
بهمن راه افتاد و رفت. چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای ماشینی از پشت سر، به گوشم رسید. تا برگشتم میراث را دیدم. تنم یخ کرد. سرجایم میخکوب ماندم.
پیاده شد و با لبخند گفت:
«سلام عزیزم.»
نزدیکتر آمد.
«عشق من خوبی؟»
نگاهش روی صورتم خیره شد. قلبم چنان به سینه میکوبید که راه نفسم را بسته بود.
با لبخند گفت:
«الحمدالله، سرپرستی جکوجونورها، به اینجا هم رسید.»
یک ماه تمام با خودم میجنگیدم و حالا چنان دلتنگش بودم که داشت گریهام میگرفت. پیش از آنکه به من برسد، درب را با شدت هل دادم و از حیاط گذشتم.
تا وارد خانه شدم، نگاهها از من گذشت و روی مردی که پشت سرم وارد شده بود، ثابت ماند.
بدون اینکه به کسی نگاه کنم، از پلهها بالا رفتم. صدای سلامواحوالپرسیها را از پشت سرم میشنیدم، اما هیچکدام برایم اهمیتی نداشت.
به اتاق رفتم و درب را پشت سرم قفل کردم. طولی نکشید که چند تقه به درب خورد. بیصدا اشک میریختم. میدانستم میراث است حتماً با هوش و ذکاوتش داستان تازهای برای تبرئهٔ خودش پیدا کرده بود. وقتی درب را باز نکردم او هم رفت.
بعد از رفتن میراث، همه به اتاقم آمدند.
شروین عصبی گفت:
«دخترهٔ لوس پاشو خودت رو جمع کن. این چه وضعی بود جلوی شوهرت درآوردی؟ بعد از یه ماه برگشته، در رو قفل کردی؟»
کتی میان حرفش پرید:
«حق داره. دلش نمیخواد میراث رو ببینه.»
سرم پایین بود و انگشتهایم را بهم میفشردم.
مادرم نگاه نگرانش را به صورتم دوخت و آرام گفت:
«امشب خواستگاری شیماست. عمه هم میاد.»
خوشحالی شیما چیزی نبود که بتوانم نادیدهاش بگیرم. نمیخواستم حال خوبش را به خاطر آشفتگی خودم خراب کنم. با حرفهایی که میان من و میراث بلاتکلیف مانده بود. با سؤالاتی که جواب نداشتند و با مردی که نه حرفی از جدایی میزد، نه توضیحی دربارهٔ نورا میداد.
افکارم را کنار زدم. باید کنار خواهرم میماندم و کمتر بقیه را درگیر مشکلات خودم میکردم.
***
آرایشم ساده بود. موهایم را بافتم و بلوز آبیرنگی روی شلوار کرم پوشیدم. جلوی آینه که ایستادم، نگاهم ناخودآگاه به دستم افتاد. مدتها بود حلقهام را از انگشتم درآورده بودم.
صدای مهمانها از پایین میآمد. عمه و افسرخانم همراه دخترها و دامادهایشان رسیده بودند.
پلهها را پشت سر دخترها پایین آمدم. با دلهرهای که سعی میکردم پنهانش کنم. همانطور که با همه سلام و احوالپرسی میکردم، چشمم به میراث افتاد. این بار حرفی نزد و با آرامش کنار بقیه نشسته بود.
پا روی احساسم گذاشتم و نگاهم را دزدیدم. با اخمی که بیشتر از ناراحتی بود تا عصبانیت، از کنارش فاصله گرفتم.
مادرم و افسرخانم مشغولچیدن سفره بودند. آقامجتبی کنار پدر اسفندیار نشسته بود و دربارهٔ برنج، زمین و محصول امسال حرف میزد.
شروین مثل همیشه حواسش به همه بود. چند بار آرام نزدیکم آمد و زیر لب گفت:
«زمرد اینقدر اخم نکن، همه متوجه میشن آمادهای کلهٔ داماد محترممون رو بکنی.»
بیحوصله گفتم:
«خیلی خب. یه وقت دوستت بهش برنخوره. اصلاً کی گفت پاشه بیاد.»
صاف در چشمانم نگاه کرد و گفت:
«خودم. اعتراضی داری؟»
بحث با شروین اعصابی فولادین میخواست. صدای زنگ را شنیدم. از کنارش گذشتم و به سمت درب ورودی رفتم. بهمن آمده بود.
سلام و احوالپرسی کردم. بستهای در دست داشت. به طرفم گرفت و گفت:
«زمردخانم از بازار محلی ماهیدودی خریدم. بفرمایید.»
خواستم تشکر کنم که صدای میراث از پشت سرم آمد.
بسته را از دستش گرفت و گفت:
«زحمت کشیدین.»
بهمن با احترام سر تکان داد و گفت:
«اختیار دارین.»
میراث نگاه کوتاهی به بسته انداخت و آهسته گفت:
«لطف کردید؛ ولی خانمم ماهی دودی دوست نداره.»
متعجب نگاهش کردم. بعد از اوضاع شکرآب بین ما، تخیلی قوی داشت که دوباره در نقش زن و شوهر فرو رفته بود. با چشم غره به او نگاه میکرد.
بهمن کمی دستپاچه شد و گفت:
«ببخشید نمیدونستم.»
شروین که از آن طرف سالن همهچیز را زیر نظر داشت، با صدای بلند گفت:
«بهمنجان، وارد زمین مین شدی!»
نگاهم بینشان چرخید. برگشتم تا او را ساکت کنم.
کنارش نشستم و آهسته گفتم:
«زشته. چیکار این بیچاره دارید؟»
بیخیال شانه بالا انداخت و کفت:
«جون بچهٔ مردم رو نجات دادم، کجاش زشته؟ که سر یه ماهی دودی جنگ جهانی سوم راه نیوفته.»
چند نفر خندیدند. حتی گوشهٔ لب آقامجتبی هم برای لحظهای بالا رفت.
عمه و مادرم کنار مادر اسفندیار نشسته بودند و دربارهٔ آیندهٔ بچهها حرف میزدند. صدای خندهها، تعارفها و گفتوگوهای آرام در خانه میپیچید.
سنگینی نگاه و حضور میراث، نفسم را تنگ کرده بود. اشتهایی برای شام خوردن نداشتم و با غذا بازی کردم.
از جمع فاصله گرفتم و به اتاق رفتم. هوای اتاق هم آرامم نکرد. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که دلآشوبی به سراغم آمد.