انجمن رمان نویسی | کافه نویسندگان

به انجمن رمان نویسی کافه نویسندگان خوش آمدید!

با خواندن و نوشتن رشد کنید,به آینده متفاوتی فکر کنید که بیشتر از حالا با خواندن و نوشتن می‌گذرد.در کوچه پس کوچه‌های هفت شهر نوشتن با کافه نویسندگان باشید.

متون و دلنوشته |✖ ضـَـرَبــانِ مَعکـــ♥ـــوس✖|

  • شروع کننده موضوع Diako
  • تاریخ شروع
با از دست دادن تو، دیگر هیچ چیز شیرین نیست، جان شیرینم. زندگی شبیه به جهنمی شده است که هر آن قدر هم در آن با شجاعت پیش بروم، از گلستان خبری نخواهد بود. تمام گل‌ها با تو رفتند و بیابانی برای من باقی ماند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
می‌دانم یک قدم جلوتر، اندوه به شکلی بدمنظر و زشت به انتظارم ایستاده است، اما راهی برای بازگشت به عقب ندارم و باید همین راه معیوب و سراسر بیچارگی را پیش بروم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
تو مرا ویران کرده و به شکل امروزی‌ام درآورده‌ای، اما باکی نیست؛ تندیس تو را هر آن قدر هم که زشت و ویرانه باشد، هنوز دوست دارم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
تمام شده‌ام، نمی‌بینی؟ این چیزی که خش خش کرده و روی برگ‌های خشکیده راه می‌رود، تنها جسم من است و هیچ نشانی از منه من در آن نیست.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
چرا خداوند اجازه می‌دهد بشر تا این اندازه به نوع خود وابسته باشد، وقتی بیشتر رسم بی ‌وفایی را آموخته است؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
دلم شکسته است و درد و اندوهم را هیچکس نمی‌داند. این لحظات داغ و ناگوار را روی کاغذ می‌آورم، شاید کاغذ کمی با بیشتر با دلم راه بیاید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
خداحافظی تلخی بود، اما تک تک لحظات پس از آن بارها و بارها تلخی بیشتری را با خود گره زده و همراه داشتند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
سنگ هم اگر بود پس از این همه اندوه جایی ترک می‌خورد، اما گویی خداوند من را برای صبوری غم ساخته است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
اگر روزگار می‌خواست می توانست سرنوشت من را به شکل دیگری رقم بزند، اما بازی عجیبی‌ست که با من و دل راه انداخته است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بگذار دردهایم دیواری آجری باشند که دور تا دور وجودم را گرفته و بالا و بالاتر می‌روند. تا جایی که دیگر امکان رهایی و بیرون آمدن از آن وجود نداشته باشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
این چوب خشکیده‌ای که بر آن آرمیده‌ام، شاید شبیه به تختخوابی باشد که خیال می‌کردیم، اما اکنون برای من تنها نقش تابوتی مشتاق به در آغو*ش کشیدن جسد خود را بازی می‌کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
خیره مانده‌ام به راهی که از آن رفتی، می‌دانم دیگر هیچ سواری از این جاده پیش نمی‌آید و تنها چشمان من است که از سر پیری و ناتوانی در آن سراب‌های پی در پی می‌بیند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
غم در سراسر دیوارهای دلم لانه کرده و هیچ جایی را روشن و سفید باقی نگذاشته است. گویی آشیانه خود را یافته و هرگز از اینجا دیگر بیرون نخواهد شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
خیال می‌کردم زندگی از این پس روی شیرین خود را به من نشان می‎دهد، نمی‌دانستم خنجرهای تیز اندوه همین حوالی در انتظارم نشسته‌اند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بی پناهی یعنی زیر آوار کسی ویران شوی که بنا بود خود تکیه‌گاهت باشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
قلب من از رفتن تو فلج شده است، این نتیجه تمام آن لحظاتی است که با بودن تو به اوج رسیده بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
کاش می توانستم بمیرم که تنها یک لحظه زندگی کنم. شاید زندگی در همان لحظه مرگ جای داشته باشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
جدایی و غربت چیزی نیست که هرگز به آن عادت کنیم، مرگ روزمرگی‌ها، هر روز آزاردهندگی بیشتری به خود می‌گیرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
مرگ از زندگی شیرین‌تر است، وقتی به این اندازه طعم آن تلخ باشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
خنده تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است. کارم از گریه گذشته است، به آن می‌خندم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

چه کسی این موضوع را خوانده است (مجموع: 0) دیدن جزئیات

بالا