اعتراف می کنم همیشه یه مقدار خوراکی و هله هوله توی سوراخ سمبه های اتاقم پنهان می کردم.
از کیف مادر و جیب بابا خیلی پول بر می داشتم ولی به نیازمندان هم کمک می کردم.
دزد کتاب های قدیمی بودم و اگه کسی از یه کتاب دوتا داشت حتما یکی را بر می داشتم.
هر دختری که توی بیداری بوس نمی داد وقتی خواب بود یواشکی بوس می کردم.