در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی
کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی
در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی
در خویش زنیم آتش و خلقی به سرآریم
باشد که ببینیم بدین شعبدهبازت
تخت سلطان هنر بر افق چشم و دل است
خسرو خاوری این خیمه و خرگاهش نیست
ما ره به کوی عافیت دانیم و منزلگاه انس
ای در تکاپوی طلب گم کرده ره با ما بیا