مشاعره | مشاعره با اشعار حافظ |

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع m.amir
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
 
تو خود وصالِ دگر بودی ای نسیمِ وصال
خطا نِگر که دل امید در وفایِ تو بست
 
تو را که هر چه مراد است در جهان داری
چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری
 
یک پند ز من بشنو خواهی نشوی رسوا
من خمره‌ی افیونم زنهار سرم مگشا
 
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بُوَد که گوشه ی چشمی به ما کنند
 
دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
 
منم که گوشه ی میخانه خانقاهِ من است
دعایِ پیرِ مغان وردِ صبحگاهِ من است
 
تا مرا عشقِ تو، تعلیمِِ سُخَن‌گفتن کرد
خَلق را وِردِ زبان، مَدْحَت و تَحسینِ من است
 
تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش
رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما
 
آن سیه‌چَرده که شیرینیِ عالَم با اوست
چَشْمِ مِیگون، لبِ خَندان، دِلِ خُرَّم با اوست
گرچه شیرین‌‌دَهَنان پادشهان‌اند ولی
او سلیمانِ زمان است که خاتَم با اوست
 
عقب
بالا پایین