یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبان
بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
در سفالین کاسهی رندان به خواری منگریدیاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبان
بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود
در سفالین کاسهی رندان به خواری منگرید
کاین حریفان خدمت جام جهانبین کردهاند
تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که چون همیسپرم
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمدهایم
از بد حادثه این جا به پناه آمدهایم
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت