یه عزیزی چند روز پیش تو پیج شخصیش یه سوال پرسیده بود؛ پرسیده بود که بدترین قسمت عشق ورزیدن چیه، جوابا خیلی متفاوت بود، یکی از جوابایی که برای من بُلد شد این بود «بدترین اتفاق توی عشق ورزیدن اینه که خودتو گم کنی.»
قسمت همزادپندارِ مغزم تحلیلش اینطوری بود که، اگه انقدر عاشق یه آدم باشی که خودتو گم کنی، از بُعد عاشقی زیباست و از بُعد منطقی که عشق کنترلش میکنه ترسناکه... به شدت ترسناک، اکه یهو چشمتو باز کنی و اون آدم نباشه چی؟ بزرگترین فاجعهی روحی و روانی برای یه آدم اتفاق میافته، یه خلاء بزرگ درونی، دوتا جای خالی بزرگ که یکیش جای خالی طرف مقابله و یکیش، جای خالی آدمیه که خودشو گم کرده و تا خودشو پیدا کنه... چندتا تار موی سفید هم باهاش پیدا میشه... .
ترس.
اینروزا واژهی «ترس» رو به معنای دیگهای دارم تجربه میکنم.
9/پاییز/1403
1:45