دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات مآه نآز ]

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع DELVIN.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

DELVIN.

کاربر انجمن
کاربر انجمن
نوشته‌ها
نوشته‌ها
194
پسندها
پسندها
233
امتیازها
امتیازها
43
سکه
2
به نام یزدان پاک


320


ﻫﺮ ﺁﺩمی ﮐﻪ ﻣﯿﺮﻭﺩ...
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ، ﯾﮏ جایی و به ﯾﮏ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﺑﺮمی‌گردد.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻫﺴﺖ؛
ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺧﺎﻃﺮﻩ!


این تاپیک متعلق به @ماهنآزماهنآز عضو تأیید شده است. می‌باشد؛ از ارسال اسپم در آن خودداری نمایید.


°• مدیریت تالار ادبیات •°
 
تابستان خوبی بود، لطفا تکرار نشود.

1403/7/1
 
یه عزیزی چند روز پیش تو پیج شخصیش یه سوال پرسیده بود؛ پرسیده بود که بدترین قسمت عشق ورزیدن چیه، جوابا خیلی متفاوت بود، یکی از جوابایی که برای من بُلد شد این بود «بدترین اتفاق توی عشق ورزیدن اینه‌ که خودتو گم کنی
قسمت همزادپندارِ مغزم تحلیلش اینطوری بود که، اگه انقدر عاشق یه آدم باشی که خودتو گم کنی، از بُعد عاشقی زیباست و از بُعد منطقی که عشق کنترلش می‌کنه ترسناکه... به شدت ترسناک، اکه یهو چشمتو باز کنی و اون آدم نباشه چی؟ بزرگترین فاجعه‌ی روحی و روانی برای یه آدم اتفاق می‌افته، یه خلاء بزرگ درونی، دوتا جای خالی بزرگ که یکیش جای خالی طرف مقابله و یکیش، جای خالی آدمیه که خودشو گم کرده و تا خودشو پیدا کنه... چندتا تار موی سفید هم باهاش پیدا میشه... .
ترس.
این‌روزا واژه‌ی «ترس» رو به معنای دیگه‌ای دارم تجربه می‌کنم.


9/پاییز/1403
1:45
 
یادمه پونه مقیمی توی کتاب تکه‌هایی از یک کل منسجم نوشته بود که "رنج، همون دردیه که برای خودمون بزرگش می‌کنیم و تبدیلش می‌کنیم به یه خاطره‌ی تلخ، و هر روز یاد آوریش می‌کنیم."
چندین وقته دارم (نرنجیدن) رو تمرین می‌کنم؛ خیلی هم کار آسونی نیست، چون ترجیحاً آدم از کسی می‌رنجه که براش عزیز باشه و متقابلاً تو از عزیزت انتظار نداری که برنجونتت؛ پس نرنجیدن سخت می‌شه.
اما در نهایت دارم سعی می‌کنم که کنترلش کنم.
یکی از (عزیز‌ترین‌هام) امروز حرفی بهم زد که خب بخش زیادی ازش بی‌احترامی بود بهم و چون ازش انتظار نداشتم، رنجیدم!
بعد که داشتم باهاش صحبت می‌کردم و متوجه شده بود که ناراحت شدم؛ هی می‌گفت آخه من که بد باهات حرف نزدم، حرفامو (آروم) و با مهربونی گفتم؛ راست می‌گفت خیلی بااحترام بهم (بی‌احترامی) کرده بود، اما نه با لحن صحبتش با (منظور) صحبتش... .
رنجیدم، دلم شکست؛ اما خب من دارم تمرین می‌کنم که نرنجم و اگر هم رنجیدم، کشش ندم برای آرامش خودم.
ولی در نهایت کل امروز داشتم به این فکر می‌کردم، که اگه یکی یه لیوان آبجوش خالی کنه روم می‌سوزم و داغون میشم و در تقابل؛ اگه همون فرد همون یه لیوان آبجوش رو قطره قطره(آروم و بامهربونی) بریزه روم هم... به همون اندازه می‌سوزم!


1:51
در حال حاضر ۹امه
اما به یاد دیروز:

۸/پاییز/۱۴۰۳
 
آخرین ویرایش:
برای یاد گرفتن می‌نویسم، شاید این بار یادم بماند؛ اعتماد نکن، اعتماد نکن و اعتماد نکن.
۲:۲۴
۱۰/پاییز/۱۴۰۳
 
احساس پوچی یکی از مزخرف‌ترین حسای دنیاست؛
اگه کسی اینو می‌خونه، میشه اگه درمانی سراغ داره برای این حس بهم منتقل کنه؟
پوچی برای همه‌چیز، برای همه‌کس، حتی برای موردعلاقه‌ترین‌هام…
به خودم میگم شاید به خاطر وضعیت مملکته که اینجوریم و درست میشم کم‌کم؛
اما خیلی وقته که فقط زندگی میکنم، بدون دل‌خوشی؛ و زندگی بدون دل‌خوشی مثل چای بدون قنده، تلخ و گس.


بعد از یک‌سال و شایدم بیشتر، دوباره من و غرغر‌هام.
۲۰/بهار/۱۴۰۵
۱۹:۲۹
 
عقب
بالا پایین