در حال ویرایش رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Nargess.khatoon
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
باید از شهاب می‌خواستم که مشکلش را برایم شرح دهد. نفسی تازه کردم و باری‌دیگر به پرونده‌ی اکبر فروغی خیره شدم. به خود خانم فروغی قول داده بودم که سانیا را سرجایش بنشانم و من نیز همین‌کار را خواهم کرد.
نگاهم را به آسمان ابری و گرفته‌ی بارانی انداختم و پلکی زدم. چقدر آسمان گرفته بود؛ همانند دل عاشق من که با هر زحمتی او را نگه داشته بودم تا بلکه مانند گل پژمرده و خشک نگردد.
پلکی دوباره زدم و باری‌دیگر به آسمان ابری و گرفته خیره شدم. دلم برای مادربزرگم تنگ شده بود و فقط می‌خواستم مدت‌ها از دلم برای او سخن بگویم. حرفی که چندین‌سال پیش برایم بازگو کرد و مرا در شوک عمیقی فرو برد. او در حین مریضی‌ صعب‌العلاجش گفت:
«تو به خواست خدا و اذن الهی عاشق شهاب شدی مهنا! تو و شهاب مثل همدیگه‌ هستین! به همدیگه می‌رسین، اما این تنها حقیقت و راز باقی نخواهد بود مهنا! تو باید سختی بکشی و بفهمی که این عشق، صبر می‌خواد و برای رسیدنش جنگید!»
آن روز گریه می‌کردم و مادربزرگ برایم هم‌چنان می‌گفت:
«عاشق‌شو مهنا! عاشق شو! به راه عشقت و استخاره‌ی خوبی که گرفتی، فکر کن و ادامه بده! من برای تو، بهترین آرزوها رو می‌کنم!»
سپس دست‌هایش را در دستم گره داد و گفت:
«مراقب خودت باش عزیز دل مادربزرگ!»
حیرت در چهره‌ام نمایان بود که یک آن حس کردم دست‌های پیر و فرتوتش دیگر بی‌حس شده بود.
به خودم آمدم و با بغض به آسمان آبی که در آن پرنده‌های متعددی در حین پرواز بودند، خیره شدم.
«خدایا، خودت شاهدی که من کار خطایی ازم سر نزده که این دومیش باشه!»
پلکی زدم و نگاهم را از آن‌ها دریغ نمودم. به چایی‌ام نگریستم که منجمد شده بود و دیگر قابل خوردن نبود. نفس عمیقی کشیدم و گوشی خود را برداشتم تا بلکه پروفایلش خیره شوم. عکس گذاشته بود. عکس خودش را!
بغض کردم و چشم‌هایم را بستم. دلم نمی‌خواست فکرم پی او باشد، اما قلبم از سینه‌ام از اندوه عظیمی درد می‌کرد و درد می‌کرد، آن هم برای آن‌که در دوران پنج‌سال پیش دردرناکم خلاصه می‌شد.
با صدای باز شدن در، از فضای درونی‌ام بیرون آمدم و به حال بازگشتم. با صدای شهاب، با تعجب به سویش برگشتم:
«دخترعمو!»
خواستم بگویم، به من نگو دخترعمو! همانند کودکی‌هایم که به من می‌گفتی مهنابانو، مانند همان‌روز به من بگو مهنابانو!
ته قلبم، خداوند صدای ناله‌ام را شنید، چون شهاب ادامه‌ی حرفش را پرداخت:
«می‌تونم بهت مهنابانو بگم؟
احساس می‌کنم وقتی‌که بهت میگم دخترعمو، اصلا نمی‌تونم باهات حرف بزنم! من می‌خوام مثل دوران بچگی‌مون بهت بگم مهنابانو! میشه؟»

در دل، «بوسه‌ای» برای خدا می‌فرستم و پاسخ شهاب را می‌دهم:
«بله، مشکلی نیست! فقط میشه توی جمع نگید؟ آخه من احساس معذب بودن می‌کنم!»
لبخندی می‌زند.
«مشکلی نیست! هرچی شما بگین!»
من نیز لبخندی زدم و سرم را پایین فکندم.
«بابت دیروز، ازتون معذرت می‌خوام!»
 
آخرین ویرایش:
نگاهم به کتابی که مال من بود به تازگی به چاپ دوم رسیده بود. به اسمش خیره شدم، «تلازم» نام داشت!
وسط کتاب را گشودم و چشمم به جایی خورد که سانیا برایم نقشه کشیده بود؛ اما از احساسات شهاب درباره‌ی خودم را ننوشته بودم و این یعنی باید جلد دوم را آغاز می‌کردم. قلم و کاغذ را برداشتم و شروع کردم و خلاصه را نوشتم. نوشتم و نوشتم تا جایی که دست از نوشتن برداشتم و به مینایی که به تازگی قلب خود را عمل کرده بود، خیره شدم.
«چیه؟ چی‌شده که این شکلی به برگه خیره شدی؟!»
یک دور نگاهش را در چشم‌هایم چرخاند و گفت:
«ای کاش شما هم از حس عمو شهاب خبردار می‌شدین خانم دکتر!»
نگاهی گذرا به چشم‌هایش انداختم.
«ای کاش اون هم از حس من درباره‌ی خودش با خبر می‌شد میناجان!»
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
«مگه شما عاشقش هستین؟ هوم؟»
لبخندی زدم و با تفکر گفتم:
«نباشم مینا؟ من شش‌ساله که درگیرشم! ای کاش بفهمه و من رو این مخمصه و تنگنا نجات بده!»
مینا لبخندی زد.
«انشاءاللّه بهش می‌رسید! ظهور رسیدن‌تون به همدیگه نزدیکه خانم دکتر!»
زیر لب، از ته‌دل گفتم:
«انشاءاللّٰه!»
***
داخل دفترم نوشتم:
«دنیا، دنیای پر از پیچ‌وتابیه! به‌جای این‌که خودمون به دیگران آرامش روحی بدیم، خودمون مسبب ناراحتی‌ها و شکنجه‌های روحی اونا هستیم. ما نه غم واقعی رو قسمت کسی کردیم و نه شادی‌هامون رو! ما فقط وقت‌مون رو هدر دادیم! ما اون‌ها رو غربال نمی‌کنیم! زندگی می‌کنیم، اما فقط برای خودمون! اطرافیان‌مون رو غربال نمی‌کنیم!
درد و رنج رو به هر قیمتی به دوش می‌کشیم، اما فریاد درد و رنج‌مون به اونا نمی‌رسه! تا زمانی‌که زندگی نکنیم، نه رنج رو می‌بینیم و نه درد رو! هردو هم‌زمان اتفاق می‌افته که خودمون ساخت‌وساز اونو شروع و برای دیگران اونو تحمیل می‌کنیم! قدر این لحظات باهم بودن و شادی‌های روزانه‌مون رو بدونیم! دنیا فقط دو روزه و الباقی شادی‌هایی پوچ و الکی! ساده‌ایم، اما پوچ و خالی از این دنیا خواهیم رفت! عاقبت خوشی‌هامون، با این باهم بودن‌ها خلاصه میشه! «نوشته: سیده نرگس مرادی خانقاه»
دفتر را که بستم، دستم را بر روی قلبم نهادم. چه زیبا گفت این خیام:
«اسرار ازل را نه تو دانی و نه من!
وین حرف معما را نه تو خوانی و نه من!
هست از پس پرده‌ی گفت‌وگوی من و تو،
چو این پرده بر افتد، نه تو مانی و نه من!»
لبخندی زدم و باری‌دیگر شعر را با لحن و تنی شاعرانه خواندم. خیلی حرف‌ها در این شعر نهفته بود که همراهش از اسرار خیام بود. البته این‌ها همه‌اش افسون است و افسانه!
 
آخرین ویرایش:
آرامش! بلاخره این دختر بایستی آرامش بگیرد تا بتواند از ته قلبش بنویسد! آن‌قدر بنویسد تا بلکه روزی تا خرخره سیراب و خالی گردد. باید بنویسم تا خالی شوم و خالی! آخرش که منجر به خالی بودن و سیراب بودن که نیز هستم!
از این شگرف به وجود آمده و یخ‌زده و زبان‌بسته که هرگز نمی‌گذاشت که حاصل گرمایی وارد آن شود و بعد آن را آب کند. او فقط می‌خواست یخ بزند تا بلکه زمستان دلش را راه‌اندازی کند.
نفس عمیقی کشیدم و دلنوشته‌ای که نویسنده (پ‌ن‌پ: منو داره میگه:) آن را نوشته بود، را باری‌دیگر خواندم. عجب نوشته و کارسازی برایم بود تا بلکه به مینا هم این درس‌ها را یاد بدهم. هرچند که تا دوماه دیگر او را مرخص می‌کردند و دیگر نمی‌توانستم او را ببینم. نگاهی به ساعت کردم. ۲:۵۶ بامداد را نشان می‌داد. خواب بر چشم‌هایم غلبه می‌کرد و انگاری که به آن تایم بسته‌شدن را داده باشند، خوابم قابل تنظیم نبود.
در دفتر را بستم و نیز چراغ را خاموش کردم و به سوی رختخوابم رفتم.
***
چشم‌هایم بسته بود و دستانم تکان می‌خورد. صدای سانیا در گوش‌هایم، در پرده‌ی گوشم انعکاس یافت.
«شهاب دیگه نه مال منه و نه تو! شهاب رو خودم با دستای خودم می‌کشم!»
من فرار می‌کردم. از صدایش! از گفته‌های هراس‌آلودش!
نفس‌نفس می‌زدم و او دنبالم می‌کرد. شده بودیم عین تام و جری!
من گریز می‌کردم و سانیا، با آن صدای رعب‌انگیزش دنبالم می‌کرد.
«دست از سرم بردار سانیا»
پوزخندی زد.
«هرگز آبجی‌جون! هرگز!»
«هرگز» را بلند و رسا گفت و ادامه داد:
«تو باعث شدی که شهاب رو از دست بدم! می‌فهمی؟ حالا من می‌خوام با دستای خودم نابودت کنم! آره نابودت می‌کنم! هم تو رو و هم شهاب رو!»
از شدت جیغی که کشیدم، چشم‌هایم را گشودم و نفس‌نفس می‌زدم. باری‌دیگر به ساعت‌دیواری چشم دوختم. ساعت ۴:۱۵ بامداد را نشان می‌داد. به دور و برم که نگاه می‌کنم، هیچ اثری از خوابی که دیدم نیست.
نفس آسوده‌ای می‌کشم و سپس از روی تخت بلند می‌شوم. تشنه‌ام و آب دهانم خشک شده بود. بدون هیچ پوششی، به پایین رفتم و لیوان را پر از آب کردم و خواستم آن را ببلعم که به ناگه یک‌چیزی بر زمین افتاد و من دست از خوردن کشیدم و برگشتم و همانا چشم‌هایم گشاد شد. یک فردی صورت خود را پوشانده بود و معلوم بود که می‌خواست دزدی کند.
جیغی زدم و چوبی که پشت یخچال گذاشته شده بود را برداشتم و به دنبالش دویدم. مامان خانه نبود و به خانه‌ی مهسا رفته بود و من این‌جا تنها بودم.
«کثافتِ عوضی! بی‌شعور دزد! وایستا!»
اما او هم‌چنان می‌دوید و می‌دوید. به حرکاتش که خیره می‌شوم، جثه‌ای ریز و دخترانه‌ای دارد.
لبخند پر حرصی زدم و چوب را سپر خود قرار دادم و سپس به پشت پاهایش زدم که صدای ناله‌اش، فضای خانه را در بر گرفت. بر روی زمین افتاد و سپس نگاهش را به من سوق نهاد. پوزخندی زدم و با چشمانی ریزشده به او چشم دوختم. معلوم بود که حسابی ترسیده است، اما به چه دلیل؟!
 
آخرین ویرایش:
اخمی کردم و در چشم‌های سیاه و ترسیده‌اش زوم کردم.
«حالا میای و از خونه‌ی دیگران دردی می‌کنی؟! ای دزد بی‌شعور!»
روپوش سیاه را از درون سرش برداشتم و خواستم سخنی بگویم که با دیدن چهره‌ی دختری بربری و زشت جاخوردم! دخترک شانزده‌ساله، با یک پوزخند مرا نظاره می‌کرد. اخمی کردم و پر حرص گفتم:
«ای عوضی بی‌ادب! الان زنگ می‌زنم به پلیس تا تکلیفت رو یک‌جا مشخص بکنه!»
دخترک با همان پوزخندش گفت:
«به جای این‌که به پلیس زنگ بزنی و تکلیف منو مشخص بکنی، تو برو تکلیف خودتو مشخص بکن که کجای دنیا قرار داری!»
با سرگشتگی به او چشم دوختم.
«منظورت چیه؟! تو می‌خوای به من چی بگی؟»
دخترک گوشی خود را برداشت و عکس خسروخان را به من نشان داد.
«این پیرمرد، خونواده‌ی منو به گروگان گرفته تا بلکه قولنامه و سند زمین پدرتو بدزدم؛ اون‌وقت به‌جای قضاوت، کمی تحقیق کنی بد نیست ها!»
اخمی از تعجب کردم. خسروخان؟ امکان ندارد! چیزی که بعید است، از پدربزرگ خاندان مشاهده نمی‌شود.
اندکی نگاهش کردم و پاسخش را دادم:
«دروغ که نمیگی؟ چون‌که امکان ندارد که خسروخان چنین کاری رو بکنه!»
دخترک، با چشمانی ریزشده نگاهم کرد و سری تأسف تکان داد.
«برات متأسفم که هنوز سرتو مثل کبک کردی توی برف و داری گول حرف‌ها و کارهاشو می‌خوری! تو هنوز خسروخان رو نشناختی؟!»
نفس عمیقی کشیدم و او را بلند کردم.
«فکر کنم سر صبحی زده به سرت که داری چرت‌وپرت می‌گی!»
پوزخندی برایم زد.
«برات متأسفم! واقعا برات متأسفم! تو دکتر این مملکتی، چطور می‌خوای تشخیص بدی که دشمنات چجوری تو رو به زمین می‌زنن! البته برای محض یادآوری و خوبی گفتن منه بدبخته که میام برای تو همه‌چیز رو میگم!»
این دفعه من بودم که به فکر او پوزخندی زدم.
«چی میگی بابا؟! تو برای نجات جون خودت و خانواده‌ات اومدی جلو و دم از خوبی کردن به من می‌زنی؟ تو از من کمک می‌خوای، فهمیدی؟ کمک!»
کمی نگاهم کرد و با صداقت پاسخم را داد:
«آره! من برای نجات جون خانواده‌ام این‌کار رو کردم، بد که نکردم! بلآخره هر آدمی دلایلی برای نجات خودش و دیگران داره خانم دکتر! اما اینو بدون که هرکاری، خوبی هم در کارش نهفته که خودت نمی‌فهمی!»
متفکر به او چشم دوختم. اگر آن دختر دروغ بگوید و سرم را شیره بمالد چه؟ او که نمی‌توانست قصر در برود که!
«باشه، اما... .»
پلکی زد و دستم را گرفت.
«نگران نباش! من بهت کمک می‌کنم و تو هم به من کمک کن؛ آخرشم بی‌حساب می‌مونیم!»
کلافه به او چشم دوختم. به راستی که کار خطرناک و هشدارآمیز را این دختر می‌کرد و خلاص!
کمی نگاهش کردم و محتاطانه گفتم:
«باشه! ولی باید قرارداد ببندیم! اون هم داخل کاغذ!»
سرش را با غرور تمام تکان می‌دهد و می‌گوید:
«البته خانم دکتر!»

***
 
آخرین ویرایش:
«فردای آن روز»

ماشین را در پارکینگ بیمارستان پارک کردم. از پارکینگ که بیرون آمدم و خواستم شماره‌ی شیما را بگیرم تا بلکه ببینم کجا است که همانا کامیونی با یک بوق فرسایی، آن هم با سرعت فراوان داشت به سویم می‌آمد. شوکه شده بودم و نمی‌دانستم چکار بکنم؟! با نزدیک‌شدن کامیون، دیگر فهمیدم برای «به خود آمدن» دیگر دیر شده بود و با قرار گرفتن کامیون به سوی خودم، به سویی پرت شدم و سرم به جدول فاضلاب خورد و باعث شد که چشم‌هایم را فرو ببندم و دیگر چیزی نفهمم!
***
«به زبان سوم شخص: در خانه‌ی سانیا»

هوا ابری بود و باران به شدت به شیشه‌ی پنجره‌ها برخورد می‌کرد و چشم‌های او برای انتقام پیش از حد وحشی و رعب‌آورتر می‌شد!
پوزخندی زد و روبه سهند گفت:
«من می‌دونم که مهنا هم برای مبارزه با من، خودشو به آب و آتیش می‌زنه که یه وقت نکشه کنار!»
خسروخان، تیمچه لبخندی به معنای پوزخند زد و روبه سانیا گفت:
«ما وقت کافی برای این حرفا نداریم سانیا! ما باید سند چهارصدمتری رو گیر بندازیم! ما باید اول مهنا رو کنار بزنیم تا به خواسته‌مون برسیم!»
سانیا نیشخندی می‌زند.
«خواسته‌ی ما؟»
برخاست و با ابروان بالارفته‌اش، به سوی خسروخان مسیرش را تغییر می‌دهد.
«این خواسته‌ی خودخواه خودته پدربزرگ! ربطی به من و الباقی این پشت‌صحنه نداره! مقصر همه‌چی خودتی! نه من و نه سهندی که این‌جا می‌بینی! من فقط می‌خوام از مهنا انتقام بگیرم و تو هم می‌خوای به خاطر خودخواهی‌هات، با جون یه نفر بازی کنی! تو اصلا یادت رفته که می‌خواستی به خاطر قدرت، برادرتو بکشی و کشتیش!»
سپس به افتخارش تشویق‌اش کرد.
 
آخرین ویرایش:
سپس ادامه‌ی حرفش را زد:
«بهت افتخار می‌کنم خان قلابی که هرگز به خاطر هیچ‌چیزی نجنگیدی!»
با نفرت به چهره‌ی او زل زد.
«می‌دونی چیه؟ تو توی تمام این سال‌ها فقط و فقط به فکر خودت بودی! همین!»
خسروخان بلند می‌شود و به خاطر جسارت‌بودن سانیا، سیلی در گوش‌هایش می‌زند و با فریادی دلخراش و عظیم، می‌گوید:
«اون دهنتو ببند بدبخت! اگر می‌بینی تا الان هیچی بهت نگفتم و کاری باهات نداشتم برای این بود که دلم برات می‌سوخت! فهمیدی؟ خودتم جزوی از اون آدمایی هستی که فقط به فکر خودتی!»
سپس آهسته‌وار گفت:
«تو از منم بدتری سانیا! بدتری!»
بغض در گلوی سانیا، سیلی می‌شود. بازی خوبی را آغاز نکرده بود و او نباید وارد بازی دونفره‌ی خودش و پدربزرگ‌اش، پا به عرصه می‌گذاشت.
نفس عمیقی کشید و با چموشی خود، به چشم‌های خسروخان خیره شد و گفت:
«خودت رو چی فرض کردی پدربزرگ؟ تو الان از سایه‌ی مهنا و مهسا می‌ترسی!»
پوزخندی زد و ادامه‌ی حرفش را می‌زند.
«واقعا که دیگه از تو بعیده خان!»
سپس از او دور شد و به اتاق خود به راه افتاد.
***
«زمان حال»

«این قسمت: مهنا، عشقت را از من نَسِتان!»

هوای بیمارستان، حال و هوای یک مرده را به تصویر می‌کشاند و این حس ناخوشایندی و خفقان‌آور را در خانواده‌ی افروزی به رخ می‌کشاند و همانند فردی که در اعماق اقیانوس افتاده است و کاری را نمی‌توانست انجام دهد، شده بودند. سیمین‌خانم و مهسا، بر روی صندلی نشسته بودند و گریه می‌کردند و آقامهدی سعی می‌نمود که مهسا را که هم‌اکنون دوماه باردار است را مجاب به آرام بودن بکند؛ اما مهسا نمی‌فهمید و آن‌قدر که اشک ریخته بود، از حال رفت. شهاب عین مرده‌ها به خانواده‌اش خیره شده بود و گهگاهی اشکی در چشم‌هایش غلیان می‌کرد و آن را پاک می‌نمود. حال و هوایش با عشق‌اش به آغوش کشیده بود و حالا، حال و احوالش را با چالش به کما رفتن مهنا سر بر کشیده بود.
سهیلاخانم با نگرانی به پسرش خیره شد و دستش را بر روی شانه‌اش نشاند و گفت:
«خوب میشه پسرم! خوب میشه؛ نگران نباش!»
با بغض به مادرش خیره شد و نیز او را در آغوش کشید و با گریه گفت:
«مامان، چرا باید هر دفعه مورد آزمایش خدا قرار بگیرم؟ چرا؟»
سهیلاخانم موهای شب‌رنگش را می‌نوازد و با بغض می‌گوید:
«پسرم همه‌چی درست میشه، تو فقط صبر کن! باشه؟»
 
شهاب، قطره اشکی از گوشه‌ی چشم‌هایش می‌غلتد و آهسته می‌گوید:
«من می‌دونم که همه‌ش زیر سر سانیاست. اون‌وقت پیش‌ها یادته مامان؟ یادته که چطور به مهنا حسودی می‌کرد؟ یادته که حتی با اون نگاهاش به مهنا خط‌ونشون می‌کشید؟ یادته؟ من کاری می‌کنم که از کرده‌ی خودش پشیمون بشه!»
سهیلاخانم چشم‌های سبزگونش را به همسرش دوخت و سری تأسف با درد تکان داد و گفت:
«آروم باش پسرم! آروم باش!»
زینب خواهر شهاب با آن چادر ملی‌اش، روبه حسن‌آقا (عموی مهنا) کرد و گفت:
«بابا، پرستار گفت یکی از همراهان‌تون بیاد!»
حسن‌آقا برخاست و با صورتی برافروخته از ناراحتی و ذهنی مغشوش، به سوی پرستار حرکت کرد و روبه پرستاری گفت:
«خانم، بیمار مهنا افروزی!»
پرستار با اضطراب، به پرستار دیگری نگاه کرد و تته‌پته گفت:
«ببخشید… ببخشید آقا! مریض شما به خاطر ضربه‌ی مغزی که بهش وارد شده، به کما رفته!»
گوش حسن‌آقا سوتی کشید و شوکه‌زده بر روی کاشی‌های سرامیک ییمارستان افتاد و زیر لب گفت:
«خدایا! مهنا واقعا حقش نبود که این بلا به سرش بیاد! وای خدا!»
سپس زیر گریه می‌زند و بلند می‌شود.
**
«این قسمت از زاده‌ی خودمه بچه‌ها!»

مهنا همه را می‌نگریست که خانواده‌اش چگونه در بیمارستان، با حالی نزار و خراب دست‌وپنجه نرم می‌کنند. با اندوهی فراوان گفت:
«خدایا! می‌دونم داری منو و همین‌طور خانواده‌م رو امتحان می‌کنی؛ ولی عشقمو از من نگیر! خواهش می‌کنم!»
پلکی زد و نگاهش را به شهابی دوخت که داشت هم‌چنان گریه می‌کرد. با تعجب روبه فرشته‌ی آسمانی کرد و گفت:
«چرا ایشون گریه می‌کنن؟ برای من گریه می‌کنه؟ آخه چرا؟!»
فرشته، لبخندی می‌زند و می‌گوید:
«خودت بعداً متوجه میشی!»
چیز دیگری نگفت و باری‌دیگر به شهابی چشم دوخت که بر روی صندلی آبی‌مانند نشسته بود و گریه می‌کرد.
فرشته‌ی آسمانی، او را به جای دیگری برد و گفت:
«می‌خوایم به خونه‌ی این آقا بریم! حاضر هستی؟»
مهنا، از لحن او کمی نگاه‌اش کرد و گفت:
«آره، بریم!»
***
شهاب با خستگی تمام، خود را بر روی تخت‌اش انداخت و پلک‌هایش را بست و آهسته گفت:
«خدایا، دیگه از دست امتحان‌شدن خسته شدم! لطفا تمومش کن! بسه! دیگه نمی‌کشم!»
قطره اشکی از کنار چشمانش روانه شد که نمی‌دانست روح مهنا در آن‌جا حضور دارد و اینک دارد او را می‌نگرد.
مهنا با بغض، زیر لب می‌گوید:
«آخه من چه بلایی به سرش آوردم؟ چرا من باید کاری کنم که بقیه آزرده‌خاطر بشن؟ آخه چرا؟»
با گشوده‌شدن در اتاق و همان‌طور نمایان شدن زینب از قاب در، شهاب برخاست و روبه زینب خواهرش کرد و گفت:
:چش‌شده زینب؟»
 
زینب لبخند اندوهی زد و گفت:
«خواستم یه چیزی بگم! اجازه هست؟»
پلکی می‌زند و با لبخندی که نمی‌داند از کجا نشئت گرفته است، می‌گوید:
«بیا این‌جا بشین!»
کنارش که نشست، زینب سر سخن را گشود:
«داداش، می‌دونم که تو مهنا رو دوست داری، اما منم می‌خوام حق انتخاب رو داشته باشم!»
شهاب و مهنا، هردو هم‌زمان پلکی می‌زنند و مهنا با حیرت به شهاب خیره می‌شود و با بغض به فرشته‌ی آسمانی می‌گوید:
«اون… اون منو دوست داره؟»
فرشته‌ی آسمانی، لبخندی در مابین لب‌هایش شکل می‌گیرد و می‌گوید:
«شما دونفر، از اول هم تلازم هم‌دیگه بودین!»
با گریه می‌گوید:
:یعنی... یعنی من و شهاب... .»
دستش را دور دهان‌اش احاطه می‌کند و هق‌هقی می‌کند.
«چرا الان باید بفهمم؟ چرا؟»
فرشته‌ی آسمانی: شهاب، وقتی شونزده‌سال داشته، عاشق تو میشه؛ ولی توئه که دست به اقدام به ازدواج نزده! اون اصلا سانیا رو دوست نداشته و بلااجبار اونو انتخاب کرده بود! شهاب در این همه‌سال، فقط تو رو دوست داشته و فرد دیگه‌ای رو!
اشک می‌ریخت و اشک می‌ریخت.
مهنا با گریه گفت:
«من می‌خوام برگردم!»
فرشته‌ی آسمانی با ناراحتی می‌گوید:
«متأسفم! اما باید صبر کنی تا خدا جوابتو بده!»
مهنا با اشک، خود را در پهنای آغوش او فرستاد و اشک ریخت.
«خدایا! خودم رو به خودت سپردم!»
شهاب می‌پرسد:
«چه حقی رو؟»
زینب خجالت می‌کشد و با سری پایین افتاده، می‌گوید:
«حق انتخاب در ازدواج رو!»
حرف‌اش باعث می‌گردد که شهاب تعجب کند و چشمان قهوه‌آلود خواهرش بنگرد.
«منظورت اینه که ازدواج کنی؟ با کی؟ اسمش چیه؟»
زینب با همان شرم‌ساری، پاسخ برادرش می‌دهد:
«آره، اما از گفتنش پیش بابا می‌ترسم! اسمش هم محمده!»
شهاب به خاطر مهنا راضی نبود؛ اما بایستی زینب را متقاعد کند که فعلا بدون مهنا، کاری نمی‌تواند از پیش ببرد. برای همان گفت:
«فعلا به خاطر مهنا، روبه‌راه نیستم زینب! باشه برای بعد! باشه؟»
در دل زینب، اندوهی عظیم و بزرگ لانه می‌کند و آهسته می‌گوید:
«باشه!»
سپس با اندوهی بزرگ، از اتاق شهاب دور می شود. شهاب چشم‌های خود را می‌بندد و بر روی تخت دراز می‌کشد.
***
«چهارماه بعد»

سانیا با لباسی که مخصوص بیمارستان بود را پوشید و به سراغ اتاق بخش‌های ویژه رفت و پشت شیشه‌ی اتاق، به مهنا چشم دوخت. در را که گشود، با اندوه و پشیمانی در را بست. از کردار خود پشیمان و شرم‌سار شده بود. فرشته‌ی آسمانی، با لبخند دلنشینی، روبه مهنا کرد و گفت:
«دیدی بلاخره سر و کله‌اش پیداش شد؟ فردی که طمع‌کاره، ولی از کاری که کرده پشیمونه، چهارماه بعدش سر و کله‌اش پیداش شده!»
 
پلک زد و خیره در چشم‌های مهنا ادامه می‌دهد:
«اومده تا بهشت دوباره فرصت بدی! یک فرصتی که آخرین فرصت هست میگن ببخش تا بخشیده بشی!»
لبخندی زد و باری دیگر نگاهش را به سانیا سوق نهاد.
«بهش دوباره فرصت بده مونا اون عذاب وجدان سانیا رو ازش بگیر! بذار آسوده باشه!»
مهنا بغض می‌کند و به سانیا چشم می‌دوزد. کسی که به او گفته بود که می‌بخشد! فردی که باعث شده بود که هم پدرش را بکشد و هم خودش حافظه کودکی‌اش را از دست بدهد. فردی که نقشه قتل او را کشیده بود فردی که با او کینه عداوتی داشته! فردی که دسیسه قتل او را با خسروخان نموده بود و او حالا باید ببخشد؟ این تاوان‌ها بخشش دارد؟!
احساس مهربانی بر او غلبه نمود؛ اما می‌دانست این مهربانی تا کجا سر درازا دارد؟!
تردید را کنار گذاشت و لبخند مهربانی‌اش را سر زبانش آورد و روبه فرشته‌ی آسمانی گفت:
«می‌بخشمش! به شرط این‌که دیگه کارهاشو کنار بذاره و شرط دومم هم این‌که دور و بر شهاب نبینمش!»
فرشته‌ی آسمانی لبخندی زد و دست او را می‌گیرد.
«می‌دونستم ان‌قدر مهربونی که آدم و اطرافیانت رو همیشه خوشحال نگه می‌داری! ولی قبلش یک‌سر به آقا شهاب بزنیم، بد نیست ها! تو خودت خواستی که چهارماه نبینیش!»
سرش را پایین انداخت و گفت:
«هرچی شما بگین!»
فرشته‌ی آسمانی یک‌بار دیگر لبخند می‌زند و او را به سوی دیگر می‌فرستد.
***
قلبش با دیدن شهاب، به تپش در آمد. چطور توانسته بود که آن را ترک نماید؟ چطور؟
بغض نمود و خود را در آغوش فرشته انداخت و هاهای شروع به گریستن نمود.
«حالا چیکار کنم؟»

«آروم باش مهنا؟ ما تو رو برمی‌گردونیم؛ اما وقتی که به اون دنیا بازگشتی، خودت باید همه‌چیز رو درست کنی!»
مانده بود که چگونه، برای همان خیالش را راحت کرد و گفت:
«نگران نباش، خدا پشت و پناهت هست!»
لبخند بر روی لب‌های مهنا جاری شد.
«من به اون بالاسری اعتماد دارم!
پس با کمک خودش، این بازی رو به اتمام برسون!»
پلکی زد و نگاهش را از فرشته‌ی آسمانی دریغ می‌کند و می‌گوید:
«می‌خوام برگردم پیش خواهرم سانیا!»
دقیق به شهاب خیره شد تا تصویری دیگر از آن داشته باشد.
شهاب سرش را روی پای سهیلاخانم می‌گذارد و می‌گوید:
«چقدر دلم برای صداش تنگ شده مامان! کی این عذابی که در آغوشش گرفته تموم میشه؟ کی؟ مهسا که افسرده شده! سیمین‌خانم هم مثل مهسا افسردگی گرفته! ای کاش به هوش بیاد!»
 
آخرین ویرایش:
سهیلاخانم بوسه‌ای بر سر زلف سیاه پسرش نمود و گفت:
«به هوش میاد پسرم! به هوش میاد! بسپارش به خدا!»
مهنا ناراحت و مغموم می‌گردد و می‌خواهد چیزی بگوید که با حرف شهاب حیران می‌ماند.
«خدا می‌دونه که چقدر دوستش دارم و اون الان به خاطر من توی تخت بیمارستانه!»
مهنا بازمی‌گردد و به فرشته‌ی آسمانی چشم می‌دوزد.
«می‌خوام برگردم به این دنیا! میشه؟»
لبخندی به رویش می‌زند.
«البته! این خواسته از قبل‌ها تأیید شده مهنا! می‌خوای برگردیم داخل بیمارستان و پشیمونی و اعترافات سانیا رو بشنویم؟!»
کنجکاو نگاه‌اش می‌کند.
«اعتراف؟»
فرشته پاسخ او را می‌دهد.
«بله، اعتراف! حالا بریم، خودت متوجه میشی!»
فرشته‌ی آسمانی، او را به جایی دیگر منتقل نمود و سانیا در قاب چشمان مهنا ظاهر می‌شود. سانیا گریه می‌کرد و همه‌ی آن‌چه که با خسروخان نقشه چیده بودند را برای او تعریف می‌کرد و نیز از او طلب مغفرت و بخشش می‌نمود.
«مهنا، من مقصر همه‌چی هستم! من خودم کاری کردم که تو تصادف کنی و به این روز بیفتی! دکترها گفتن که اگر تا فردا به هوش نیای، تمام اعضای بدنت رو برای یکی دیگه می‌بخشن و من و مامان و همین‌طور مهسا، اینو نمی‌خوایم! ازت خواهش می‌کنم بیدارشو مهنا! بیدارشو خواهر گلم! همه‌ی ماها بهت احتیاج داریم! اگر تو نباشی، خانواده از هم می‌پاشه! می‌دونی مهسا نزدیک بود، بچه‌اش سقط بشه؟! می‌دونی مامان چهارماهه که افسردگی گرفته و اصلا حرفی نزده و نمی‌زنه؟! تو رو خدا به خاطر مهسا و مامان بیدارشو مهنا! مهنا! ازت خواهش می‌کنم! من حاضرم به خاطر تو برم زندان، ولی تو رو توی تخت نبینمت!»
میان گریه، نفسی تازه کرد و ادامه‌ی حرفش را زد:
«من فکر می‌کردم که اگه تو از این دنیا بری، دنیا آروم میشه، شهاب برای من میشه و پدربزرگ به خواسته‌ی خودش می‌رسه!»
پوزخندی زد.
«اما چی فکر می‌کردم و چی شد؟!»
دست‌های صاف و کشیده‌ی مهنا را گرفت و نیز با بغض گفت:
«ازت خواهش می‌کنم برگرد! به خاطر همه‌مون! می‌دونم حق بخشش رو دیگه ازت ندارم! می‌دونم که دفعه‌ی قبلی می‌خواستی منو مورد استیضاح بخونی! می‌دونم که دفعه‌ی قبلی بخشش داشتم؛ اما این‌بار دیگه بخششی از جانب تو دیگه نیست مهنا! نیست خواهر گلم!»
مهنا نفس عمیقی کشید و با حالتی مسخ‌شده و اندوهناک، به او خیره شد. او را که دیگر بخشیده بود و دیگر خبری از کینه و عداوتی از جانب سانیا نمی‌دید‌. دوست داشت دستش را بگیرد و بگوید که نگران هیچ‌چیزی نباشد و من حتی به خاطر تو، جلوی شهاب ایستادم و نذاشتم با تو بد باشد!
بغض کرد و چشم‌هایش را بست. او باید برمی‌گشت! باید بازمی‌گشت و همه‌چیز را درست می‌کرد. آن هم با کمک پروردگاری که در تمام مدت او را می‌سنجیده است!
نفسی تازه کرد و چشم‌هایش را گشود.
«وقت بخششه مهنا! باید پازل رو بچینی و بذاری‌شون سرجاش!»
***
«فصل دوازدهم»
صدای ضربان قلب مهنا را از کیلومترها می‌شنید که تیک‌وتاک همانند ساعت، صدا می‌داد. شهاب با بغض به صورت آهومانند مهنا خیره شد.
«بیدارشودخترعمو! خواهش می‌کنم! آیا صدامو می‌شنوی؟ امیدوارم بدونی که بدون صدات نمی‌تونم نفس بکشم!»
بغضش شکست و قطره اشکی از کنار چشم‌هایش گذر کرد. مهنا، آهسته‌آهسته چشم‌هایش را گشود و با صدای زمخت و گیرایی گفت:
«این حرف‌تون واقعی بود؟»
کمی گیج و مبهوت بود، اما سعی می‌نمود که حرف‌های شهاب را که دقایقی پیش زده بود را هضم و حلاجی نماید. شهاب با حیرت نگاه‌اش می‌کند و می‌گوید:
«شما تمام حرفای منو شنیدین؟!»
آب دهانش را بلعید تا کمی گلوی خشکش را تازه کند.
«بله!»
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین