کمی مکث نمود و تجزیه و تحلیل کرد که چه کسی پشت خط است؟! اما به جایی نرسید.
- شما؟
سانیا پوزخندی زد و نیز گفت:
- رو هوایی سهند! منم سانیا، رفیق سپیده!
با به یاد آوردن سانیا آن هم در سرای سپیده، «آهانی» گفت.
- خب که چی؟ چی میخوای؟
نوچی میکند و میگوید:
- ببین سهند، حوصلهی وراجی کردنهاتو ندارم؛ پس مختصراً میریم سر اصل مطلب!
نفسی تازه کرد و گفت:
- سهند، میدونم تو به چهارتا از شریکهات که قماربازی حرف اولشونه، بدهکاری! اما من به شرطی این پول رو میدم که برای من یه کاری رو بکنی!
کمی مکث نمود و ادامه داد:
- قبل از اینکه با من در این نقشه همراه بشی، باید خوب فکر کنی که آیا قراره نقشهای که بهت میگم رو انجام بدی یا نه؟!
سهند با شتاب، میان حرف او پرید:
- چیچی قماربازی حرف اولشونه؟ صبر کن منم حرفی بزنم! من به چهارتا از شریکای داخل شرکتم بدهکارم، درست! اما نقشهی چی رو میخوای به من بگی؟
سانیا پوزخندی زد.
- با من درست صحبت کن احمق! آمارتو دارم، فکر نکن که ازت بیخبرم! نمیتونی از دست اون چهارتا لندهور فرار کنی بقالی! برای اینکه کارت لنگه و نیاز به پول داری که اونو هم نمیدونی از کجایی سر قبرت گیر بیاری! گفتم بهم لطفی کنی و منم برای جبرانش پول شریکات رو با هم یکجا بدم! کار بدی دارم میکنم بقالی؟
سهند کمی فکر کرد. اگر پول آن چهارتا شریکهای لندهورش را بدهد، میتواند کاری کند که سربلند از خانوادهشان به خصوص برادرش حامد که به شدت به او حسادت میورزید، بیرون بیاید.
لبخندی زد و جواب سانیا را داد:
- باشه، قبوله!
نفسی از سر آرامش کشید و گفت:
- تو خواهر منو دیدی درسته؟
سهند اخمی میکند.
ـ کدوم خواهرت رو میگی؟ مهسا یا مهنا؟
سانیا با کلافگی چشمهایش را میبندد.
- مهنا رو دیگه!
سهند که انگار یادش میآید سانیا چه کسی را نامیده است، میگوید:
- آهان! خواهر بزرگترت رو میگی؟ خب حالا چرا مهنا خانم؟
از آدمهای فضول خوشش نمیآمد.
- تو کارت نباشه! کارت رو بکن و منم در آخر تمام پولها رو برات واریز میکنم!
سهند پوفی کشید.
- خیلیخوب، نقشهت رو بگو که حسابی کار دارم!
نقشه را موبهمو برای سهند شرح میدهد و تماس را نیز قطع میکند. گوشی را به ل*باش نزدیک میکند و لبخند اهریمنی از جنس غرور و فریفتنی میزند.
***
مهنا دستکشهای سبزمانندش را از دستهایش خارج میکند و با حالی که سرشار از فرسودگی و خستگی میبارید، از اتاق آیسییو بیرون آمد. شیما به مهنا خندید و گفت:
- خسته نباشی همکار!
مهنا لبخند فرسودگی به او زد و گفت:
- خوبِ خوبم، از این بهترم نمیشم همکارجان!
شیما یکبار دیگر خندهای کرد و به شانهی مهنا ضربهای زد.
- چهقدر خوب! بزن بریم سمت اتاقمون تا یک استراحتی داشته باشیم!
مهنا، سراسیمه به او میگوید:
- نه، بریم خونهی ما که اونجا برای رفتن حاضر باشیم! به خدا خیلی دلم براش تنگ شده!
شیما لبخندی زد و گفت:
- نگران نباش، خدا رو شکر سانیا توی این شمال نیست که بخواد زهر جونت بکنه!
مهنا نفس تازهای از شعف و پرجنبش سر داد:
- وای خدایا شکرت که همیشه صدای دلمو میشنوی! خدایا شکرت!
شیما از خوشحالی که به مهنا سرایت نموده بود، به او نیز سرایت کرد و گفت:
- تا حالا کلمهی تلازم به ذهنت خطور کرده؟
مهنا کنجکاو میشود. تاکنون این کلمه را نفهمیده بود که این دومینبارش باشد.
با چشمهایی که سیمای شیما را میکاوید، گفت:
- نه؛ چرا اینو میپرسی؟
شیما لبخندی زد و به رخسار مهنای کنجکاو خیره شد.
- تلازم از دو جنس تشکیل شده که همسان یکدیگرن. تلازم یعنی وابسته همدیگه بودن! وقتی دونفر همدیگه رو دوست دارن، وابستهی همدیگهاند که بهش تلازم میگن!
مهنا ابرواناش از شدت حیرت بالا میرود.
- چه جالب!
شیما بدون اعتناء به حرف مهنا، حرفش را ادامه میدهد:
- مهنا، فقط اینکه یکنفر تلازم تو هست!
مهنا به چشمهای سیاه او خیره شد.
- و اون یکنفر کیه؟
شیما به شهاب بایستی قول شرف داده بود که چیزی از این وابستگی به مهنا چیزی نگوید. قولی را که به شهاب داده بود را نبایستی به به مهنا بگوید تا هنگامی که خود شهاب اعلام نماید که قولش را بشکند.
پلکی زد و جدی به مهنا خیره شد. کنجکاوی از سر تا پاهای او میکاوید؛ اما اکنون زمانش فرا نرسیده بود.
- مهنا، نمیتونم بهت چیزی بگم؛ چون این یه رازه!
مهنا اخمی کرد.
- چرا؟
شیما نوچی کرد و با دستاش به راهروی بیمارستان که در اتاق آن دو امتداد داشت، نشانه گرفت.
- حرف اضافه نزن؛ فقط راهت رو ادامه بده!
مهنا عصبی میشود و دست شیما را با غضب پس میزند.
- شیما، این چه برخورد با منه؟ برای پیچوندن من، الکی این کارهاتو میکنی؟
شیما چشمهایش را بست و پوفی از سر کلافه کشید.
- مهنا! الآن از حرفم عصبی نشو و به حرفایی که زدم خوب فکر کن! باشه؟
مهنا آهسته و آرام غرید:
- خدا بگم چیکارت نکنه شیما، تو یه چیزی رو از من مخفی میکنی که خودمم از اون بیخبرم!
شیما در دل خندید؛ اما ظاهرش را ساده و خونسرد جلوه داد.
- گفتم دیگه، کنجکاوی نکن که به زودی خودت متوجه میشی!
مهنا پوفی کشید و جلوتر از شیما، مسیرش را طی نمود. هرگز از کار شیما در نمیآورد که بخواهد بسیار فراوان او را کاوش کند. سری تأسف تکان داد و لذا به راه خود ادامه داد. شیما با لبخند به راه رفتنهای مهنا که همچنان با حرص و طمع به راه خود ادامه میداد، خیره شد. به زودی همهچیز آشکار خواهد گشت و مهنا چیزهایی غیرقابل معقول را خواهد فهمید! از این حرفی که در ذهن خود آمده بود، لبخندی مهترتر در لبهایش مزین گشت و پشت مهنا، مسیرش را هموار نمود.
***
کولهپشتی خود را آراسته نمود و روبه شیمایی که داشت گیتار خود را بر روی زمین برمیداشت، گفت:
- شیما زود باش که این مامان ما از ظهر زنگ زده و ولکن ما هم نیست؛ تو رو خدا زود باش!
شیما از صدای مهنا خوفی برش داشت و نیز شانههایش بالا پرید و با صدای مهیبی به طرف مهنا بازگشت و خروشید:
- احمق، آرومتر بگی منم میفهمم! ترسیدم!
مهنا خندید و گفت:
- چرا ترسیدی؟ نکنه تو فکر ازدواج کردن بودی شیمایی؟
شیما با دهان گشاد او را نگریست.
- واقعاً برات متأسفم مهنا! تو فکر میکنی که بعد از سهیل به کس دیگهای فکر میکنم؟ هان؟
مهنا یکبار دیگر قهقههای زد و گفت:
- تو سهیل رو فراموش کردی عزیز دل من! چرا به فکر یک زندگی کردن اونم درست حسابی نیستی؟ هان؟
شیما از حرف او اندوهگین گشت و سرش را پایین فکند.
- میترسم زندگیم از اینی که هست بدتر بشه!
مهنا از حرف او، اندوه عظیمی را در دل خود کاشت.
- میدونم! اما باید از این به بعد خودتو و همینطور زندگیتو عوض بکنی شیما جان! تو از من یکسال بزرگتری و طعم یک عشق و زندگی شکستخورده رو چشیدی؛ ولی اینو بدون که تو میتونی دوباره از اول آیندهت رو بسازی و هیچوقت هم تسلیم نشی!
شیما، از دلگرمی و همصحبتی با مهنا هم خوشحال بود و نیز اندوهگین بود! سهیل به او خیانت کرده بود و برای او یک جانی به حساب میآمد. گناهی که از نظر شیما، نالطفی و نابخشودنی به حساب میآمد. به مهنایی که همچنان برای خودش داشت سخنرانی میکرد، خیره شد.
- حیف سهیلی که همچین دستگلی رو از دست داد. حیف کوفتی که با عین یک دستپختهای یک کدبانو که براش درست میکرد، بشه ایشاءاللّٰه! مرتیکهی قوزمیت!
شیما خندید و گفت:
- حرف حق رو زدی همکار جان!
مهنا شکل سهیل را در آورد:
- میخوام برات مراسم با شکوهی رو بگیرم شیما! یه مراسمی که همیشه در خاطرت باقی بمونه عزیزم!
خندههای شیما همچنان امتداد یافته بود که ناگهان دست از خندیدن برداشت و نیز گفت:
- راستی مهنا، من امروز به مهسا قول دادم که براش شیربرنج بیارم، حالا چیکار کنم؟
مهنا با تعجب گفت:
- شیربرنج براش بیاری؟ برای چی؟
شیما خندید.
- برای اینکه انقدر از شیربرنجهام تعریف کردم که خدا میدونه چهقدر خوشش اومده!
مهنا سری تأسف تکان داد.
- شیما، تو باید حتماً برای خودت کار پیدا بکنی؟
شیما در مابین خنده میگوید:
- چیکار کنم که شدم سرآشپز و کارکن بقیه خانم دکتر!
مهنا نوچنوچی کرد و ظرف غذا را برداشت و به سمت حیاط حرکت نمود.
- زودی بیا که من برای تو صبر نمیکنم که بخوای بیای!
شیما پوفی کشید و با جیغجیغکنان گفت:
- لعنتی صبرکن منم بیام!
مهنا بیاهمیت از حضور شیما، در حیاط را گشود و نیز از خانه خارج گشت. شیما همچنان جیغ و داد میکرد:
- خیر نبینی الهی، خب صبرکن منم بیام!
سپس در را بست و همراه مهنا شد. مهنا عصبی آشفتهحال برای نگریستن شهاب، دلتنگ و بیقراری میکرد که سانیا دست از سر او برمیدارد؛ اما... .
- مگه من با تو نیستم گاگول؟
سپس با استوار و محکم با دستاش بر سر مهنا زد و نیز حرفش را امتداد داد:
- نگاه کن تو رو خدا! قبلاً میگفت شیما وایستا منم بیام، منم براش صبر میکردم ها! حالا دخترهی چشمسفید میگه من برای تو صبر نمیکنم! ای الهی خیر نبینی!
مهنا چشم غرهای رفت. غرغرهای او تمامی نداشت و مدام سرکوفت بر مهنا میزد.
- شیما، تو رو خدا به جای حرفزدن بیا کمکم کن که این ساک و سبدها رو داخل صندوق عقب ماشین بذاریم، زود باش لعنتی!
شیما با حرص، آهسته غرید:
- خیلیخب-خیلیخب لعنتی!
مهنا آرام و بیصدا خندید و نیز در صندوق عقب ماشین را گشود. سبد و همانطور ساکِ دستی خود را برداشت و داخل صندوق عقب ماشین نهاد و سپس سوار ماشین خود شد. شیما، مدام او را مورد فحش و ناسزا میخواند که مهنا با فکری انباشته از شیطانی بر لبهای خود سر و سامان داد و زیر لب زمزمهوارانه گفت:
- دارم برات شیمایی که آدم فحشدادن چه عواقبی داره!
بوقی برایش زد که شیما از ترساش جیغی زد و نیز فحشی نثار مهنا نمود.
- مهنای گاو، خیلی بیشعوری!
مهنا خندید و نیز فریاد زد:
- بیا بالا که کلی کار داریم، زود باش!
شیما با حرص زیر لب غرید:
- پرفیوز!
مهنا صدای پرحرص او را شنید و نیز به شیما گفت:
- پرفیوز عمته شیما! زود بیا بالا که کلی کار داریم!
شیما همچنان غرغرکنان با طعنه گفت:
- ماشاءاللّٰه! چه گوش تیزی هم داره!
مهنا خندید و نیز چیزی نگفت. شیما دختری با استوار و پرمحبتی بود که پدر و مادرش او را سهسال پیش طرد کرده بودند. پوفی کشید و سعی نمود که به خاطرات منفورش به مغزش رجوع نکند تا بلکه مورد عنایت واقع نگردد.
- راستی مهنا، همینجا یه رستوران هست که باید به اونجا بریم تا شیربرنج رو بگیریم که مهسا شک نکنه؛ زود باش!
مهنا فرمان ابرواناش را چین میدهد و نیز میگوید:
- شیما، چرا امروز تو به منه بدبخت فحش میدی، هان؟
شیما پوفی کشید و با بیحوصلگی گفت:
- بیخیال دختر، زود باش!
مهنا فرمان ماشین را به سمتی چرخاند و زیر لب گفت:
- یعنی من عاشق حرف پیچوندنهاتم دختر!
شیما حرفی نزد و به مردمی که بیوقفه در حین راهرفتن بودند و بیهدف به مغازههایشان سروکله میزدند، خیره شد.
اگر قرار باشد زندگی خوبی را با خود تشکیل دهد، بایستی همهچیز را عیارسنج نماید. آنکه رنگ رنج و سختی در زندگی خود حمل کند و یک عمر آن را با تمام وجودش قبول نماید.
آهسته پلکی زد و لبهای خود را داخل دهان خود نهاد. چهرهی سهیل را بهیاد آورد که چهگونه او را همانند یک کاغذ مچالهشده دور انداخت، مانند سهسالپیش که او را با حرفهایش نابود کرد.
یاد حرف سهیل افتاد که با نیشخند و کنایه میگفت:
- تو با اون احمقبازیهات، نمیدونم عاشق چی من شده بودی که حالا داری دم از عشق و عاشقی میزنی؟ برو کنار که با یک گل بهار نمیشه!
حرف کلمهی «با یک گل بهار نمیشهی» سهیل، در ذهناش بهپژواک در آمد. چهقدر اشک ریخت و التماسش را کرد تا بلکه او را برای دل خود نگه دارد؛ اما یکذره هم او را درک نکرد و برای همیشه او را ترک نمود.
شیما از آنکه یک آدم بیهوده و بیحساب بودهاست، اشک در چشمهایش جمع گردید، اما سعی نمود که مهنا آنها را نبیند و او را در ازل، موعظه و نصیحت قرار ندهد.
پلکی زد و نیز نگاهش را از پنجره گرفت و سپس نگاهش را بهجلو سوق داد.
مهنا، چشماش به یکی از کترینگ داخل خیابان خورد. کمربند خود را گشود و نیز از ماشین پیاده گشت. بهسمت همان کترینگ گامهایش را برداشت و نیز وارد آن شد.
***
شهاب نگاه ارجمندش را به تلفنی که داخل دستاش بود، انداخت. به شعری که بر صفحهی گوشیاش هویدا بود، خیره شده بود.
- دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را...
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا!
نفسی تازه کرد و گوشی خود را بهسمت تختاش پرت کرد.
شعری که پیدا کرده بود، ناشی از دل خود بود که برای استوری آنهم در درون اینستاگرام آن را بگذارد.
به اینستاگرام رفت تا بلکه آن شعر را بگذارد که ناگهان صدای مهنا را از پایین شنید. شعف در درون او جولان داد و عشق او را نسب به مهنا پرفروغ کرد.
سراسیمه جامهی خود را تعویض کرد و نیز موهای خود را شانه زد و سپس با طمأنیه از اتاق خود بیرون رفت.
مهنا در حین «سلامدادن» به مادر شهاب بود و حواس خود را به مادر شهاب و همچون زینب خواهر کوچک شهاب بود.
نگاهاش به پلاستیک دستاش افتاد. شیربرنج؟ با تعجب نگاهی بر مهنا کرد. چرا شیربرنج آورده بود؟ فکر کرد که مهنا آنها را درست کردهاست. از تصور آنکه مهنا آن شیربرنجهای خوشمزه و لذیذ را پخته است، لبخندی بر روی لبهایش مزین گشت.
بهسمت دخترعمویش رجوع کرد و با لبخند «سلامی» به آن نمود و سپس پلاستیک را از او ستاند.
- حالتون چهطوره دخترعمو؟
مهنا از آمدن ناگهانی او حیران ماند و نیز به چشمهای سیاه خالص او خیره گشت.
فاصلهشان دومتر بیشتر نبود، نفس هردویشان همزمان به یکدیگر برخورد میکرد. شهاب میخواست همانجا از مهنا خواستگاری نماید، اما زماناش فرا نرسیده بود، زمانی که هروقت معین بود و خدا آن روز را مالک آن دو بود.
شهاب، مهنا را بسیار فراوان از هر جانی که بر او اتفاق میافتد دوست دارد و حاضر است حتی جان خود را بهخاطر مهنا بهخاطر بیاندازد.
چشمهای پرخاستنی مهنا را در ذهن خود مجسم کرد. چشمهای میشی و اما زیبا، که دل او را به مالش و سست تبدیل میکرد.
مهنا، از چنین نگاه شهاب، آنهم بر روی خود حس کرد که ضربان قلباش تپش مبدل گشت و این خود عشق است! از همانجایی که خدا یکی را برای دیگری انتخاب مینماید. همان عشقی که میگویند عشق وجود ندارد و این خود آنها هستند که حاضر نیستند عشق را از نزدیک بچشند تا بلکه حس شیرین آن را که هم ملس و شیرین است بفهمند و دربارهی آن تفکر و فکر کنند.
مهنا این ضربان را که بهشدت میکوبید و حال او را خفه میکرد، میشنید. این صدای عشق دونفره و نیز دوطرفه است که هر یک فکر میکند که دیگری را دوست ندارد.
به قول شاعر که میگوید:
- دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا!
اما...
مهنا از این نگاه شهاب، سرش را پایین فکند و نیز برای سرگرمنمودن شهاب و بقیه، به ظروف پلاستیکی شیربرنج که در دستان شهاب بود، اشاره نمود.
- ازتون خیلی ممنونم، میشه اینا رو داخل یخچال بذارین؟
با ورود و صدای شیما، نگاه همه بر روی شیما ثابت ماند که داشت نفسنفس زنان مهنا را بهباد فحش قرار میداد.
- الهی خیر نبینی مهنا، خب بیشعور صبر کن منم بیام خب! ساک و کولهپشتی رو داده به من که خودش از من جلوتر بره! گا... .
همانا که سرش را بالا آورد، با انبوهی از چهرهی تعجب و گشودهشده، روبهرو گشت.
خندهی مصنوعی کرد و نیز به مهنایی که با اخمهای تنیده و همانطور چشم غره به او خیره شده بود، نگاه کرد.
شیما: ببخشید، میدونین که من چهجور آدمی هستم! سهیلاخانم و همینطور سیمینخانم، خندهای کردند و نیز به مهنا خیره شدند. دختری که چادری بود و سادگی را ترجیح میداد.
مهنا سری تأسف تکان دادو بهسمت شیما، قدمهایش را با استوار برداشت و درحینیکه کیف و ساک را از دست شیما میگرفت، با دندانهای کلیدشدهاش غرید:
- من که بعداً حساب این غرغرهاتو با فحشدادنام میدم، همکارجان!
شیما با چشمهای گردشده به مهنا خیره شد. چنین انتظاری از جانب تهدید او نداشت. میدانست که حتماً مهنا حساب او را بدجوری کفدست او خواهد گذاشت.
- غلط کردم مهنا، باورکن همهش الکی بود!
مهنا خندهای شیطانی سرداد و نیز گفت:
- الکی بود هان؟ نشونت میدم که من کی هستم چغندرخانم!
شیما از تهدید ناگهانی او هراسید.
مهنا، خواهش میکنم!
مهنا میخواست به شیما درس عبرتی بدهد، اما فعلاً وقتاش نبود تا بلکه وقتش را بر روی عشق و علاقه و همانطور دیدارهایشان که ماندگار میماند، میگذاشت. رویش را بهسمت سهیلاخانم و لذا سیمینخانم گرداند و نیز سیمینخانم گفت:
- مامان، من میرم بالا تا لباسامو عوض کنم، راستی مهسا و آقامهدی کجان؟
سیمینخانم لبخندی زد و گفت:
- برو، مهسا گفت که شب میرسن و شاید بهخاطر کارهای اداری مهدیآقا کمی هم دیر بیان! راستی مهناجان قضیهی ظرف پلاستیکی شیربرنجها چی بود؟
شهاب هنگام موعود، از آشپزخانه خارج گشت و نیز گفت:
- آره، برای منم سؤاله که چرا شیربرنج خریدین؟
مهنا لبخند خاصی پر از عشق و شادی برای هردوی آنها زد و گفت:
- من از دست شیما دیگه سر به تیمارستان میذارم، حالا ببینید این حرفو کی میزنم!
شیما که انتظاری از حرف مهنا نداشت، چشمهایش را گرد کرد و نیز گفت:
- باز منِ بدبخت چیکار کردم که به من تهمت میزنی؟
آندفعه مهنا بود که دستهایش را مشت نمود و سپس گلهوار گفت:
- اِاِ، خدا بگم توئه فاسد رو چیکار کنه؟! تو به من نگفتی که به مهسا قول دادی براش از اون شیربرنجهای معروفت درست کنی که حالا به منِ بدبخت از ترست دستور دادی از کترینگ سر خیابون یک ظرف شیربرنج بخرم؟
سپس کفشهایش را از پاهایش بیرون کشید و بهطرف شیما پرت کرد.
- الهی بختت همین سهروز باز بشه که راحتشم از دستت!
سهیلاخانم و سیمینخانم و شهاب زیر خنده زدند که شیما سرش را با شرم و خجلزده پایین انداخت و نیز چیزی نگفت.
مهنا سری تأسف تکان برایش داد و نیز از آن سهنفر خداحافظی نمود و سپس بهسمت اتاق خود حرکت کرد. نگاه شهاب را بر روی خود حس مینمود و او متعجب از نگاههای او، نیمنگاهی بر رخسار شهاب کرد که داشت قامت او را برانداز میکرد. سربه افکنده وارد اتاق که شد، نفسی آسوده کشید و خود را بر روی تخت انداخت و شروع به حرفزدن، آنهم با خود شد:
- از دست تو! این چهکاری بود که جلوی شهاب انجام دادی؟ هان؟ بیعرضه و بیلاقبا!
سری متأسف برای خود بهحرکت درآورد و لباسهای خود را از تن خود بَرکند.
***
هوای شمال گرم و سوزان بود، اما خوبی که داشت باد گذرگاهی میآمد و نسیم ملایمی بهسمت شهاب و مهنا پرتاپ میگردید.
شیما نگاهی بر هردوی آنها کرد، چه میزان که آن دونفر به یکدیگر میآمدند و او حسودی مینمود که چرا سهیل آنطور نبود. زمانیکه به مشاوره قبل از ازدواج رفته بودند، روانشناسش که شادی (خانم مرادی) بود، به آن دونفر گفته بود که به همدیگر نمیآیند و او خودش اثرار مکرر به این ازدواج منحوس و شوم گشت و اکنون او آنطور قرار گرفتهاست. مقصر اصلی خود اوست که از ابتدا نباید سهیل را میدید، آنهم سهسال پیش که سروصدای سهیل را به همراه مادرش میشنید و خود را در اتاقاش حبس مینمود، حبسی که از جنس شوم، بیم و شرمساری مشهود بود. حتی گاهیاوقات سهیل با تسمه به جان او تازیانه میکرد و نیز او را کتک میزد.
چشمهای خود را با عذاب و درد بست. دلاش میخواست به آن دوران مرگآلود و دردناکاش فکر نکند.
با دستی که بر روی شانهی او نهادهشد، هراسید و اخمی از تَتَبُع زد و سرش را بالا آورد که نگاهاش بر مادر مهنا افتاد که با لبخند به او مینگریسته بود.
- کجایی دخترم؟
شیما، مصمم بر سیمینخانم چشم دوختهبود. نمیدانست که چهگونه حرف دلش را برای او بازگو نماید و از همان جایی که مسیر خود را خوهٔل برداشته بود، فکرش را مشغول نهاده بود.
- هیچی سیمینخانم، فقط یکم به گذشتهها رفته بودم!
سیمینخانم لبخند تبسم و شیریناش لب به سخن گشود و نیز در همان حین، دست شیما را در دست خود نهاد.
- گذشتهها که گذشته عزیز دل من! بیا به الآنش نگاه بکنیم، باشه؟ گاهی وقتها آدم توی بچگیش یادش میره که چی بوده و چهطوری بزرگ شده؛ اما با گذر زمان وقتیکه تغییر میکنه و عقلت کامل میشه، تازه میفهمی که داری چیکار میکنی! من درکت میکنم، آدمی بودی که هرلحظه توی زندگیش شکست خوردی، افسردگی گرفتی، رنج کشیدی؛ ولی...
ابروانش را بالا آورد و با کمی درنگ گفت:
- ولی بازهم خودتو با تلاشکردنات، بالا کشوندی! سهیل لایق تو نبود که داری خودتو اذیت میکنی عزیزم! حالا بیا این جوجهها رو به سیخ بکش که اینکار جبرانکردن داره عزیزم!
شیما از حرف سیمینخانم خوشش آمد.
- شما راست میگین سیمینخانم؛ اما نمیدونم چرا هرلحظه که به جلو میرم، گذشتهها میان جلوی چشمم و ازم جدا نمیشن؟!
سیمینخانم، با نگاهی «ایبابا» به او چشم دوخت.
- اصلاً بهشون فکر نکن و به الآنی که فکر میکنی و هستی، فکر کن! خودتو باور کن و خودتو دوست داشته باش؛ چون مهمترین عامل در خود انسان، خودشناسی و خودباوری هست دخترم! تو اگر به این آدم و کارهاش فکر بکنی و کارهایی که با تو کرده و خیانتی که جلوی تو انجام داده رو ببینی، موجب میشه که در گذشتهی سخت و تلخت غرق بشی، سعی کن این گذشتهی تلخت رو فراموش کنی و اصلاً بهش فکر نکنی!
بعضی در گلوی شیما جریان هویدا گشت.
- پدر و مادرم منو بهخاطر اون سهیل بیهمهچیز طرد کردن سیمینخانم!
سیمینخانم بازهم به شیما خیره شد. کلافه و سردرگم!
دستی بر شانهی شیما نهاد.
- تا اینا رو تو به سیخ بکشی، من اومدم عزیزم!
شیما از کار ناگهانی سیمینخانم به شدت حیران ماند. یعنی چه؟! او باید تاکنون معنی حرف الآنش را میفهمید و میگفت؛ اما چرا نگفت؟ چرا؟
جوجهها را به سیخ کشید و نیز بهسمت چادری که آن را احیا کرده بودند، رفت. گوشی خود را برداشت و تماسی با سارا خواهر بزرگاش برقرار نمود. سارا نگاهی بر پسرش صمد که داشت با اسباببازیهایش بازی میکرد، کرد. چهارسال قبل بود که اصلاً بچهدار نمیشد و از هر درمانی استفاده نمود تا اینک خداوند متعال برای او صمد را ارمغان پیشکش نهاد.
با صدای زنگ تلفناش، دست از نگاه صمد برداشت و سیمایش را بر گوشی گرداند. اسم شیما بر گوشیاش آشکار گشته بود. لبخندی بر لبهایش شکل گرفت و سپس تلفن خود را پاسخ داد:
- الو سلام خواهر گلم، چهطوری؟ هان؟
شیما لبخند غمگینی زد.
- سلام خواهر بیمعرفت خواهرم، چه خبر از خودت و مامان و بابا؟
صمد اسباببازی تمساحش را به سمت دیواری پرتاب کرد که سارا اجباراً برخاست و به سمت صمد حرکت کرد.
- خبر که فراوونه خواهر من! بابا و مامان امسال کوچ کردن و رفتن گرگان و شاید دوسال به خاطر کار بابا اونجا بمونن و خبر مهم اینه که شاید هم خاله بشی و هم بیام به دیدنت آبجی گلم!
شیما با خوشحالی گفت:
- راست میگی سارا؟ جون من؟
سارا هم لبخند میزند و نیز صمد را در آغوش خود پناه میدهد.
- چرا من به تو دروغ بگم؟ هان؟ میخوای از زبون خود آقا صمد بشنوی؟
شیما لبخندی میزند و گوشی را بهسمت گوش دیگرش میچرخاند.
- گوشی رو بده به صمد!
سارا با همان لبخندش، تلفن خود را به صمد میدهد و سپس در گوش او نجوا میکند:
- صمد، خاله شیما کارت داره! بهش بگو مامانی داره واسهم داداش میاره!
صمد چهرهی زیبا و شیرینش را جمع میکند و میگوید:
- خالهست؟
سارا از صمدی که چنین چهرهای را در صورتاش جمع نموده بود، خندهای کرد و گفت:
- آره مامان، خاله شیماست ها!
صمد با خوشحالی، تلفنش را از مادرش ستاند و نیز در گوش خود نهاد و سپس لب به سخن درایید:
- سلام خاله جون، حالت چطوره؟ راستی من دارم داداشدار میشم خاله!
شیما از لحن خواهرزادهی عزیز و دوستداشتنیاش، لبخندی بر لبهایش رنگین کرد و گفت:
- قربونت برم خاله، حالم بسیار فراوون عالیه! مبارک باشه مامان داره واسهت داداشی میاره و خوشحالی! حالا بگو ببینم، تو که مامان سارا رو اذیت نمیکنی که؟
صمد: نه، آخه میدونین من پسر خوبی هستم که هروز برام خوراکی و اسباببازی میگیره!