در حال ویرایش دلنوشته مأمن مهر| به قلم ریپر

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سونی
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
مادر را در دلِ سکوت دیدم، فریادی بی‌صدا.
هر خاموشی، نبودنش را فریاد می‌زد.
او را در دلِ خلوت نوشتم، جمعی بی‌حضور.
با هر لحظه‌ی بی‌کس، او را بیشتر خواستم.
مادر را در دلِ سکوت جا دادم و تنها شدم.
 
او را در دلِ شب‌بو دیدم، عطری از خاطره.
هر بویش، آغوشی از گذشته بود.
مادر را در دلِ گل نوشتم، لطافتی بی‌نام.
با هر نفس، بویش را نوشیدم.
مادر را در دلِ شب‌بو بو*سیدم و گریه کردم بی‌دلیل.
 
مادر را در دلِ سؤال دیدم، پرسشی بی‌پاسخ.
هر چرا، راهی به سوی نبودن بود.
او را در دلِ ندانستن نوشتم، دانشی بی‌معنا.
با هر فکر، بیشتر گم شدم.
مادر را در دلِ سؤال جا دادم و جهان بی‌معنا شد.
 
مادر را در دلِ خیال دیدم، حضوری بی‌جسم.
هر تصور، آغوشی از گذشته بود.
او را در دلِ رؤیا نوشتم، بیداریِ شیرین.
با هر چشم‌بستن، به او نزدیک‌تر شدم.
مادر را در دلِ خیال جا دادم و آرام گرفتم.
 
او را در دلِ خاطره دیدم، ردّی از بودن.
هر یاد، نغمه‌ای از آغو*ش بود.
مادر را در دلِ حافظه نوشتم، جاودانگیِ بی‌جسم.
با هر مرور، لبخندش را دیدم.
مادر را در دلِ خاطره بو*سیدم و زنده شدم.
 
مادر را در دلِ بوسه دیدم، گرمایی بی‌مرز.
هر لم*س، بازگشتی به بودن بود.
او را در دلِ ل*ب نوشتم، نرمیِ بی‌نام.
با هر بوسه، آغوشش را حس کردم.
مادر را در دلِ بوسه جا دادم، و کودک شدم.
 
او را در دلِ نان دیدم، بویی از صبح.
هر لقمه، طعمی از عشق بود.
مادر را در دلِ سفره نوشتم، برکتی بی‌پایان.
با هر خوردن، سیر شدم از خاطره.
مادر را در دلِ نان بو*سیدم، و زندگی را چشیدم.
 
مادر را در دلِ لباس دیدم، گرمایی از بودن.
هر نخ، رشته‌ای از آغو*ش بود.
او را در دلِ پارچه نوشتم، نرمیِ بی‌ادعا.
با هر پوشیدن، حضورش را حس کردم.
مادر را در دلِ لباس جا دادم و پناه گرفتم.
 
او را در دلِ خانه دیدم، دیواری از عشق.
هر اتاق، خاطره‌ای از آغو*ش بود.
مادر را در دلِ در نوشتم، ورودیِ آرامش.
با هر باز شدن، صدایش را شنیدم.
مادر را در دلِ خانه بو*سیدم و ماندگار شدم.
 
مادر را در دلِ شعر دیدم، قافیه‌ای از عشق.
هر بیت، نغمه‌ای از آغو*ش بود.
او را در دلِ واژه نوشتم، وزنی از آرامش.
با هر مصرع، لبخندش را شنیدم.
مادر را در دلِ شعر جا دادم و شاعر شدم.
 
عقب
بالا پایین