(هیما)
دستم گوشی بود و داشتم عکسی که مرتبط با ادیت بود را پیدا میکردم تا بلکه یک عکس عاشقانه و زیبا برای ادمین بفرستم.
در باز شد و مادرم با لبخند، پیراهنی که به مانندی سفید جلویم گذاشت و گفت:
- آب رو دستته بیا این لباس رو برای امشب بپوش که خدا بختت رو باز کرد عزیز من!
چنان انتظاری از جانب مادرم را داشتم. نفسی تازه نمودم و نیز با لبخندی که نشانهی مصنوعی بودن آن است، گفتم:
- باشه، شما برو تا من یه دوش نیمساعتی بگیرم!
دستم را بر دستهای گرم و آرامشبخشش گرفت و با لبخند گفت:
- هیما، از پدرت چیزی بهدل نگیر! اون کارش گیره و نمیتونه این معامله رو رد کنه دخترم!
اگر قرار باشد کلمهی اجبار را بر زندگیام برگزینم، باید آن را از ذهن و قلبم مطهر سازم. آب دهانم را بلعیدم و نیز سرم را پایین فکندم.
- خودم میدونم که بابام از سر مجبوری این تقدم راه رو برداشته و داره اجبار میتازونه تا بلکه خونوادهی سهتاییمون رو خوشحال و شاد بکنه!
مامان، از سر شعف و خوشحالی، همچنان میگوید:
- ولی هیما، در شأن تو نیست که این رو جواب ندی!
در دل پوزخندی زدم. مادر ما را باش، فقط به فکر خودش و زندگیاش است. انگار به بخت دخترش توجهی نمیکند؛ ولی من حتماً امشب فرار میکنم و خود را از دست این بخت سیاهگونم نجات میدهم، هرطور که شود!
مامان، آن لباس سپید را بر روی تختم نهاد و نیز از اتاقم خارج گشت. با رفتن او، بهسمت کمدم کوچ مینمایم و کیف ساکیام را از آن بیرون میآورم. با شتاب هرچه لباس و وسیلهای مخصوص خود داشتم را داخل آن ساک گذاشتم و نیز آن را زیر تخت پنهان نمودم. خوشبختانه پنجرهی اتاقم باز بود و میتوانستم از آن پایین بروم. بهسمت کشوی میزم قدم برداشتم و میخی که داخلش بود را برداشتم و چکشی که نمیدانم و یادم نمیآید چه وقت از آن استفاده کرده بودم را برداشتم و نیز میخی که شبیه علامت سوال بود را بر دیوار کوبیدم تا بلکه مامان شک نکند. صدای کوبش میخ با چکش که بر دیوار ضربه میخورد، باعث گردید که مامان با فریاد بگوید:
- هیما دخترم؟ چیکار داری میکنی؟
بایستی به مادر خودم نیز حیله دهم تا بلکه شکی نکند.
- دارم برای این لباسی که زحمت کشیدی، یه کاری میکنم تا دیگه چروک نشه!
عذاب وجدان به سراغم آمد. چهطور توانسته بودم تا به مادر خودم که عزیزترین فرد زندگیام دروغ بگویم؟ چرا؟
@ایراندخت
دستم گوشی بود و داشتم عکسی که مرتبط با ادیت بود را پیدا میکردم تا بلکه یک عکس عاشقانه و زیبا برای ادمین بفرستم.
در باز شد و مادرم با لبخند، پیراهنی که به مانندی سفید جلویم گذاشت و گفت:
- آب رو دستته بیا این لباس رو برای امشب بپوش که خدا بختت رو باز کرد عزیز من!
چنان انتظاری از جانب مادرم را داشتم. نفسی تازه نمودم و نیز با لبخندی که نشانهی مصنوعی بودن آن است، گفتم:
- باشه، شما برو تا من یه دوش نیمساعتی بگیرم!
دستم را بر دستهای گرم و آرامشبخشش گرفت و با لبخند گفت:
- هیما، از پدرت چیزی بهدل نگیر! اون کارش گیره و نمیتونه این معامله رو رد کنه دخترم!
اگر قرار باشد کلمهی اجبار را بر زندگیام برگزینم، باید آن را از ذهن و قلبم مطهر سازم. آب دهانم را بلعیدم و نیز سرم را پایین فکندم.
- خودم میدونم که بابام از سر مجبوری این تقدم راه رو برداشته و داره اجبار میتازونه تا بلکه خونوادهی سهتاییمون رو خوشحال و شاد بکنه!
مامان، از سر شعف و خوشحالی، همچنان میگوید:
- ولی هیما، در شأن تو نیست که این رو جواب ندی!
در دل پوزخندی زدم. مادر ما را باش، فقط به فکر خودش و زندگیاش است. انگار به بخت دخترش توجهی نمیکند؛ ولی من حتماً امشب فرار میکنم و خود را از دست این بخت سیاهگونم نجات میدهم، هرطور که شود!
مامان، آن لباس سپید را بر روی تختم نهاد و نیز از اتاقم خارج گشت. با رفتن او، بهسمت کمدم کوچ مینمایم و کیف ساکیام را از آن بیرون میآورم. با شتاب هرچه لباس و وسیلهای مخصوص خود داشتم را داخل آن ساک گذاشتم و نیز آن را زیر تخت پنهان نمودم. خوشبختانه پنجرهی اتاقم باز بود و میتوانستم از آن پایین بروم. بهسمت کشوی میزم قدم برداشتم و میخی که داخلش بود را برداشتم و چکشی که نمیدانم و یادم نمیآید چه وقت از آن استفاده کرده بودم را برداشتم و نیز میخی که شبیه علامت سوال بود را بر دیوار کوبیدم تا بلکه مامان شک نکند. صدای کوبش میخ با چکش که بر دیوار ضربه میخورد، باعث گردید که مامان با فریاد بگوید:
- هیما دخترم؟ چیکار داری میکنی؟
بایستی به مادر خودم نیز حیله دهم تا بلکه شکی نکند.
- دارم برای این لباسی که زحمت کشیدی، یه کاری میکنم تا دیگه چروک نشه!
عذاب وجدان به سراغم آمد. چهطور توانسته بودم تا به مادر خودم که عزیزترین فرد زندگیام دروغ بگویم؟ چرا؟
@ایراندخت