همگانی چالش " حافظه‌ی خیالی "

نوشته‌ها
نوشته‌ها
2,275
پسندها
پسندها
5,428
امتیازها
امتیازها
388
سکه
3,247
" هو المحبوب "


[ خاطره‌ای که هیچوقت نبوده ولی انگار یک جایی در ذهنمان زندگی کرده...]


🔹️🔸️🔷️🔸️🔹️

سلام خدمت شما کاربران انجمن کافه نویسندگان
اینجا هستیم با یک چالش جدید!
این طور که، شما عزیزان می‌تونید در این تاپیک خاطره‌های خیالی بندیسید. بله خاطره‌های خیالی!
خاطره‌هایی که کاملا تخیلی هستن ولی باید طوری گفته بشن که واقعی به نظر برسه!

خاطره‌هایی که می‌تونن احساسی و دقیق باشن، یه روایت از آینده باشن، یا بخش کوچکی از خیال‌های غیر واقعی شما..‌

طوری بنویسید که انگار واقعا اتفاق افتاده( میتونید از جزئیاتی مثل رنگ‌ها، صدا، احساسات، لباس و... استفاده کنید) و نیازی نیست حتما پایان منطقی‌ای داشته باشه
پ.ن: یک حس یا لحظه‌‌ای از شما هم کافیه

و در پایان، چند موضوع رو برای خیال پردازی بیشتر شما مثال می‌زنم:
● پیاده‌ روی با خاطره‌ی کسی که دیگه در کنارم نیست
● وقتی که دنیا برای ۳ ثانیه متوقف شد
● دیدار با خودم در ۸۰ سالگی در ایستگاه قطار
● اون تابستونی که با یک دوست صحبت کردم
● اولین باری که عشق را در یک کتاب قدیمی لمس کردم
● غروب همیشگی کوچه شماره ۹
● اون کافه‌ای که فقط توی خواب‌هام بازه
● صبحی که آدم‌ها تصمیم گرفتن مهربان باشن
● گفت و گو با ناصرالدین شاه درباره عکاسی


《 لطفا اسپم ندید 》

[ مدیریت تالار گالری زندگی ]

 
نسیم از انتهای اقیانوس موهای برهنه و بلند و خرمایی‌ام را به پرواز درآورده است. صدای منفجرکننده آهنگ کشتی کروز همه را به وحد آورده ولی من اینجا ایستاده‌ام. نوک کشتی و در حال پرواز با باد
 
دستم را گرفته بودی و در خیابان قدم می‌زدیم، خیابانی که اسمش بین الحرمین بود. در گوشم زمزمه می‌کردی و حرف‌های همیشگی می‌زدی.
تنها چیزی که جلوی چشمانم بود، تصویری تار از گنبد بود. لبخند زدی و دوبار در گوشم گفتی:
_ بخند، اینجا جای گریه کردن نیست...
 
در میان آن همه ادم صدایی آشنا شنیدم با دقت که نگاه کردم دیدمش قلبم دیگر نزد. مات چهره‌اش بود موهای سفید و چروک های روی صورتش چهره‌اش را دلنشین‌تر کرده بود. بدون اینکه فکر کنم به سمتت دویدم سخت در آغوشت گرفتم و از سال‌ها دوری برایت حرف زدم
 
لبخند نمادینم را موقع امضای چاپ آخرین جلد از کتاب هیس، هرگز فراموش نکردم. به خصوص که تو در گوشه‌ای با دوربین و چشمان به اشک نشسته من را تماشا می‌کنی!
 
و در نهایت خودم موندم و خودم. نه؟
هه خنده داره هنوزم خود درگیری دارم ولی لااقل اینجا لازم نیست نگران چیزی باشم. اتفاقا دیشب کنار ساحل نشسته بودم. در حال کنار اومدن با افکار روان پریشانه ام دنبال پیدا کردن دلیل. یه مقصر. ولی هر موجی که میزد انگار لایه‌ی نازک آب ماسه‌های دست خورده‌ی افکارم را صاف میکرد. خالی می‌شدم. عاری از هر گونه عذاب وجدان، حس مسولیت و سرزنش‌های جامعه بی آنکه از خودم گله‌دار باشم آینده را طور دیگری تصور میکردم.
الان میرم داخل. بین اندک اهالی مهربون روستا شیر و نان میخوریم و روی حصیر و با بوی نم میخوابیم و فردا با کمال میل در کار‌های روستا کمک خواهم کرد تا بار دیگر آرامش و صلح درونی را در سادگی انسان حس کنم
 
با دیدنش...
انگار آرام شدم.
انگار که تمامِ آنچه می‌خواستم را از دنیا گرفته بودم و حالا فقط می‌خواستم در آغوشش حل شوم، تا تهِ تهِ دنیا!
 
چمدانم را جمع می‌کنم و لبخند می‌زنم.
جای جای خانه‌ را، با چشم‌ رصد می‌کنم و با نگاهم دل می‌کنم. و حال... وقت رفتن فرا رسیده بود!
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Evil girl
رهایش کردم
دیگر نگاهش ذوق دلتنگی را کور نمیکرد
لبخندش برایم معمای پیچیده نبود
عجله‌ای برای گرفتن دستتانش نداشتم
و اسمش کانون زلزله وجودم نبود اما باز هم دوستش داشتم.
دوستش داشتم و رهایش کردم.
 
عقب
بالا پایین