دلنوشته از من، به من | فرنیا ریس

کاشی‌های سفیدِ حمام زیر نورِ لرزانِ مهتابی، شبیه دیواره‌هایِ یک سردخانه شده‌اند. بخارِ غلیظ، فضا را پُر کرده است؛ یک مِه دم‌کرده که راهِ نفس را می‌بندد. آبِ داغ روی شانه‌هایم می‌ریزد، اما من سرمایِ استخوان‌سوزی را حس می‌کنم که از درون نشت می‌کند. این آب دیگر مرا گرم نمی‌کند؛ فقط دارد لایه‌هایِ چرکینِ این چند روز را از پوستم جدا می‌کند.
به ردِ آب نگاه می‌کنم که سیاه و کدر به سمتِ چاهک می‌رود. انگار تمامِ آن کلمات، تمامِ آن باران‌هایِ پشتِ پنجره و تمامِ آن لجن‌هایِ روحی، دارند از من کنده می‌شوند. دارم خالی می‌شوم. پوستم زیرِ ضرباتِ آب قرمز شده، اما حسی ندارم. من فقط یک تکه گوشتِ بی‌اراده‌ام که زیرِ دوش رها شده است.
آینه بخار گرفته. دست می‌کشم و تصویرِ ماتِ خودم را می‌بینم. چشمانم دو حفره‌یِ خالی‌اند که دیگر هیچ‌چیز را دنبال نمی‌کنند. شیرِ آب را می‌بندم. صدایِ چک‌چکِ نهایی، تنها موسیقیِ باقی‌مانده است. سردم است، اما لرز نمی‌کنم. این سکوتِ خیس، از بارانِ بیرون هم سنگین‌تر است. حالا پاک شده‌ام. آماده برایِ هیچ. آماده برایِ نقطه‌یِ آخر.
از من؛ به من
بشوی؛ خوب بشوی. بگذار این آخرین ردی باشد که از تو باقی می‌ماند. بویِ تندِ صابون و بخارِ مرده. تو جنازه‌یِ خودت را پیش از مرگ غسل دادی. حالا بیرون بیا، دراز بکش و بگذار این رطوبتِ سرد، تمامِ حفره‌هایِ قلبت را پُر کند. کارِ تو با دنیا تمام شده!
 
همان‌جا، رویِ پارکت‌هایِ تیره و سردِ اتاق رها شده‌ام. بدنم دیگر خانه‌یِ من نیست؛ وزنه‌ای است که مرا به زمین دوخته است. توانِ تکان دادنِ حتی یک انگشت را هم ندارم. صورتم به چوب‌هایِ سرد چسبیده و بویِ واکس و ماندگی، آخرین چیزی است که ریه‌هایم با خس‌خس و لجاجت می‌بلعند. نفس‌هایم دیگر منظم نیستند؛ هر دم، یک مبارزه‌یِ خونین است و هر بازدم، یک عقب‌نشینیِ تلخ.
پلک‌هایم نیمه‌باز مانده‌اند و دنیا را از یک شکافِ باریک و تار می‌بینم. اشیاءِ اتاق دیگر سرِ جایشان نیستند. کمدِ لباس‌ها شبیه یک صخره‌یِ سیاه شده که دارد به سمتم سقوط می‌کند. سایه‌هایی را می‌بینم که از گوشه‌هایِ سقف پایین می‌خیزند و دورم حلقه می‌زنند؛ پچ‌پچ می‌کنند، نامم را با صدایی که دیگر نمی‌شناسم صدا می‌زنند. دیوارها مثلِ یک نبضِ ملتهب، عقب و جلو می‌روند. حس می‌کنم زمین دارد زیرِ بدنم خالی می‌شود، انگار پارکت‌ها دارند نرم می‌شوند تا مرا به اعماقِ یک تاریکیِ ابدی فرو ببرند.
زمان دیگر معنا ندارد. هر تپشِ قلبم مثلِ ضربه‌یِ پُتک تویِ سرم صدا می‌دهد. دیگر نه دردی حس می‌کنم و نه ترسی؛ فقط یک سنگینیِ وحشتناک که از نوکِ انگشتانم شروع شده و دارد به سمتِ سینه‌ام می‌آید. می‌دانم که این لرزشِ خفیفِ دست‌هایم، آخرین تلاشِ ماده برایِ بقاست. تصاویرِ پراکنده‌ای از جلویِ چشمم رد می‌شوند؛ چهره‌هایی مات، نوری که از دور می‌تابد، و جاده‌ای که انتهایش در مه گم شده است. می‌فهمم... این همان بویِ پایان است. همین‌جا، رویِ این پارکت‌هایِ لعنتی، تمامِ من دارد به هیچ تبدیل می‌شود.
از من؛ به من
پلک نزن... بگذار همین شکافِ باریک هم بسته شود. دیدی؟ آخرِ آن همه هیاهو، رسید به تماشایِ تاروپودِ چوبیِ کفِ اتاق. تو حتی به تخت‌خوابت هم نرسیدی. همان‌جا مچاله بمان. بگذار این سرمایِ سربی، ذره‌ذره گرمایِ تنت را بمکد. دیگر نه کلمه‌ای مانده و نه خیالی. نفسِ بعدی را نکش؛ بگذار این بار سنگینیِ سکوت پیروز شود. وقتش است... تمام شو.
 
از من؛ به من
خوب تماشا کن. این تویی؟ این همان کسی است که خیال می‌کرد دنیا برایِ رنج‌هایش فرشِ قرمز پهن کرده؟ حالا مثلِ یک حشره‌یِ مچاله، صورتت را به چوبِ سردِ پارکت چسبانده‌ای و حتی توانِ بستنِ پلک‌هایت را هم نداری. چقدر حقیرانه است که آخرین تصویرِ تو از هستی، درزِ کثیفِ بینِ دو قطعه چوب باشد.
صدایِ خس‌خسِ ریه‌هایت را می‌شنوی؟ این موسیقیِ متنِ بازنده‌هاست. آن خاطراتی که از جلوی چشمت گذشتند، نیامده بودند که نجاتت بدهند؛ آمده بودند تا به تو ثابت کنند تمامِ فرصت‌هایت را به گند کشیدی!
من، همان صدایی هستم که تمامِ این سال‌ها لابلایِ فریادهایت خفه‌اش کردی و تو، همان جنازه‌ای هستی که سال‌ها پیش مُرده بودی و فقط فراموش کرده بودی دفن شوی.
چقدر حقیر شده‌ای... نگاه کن! حتی اکسیژن هم دیگر تو را نمی‌خواهد. ریه‌هایت دارند پس‌ات می‌زنند. دیگر دنبالِ چه می‌گردی؟ دنبالِ یک دست؟ یک آغوش؟ یک معجزه؟ معجزه همان جانی بود که ذره‌ذره تویِ این اتاقِ لعنتی دود کردی. حالا وقتِ حساب‌کشی نیست؛ وقتِ تسلیم است. حس می‌کنی؟ آن سرمایِ سربی که از نوکِ انگشتانت بالا می‌آید، منم. من دارم تمامت می‌کنم.
بترس! اما بی‌صدا. بگذار قلبت آخرین ضربه‌هایش را به این قفسه‌یِ خالی بکوبد. بگذار این آخرین تپش، بلندترین فریادت باشد. دیگر نه خاطره‌ای می‌ماند و نه دردی. تو داری حل می‌شوی. داری به همان هیچی برمی‌گردی که از آن آمده بودی. تمام شد. آن سوسویِ نورِ تهِ چشمانت را هم خاموش کن. به پشتِ سر نگاه نکن؛ آنجا هیچ‌کس نیست. هیچ‌کس منتظرِ تمام شدنِ تو نیست!
حالا... در را از پشت ببند. نفس را رها کن و دیگر برنگردان.
خداحافظ، منِ بازنده.
خداحافظ... برایِ همیشه.
پایان
 
عقب
بالا پایین