کاشیهای سفیدِ حمام زیر نورِ لرزانِ مهتابی، شبیه دیوارههایِ یک سردخانه شدهاند. بخارِ غلیظ، فضا را پُر کرده است؛ یک مِه دمکرده که راهِ نفس را میبندد. آبِ داغ روی شانههایم میریزد، اما من سرمایِ استخوانسوزی را حس میکنم که از درون نشت میکند. این آب دیگر مرا گرم نمیکند؛ فقط دارد لایههایِ چرکینِ این چند روز را از پوستم جدا میکند.
به ردِ آب نگاه میکنم که سیاه و کدر به سمتِ چاهک میرود. انگار تمامِ آن کلمات، تمامِ آن بارانهایِ پشتِ پنجره و تمامِ آن لجنهایِ روحی، دارند از من کنده میشوند. دارم خالی میشوم. پوستم زیرِ ضرباتِ آب قرمز شده، اما حسی ندارم. من فقط یک تکه گوشتِ بیارادهام که زیرِ دوش رها شده است.
آینه بخار گرفته. دست میکشم و تصویرِ ماتِ خودم را میبینم. چشمانم دو حفرهیِ خالیاند که دیگر هیچچیز را دنبال نمیکنند. شیرِ آب را میبندم. صدایِ چکچکِ نهایی، تنها موسیقیِ باقیمانده است. سردم است، اما لرز نمیکنم. این سکوتِ خیس، از بارانِ بیرون هم سنگینتر است. حالا پاک شدهام. آماده برایِ هیچ. آماده برایِ نقطهیِ آخر.
از من؛ به من
بشوی؛ خوب بشوی. بگذار این آخرین ردی باشد که از تو باقی میماند. بویِ تندِ صابون و بخارِ مرده. تو جنازهیِ خودت را پیش از مرگ غسل دادی. حالا بیرون بیا، دراز بکش و بگذار این رطوبتِ سرد، تمامِ حفرههایِ قلبت را پُر کند. کارِ تو با دنیا تمام شده!
به ردِ آب نگاه میکنم که سیاه و کدر به سمتِ چاهک میرود. انگار تمامِ آن کلمات، تمامِ آن بارانهایِ پشتِ پنجره و تمامِ آن لجنهایِ روحی، دارند از من کنده میشوند. دارم خالی میشوم. پوستم زیرِ ضرباتِ آب قرمز شده، اما حسی ندارم. من فقط یک تکه گوشتِ بیارادهام که زیرِ دوش رها شده است.
آینه بخار گرفته. دست میکشم و تصویرِ ماتِ خودم را میبینم. چشمانم دو حفرهیِ خالیاند که دیگر هیچچیز را دنبال نمیکنند. شیرِ آب را میبندم. صدایِ چکچکِ نهایی، تنها موسیقیِ باقیمانده است. سردم است، اما لرز نمیکنم. این سکوتِ خیس، از بارانِ بیرون هم سنگینتر است. حالا پاک شدهام. آماده برایِ هیچ. آماده برایِ نقطهیِ آخر.
از من؛ به من
بشوی؛ خوب بشوی. بگذار این آخرین ردی باشد که از تو باقی میماند. بویِ تندِ صابون و بخارِ مرده. تو جنازهیِ خودت را پیش از مرگ غسل دادی. حالا بیرون بیا، دراز بکش و بگذار این رطوبتِ سرد، تمامِ حفرههایِ قلبت را پُر کند. کارِ تو با دنیا تمام شده!