این روزها
دلم برای خودم تنگ میشود؛
برای آن منِ سادهای
که دلش هنوز باور داشت
آدمها میمانند
اگر آنها را بخواهی؛
اما حالا
هرچه بیشتر میخواهم،
کمتر میمانند.
دیگر نه صدایم آشناست برای کسی،
نه حضورم مهم.
انگار با هر سلام،
بخشی از خودم را بدهکار میشوم،
و با هر خداحافظی،
چیزی از من کم میشود.
در سکوت شب،
مینشینم روبهروی خویش،
و تنها سؤال این است؛
آیا هنوز چیزی از من باقی مانده
که بشود به آن تکیه کرد؟
نه.
تنها چیزی که باقی مانده،
سایهایست که پشت سرم کش میآید
و هر شب،
جای خالیام را کنار خودش
خط میزند.
از من،
به منی که دیگر حتی
جرأت دوست داشتن خودش را هم ندارد.
دلم برای خودم تنگ میشود؛
برای آن منِ سادهای
که دلش هنوز باور داشت
آدمها میمانند
اگر آنها را بخواهی؛
اما حالا
هرچه بیشتر میخواهم،
کمتر میمانند.
دیگر نه صدایم آشناست برای کسی،
نه حضورم مهم.
انگار با هر سلام،
بخشی از خودم را بدهکار میشوم،
و با هر خداحافظی،
چیزی از من کم میشود.
در سکوت شب،
مینشینم روبهروی خویش،
و تنها سؤال این است؛
آیا هنوز چیزی از من باقی مانده
که بشود به آن تکیه کرد؟
نه.
تنها چیزی که باقی مانده،
سایهایست که پشت سرم کش میآید
و هر شب،
جای خالیام را کنار خودش
خط میزند.
از من،
به منی که دیگر حتی
جرأت دوست داشتن خودش را هم ندارد.