دلنوشته از من، به من | فرنیا ریس

این روزها
دلم برای خودم تنگ می‌شود؛
برای آن منِ ساده‌ای
که دلش هنوز باور داشت
آدم‌ها می‌مانند
اگر آن‌ها را بخواهی؛
اما حالا
هرچه بیشتر می‌خواهم،
کمتر می‌مانند.
دیگر نه صدایم آشناست برای کسی،
نه حضورم مهم.
انگار با هر سلام،
بخشی از خودم را بدهکار می‌شوم،
و با هر خداحافظی،
چیزی از من کم می‌شود.
در سکوت شب،
می‌نشینم روبه‌روی خویش،
و تنها سؤال این است؛
آیا هنوز چیزی از من باقی مانده
که بشود به آن تکیه کرد؟
نه.
تنها چیزی که باقی مانده،
سایه‌ای‌ست که پشت سرم کش می‌آید
و هر شب،
جای خالی‌ام را کنار خودش
خط می‌زند.
از من،
به منی که دیگر حتی
جرأت دوست داشتن خودش را هم ندارد.
 
دیشب باز خواب تو را دیدم.
نه مثل رؤیایی که دست‌نیافتنی باشد،
نه مثل صدایی که بشود فراموشش کرد.
تو آمده بودی، اما نه برای نجاتم،
آمده بودی تا بگویی:
- آمدنم فایده‌ای نداشت...
و من؟
من ایستاده بودم در تاریکی،
با دستانی خالی،
و قلبی که دیگر نمی‌خواست بشنود.
کسی که روزی قرار بود فرشته‌ی نجات باشد،
حالا سایه‌ای بیش نبود،
تنها یادآورِ همه‌ی شکست‌ها،
و یک پایانِ دیرهنگام.
این بار نه گریه کردم، نه فریاد زدم،
فقط آرام گفتم:
"خداحافظ"
قبل از این که دیرتر شود..
 
می‌دانی؟
گاهی وقتی که تاریکی به جانم چنگ می‌زند،
و سکوت، فریادهای درونم را خفه می‌کند،
دلم می‌خواهد بدوم،

فرار کنم از خودم،
از خاطراتی که مثل سایه مدام در تعقیبم هستند؛
اما هیچ‌کجا نمی‌توانم پنهان شوم؛
چون همیشه یک گوشه‌ از این درد با من است،
چسبیده به پوست و استخوانم،
نمی‌گذارد آرام بگیرم.
هر شب که چراغ‌ها خاموش می‌شوند،
دلم می‌خواهد با خودم تنها باشم،
اما این تنهایی،

آن آرامش را نمی‌دهد که انتظارش را دارم؛
بلکه صدای خسته‌ی دلم را،
بلندتر می‌کند
و یادم می‌آورد که حتی در تنهایی،

نمی‌توانم فراموش کنم،
و نمی‌توانم فراموش شوم.
 
امشب فهمیدم که من، خانه‌ای هستم که ساکنانش سال‌هاست کوچ کرده‌اند؛
دری نیمه‌باز، که با هر وزشِ باد، به چارچوبِ تنهایی‌اش می‌کوبد.
سنگینم؛
نه از وزنِ استخوان، که از حجمِ کلماتی که در نطفه خفه شده‌اند.
می‌دانی؟
بدترین نوعِ آوارگی، دربه‌دری میانِ پس‌کوچه‌های شهر نیست؛
این است که در خانه‌ی تنت، غریبه باشی.
که به آینه نگاه کنی و بپرسی:
«این چشم‌های خسته، کجایِ من بودند که تا امروز ندیدمشان؟»
من در تکرارِ مدامِ خویش، فرسوده شدم.
مثلِ ساعتی که عقربه‌هایش از رفتن خسته‌اند، اما به تیک‌تاکِ اجباری محکومند.
دیگر نه فریاد می‌زنم و نه گله‌ای هست؛
سکوت، تنها لباسی‌ست که به قامتِ زخمی‌ام می‌آید.
از من، به من؛
ببخش که دیگر نه تو را می‌جویم و نه خویش را.
من به حفره‌ای در قلبِ سکوت رسیده‌ام؛
جایی که آینه، تصویر را پس می‌زند
و کلمات، پیش از تولد، خاکستر می‌شوند.
ما تمام شدیم؛
مثلِ آخرین سطرِ کتابی که هیچ‌کس،
رغبتِ خواندنش را نداشت.
 
باید اعتراف کنم؛ من دیگر نه به دنبالِ معنا می‌گردم و نه به دنبالِ گریز.
من به آن مرحله از فاجعه رسیده‌ام که در آن، زخم دیگر بخشی از بدن نیست، بلکه تمامِ هویت است.
مثلِ زمینی که آن‌قدر شخم خورده که دیگر هیچ بذری را نمی‌شناسد؛
فقط دهان باز کرده برای بلعیدنِ هر آنچه که هنوز بویِ امید می‌دهد.
دیگر از سیاهی نمی‌ترسم.
ترس، مالِ کسی است که هنوز چیزی برای پنهان کردن دارد.
من اما، چنان در انظارِ خویش برهنه شده‌ام که حتی شرم هم از همراهی با من خسته شده است.
فهمیده‌ام که درونم، نه یک روح، که یک خلاءِ سازمان‌یافته نبض می‌زند؛
حفره‌ای که هر چه خاطره در آن می‌ریزم، باز هم گرسنه است.
من وارثِ ارثیه‌ای هستم که هیچ‌کس داوطلبِ داشتنش نبود:
یک جفت چشم، که فقط بلدیِ زوال را آموخته‌اند.
از من، به من؛
ببخش که دیگر برای نجاتت، دست به دعا برنمی‌دارم.
دعا، تجارتِ کسانی است که هنوز با خدا حرفی برای گفتن دارند.
من و تو اما، به لکنتی دچاریم که هیچ زبانی قادر به ترجمه‌اش نیست.
فقط بمان و تماشا کن؛
ببین چطور یک آدم می‌تواند بدونِ هیچ انفجاری،
ذره‌ذره در خودش فرو بریزد
و هیچ غباری هم از جای بلند نشود.
 
مدت‌هاست که دیگر میانِ بودن و نبودن، تفاوتی نمی‌بینم.
من به مرحله‌ای از ویرانی رسیده‌ام که در آن، حتی مرگ هم دیگر یک اتفاقِ بزرگ نیست؛ فقط یک جابجاییِ ساده در وضعیتِ سکوت است.
گویی تمامِ عمر، حفره‌ای را در وجودم حمل کرده‌ام که حالا، بزرگتر از خودِ من شده است؛ چنان بزرگ که دیگر نمی‌دانم من در درونِ آنم، یا او در درونِ من.
این حفره، حالا تنها داراییِ من است.
خلاءِ امنی که در آن، دیگر نه انتظاری هست و نه ناامیدی؛
فقط یک سنگینیِ ممتد که ریه‌هایم را از اکسیژن تهی می‌کند.
فهمیده‌ام که بعضی از ما، نه برای جنگیدن، بلکه برای پذیرفتنِ شکست‌هایِ بی‌صدا آفریده شده‌ایم.
برای اینکه بنشینیم و تماشا کنیم که چطور قطره‌قطره، از معنا خالی می‌شویم.
از من، به من؛
ببخش که دیگر حتی برای گریه کردن هم، بیش از حد خسته‌ام.
میانِ ما، دیگر هیچ پلی باقی نمانده است؛
ما در دو سویِ این حفره، ایستاده‌ایم و فقط همدیگر را تماشا می‌کنیم،
تا زمانی که تاریکی، آخرین بازمانده‌ی این تصویر را هم ببلعد.
دیگر به دنبالِ جمله‌ای برای پایان نگرد؛
ما خیلی وقت است که در سکوتِ هم، غرق شده‌ایم.
 
حالا دیگر حتی حوصله‌ی فکر کردن به گذشته را هم ندارم.
یک‌جایی از مسیر، دیگر فرقی نمی‌کند که مقصر چه کسی بود یا کجای راه را اشتباه رفتم. من فقط بریده‌ام. نه از آن بریدن‌هایی که با گریه و زاری همراه است؛ از آن‌هایی که فقط دلت می‌خواهد ساعت‌ها به یک نقطه‌ خیره بمانی و هیچ‌کس، هیچ‌چیزی از تو نپرسد. من به مرحله‌ای رسیده‌ام که دیگر حتی از تنهایی هم لذت نمی‌برم، فقط به آن دچار شده‌ام.
فهمیده‌ام که سخت‌ترین بخشِ زندگی، ادامه دادن در زمانی است که دیگر هیچ دلیلی برایش نداری.
اینکه هر روز بیدار شوی، صورتت را بشویی و وانمود کنی که هنوز عضوی از این دنیایی، در حالی که از درون، خیلی وقت است که همه‌چیز تمام شده. من دیگر نه منتظرِ اتفاقِ خاصی هستم و نه از چیزی می‌ترسم. فقط مثلِ کسی که در ایستگاهِ آخر پیاده شده و نمی‌داند کجا برود، همان‌جا روی نیمکت نشسته‌ام و رفت‌وآمدِ بقیه را تماشا می‌کنم. من دیگر بخشی از این جریان نیستم، فقط یک رهگذرِ جامانده‌ام.
از من، به من؛
دیگر نه قولی برایِ فردا می‌دهم و نه تلاشی برایِ تغییرِ امروز می‌کنم.
رابطه‌ی ما به جایی رسیده است که دیگر حتی سکوت هم میانمان سنگینی می‌کند.
نه من دیگر توانِ شنیدنِ گلایه‌های تو را دارم و نه تو دیگر می‌توانی مرا به ادامه دادن راضی کنی.
ما فقط دو غریبه‌ایم که در یک کالبدِ مشترک حبس شده‌ایم و منتظریم تا این زمانِ طولانی، هر طور که هست بگذرد.
ما تمام نشدیم؛
ما فقط از هم دست کشیدیم؛
درست مثلِ دو همسفر که در میانه‌ی راه فهمیده‌اند مقصدشان یکی نیست،
اما دیگر نه راهی برایِ برگشت دارند و نه نایی برایِ جدا شدن.
 
همه چیز برایم زیادی است. صدایِ تپشِ قلبم، صدایِ عقربه‌هایِ ساعت، حتی صدایِ پلک زدنم. انگار دنیا یک شوخیِ بی‌مزه بود که من بیش از حد جدی‌اش گرفته بودم. امروز نشستم و به دیواری زل زدم که هیچ‌چیز روی آن نبود؛ نه عکسی، نه سایه‌ای، نه امیدی. فهمیدم که تمامِ این سال‌ها، من فقط داشتم در یک لیوانِ خالی دست و پا می‌زدم. دیگر حتی از خودم هم متنفر نیستم، چون تنفر هم نوعی توجه است و من دیگر حتی لیاقتِ توجهِ خودم را هم ندارم. من فقط یک وصله‌ی ناجور در مدارِ این سیاره‌ام؛ جوری از همه‌چیز بریده‌ام که اگر همین حالا زمین زیر پایم دهان باز کند، با لبخند به اعماقش سقوط می‌کنم.
از من، به من؛
بیا بپذیریم که ما از اول هم برایِ این صحنه، نقشِ اشتباهی برداشته بودیم.
ما بازیگرِ هیچ قصه‌ای نیستیم؛ ما همان اشتباهِ چاپی در وسطِ یک کتابِ قطوریم.
نه حذف می‌شویم که متن درست شود، و نه کسی می‌فهمد که ما اصلاً چه می‌گوییم.
ما آخرین چراغِ این جاده را هم با دستِ خودمان شکستیم؛
نه برایِ اینکه تاریکی را دوست داریم،
بلکه چون دیگر هیچ مقصدی برایِ دیدن باقی نمانده است.
بیا در همین تاریکی، برای همیشه گم شویم!
 
قبلاً خیال می‌کردم کلمات نجاتم می‌دهند. فکر می‌کردم اگر دردم را بنویسم، از تنم بیرون می‌ریزد و روی کاغذ ته‌نشین می‌شود. اما حالا می‌بینم که کاغذها فقط شاهدانِ لالی هستند که زیرِ بارِ این همه سیاهی، چروک شده‌اند.
امروز نشستم پشت میز. بوی کاغذِ کاهی و جوهرِ سرد، حالم را بد می‌کرد. دستم به سمت قلم نرفت. انگار وزنِ یک تکه چوبِ ساده، از توانِ شانه‌هایم بیشتر شده بود. به واژه‌هایی که در ذهنم لول می‌خوردند نگاه کردم؛ تنهایی، فروپاشی، مرگ. چقدر این‌ها حقیر شده‌اند. چقدر برای توصیفِ این حفره‌ای که در من است، کوچک و مضحک‌اند.
دیگر شوقی برای ثبت کردنِ این لجنزار نیست. آدم وقتی در حالِ غرق شدن است، شعر نمی‌گوید؛ فقط آب را می‌بلعد. من هم حالا در حالِ بلعیدنِ سکوت هستم. نوشتن، یک جور خودنماییِ احمقانه بود که تمام شد. حالا فقط نگاه می‌کنم؛ به دیوار، به لکه‌یِ روی میز، به دست‌هایم که دیگر حتی لرزشِ نوشتن را هم فراموش کرده‌اند. جوهر در خودکار خشک شده و من، خوشحال‌ترین نسخه از یک نویسنده‌یِ مرده هستم.
از من؛ به من
دیدی؟ بالاخره تمام شدی. مثلِ مدادِ کوتاهی که دیگر لای انگشتان جا نمی‌گیرد، انداختمت دور. حالا بنشین و به سفیدیِ کاغذ زل بزن؛ این تنها حقیقتی است که لایقش بودی.
 
آسمان از صبح در حال بالا آوردن است؛ یک لجنِ رقیق که نامش را گذاشته‌اند باران. نه بویِ خاک می‌دهد، نه حسِ تازگی. بویِ آهنِ زنگ‌زده و لباسِ خیسی را می‌دهد که سال‌ها تهِ یک کمدِ در بسته مانده و کپک زده است. صدایِ تق‌تقِ آب رویِ حفاظِ پنجره؛ صدایِ مته‌ای است که دارد جمجمه‌ام را سوراخ می‌کند تا ببیند آیا هنوز چیزی آن تو مانده یا نه!
پنجره را نبسته‌ام. آب روی پارکت‌ها جاری شده و دارد زیرِ پایم را باتلاق می‌کند. بلند نمی‌شوم. بگذار آب تمامِ این چهاردیواریِ لعنتی را بردارد. بیرون، آدم‌ها زیر چترهایشان مچاله شده‌اند تا بودنِ پوچ‌شان را حفظ کنند. احمقانه است. وقتی از درون وا رفته باشی، چتر فقط وزنِ سنگینِ تنهایی‌ات را بیشتر می‌کند.
به دست‌هایم نگاه می‌کنم؛ زیرِ باران، رنگِ گچ گرفته‌اند. پوستِ انگشتانم دارد چروک می‌شود. من دیگر منتظرِ قطع شدنِ این سیلاب نیستم؛ من بخشی از این هوایِ اشباع شده‌ام. یک حجمِ خیس که روی صندلی رسوب کرده است. باران کارش را خوب بلد است؛ آرام می‌آید، همه چیز را گِل‌آلود می‌کند و بعد، سنگینی‌اش را می‌گذارد و می‌رود.
از من؛ به من
خوب به خودت نگاه کن. شبیه آن دستمال‌کاغذیِ مچاله‌ای هستی که کفِ پیاده‌رو چسبیده؛ هر چه باران بیشتر می‌بارد، تو بیشتر با آسفالت یکی می‌شوی. دیگر حتی نمی‌شود تو را با ناخن از زمین جدا کرد. بپوس؛ این تنها راهی است که برای تمام شدنِ تو باقی مانده.
 
عقب
بالا پایین