AlirixAlirix عضو تأیید شده است.

مدیر تالار نویسندگان + مدیر آزمایشی تالار موسیقی
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
مدیر آزمایـشی تالار
نوشته‌ها
نوشته‌ها
612
پسندها
پسندها
2,667
امتیازها
امتیازها
203
سکه
3,720
ورود برای عموم آزاد است.



همراه شما هستیم با سری چهاردهم چالشهای نویسندگی.
جمله‌ی زیر را ادامه دهید:

« وقتی به آینه نگاه کردم... »

 
وقتی به آینه نگاه کردم، تصویرم چند ثانیه عقب‌تر از حرکتم تکان خورد. انگار انعکاسم مطمئن نبود که باید من را تکرار کند یا خودش را؟
رگ‌های شقیقه‌ام تیره‌تر به نظر می‌رسید و ل*ب‌هایم زمزمه‌ای می‌کردند که من نمی‌شنیدم. برای اولین بار حس کردم آینه بیشتر از خودم، حقیقت من را می‌داند.
 
وقتی به آینه نگاه کردم،‌ از دیدن چهره خودم متعجب شدم.
چند وقت بود خود را در آینه ندیده بودم؟
دانه‌های سفیدی که روی موهام نشسته بود؛
خط‌‌های روی پیشانی و گود رفتگی زیر چشمان نشان این بود که انقدر در زندگی غرق شده‌ام که یادم رفته به خودم سر بزنم.

(نمیدونم چرا آینه رو آینده دیدم😅)
 
وقتی به آینه نگاه کردم، احساس عجیبی داشتم، حس می‌کردم من باید بیشتر از اینا باشم، ترسیدم از اون چیزی که بودم و چیزی که داشتم بهش تبدیل میشدم.
تصویر یه دختر شاد و با لبخند شیرین رو میدیدم اما چیزی که بودم یه دختر غمگین و پر از زخم، پشت این لبخند هزاران درد نهفته بود.
 
وقتی به آینه نگاه کردم تصویر غریبی دیدم! دخترکی تنها، با موهایی پریشان و چشمانی سرخ و بی‌قرار...
جای خالی تو در پشت سرش، شانه به دست و لبخند بر ل*ب، دهن کجی می‌کرد. کاش آینه ترک برمی‌داشت هزار تکه می‌شد، مثل دل زخم خورده‌ی من...
 
وقتی به آینه نگاه کردم... شروع کردم به لبخند زدن. نه لبخند خودم، بلکه لبخندی که کُنج لبانش از گوش تا گوش کشیده می‌شد، لبخندی پر از دندان‌های تیز و کثیف. دندان‌هایی که هرگز ندیده بودم. بازوهایم را بالا آوردم، اما تصویر در آینه ثابت ماند، بازوهای او پایین بودند. چشمانش، گود و خالی از هر احساسی، مستقیم به چشمان من زل زده بود. نور اتاق کم و زیاد می‌شد و با هر پلک زدن آینه، صورت او به من نزدیک‌تر می‌شد، تا جایی که نفس‌های یخ‌زده‌اش را روی پوستم حس کردم. حالا می‌دانستم، او درون من است. او منتظر این لحظه بود. منتظر تاریکی، منتظر تنهایی... و منتظر من.
 
انگار تمام سال‌های رفته از پشت شیشه بر من هجوم آوردند.
ردّی از کودکی در چشم‌هایم لرزید،
ردی از خنده‌هایی که دیگر به یاد نمی‌آورم،
و زخمی قدیمی، که سال‌هاست در عمق نگاه پنهان کرده‌ام.
آینه، بی‌رحمانه راست می‌گفت.
می‌گفت:
- تو همان آدمی نیستی که روزی رؤیا داشت،
تو همان صدای خفه‌ای هستی که هر شب پیش از خواب در سینه‌ات گریه می‌کند.
من از نگاه کردن به خودم می‌ترسیدم زیرا در انعکاس صورتم همه‌ی خیانت‌ها، همه‌ی دروغ‌ها، همه‌ی کاش‌ها را دوباره می‌دیدم.
انگار هر چین روی پیشانی‌ام یک نامه‌ی ناتمام بود
که هیچ‌وقت نوشته نشد.
وقتی به آینه نگاه کردم، فهمیدم چقدر از خودم غریبه‌ام.
انگار سال‌هاست در تن کسی زندگی می‌کنم که دیگر به او باور ندارم.
تنها چیزی که آشنا بود، دردی بود که هنوز در لبخندهایم نفس می‌کشید.
آینه گفت:
- اگر می‌توانستی برگردی…کدام لحظه را دوباره زندگی می‌کردی؟
و من سکوت کردم. نه به خاطر اینکه پاسخی نداشتم،
بلکه چون می‌ترسیدم جوابم نامِ کسی باشد که دیگر در این دنیا نیست.
 
وقتی که به آینه نگاه می‌کنم تصویر غریبی را می‌بینم، انگار آن‌که پیش روی آینه ایستاده من نیستم. دختری را می‌بینم با موهای سفید و چروک‌های ریز و درشت، اما من جوان بودم؛ من فقط بیست سال داشتم. پس چگونه حالا مثل زنان پنجاه ساله پیر و فرتوت شده بودم؟! بغضم را قورت میدهم و دستی میان موهایم می‌کشم، آری داغ او مرا این‌چنین پیر کرده است. رفتن او چنان مرا شکسته که دیگر توان ایستادن در خود نمی‌بینم.
 
وقتی به آینه نگاه کردم...
انعکاسم داشت با من جر و بحث می‌کرد! گفت:
- این چه مدل موئه؟ تو نمی‌خوری به این قیافه. شلخته‌پخته با این لباس‌هایی که پنج روزه پوشیدیشون، تا کی باید این ریخت داغونتو تحمل کنم؟!
بعد با اخم شونه‌هاشو بالا انداخت و ادامه داد:
-راستی، می‌دونی چند وقته از رژیم حرف می‌زنی و هنوز هر شب دو تا ساندویچ می‌خوری؟ من توی آینه دارم چاق می‌شم، تو بیرون راحتی آیا؟
خواستم جواب بدم، یهو مسواکم رو برداشت. گفتم:
-لعنتی تو که نباید وسیله‌ی منو بگیری!
-نه، منم دندون دارم. تازه بهتر از تو مسواک می‌زنم. بیا نگاه کن.
آخرش هم غر زد که:
-برو زندگی‌تو درست کن، منم دیگه تا اطلاع ثانوی استعفا می‌دم، بذار یه آینه‌ی دیگه بیاد جات.
و رفت. من در آینه نگاه می‌کردم ولی من نبودم! من، خودم را نابود کرده بودم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Alirix
عقب
بالا پایین