نور زرد نئون راهرو روی پوستش سایه میانداخت و هر حرکت کوچک او را با خطوطی تیز و کشیده روی دیوار به تصویر میکشید. دکمهی بالای یقهی یونیفرمش را باز کرد و بوی تهماندهی کافئین که هنوز فضای راهرو را پر کرده بود، به مشامش خورد و برای لحظهای ذهنش را به خود مشغول کرد. هوای راهرو سنگین بود، ترکیبی از رطوبت، گرد و غبار و بوی پلاستیک داغ چراغهای نئون، حس گرما و خفقان را با هم داشت.
صدای قدمهایی سریع از انتهای راهرو آمد، که هر کدام با ضربهای کوتاه و کوبنده روی سرامیک، به مغز او فشار میآورد. با شنیدن صدایی آشنا، چرخید:
- سرگرد، باز دوباره داشتی با لحن قاضی بازجویی میکردی، نه؟
اردلان نگاهش را از او گرفت و آرام قدم زد، همانطور که دستانش را در جیب شلوارش فرو برده بود. صدای کفشهایش روی سرامیک خالی و سرد، ریتمی عجیب و آرام اما پرتنش ایجاد میکرد. با لحنی که کنترلشده بود پاسخ داد:
- یه تیکه لجن که اوج هنرش کراوات زدنه، توی دادگاه الهی فکر نکنم حتی جایی داشته باشه زمانی.
زمانی آرام خندید، پرونده داخل دستش را جابهجا کرد، دستی به موهای بههمریختهاش کشید و با همان لحن شوخطبع همیشگی گفت:
- حرف شما سند، ولی همون تیکه لجن، اسمش توی تماس بامداد با پلیس ناجا اومده.
اردلان به طرف او برگشت، ابرویی درهم کشید و با تردید پرسید:
-کدوم تماس علیرضا؟
علیرضا لبخندش را جمع کرد و با لحن کمی جدی پاسخ داد:
- همون تماس در رابطه با پروندهی قاچاق اعضای بدن استانبول…
بعد شمرده ادامه داد:
- همون علامت، همون سبک نامه؛ فقط فرقش اینه که اینبار پاکت مستقیم رفته به دفتر کاووسی.
اردلان نفس عمیقی کشید، صدای آرامش تهمایهای از خستگی داشت و به راهرو خیره شد، جایی که نور نئون روی دیوارها سایههای طولانی انداخته بود و همه چیز با (با دوم حذف شد) دروغی سنگین همراه شده بود:
- یا دارن با ما بازی میکنن، یا یه چیزی هست که هنوز نمیفهمیم.
علیرضا پرونده را به سمت اردلان گرفت و سکوت کرد. اردلان پس از مکث کوتاهی پرونده را از دست او گرفت و نگاهش به مهر قرمز روی جلد افتاد، مهر قرمزی که مثل خون خشک شده روی کاغذ، حس هشدار و تهدید را منتقل میکرد. پرونده را باز کرد و چند تکه کاغذ را بررسی کرد، سپس پاکتی برداشت. روی پاکت با جوهر سیاه تنها یک جمله نوشته شده بود:
"«The moon is still awake." از دو مدل گیومه استفاده کردین، یکی رو فقط باز کردین و یکی رو باز و در انتها بستین، فقط از یکیش باید استفاده میشد.
«یعنی ماه هنوز بیداره!»
اردلان پاکت را با خونسردی داخل پرونده گذاشت و قدم برداشت، نور زرد روی شانههایش میلغزید و سایهای کشیده از او روی دیوار میافتاد. آرام زمزمه کرد:
- پس یه ماهگرفتگی طولانی برای یه خواب عمیق نیاز دارید.
صدای زنگ ساعت دیواری سکوت راهرو را شکست، صدایی که با انعکاس روی دیوارها، انگار زمان را کُند و سنگین میکرد. زمانی پرونده را دوباره جمع کرد و با لبخندی گفت:
- این دیگه شباهت به هیچکدوم از پروندههای قبلی نداره. این یه جور بازیه که قواعدش رو نمیدونیم.
اردلان سرش را کمی خم کرد، دستش را روی مهر پرونده گذاشت و با صدایی آرام اما محکم گفت:
- بازی؟ نه، این دیگه فراتر از بازیه. کسی میخواد یه پیامی برسونه ولی چرا به سبک ما؟ چرا مستقیم؟
زمانی نگاهی به سقف انداخت، نور چراغها سایههای دیوار را لرزان میکرد، و با لحن شوخ همیشگی اما پر از زیرکی ادامه داد:
- شاید جوابش همونجاست، تو همین جملهی کوتاه که میگه «ماه هنوز بیداره.» یعنی چی؟
اردلان سکوت کرد، قدمهایش آهسته و سنگین بود و صدای کفشهایش روی سرامیک خالی، ریتمی عجیب و پرتعلیق به فضا داده بود.
- نمیدونم. شاید به کسی هشدار میده، شاید به ما؛ به ما که همیشه فکر میکنیم همه چیز رو کنترل میکنیم.
علیرضا دستانش را داخل جیبش گذاشت و تنش را به راهروی سمت راست پیچ داد:
- خب، سرگرد، یه شب طولانی در پیش داریم. من میرم (میرم) سراغ بررسی تماسها و نامههای قبلی تا ببینم چیزی جا ننداختیم.
اردلان دستش را روی مهر پرونده گذاشت، کمی مکث کرد، سرش را تکان داد و به طرف در خروجی قدم برداشت، گامهایش با سکوت راهرو در هم آمیخت و ریتمی طبیعی ایجاد کرد. نور نئون روی کف سرامیک میرقصید، سایههای کشیدهی او و پرونده روی دیوار در هم میلغزیدند و فضا پر از تهدید و انتظار بود.
هر نفس او در سکوت فضا پیچیده میشد (میشد) و حس میکرد راهرو، اتاقها و تمام ساختمان با او نفس میکشند؛ هر لحظه امکان وقوع اتفاقی غیرمنتظره وجود داشت. باد سردی که از پنجرههای نیمهباز میآمد، با بوی کاغذ و گرد و غبار مخلوط شده بود و سکوت پر از راز راهرو را بیشتر میکرد. اردلان به آرامی قدم میزد، دستش هنوز روی مهر پرونده بود، ذهنش پر از سناریوهای ممکن و گرههای پیچیدهی پرونده بود. نگاهش به نقطهای دور خیره و آماده برای ادامه مسیر در دنیایی پر از معما و تهدید بود.
------------------------------
سلام و درود
میرم و میشد و امثالهم استثناهای نگارش بدون نیم فاصله هستن
نکته مهم: نام خانوادگی زمانی رو که یک شخص هستش اگر صلاح میدونید داخل پرانتز بذارید که خواننده به عنوان کلمه مشتق شده از زمان اشتباه نگیرد.