دردش تسکین نمییافت اما با کوشش بسیار خود را مجبور میکرد که خیال کند حالش بهتر است، و تا وقتی که چیزی نبود که اسباب تنگخلقیاش بشود یا حالش را بههم بزند موفق میشد که خود را فریب دهد.
ما به دوستانی نیاز داریم که در هنگام درد، همسفرمان باشند، دلگیریهایمان را تحمل کنند و اجازه دهند مدتی در خود فرو برویم تا بتوانیم دوباره روی پاهای خود بایستیم.
من به رنگ صورتی باور دارم. باور دارم كه خنده بهترين سوزاننده كالري است. من به بوسيدن باور دارم، بوسيدن بسيار. من باور دارم آنگاه همه چيز به غلط از آب درآمد، قوی باشم. باور دارم كه دختران شاد، زيباترين دختران هستند. بر اين باورم كه فردا روز ديگريست و به معجزه يقين دارم.
بزرگترین پیروزی زندگیام این بود که توانستم با خودم زندگی کنم و کمبودهای خودم و دیگران را بپذیرم. از آنچه دوست دارم باشم خیلی دورم، اما بالاخره به این نتیجه رسیدهام که آنقدرها هم بد نیستم.
هر کس به نوعی سعی در انکارِ تنهاییاش دارد؛ یکی با نوشیدنی، یکی با سیگار، یکی با حیوان خانگیاش، یکی با درس، یکی با کار و یکی با ماندن در رابطهای که دیده نمیشود.
میگذرد؟ کی؟ یک سال دیگر؟ دو سال دیگر؟ ده سال دیگر؟ باور کن من دلم زندگی کردن میخواست، نه انتظار کشیدن برای تمام شدن دردی که معلوم نبود کی، کجا و چطور دستش را از بیخ گلوی زندگیام برمیدارد.