حس میکردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدمهای بیحیا، پررو، گدامنش، معلوماتفروش، چاروادار و چشم و دل گرسنه بود؛ برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنۀ جلو دکان قصابی که برای یک تکه لثه دم میجنباند، گدائی میکردند و تملق میگفتند.
سه ماه نه! دو ماه و چهار روز بود که پی او را گم کرده بودم، ولی یادگار چشمهای جادویی یا شرارۀ کشنده چشمهایش در زندگی من همیشه ماند. چطور میتوانم او را فراموش بکنم که آنقدر وابسته به زندگی من است؟
وآنگهی چه چیزی روی زمین میتواند برایم کوچکترین ارزش را داشته باشد؟ آنچه که زندگی بوده است از دست دادهام، گذاشتم و خواستم از دستم برود... و بعد ازآنکه من رفتم، به درک!