انگیزشی زندگی همین روزهاییست که...

🌌🌈زندگی

🌿شخصی برای اولین بار یک کلم دید.
اولین برگش را کند، زیرش به برگ دیگری رسید و زیر آن برگ یه برگ دیگر و
با خودش گفت: حتما یک چیز مهمیه که اینجوری کادوپیچش کردن...! اما وقتی به تهش رسید و برگ‌ها تمام شد متوجه شد که چیزی توی اون برگها پنهان نشده، بلکه کلم مجموعه‌ای از این برگ‌هاست...

داستان زندگی هم مثل همین کلم هست!
ما روزهای زندگی رو تند تند ورق می‌زنیم و فکر می‌کنیم چیزی اونور روزها پنهان شده، در حالی که همین روزها آن چیزیست که باید دریابیم و درکش کنیم...
و چقدر دیر می‌فهمیم که بیشتر غصه‌هایی که خوردیم، نه خوردنی بود نه پوشیدنی، فقط دور ریختنی بود...!

🌌🌈زندگی، همین روزهاییست که منتظر گذشتنش هستیم...
 
داستان بامبو

به باغبانی گفتند: «این دانه‌ی بامبو را بکار، اما بدان که پنج سال باید فقط به آن آب بدهی و کود، بدون اینکه هیچ نشانی از رشد ببینی.» باغبان این کار را کرد. هر روز آب داد، هر هفته کود. سال اول هیچی. سال دوم هیچی. سال سوم و چهارم هم هیچ. سال پنجم، ناگهان در عرض شش هفته، بامبوی جوانه‌زده به ارتفاع ۲۵ متر رسید. پرسیدند: «چطور اینقدر سریع رشد کرد؟» جواب آمد: «این پنج سال ریشه می‌زد. اگر یک روز آب ندادم، ریشه‌اش خشک می‌شد.»

زندگی یعنی: رشد بزرگ، همیشه زیر خاک دیده نمی‌شود. فقط صبر می‌خواهد و وفاداری به کار روزانه.
 
داستان فنجان قهوه

استادی جلوی شاگردانش چند فنجان گذاشت: یکی طلایی، یکی بلور، یکی سفالی شکسته. قهوه را در همه ریخت و گفت: «فنجان را انتخاب کنید و بنوشید.» همه به سراغ فنجان‌های قشنگ رفتند. استاد گفت: «نگاه کنید. قهوه یکی بود، اما شما به جای لذت بردن از قهوه، مشغول قضاوت فنجان‌ها شدید. زندگی قهوه است، فنجان‌ها شغل، پول، قیافه، خانه و ماشین هستند. حواس‌تان باشد که فنجان را ننوشید.»

زندگی یعنی: ارزش اصلی چیزهایی ست که درونِ ظاهرهاست، نه خود ظاهرها.
 
داستان دو گرگ

پیرمردی به نوه‌اش گفت: «درون دل هر انسانی دو گرگ زندگی می‌کند. یکی خشم، حسادت، غرور و دروغ است. دیگری شادی، مهربانی، امید و راستی. آنها همیشه با هم می‌جنگند.» نوه پرسید: «کدام یکی برنده می‌شود؟» پیرمرد لبخند زد: «همان که به آن غذا بدهی.»

زندگی یعنی: نتیجه‌ی نبردهای درونی‌ات را خودت انتخاب می‌کنی، هر روز، با هر فکر و هر انتخاب کوچک.
 
عقب
بالا پایین