مشاعره | مشاعره با اشعار فاضل نظری|

مرا در قلب خود کُشتی و از دنیای خود راندی
گمان می‌کردم ای بی‌رحم بین ما قراری هست
تمنای وفاداری مرا هرگز نبود از تو
ولی ای بی‌وفا از بی‌وفا هم انتظاری هست

فاضل_نظری
 
تو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از من
خودش از گریه ام فهمید مدت هاست،مدت هاست
فاضل_نظری
 
تو اگر یوسف خود را نشناسی عجب است
ای که بینا شده چشم تو ز یک پیراهن
 
نام تو را می‌کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می‌افتاد چاقویی

فاضل_نظری
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: CarNeliaN
یادش نرفته بود خزان درخت ها
بیخود نبود باغ هراس از بهار داشت
 
تو سیب سرخی و من برگ سبز، خوشحالم
که در کنار تو بودم که با تو چیده شدم
فاضل_نظری
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: CarNeliaN
هدر شد مستی‌ام در یاد دیروز و غم فردا
بنوش از باده‌ی اکنون؛ خوشا اکنون، خوشا اکنون
فاضل_نظری
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: CarNeliaN
نتوانست فراموش کند مستی را
هر که از دست تو یک قطره می‌ ناب گرفت

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می‌شود از حافظه آب گرفت؟!
 
تن من، قایق لنگر زده در طوفان است
خودم اینجا، دل من پیش تو سرگردان است
 
عقب
بالا پایین