مشاعره | مشاعره با اشعار فاضل نظری|

تیرم به خطا می‌رود اما به هدر، نه
دل خون شده وصلم و لب‌های تو سرخ است
سرخ است ولی سرخ‌تر از خون جگر، نه
 
تا گشودم پیله‌ام را آتشت را یافتم
سوختم ای شمع و جشنت را عزا کردم ببخش
از کنارم رد شدی، رفتی و فهمیدم تویی
آه قدری دیر نامت را صدا کردم ببخش

فاضل_نظری
 
تیرم به خطا می‌رود اما به هدر، نه
دل خون شده وصلم و لب‌های تو سرخ است
سرخ است ولی سرخ‌تر از خون جگر، نه
همچون نفس غریب ترین آمدن مراست
تا میرسم به سینه همان دم زیادی ام
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: CarNeliaN
مزن تیر خطا آرام بنشین و مگیر از خود
تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت

همیشه رود با خود میوه غلتان نخواهد داشت
به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت

به مرگی آسمانی فکر کن محکم قدم بردار
به حلق آویز داری را که از دست تو خواهد رفت
 
تازه راضی کرده‌ام دل را به دینداری ولی
بیم از آن دارم که دین‌داران پشیمانش کنند
فاضل_نظری
 
در غلغله‌ی جمعی و تنها شده‌ای باز
آن قدر که در پیرهنت نیز غریبی
 
یا در قفس آتش بزن پروانه‌ها را
یا باز گردان آسمان ها را به آنها
چون دوستانم دشمنند و دشمنان دوست
وا می‌نهم بعداز تو " آنها " را به " آن‌ها "
 
یا در قفس آتش بزن پروانه‌ها را
یا باز گردان آسمان ها را به آنها
چون دوستانم دشمنند و دشمنان دوست
وا می‌نهم بعداز تو " آنها " را به " آن‌ها "

ای عمرا چیستی که به‌هرحال عاقبت
جز حسرت گذشته در آیندهٔ تو نیست
 
تهمت زاهد به حلاج آبرویی تازه داد
غم مخور دشنام مردم بیشتر تمجید ماست
 
تنها گناه ما طمع بخشش تو بود
ما را کرامت تو گنه کار کرده است
 
عقب
بالا پایین