«به نام یزدان»
نقد اولیه رمان کوتاه مغازهی چیزهای گمشده
1. نقد عنوان داستان
عنوان رمان پیش رو، «مغازه چیزهای گمشده»، دلالت بر مکانی دارد که جایگاه چیزهایی است که گم شدهاند. همین عنوان در نگاه اول مغز ما را درگیر نوعی تناقض شیرین میکند. اگر چیزهایی گم شده در یک مکان مشخصاند، پس چرا هنوز به آن ها گم شده میگوییم؟ و اگر قابل دسترسی هستند، چرا اسم چنین مکانی را که مخصوص گم شده هاست، روی مغازه گذاشتهاند؟ این جوابی است که نویسنده تلاش میکند در خلاصه و در طول رمان به آن پاسخ بدهد.
خواننده با دیدن عنوان و طرح این سوالات، برای کشف یک معما، که همان داستان مغازه است، به خواندن رمان ادامه میدهد و این را میتوان نقطه قوت یک رمان دانست. چرا که عنوان همیشه اولین چیزی است که ما در یک کتاب با آن برخورد میکنیم و ابتدایی ترین قلاب نویسنده محسوب میشود. هرچند نام رمان ممکن است در ابتدا ساده و سرراست در اشاره مستقیم به موضوع داستان باشد، اما به دلیل تناقض معماگونهیی که در بر دارد، انتخاب مناسبی به نظر میرسد.
این معما در متن داستان نیز مطرح می شود؛ هر کدام از اشیا در پس ظاهر خود سوال و ماجرایی دارد و مخاطب را به داستان اشخاص یا خاطراتی قدیمی میرساند.
«فردای آن شب، برای اولین بار رفتم توی یک مغازهی متروکه. نه برای خرید، نه حتی برای دیدن. فقط برای بودن. دیوارهای نمزده، قفسههای خالی، شیشهی شکستهی سقف. همهشان شبیه خودم بودند. جایی که قبلاً محل چیزی بوده ولی حالا خالیست. با ردهایی از گذشته، اما بیصدا. نشستم روی زمین و به چیزهایی فکر کردم که آدمها دور میاندازند. نه چون بیارزشاند؛ چون دیگر نمیدانند کجای دلشان جا میشوند. فهمیدم اگر کسی آنها را جمع کند، شاید بتواند چیزی را به یاد آدمها بیاورد. نه فقط وسایل را، بلکه خودشان را و همانجا بود که اولین شیء را گذاشتم توی قفسهی اول.»
با پیش رفتن در متن داستان متوجه میشویم مغازه بیشتر از آنکه اشیا گم شده را در خود جا بدهد در تلاش است خاطراتی را روایت کند که یادآوری شان باعث خودآگاهی یا التیام میشوند.
«بعضی وسایل، فقط امانت بودن. نه برای نگهداشتن؛ برای یادآوری. وقتی کارشون تموم میشه، میرن.»
و پایان نیز به خوبی با عنوان متناسب است، چون در نهایت مغازه رسالتش را در برابر مشتریها و گردانندهاش ایفا میکند؛ مغازه چیزهای گم شده که در ابتدا مانند مسئول خود، شکسته و آسیب دیده بود، ترمیم میشود و ترمیم میکند و با یک جمع بندی نسبتا کامل، به نسل بعد سپرده می شود.
مواردی از کتاب هایی که سبک مشابهی در زمینه انتخاب عنوان با رمان شما دارند: مغازه جادویی، مغازه خودکشی، کتابخانه نیمه شب، معجزه های خوار و بار فروشی نامیا و رویا فروشی دالرگات.
موارد بالا از جمله کتاب های موفقی در سبک تخیلی و روانشناختی است است که مشابه روش شما از اسم یک مکان معمایی یا خیالی برای عنوان خود انتخاب کرده اند.
2. ژانر های انتخابی
انتخاب نویسنده برای ژانر رمان، تخیلی و روانشناختی است که انتخاب کاملا درستی به نظر میرسد. هر چند این داستان میتواند در برخی بخشها در بازه ی فانتزی نیز جای بگیرد.
ژانر فانتزی و خیالی: نوعی از ادبیات داستانی است که شامل عناصر خیالی و غیرواقعی میشود. این عناصر میتوانند شامل جادو، موجودات خارقالعاده، دنیاهای ساختگی یا وقایعی باشند که در دنیای واقعی غیرممکن هستند. برخلاف ژانر علمی-تخیلی که بر پایهی علم و فناوری استوار است، داستان فانتزی بیشتر بر تخیل و خلاقیت تکیه دارد.
برای مثال در این بخش نوعی آگاهی یا حضوری ماورایی را مشاهده میکنیم:
«خانم میم ایستاد روبهروی اولین آینه. تصویرش واضح نبود. مثل بخاری که آرامآرام میخواهد کنار برود. پشت آن بخار، تصویر زنی ایستاده بود. خودش نبود اما عجیب آشنا مینمود. زن بارانی بلند پوشیده بود؛ همان که در عکس بود. صورتش کامل نبود و فقط یک دستش را میشد دید که روی آن ساعتی بسته بود. زن داشت روی بخار شیشه چیزی مینوشت. همان واژه:
- بمون...
خانم میم جلو رفت. انگار بخواهد تصویر را لمس کند اما وقتی نوک انگشتش به آینه خورد، واژهی روی شیشه محو شد و جایش را داد به یک جملهی تازه:
- تو هم رفتی، نه؟
خانم میم ایستاد. نه جواب داد و نه عقب رفت. چون چیزی در دلش داشت قلقلکش میداد که این زن را قبلا میشناخته یا دستکم، یکبار او را جا گذاشته...»
یا بخش هایی از روح بخشی و زنده بودن اشیا که در داستان زیاد شاهد آن هستیم و تم خیالی داستان را به خوبی به مخاطب انتقال میدهد:
«همهچیز مثل هر شب بود. تا وقتی که صدایی آمد. صدایی خیلی خفیف، مثل لیز خوردن چیزی روی زمین. نه تند، نه اتفاقی. دخترک چرخید و دید که یک عروسک پارچهای، از لبهی قفسه سر خورده و افتاده است پایین و بدون هیچ کمکی، آرام آرام دارد روی زمین جلو میرود. نه تند، نه معجزهوار. فقط مثل کسی که بلد است راه برود اما سالهاست نرفته. سرم را بلند نکردم. فقط آروم گفتم:
- نذار برگرده.
دخترک، با چشمانی گرد از تعجب گفت:
- چی؟! مگه... این چرا خودش حرکت میکنه؟»
ژانر انتخابی دیگر شما روانشناختی (psychological fiction) است که در تعریف آن می توان گفت: سبکی از داستان نویسی که در آن افکار، احساسات و انگیزههای شخصیتها نسبت به رویدادهای بیرونی داستان، بیشتر مورد توجه قرار میگیرد و بر کشف ویژگیهای معنوی، عاطفی و ذهنی شخصیتها تأکید دارد که با توجه به روایت رمان، انتخاب کاملا درستی است.
بخشهایی که در آن، نویسنده به روان و احساسات درونی شخصیتها و به طور کلی مسائل انسانی پرداخته است، در تمام فصلها و همچنین درون مایه داستان مشاهده میشود. برای مثال در این بخش نویسنده به خوبی و زیبایی از احساسات درونی انسانها در لایههای پنهان ذهن و شخصیتشان، در داستان بهره گرفته است.
«گاهی فکر میکنم اگر این مغازه نبود شاید خودم هم نبودم. نه که مُرده باشم یا رفته ولی محو میشدم. مثل آخرین جملهای که کسی وقت خداحافظی گفته و سالهاست یادش نمیآید. آدمها چیزهای گمشدهشان را میآورند اینجا؛ ولی نمیدانند که من، هر بار چیزی از آنها میگیرم که بهخودشان هم نگفتهاند گم شده. کسی عکس مادرش را میآورد و فکر میکند فقط دلتنگی است. ولی من میفهمم آن پایینتر، لایهی پنهانیتری از ترسِ تکرار نشدن خوابیده. کسی دفتر یادداشتش را میگذارد؛ ولی چیزی که واقعا گم کرده، صدای خودش بوده. و بعد من میمانم با صداها، ترسها و خاطرات. و کمکم، اینها روی هم انباشته میشوند.»
مواردی از کتاب هایی که سبک مشابهی در زمینه انتخاب ژانر با رمان شما دارند:
کتابخانه نیمه شب، معجزه های خوار و بار فروشی نامیا، رویا فروشی دالرگات (تخیلی و روانشناختی).
وقتی نیچه گریست، درمان شوپنهاور، مسخ، ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد، کیمیاگر (فلسفی و روانشناسی)
کافکار در کرانه، هابیت، نارنیا، سرود کریسمس، بوف کور (فانتزی)
3. خلاصه داستان
خلاصه: «مغازهی چیزهای گمشده» داستان مغازهای اسرارآمیز است که وسایل گمشدهی مردم را در خود نگه میدارد. هر وسیله بخشی از گذشته و روان صاحبش را زنده میکند و کسانی که به مغازه میآیند، ناخواسته با خاطرهها، زخمها و حقیقتهای پنهان زندگیشان روبهرو میشوند.
خلاصه رمان در چند جمله، در دو خط به ما ارائه می شود. گرچه از تکنیک اصی برای طرح معما یا کشش بیشنر مخاطب استفاده نشده، اما در مجموع مطابق با همان برداشتی است که ما از عنوان داشتیم. بدون آنکه پیشاپیش از روایت داستان به ما آگاهی بدهد و اصطلاحا اسپویلی داشته باشد، خواننده را به فضای داستان میبرد و او را به مسیر دعوت میکند. عالی و بدون نیاز به بسط و تغییر به نظر میآید.
گرچه با طرح یک سوال یا معمایی که قرار است در روایت داستان پاسخ داده شود، میتوانست مخاطب را کنجکاو و بیشتر به مسیر داستان مشتاق کند.
4. نقد مقدمه داستان
مقدمه متشکل از 5 خط است که با استاندارد مقدمه (3-8 خط) مطابقت دارد و مناسب است. نویسنده از همان ابتدای داستان، در بخش مقدمه، قلم توانا و زیبای خود را به مخاطب میشناساند؛ کلمات فکر شده و با معنا انتخاب شدهاند، مثالهایی که از وسایل زده شده، درست همان چیزهاییست که خواننده را به دل روزمرهی خود میبرد.
« کلید و کیف و موبایل، سکوت، خاطره، یا یک لحظهای که زندگیشان را بیصدا عوض کرده»
این واژهها دقیقا همان چیزهایی است که هر انسانی در زندگی خود با آن ها ارتباط نزدیکی دارد. ملموس و واقعیاند و نویسنده با به کار گرفتن آن در ابتدای روایت، رمان را به اثری تبدیل میکند که برای خواننده غریب نیست و این آشنایی دقیقا همان حسی است که می تواند خواننده را به طرفدار پر و پا قرص اثر تبدیل کند.
کمی که جلوتر میرویم، علاوه بر آشنایی با مغازه، با صاحب آن نیز آشنا میشویم. هر چند اگر اسم او در مقدمه ذکر میشد، میتوانست پل ارتباطی بهتری بین مخاطب و متن رمان باشد. در حقیقت یکی از اولین قدمهای داستان، میتواند شناسایی شخصیتهای اصلی رمان به ما باشد. با توجه به اینکه در ادامهی رمان و فصل های ابتدایی، با شخصیت اصلی یا همان صاحب مغازه بیشتر آشنا میشنویم، منطقی و قابل درک است.
در طول مقدمه ما با راوی سوم شخص مفرد یا دانای کل طرفیم که در غالب متن رمان نیز حفظ شده است.
5. نقد آغاز داستان
داستان با توصیفات زیبا و متفاوتی در مورد گم کردن و از دست دادن آغاز میشود. از سختیِ ابتداییِ از دست دادن تا عادت و فراموشی بعدش.
« مقاومت میکنند، با خودشان کلنجار میروند، در کشوها و صندوقها دنبال نشانهای میگردند.»
بعد کم کم با خانم میم که صاحب مغازه است و خود مغازه آشنا میشویم. توصیفات ابتدایی و داستان رهگذر اول هم از زبان خانم میم روایت میشود. اینجاست که فانتزی و تخیل کم کم وارد داستان میشود؛ مغازه ای بی نام و نشان که با نیرویی نامرئی، افراد را به سمت گمشدههایشان سوق میدهد و اشیایی که به نظر میرسد از خود اراده دارند. میتوانند با صاحبانشان و حتی با خانم میم بدون کلام ارتباط برقرار کنند. نوعی جادوی خاموش در کلمات و در اشیا به چشم میخورد که از مغازه یا شاید از نیروی میان اشیا و صاحبشان نشات گرفته است و به بخش آغازین داستان فضایی خیالی و مرموز میدهند.
گرچه بیشتر رمانها در آغاز خود ممکن است شخصیت محور باشند، روایت محوریِ رمانِ پیش رو نیز به روند شروع آن لطمهای وارد نکرده است. گرچه پیشنهاد میشود دیالوگ، توصیفات و شروع ماجراجویی در داستان، کمی از تمرکز بخش بخش خود کاسته و در فصل آغازین پخش و گسترده شود.
برای مثال در این بخش که پاراگرافی طولانی و توصیفی است، وجود فلش بک یا چند دیالوگ مکالمه محور کمک کننده است:
« گاهی فکر میکنم آدمها گمکردن را بلد میشوند؛ همانطور که ...................چشمهایش را میبندد و خاطره بیاجازه، برمیگردد.»
با شروع داستان ما به یکباره با توضیحات روبرو میشویم –همه ی توصیفات در بخش آغازین در قالب یک مونولوگ طولانی فقط از یک شخصیت است- و بدون شناخت دقیقتری از خانم میم، بلافاصله به سراغ شخصیت دیگری میرویم که نه دیالوگ دارد و نه ارتباطی با سایر شخصیت ها میگیرد. بلکه با یک شی و خاطره ارتباط میگیرد و روایتی را آغاز میکند که به سرعت و در چند خط تمام میشود. روایتی که در انتها کمی مبهم تمام میشود و اطلاعات دقیقی از سرانجام شخصیت نمیدهد که ممکن است این ابهام عامدانه، توسط نویسنده، اعمال شده باشد.
بسط روایت در این نقطه، یا توصیف بیشتر از مغازه یا شخصیت اصلی میتواند به عنوان قلاب ابتدایی، به جذب و همراهی خواننده بیشتر کمک کند. برای مثال توصیفاتی که در مورد دکمه است با کمی توصیف بیشتر از شخصیت خانم میم یا خود مغازه جذابتر از پیش میشد:
«فقط سکوت بود. و من و قفسهی سوم، طبقهی پایین سمت چپ. همانجایی که دکمه هست. دکمهای که هیچکس تا به حال سراغش نرفته. نه اینکه دیده نشود. نه! دکمه براق است. فلزی، با یک نقش ساده از یک پرندهیبالگشوده. ولی نگاهها همیشه از کنارش رد میشوند. مثل چیزهایی که آنقدر کوچکاند که کسی جدیشان نمیگیرد. فقط من میدانم که آن دکمه از کجا آمده. چون آن را من آوردهام.»
گرچه نویسنده در جان بخشی به اشیا، آنهم بدون کلام، بسیار موفق و ماهرانه عمل کردهاند.
6. میانه داستان
در میانه رمان، ریتم پیوسته و آرام توصیفات حفظ میشود. دیالوگهای فلسفی و روانشناختی به جا اضافه میشود، اما کمی کوتاه به نظر میرسند و به محض ارتباط با مخاطب، سریع قطع میشوند. رمان به جای شرح روایتی با اوج و فرود، به سمت مجموعه داستان شدن با یک یا دو شخصیت ثابت و در یک مکان ساکن پیش میرود. خواننده کم کم با خانم میم، ارتباط میگیرد و او را به عنوان راوی میپذیرد اما در چند بخش راوی از اول شخص به دانای کل تغییر پیدا میکند. اگر روند تغییر راوی مد نظر نویسنده است، بهتر به سبک pov و فصل به فصل انجام شود. جز در موارد خاص، تغییر ناگهانی راوی در یک فصل
(مثلا در فصل دختربچه ای با دست های گلی) ممکن است مخاطب را کمی گیج و داستان را مبهم کند.
در بخشهای میانی متوجه میشویم که رمان، ماجرا محور و دارای اوج و فرود نیست. در نهایت تنها قوس داستانی میتواند گمشدههای خانم میم و فلش بکهایش به گذشته باشد. تاکید بر این موارد و شخصیت پردازی بیشتر خانم میم
–مواردی مثل عادتهای صبحانه خوردنش- میتواند باعث ارتباط بیشتر خواننده و جذابیت داستان باشد. همچنین ارتباط خانم میم با دختری که بعدا به داستان اضافه میشود، جای کار بیشتری دارد و به جذابیت داستان اضافه خواهد کرد.
از نقاط قوتی که در میانه داستان شاهد آن هستیم، میتوان به عمق جملات فلسفی که خواننده را وادار به تفکر و دقیق شدن در جزییات زندگی میکنند، اشاره کرد. از متن داستان و تجربه شخصیتهای گذرای داستان، میتوان فهمید که روایت نویسنده نه تنها سطحی نیست، بلکه از تجربهها و تفکر عمیق او نشات میگیرند. این را میتوان نوعی قدرت و مهارت دانست که هر نویسندهای از آن بهره نبرده است.
7. پایان داستان
داستان همانگونه که در آغاز و میانه بود، به اتمام میرسد؛ در همان مکان، محدود به دو شخصیت ثابت و بدون ماجرا یا اوج و فرود قابل توجه. در نهایت شخصیت اصلی پس از گذران برخی تجربهها و دیدار با چند شخصیت فرعی با داستانهای متفاوت تصمیم به ترک مکان ثابت خود و انتقال آن به شخصیت دیگری میگیرد.
پایان، اتمام یک ماجرا یا ارکتایپ قهرمانی نیست، اما برای سفر روانشناختی خانم میم مناسب و کامل است.
8. شخصیتپردازی
شخصیت را در کنار پیرنگ و روایت، میتوان از مهمترین عناصر داستان دانست. چنان که برخی از روایت ها در حال حاضر در حافظهی عموم مردم فراموش یا کمرنگ شده است اما شخصیتها هنوز به عنوان نماد یا ایدئولوژی باقی ماندهاند.
شخصیتهایی مثل: رستم، زال، سیمرغ، زورو، کنت مونت کریستو، هملت، مکبث، آقای دارسی، رومئو و ژولیت و... حتی از روایت و نام نویسنده خود نیز ماندگارتر شدهاند.
خانم میم شخصیت اصلی رمان است و با توصیف احوالات درونی او و فلش بکهایی از گذشته، به خوبی با این شخصیت ارتباط میگیریم. برای مثال در بخشهای پایانی چنین توصیفاتی را میبینیم:
«صبحهای خانم میم، همیشه بیصدا بودند. قهوهای بیشکر، نان تستی که یکطرفش بیشتر برشته شده و پنیری که طعم خاصی نداشت. نه از آنها که خاطره میسازند، نه از آنها که چیزی را به یاد میآورند.»
چنین توصیفاتی که از روزمرهی یک شخصیت است، به ملموس و واقعی شدن او در ذهن خواننده کمک زیادی میکنند. مخاطب داستان، شخصیت را نه تنها غیر واقعی بلکه جدا از خود نیز نمیبیند.
هر چند داستان در روایت روانشناسی و انتقال تجربه عالی عمل کرده، اما به نظر میرسد اولویتی برای ارتباط با مخاطب، از طریق شخصیت پردازی نداشته است. از مهم ترین نکاتی که در شخصیت پردازی، به عمق و باور پذیری شخصیتهای رمان کمک میکند، استفاده از «آرکتایپ یا کهن الگوها» و همچنین «سفر قهرمان» به خصوص در داستان های فانتزی و روانشناسی است. خانم میم، دخترک و شخصیتهایی که به عنوان رهگذر به مغازه وارد میشوند پتانسیل قوی و روایتهای زیبایی دارند، این شخصیتها به قلم توانای نویسنده، گاه غمگین و گاه پر قدرت ظاهر میشوند. همه سعی دارند از بند خاطرهای رها شوند و از نو شروع کنند. چنین شخصیتهایی با دیالوگ، روایت و عمق بیشتر به کاراکترهایی ماندگار بدل میشوند.
9. توصیفات
توصیفات این رمان را میتوان قویترین و برجستهترین عنصر داستانی آن دانست. توصیفات زیبا، عمیق و به جا ذکر شدهاند و خواننده را تا انتهای داستان مشتاقانه همراه خود میکنند. در این رمان نه تنها، ظاهر و اخلاقیات افراد، به خوبی و ملموس توصیف شده، بلکه اشیا، لحظه ها و حتی سکوت، توصیفاتی متفاوت و قابل توجه دارد. از جمله توصیفات زیبای داستان، میتوان به جملات زیر اشاره کرد:
«دختربچهای با پیراهن سفید، با یک گوشواره در گوش راست و گوش چپی که خالی بود.»
«مردی حدودا چهلساله با چهرهای که خسته نبود اما انگار تازه از خوابی طولانی بیدار شده بود. شالی طوسی دور گردنش و نگاهی که بیشتر میپرسید تا ببیند.»
«جعبه زردرنگ بود. نه از آن زردهای تمیز و براق. از آنهایی که زمان رویشان غبار نشسته. کاغذی چسبخورده و گوشهای پاره»
البته که تعداد توصیفات زیبا و قوی این چنینی در داستان، بیشتر از موارد بالاست!
10. ایده
ایده داستان متفاوت و غیر تکراری است. جایی که چیزهای گمشده ظاهر می شوند، دلایل گم شدن آنها و احساسات فردی که او را از دست داده به تصویر کشیده میشود. یک مکان نادیدنی و گمنام که بی شک در اعماق ذهن همهی ما وجود دارد. اتفاقات و روایت شخصیتها حول محور همین مکان میچرخد و خواننده را به فکر فرو میبرد که این اتفاقات در خوابند یا بیداری؟ در ذهناند یا در گوشهای نادیدنی از جهان؟
همین سوالات خواننده را در درگیر این مکان کرده و ایده را در ذهن او ماندگار میکند. در نهایت رمان میتوانست ماجرا محورتر باشد اما نویسنده به سلیقه و سبک خود، پیامهای روانشناختی داستان را ترجیح دادهاند.
11. توصیه منتقد
- شخصیت پردازی: همانطور که در بالا اشاره شد، شخصیت پردازی عمیق تر و استفاده از الگوهای رشد شخصیتی، به افزایش کشش داستان و تعامل بیشتر با مخاطب کمک می کند.
- پیچش داستانی: کلیت رمان با توجه به محوریت فلسفی- روانشناختی آن بسیار مقبول است اما نداشتن پیچشهای داستانی و ایجاد سوال- سرنخ-جواب در طول روایت ممکن است خواننده را کمی با داستان غریبه کند.
- نسبت دیالوگ و مونولوگ: توانایی نویسنده در توصیف حالات شخصیتها و روایات قابل تحسین است. اما اضافه کردن دیالوگ و مونولوگ ها در بعضی موارد، به جای توضیحات طولانی، توصیه میشود.
12. سخن منتقد
نویسندهی عزیز و توانای این اثر، اثبات کردید که در زمینه نوشتههای فلسفی و روانشناسی مهارت بالایی دارید. قلم باتجربهی شما و توصیفات داستان، نشان دهندهی آن است که درک عمیقی از دردها و دغدغههای انسانی دارید و این برای یک نویسنده، رسالتی مقدس است که باعث ارتباط حقیقی و نزدیک او با خوانندگان میشود.
از خواندن رمان زیبای شما بسیار لذت بردم.
قلمتان پاینده و مانا، به امید موفقیت روز افزون شما
🧡