اختصاصی کُنـج ِدلی|.بَهاران.

از دور به خودم نگاه کردم و چقدر به خودم حق دادم که خسته و بی‌طاقت و غمگین باشم.
من چه خوب تا امروز ادامه داده‌ بودم و چه خوب تا اینجای مسیر را دوام آورده‌بودم
و چه خوب حفظ ظاهر کرده‌ بودم مقابل آدم‌ها.
و حالا حق داشتم؛
حتی اگر تمام مسیر را باز می‌گشتم با این امید که فقط به شانه‌‌‌‌های کسی تکیه کنم
و حس کنم که دیگر هیچ چیزِ جهان و آدم‌ها،
به من مربوط نیست.
[من خسته‌ بودم از اینکه همیشه خودم حواسم به همه‌چیز بود و همیشه خودم باید خودم را نجات می‌دادم.]
گاهی دلت می‌خواهد کسی از راه برسد و خستگی و تلاش‌های فراتر از تحمل تو را درک کند و تو را نجات بدهد.
کسی که نگوید روی پای خودت بایست!
نگوید تحت هر شرایطی ادامه بده!
بگوید من حواسم به همه چیز هست، تو خسته‌ای، نگران هیچ چیز نباش و آرام بخواب.
:)
 
یک جاهایی باید به تو بربخورد،
باید سَد دفاعی غرورت بشکند،
باید بُغض کنی، لبریز شوی، اَشک بریزی.
یک جاهایی باید ترک برداری و بشکنی و فرو بریزی.
یک جاهایی لازم است به تو بر بخورد تا خودت را از موقعیت تحقیر و استیصال، بیرون بکشی و به جهان ثابت کنی که شرایطی که در آن قرارت دادند و گونه‌ای که با تو رفتار کردند و اتفاقات و رنج‌هایی که پشت‌سر گذاشتی حق تو نبوده.
باید به تو بر بخورد تا بلند شوی، محکم‌تر از همیشه بایستی و برای خودت کاری کنی...
 
یک نفر را در زندگیتان راه بدهید
که برای بودن و ماندنش نیازی نباشد
دست به قد و قواره تان بزنید !
نیازی نباشد برای راضی نگه داشتنش
از رنگ مورد علاقه یا تفریحاتتان را عوض کنید و بشوید یک آدمی که هیچ وقت نبوده اید !
یک نفر را انتخاب کنید
که شما را با همین چهره و ظاهر بخواهد
با همین رنگ مو و مدل چشم !
با همین لحن صحبت کردن و نوع زندگی ...
کسی را بخواهید که شما را دوست داشته باشد بخاطر آنچه که هستید
نه بخاطر آنچه که او دوست دارد باشید
!

💔🌿
 
سال‌ها رفت و هنوز
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره‌ى عشق چه‌ها می‌‌خواهی ؟!
صبح تا نیمه‌ی شب منتظری،
همه جا می‌نگری
گاه با ماه سخن می‌گویی، گاه با رهگذران
خبرِ گمشده‌ای می‌جویی ؟
راستی گمشده‌ات کیست؟
کجاست ؟!
💔🌿
قیصر امین پور
 
دقیق می شوم،
دقیق و متمرکز می شوم بلکه بشنوم، بلکه صدایش را بشنوم،
اما نه،
فقط یک کلاغ روی بلندترین شاخه یک کاج بال می زند..
مغزم..
مغزم درد می کند از حرف زدن..
چقدر حرف زده ام،
چقدر در ذهنم حرف زده ام
خروار، خروار حرف
با لحن و حالت های مختلف، مغایر، متضاد و ..
گفته ام و شنیده ام،
خاموش شده و باز بر افروخته ام،
پرخاش کرده و باز خود دار شده ام،
خشم گرفته ام و لحظاتی بعد احساس کرده ام چشمانم داغ شده اند و دارند گر می گیرند، مثل وقتی که انسان بخواهد اشک بریزد و نتواند .
اشک هرگز!

محمود دولت‌آبادی
 
9151-IMG-20260315-120555-152.jpg
 
تو برای من با ارزشی.
نگفتم مهمی ،
نگفتم قشنگی،
نگفتم دوست دارم،
گفتم برام با ارزشی.
وقتی یه نفر برای آدم با ارزشه،
وقتشو براش خالی میکنه،
به خاطرش قید خیلی چیزارو میزنه،
برای خواسته هاش احترام قائله،
برای خوشحال بودنش تلاش میکنه،
موقع مشکلاتش کنارش میمونه،
وقتی نمیتونه مثل همیشه باشه درکش میکنه.
ارزش قائل شدن برای یه آدم
خیلی مهم تر از دوست داشتنه
🤍🌱
 
اگه یه روز نبودم بدون تو قشنگ ترین بخش زندگی من بودی.
اگه یه روزی دیگه خبری ازم نشد بدون تو تکرار نشدنی ترین ادم زندگی من بودی.
اگه یه روزی دیگه حتی اسمم به گوشت نخورد بدون؛
تا اخرین لحظه عمرم،
تا اخرین نفسی که بکشم،
تا اخرین ضربانی که حس کنم،
تا اخرین پلکی که بزنم به دوست داشتنت ادامه میدم :)
 
- در محل حرف افتاده بود كه دايی عاشق شده است . !
سنم كم بود ؛
نمی‌فهميدم چه می‌گويند . .
از مادرم پرسيدم ، با كلی اخم و تخم گفت :
هيچی نيست . !
دايی‌ات زده به سرش ،
ديوانه شده
‌. . "
با خودم فكر كردم ای بابا . !
بيچاره دايی‌ام ديوانه شد . .
كمی كه گذشت ،
فهميدم دخترِ خان هم ديوانه شده . !
درست مثل دايی‌ام . .
همزمان با هم ديوانه شده بودند . !
دايی ام دير به خانه می‌آمد . .
هر وقت هم می‌آمد ،
حسابی به هم ريخته بود . !
دلم برای مادربزرگم می‌سوخت ،
تک پسرش ديوانه شده بود . .
چند ماه بعد فهميديم برای دخترِ خان خواستگار آمده . .
تعجب كردم . !
آخر مگر ديوانه‌ها هم ازدواج می‌كنند . ؟
شب كه دايی‌ام به خانه آمد ،
از دهانم پريد و گفتم . .
بايد می‌بوديد و می‌ديدید خودش را به در و ديوار می‌زد . !
درست مثلِ همان كبوتری كه با پسرِ اصغر نانوا در حياط ،
با تيركمان چوبی‌اش زديم و كبوترِ طفلكی وقتی به زمين افتاد ،
هنوز جان داشت ؛
ولی از حركاتش معلوم بود درد دارد . !
دايی‌ام انگار كه درد داشت هی به خودش می‌پيچيد . .
با خودم گفتم :
ای وای ديوانه شدن هم مكافاتی دارد . !
بايد مواظب باشم ديوانه نشوم
. . "
خيلی طول كشيد تا بفهمم ،
دايی‌ام از اين ناراحت بود كه می‌خواستند دخترِ ديوانه‌ خان را شوهر بدهند . !
با خود گفتم :
خب حق با دايی‌ام هست ،
می‌خواهند مردک را بدبخت كنند كه چه . ؟ "
شبِ عروسیِ دخترِ خان كه رسيد ،
مادرم و مادربزرگم و پدرم ،
دايی را در اتاقش زندانی كردند . .
تا نيايد و عروسیِ دخترِ ديوانه را خراب كند
. !
دايی‌ام مدام خودش را به در می‌كوبيد و فحش می‌داد . .
به عروسی رفتيم ،
دخترک ديوانه بود . !
برعكسِ همه عروس‌ها كه می‌خنديدند ،
اين ديوانه گريه می‌كرد و تمامِ زحماتِ شمسی آرايشگر را به باد داده بود . .
مادرم هم ناراحت بود ؛
فکر كنم همه دلشان برای پسرک می‌سوخت . .
آخر از رفتارش معلوم بود ديوانه نيست و سالم است . !
شب كه به خانه برگشتيم ،
مادرم با اضطراب كليد انداخت و درِ اتاقِ دايی را باز كرد . .
دايی كفِ اتاق خوابش برده بود . !
مادرم هراسان بالای سرش رفت . .
دايی رنگِ صورتش شده بود گچِ ديوار . !
مادرم جيغ می‌زد و به سر و صورتش می‌كوبيد . .
همسايه‌ها آمدند . !
قلبِ دايی‌ام ايستاده بود ؛
آن روز بود كه فهميدم ،
‹ ديوانه‌ها قلبِ ضعيفی دارند
. . › !
💔
 
وقتی میگن کسی که دوست داره برات میجنگه،
منظور جنگ؛ اون جنگ فیزیکی نیست،
معنی اون جنگ اینه؛
انقدر صبر میکنه
انقدر تلاش میکنه
انقدر به بن‌بست میخوره
انقدر دلتنگت میشه
انقدر تو پرتگاه فراموشیت میره و برمیگرده
و سر آخر هم این میدون رو هیچ وقت ترک نمیکنه.
شاید به نتيجه نرسه
ولی تو دوست داشتنت هیچ‌وقت تسلیم نمیشه.
🌱
 
عقب
بالا پایین